توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    انشا درباره یک روز برفی با مقدمه و نتیجه

    1 بازدید

    انشا درباره یک روز برفی با مقدمه و نتیجه را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    انشا یک روز برفی | ۵ انشا در مورد برف و توصیف یک روز برفی

    انشا یک روز برفی | ۵ انشا در مورد برف و توصیف یک روز برفی

    انشا یک روز برفی | ۵ انشا در مورد برف و توصیف یک روز برفی

    قبلا با نوشته «انشا در مورد باران+توصویف کی روز باران » در خدمت شما بودیم که با استقبال فوق العاده شما روبروی شد حالا میرویم سراغ ۵ انشا با موضوع « انشا یک روز برفی » امیدوارم برای معلمین ، دانش آموزان و اولیا آنها مفید باشد.

    انشا-یک-روز-برفی-۳

    در این نوشته از دلبرانه به سراغ موضوعات انشا در رابطه با برف رفته ایم ، موضوعاتی مثل :

    موضوعات پیشنهادی انشا در مورد یک روز برفی

    انشا یک روز برفی (۱)

     انشا یک روز برفی (۴)

    انشا یک روز برفی – متن به زبان ساده برای کودکان

    موضوع انشا : یک روز برفی

    من عاشق برف هستم .

    چون برف خیلی کم می آید .

    بعضی جاهای دنیا انقدر برف می آید که بچه ها خسته می شوند و دعا میکنند هوا آفتابی بشود

    ولی چون در ایران برف کم می آید . در روز های برفی ما بچه ها خیلی خوشحال میشویم.

    البته پدر ها و مادر ها هم خوشحال میشوند .

    برف خیلی قشنگ است چون مثل برف شادی روز هم جا میبارد

    و وقتی ما صبح از خواب بیدار میشویم انگار روز زمین و درخت و خیابان ها و ماشین ها پنبه ریخته اند .

    وقتی برف می اید انقدر همه جا سفید میشود که انگار اینجا بهشت است.

    من دوست دارم وقی برف آمد با دوستانم بازی کنم . ما در برف به هم گوله برفی پرت میکنیم.

    و روی برف راه می رویم و به جای کفش روی برف نگاه میکنیم

    یا روی برف میخوابیم

    یا با پدر و مادر و دوست هایمان یا بچه های همسایه با هم آدم برفی درست میکنیم .

    من همیشه دوست دارم به آدم برفی کلاه و شال گردنم را بدهم تا سردش نشود.

    من دوست دارم وقتی برف بارید با دوست هایم برف بازی کنم

    و وقتی دست ها و صورتم یخ کرد به خانه بیایم و دستم را بگیرم روی بخاری تا گرم شود.

    خیلی بخاری کیف میدهد. و دست آدم روی بخاری سوزن سوزن میشود.

    ولی بعضی ها در زمستان بخاری ندارند و بابا هایشان پول ندارند بخاری نو بخرند و ما باید به آنها کمک کنیم .

    چون زمستان ها خیلی سرد است.

    و باید به آنها پول بدهیم که کلاه و دستکش و کفش بخرند که دست ها و پاهایشان یخ نکند .

    ما در زمستان لبو و شغلم میخوریم چون گرم است و به آدم می چسبد.

    من خیلی برف را دوست دارم چون وقتی برف میبارد همه خوشحال میشوند و با هم بازی میکنند و می خندند

    گاهی وقت کهبرف میبارد مدرسه ها تعطیل میشود

    و من خیلی خوشحال میشود که میتوانیم بیشتر با دوستانم بازی کنم.

    برف نعمت خدا است . باران هم نعمت خدا است. برف و باران باعث میشود گل ها و گیاه ها رشد کنند .

    و مادر بزرگ من میگوید وقتی برف می آید یا باران می آید اگر آدم دعا کند . خدا دعای آدم را قبول میکند .

    من دوست دارم برای همه دعاهای خوب بکنم .

    من دعا میکنم یک روز که از خواب بیدار شدم همه جا سفید شده باشد . آمین .

    این بود انشای من.

    نتیجه گیری : برف نعمت خدا است و همه را خوشحال میکند .

    انشا یک روز برفی (۸)

    انشا یک روز برفی – متن ساده برای کودکان و نوجوانان ( به علت متن ادبی بیشتر مناسب نوجوانان است)

    موضوع انشا : یک روز برفی را توصیف کنید

    به نام آفرینده فصل ها و زیبایی های نهفته در هر فصل انشا خود را آغاز میکنم .

     از خواب بیدار می شوم.همه جا سفید پوش شده است.ازخانه خارج

    می شوم.  درختانی که تا پریروز لباس سبز پوشیده بودند و دیروز بی لباس

    بودند،امروزلباس سفیدی به تن کرده اند. بام خانه ها هم سفید شده است.آب

     رودخانه ها یخبسته اند.دیگر آن ماهی های رنگارنگ نمی توانند سر از

     آب بیرون بیاورند واز منظره ی بیرون از آب لذت ببرند.دیگر آن چمنزارها

     و کشتزارها درمیان ما نیستند و لایه ای از برف صورتشان را پوشانده است.

    در دوردست کوهای برف گرفته و ابرهای سیاه و سفید،شهر را سفیدرنگ

    کرده اند و با دانه های ستاره ای شکل آن را برجسته نشان داده اند.

    از تماشای منظره ی برفی چشم می پوشم و تصمیم قدم زدن میگیرم.جای

    پای کفش هایم برروی برف ها نقش برمی دارند.صدای برف های زیر کفش-

     هایم مانند صدای خش،خش برگ های خشکیده ی پاییز است؛چرا که آن

    برف هاینرم،زیر پاهایم خشک و سفت می شوند.

    در آن طرف دانه های برفِ بلور مانند در نقطه ای جمع شده اند و یک

    آدمکِ برفی را تشکیل داده اند.

    دوردست ها می نگرم؛خورشید هنگام طلوع کردن را مناسب می بیند و

     با یک پرتاب بر روی برف های بلورین نور می تاباند.آدم برفی ها از

     خجالت آب می شوند؛ پیاده روهای برفی به پیاده روهای سنگی تبدیل

    می شوند؛یخ ها آب می شوند وماهی ها از خوشحالی به بالا و پایین

     می پرند.گل ها و چمنزارها سر از برف ها بیرون می آورند.برف هایی که

     از خجالت آب می شوند.درختان هم لباس صورتی به تن کرده اند.

    حالا نوبت بهار است که سراز این برف ها بیرون بکشد.

    نتیجه گیری :

    در هر سوی که نگاه میکنم نشانه ای زیبایی تو می بینم . ای خالق من . ای خالق زیبایی نهفته در هر دانه برف . ای نقاش چیره دست هستی . دوستت دارم .

    انشا یک روز برفی (۹)

    انشا یک روز برفی – متن ساده برای کودکان و نوجوانان

    موضوع انشا : انشا از زبان یک دانه برفسرگذشت یک دانه برف

    مقدمه : قلم در دست میگیرم و خود را دانه برفی سبک و در حال پرواز در آسمان نیلگون تصور میکنم

    و از زبان دانه برف چنین می نویسم .

    یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم.

    دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند.

    روی بند رخت، روی درختها، سر دیوارها، روی آفتابهٔ لب کرت، روی همه چیز. دانهٔ بزرگی طرف پنجره می آمد.

    دستم را از دریچه بیرون بردم و زیر دانهٔ برف گرفتم.

    دانه آرام کف دستم نشست. چقدر سفید و تمیز بود! چه شکل و بریدگی زیبا و منظمی داشت!

    زیر لب به خودم گفتم: کاش این دانهٔ برف زبان داشت و سرگذشتش را برایم می گفت!

    در این وقت دانهٔ برف صدا داد و گفت: اگر میل داری بدانی من سرگذشتم چیست، گوش کن برایت تعریف کنم:

    من چند ماه پیش یک قطره آب بودم. توی دریای خزر بودم.

    همراه میلیاردها میلیارد قطرهٔ دیگر اینور و آنور می رفتم و روز می گذراندم. یک روز تابستان روی دریا می گشتم.

    آفتاب گرمی می تابید. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطرهٔ دیگر هم با من بخار شدند.

    ما از سبکی پر درآورده بودیم و خود به خود بالا می رفتیم.

    باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف می کشاند. آنقدر بالا رفتیم که دیگر آدمها را ندیدیم.

    از هر سو توده های بخار می آمد و به ما می چسبید.

    گاهی هم ما می رفتیم و به توده های بزرگتر می چسبیدیم و در هم می رفتیم

    و فشرده می شدیم و باز هم کیپ هم راه می رفتیم و بالا می رفتیم و دورتر می رفتیم و زیادتر می شدیم و فشرده تر می شدیم.

    گاهی جلو آفتاب را می گرفتیم و گاهی جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاریکتر می کردیم.

    آنطور که بعضی از ذره های بخار می گفتند، ما ابر شده بودیم، باد توی ما می زد و ما را به شکلهای عجیب و غریبی در می آورد.

    خودم که توی دریا بودم، گاهی ابرها را به شکل شتر و آدم و خر و غیره می دیدم.

    نمی دانم چند ماه در آسمان سرگردان بودیم. ما خیلی بالا رفته بودیم. هوا سرد شده بود.

    آنقدر توی هم رفته بودیم که نمی توانستیم دست و پای خود را دراز کنیم. دسته جمعی حرکت می کردیم:

    من نمی دانستم کجا می رویم. دور و برم را هم نمی دیدم. از آفتاب خبری نبود.

    گویا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بودیم. خیلی وسعت داشتیم. چند صد کیلومتر درازا و پهنا داشتیم.

    می خواستیم باران شویم و برگردیم زمین.

    من از شوق زمین دل تو دلم نبود. مدتی گذشت. ما همه نیمی آب بودیم و نیمی بخار.

    داشتیم باران می شدیم. ناگهان هوا چنان سرد شد که من لرزیدم و همه لرزیدند.

    به دور و برم نگاه کردم. به یکی گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمین، آنجا که ما هستیم، زمستان است.

    البته در جاهای دیگر ممکن است هوا گرم باشد.

    این سرمای ناگهانی دیگر نمی گذارد ما باران شویم. نگاه کن! من دارم برف می شوم. تو خودت هم…

    رفیقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمین.

    دنبال او، من و هزاران هزار ذرهٔ دیگر هم یکی پس از دیگری برف شدیم و بر زمین باریدیم.

    وقتی توی دریا بودم، سنگین بودم. اما حالا سبک شده بودم.

    مثل پرکاه پرواز می کردم. سرما را هم نمی فهمیدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص می کردیم و پایین می آمدیم.

    وقتی به زمین نزدیک شدم، دیدم دارم به شهر تبریز می افتم. از دریای خزر چقدر دور شده بودم!

    از آن بالا می دیدم که بچه ای دارد سگی را با دگنک می زند و سگ زوزه می کشد.

    دیدم اگر همینجوری بروم یکراست خواهم افتاد روی سر چنین بچه ای، از باد خواهش کردم که مرا نجات بدهد و جای دیگری ببرد.

    باد خواهشم را قبول کرد. مرا برداشت و آورد اینجا. وقتی دیدم تو دستت را زیر من گرفتی ازت خوشم آمد و ..

    در همین جا صدای دانهٔ برف برید. نگاه کردم دیدم آب شده است و دوباره به چرخهٔ بزرگ طبیعت بازگشته است.

    نتیجه گیری :

    شاید اگر خیال با ما همراه باشد و خود را به جای برف ، باران ، درختان ، گل ها و خورشید و آسمان حس کنیم خواهیم دانست همه پدیده های طبیعی به زیبایی و با نظمی شگفت انگیز آفریده شده اند و انسان تنها میتواند نگهبان این همه زیبایی و شگفتی در طبیعت باشد و نه نابود گر آن.

    انشا یک روز برفی (۵)

    انشا یک روز برفی شماره چهار

    انشا یک روز برفی – نوجوانان

    موضوع انشا : توصیف یک روز برفی و یاد آوری کمک به نیازمندان در سرمای زمستان

    مقدمه : برف یک نعمت است و نعمت های خدا همیشه زیبا و خوبند اما یادمان باشد بعضی وقت ها نعمت ها و شادی ها ی ممکن است برای یک خانواده فقیر غصه باشد نه شادی ، مثل عید که ما خوشحالیم ولی یک کودک یتیم بدون یک لباس نو و آجیل و شیرینی هیچ عیدی را تجربه نمیکند و مثل برف …. برف این نعمت شکوهمند و زیبا شاید غم و غصه یک خانواده فقیر باشند که توان خرید لباس گرم و بخاری خانه خود را ندارند . من این انشا را به این آدم ها تقدیم میکنم به امیدی که گاهی یادی از آنها بکنیم و تنها به شادی و خوشی خودمان فکر نکنیم .

    خدایا به امید تو …

    صبح بیدار شدم و سرمای عجیبی در اتاقم حس کردم

    نگاهم به پنجره افتاد که دیدم پشت پنجره مقدار زیادی برف سفید نشسته است…

    حس عجیبی در دلم جوانه زد و با سرمای برف و زیبایی آن دو حس متفاوت را در قلبم حس کردم…

    سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط دویدم برف سفید همه جا را سفید پوش کرده بود ..

    به سمت برفها دویدم و دستانم را در عمق برف فرو بردم و از شادی فریاد کشیدم….

    خدایا شکر… عجب نعمت سرد و زیبایی!

    بی اختیار یاد لباسهای زمستانی ام افتادم و از اینکه سال گذشته همه چیز خریده بودم خرسند شدم

    اما در کنار این خوشحالی به یادکودک دست فروش کنار مدرسه افتادم

    به یاد لباسهای کهنه اش….

    قطره اشکی بر چشمانم نشست او امروز چه خواهد پوشید؟

    وقتی به مدرسه رسیدم فقط چشمانم در انتظار دیدن او بود

    بر خلاف انتظارم که امروز لباسهای گرمی خواهد داشت

    باز هم کفشهای پاره ی او سردی برف را برایم سردتر کرد…

    نتیجه گیری :

    به جای نتیجه گیری این شعر را تقدیم شما میکنم :

    بنی آدم اعضای یکدیگرند

    که در آفرینش ز یک گوهرند

    چو عضوی بدرد آورد روزگار

    دگر عضوها را نماند قرار

    منبع مطلب : delbaraneh.com

    مدیر محترم سایت delbaraneh.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    انشا در مورد زمستان با مقدمه و نتیجه | انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا در مورد زمستان با مقدمه و نتیجه | انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا در مورد زمستان / انشا یک صبح سرد و برفی زمستان 

    نوشتن انشا در مورد زمستان به دو صورت ادبی و عادی است . در انشا زمستان ادبی از استعاره و تشبیه بیشتری استفاده می شود تا زیبایی های این فصل سرد و برفی بهتر جلوه کند .

    در ادامه این مطلب از حیاط خلوت چند نمونه زیبا انشا در مورد زمستان با مقدمه و نتیجه آورده شده است .

    انشا در مورد زمستان ادبی و زیبا 

    انشا در مورد زمستان

    انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا ادبی فصل زمستان 

    مقدمه :

    فصل زمستان به فصل سفیدی معروف است و فکر ما را بیشتر به برف و ادم برفی میبرد …

    بازی با برف ، سرسره بازی‌ در‌ کوه های برفی و درست کردن ادم برفی از جمله لذت های این فصل زیبا است .

    انشا:

    فصل زمستان یکی از چهار فصل زیبای خداست.

    هوای سرد و دلچسب آن همراه با بلورهای درخشان برفش، خاطره انگیز ترین صحنه ها را می سازد.

     درست کردن آدم برفی با دماغ هویجی و شال گردن بافتنی زیبایش، لذت بخش ترین تفریحات زمستان است.

    زمستان، روز هایش کوتاه و شب هایش بلند است؛ آنقدر بلند که درخت ها و گل ها و سبزه ها، با لالایی اش به خواب می روند.

    گاه گاهی شاخه های به خواب رفته شان کلاهی سفید از برف بر سر می کنند و زمین با لباس سفید و زیبایش، گلوله های تازه از سفر رسیده ی برف را در آغوش می گیرد.

    قدرتی که درختان را می خواباند آبها را منجمد می کند پرندگان را فراری می دهد به گرمای طاقت فرسای زمین غلبه می کند

    بر روی آسمان ابری می کشد و برف و باران می بارد

    و آهنگ رعد و برق و طوفان از سر می دهد

    و آدم برفی های کوچک و بزرگ را سربازان قصر خود قرار می دهد قصری از جنس برف.

    اما سلطنت آن زیاد طول نمی کشد به طوری که درختان از خواب زمستانی بیدار می شوند

    پرندگان باز می گردند خورشید دوباره گرم و درخشان می شود و آسمان دوباره آبی رنگ می شود

    آن موقع است که شیشه ی پر از برف اتاق من تمیز می شود و آنگاه است که می گویم بدرود بر زمستان و درود بر بهاران.

    در این فصل عقل ها حیران میشود از زیبایی های طبیعت، حرف های ناگفته ای در این فصل در ژرفای جانمان باقی میماند

    هم چنان که در این فصل برف و باران میبارد

    قصه ای که نامش زندگی است هم چنان جریان دار

    امیدوارم که در این فصل دل ها همچون این فصل

    سرد و بارانی نشود!

    نتیجه گیری :

    باید از زیبایی های زمستان ، این فصل سرد و برفی نهایت لذت را ببریم و از لحظه لحظه ی آن خاطرات شیرین در ذهن مان ثبت کنیم.

    و شکر گذار تمام نعمت های این فصل زیبا خداوند بود .

    انشا در مورد زمستان با مقدمه و نتیجه / انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا درباره زیبایی های فصل زمستان

    مقدمه :

    به دل نا گفته صدها حرف دارم
    میان سینه زخمی ژرف دارم
    به روی پوستین سالخوردم
    زمستان در زمستان برف دارم

    انشا:

    زمستان باکوله باری ازسرما فرامی رسد وسردی این فصل نو،باهمه ی خوبی ها وبدی هایش،آغازمی شود.

    زمستان فصل سردی وبرف های سپیدی است که،روی پشت بام خانه ها،بیش ازپیش خودنمایی می کند.

    درفصل زمستان،رودخانه هایخ می بندند،

    درختان به خواب می روند وطبیعت پس ازسه فصل کوشش،استراحت خودراآغاز می کند.

    دراین فصل،درختان برهنه می شوند تابرای فصل بعدی لباس نو برای خود،مهیاکنند.

    زمستان با تمام سردی و بی رنگی اش،مهربان است.

    درزمستان میوه هایی به بارمی نشینند که سردی این فصل را،برای همگان شیرین می سازد.

    آمدن این فصل سرد باخود موهبت های فراوانی به همراه دارد.

    برف بازی های کودکانه وقهقهه های نشاط آور موهبتی است که یادآور جریان داشتن زندگی می باشد.

    یلدا،بلندترین شب سال،درآغازفصل زمستان است.

    دورهم جمع شدن خانواده هاوگرفتن فال حافظ وخوردن دانه های سرخ انار که بی شباهت به یاقوت های گران بها نیستند،

    شیرینی این فصل را دوچندان می نماید.

    زمستان هرچند سرد،فصل گرمی قلب های خانواده هایی است که،درکنارکرسی به شاهنامه خوانی می پردازند.

    دراین فصل زمین،لباسی که مانند لباس عروس است می پوشد ومنتظر است تا داماد خود باسرسبزی اش اوراسفید بخت کند!

    دریغ که سردی و سرسبزی به هم نمی رسند.

    ******************************

    ******************************

    شب هایی که ستارگان برفرازآسمان خودنمایی می کنند،

    ازهرمؤقع دیگر خواستنی تر می شوند ومن کودکی را دیدم که می خواست بانردبام خانه اش آسمان رادرنوردد

    وستاره هارادرآغوش بگیرد تامبادا،آن ها سردشان شود!

    خوابیدن درفصل زمستان حالی دیگردارد.

    درست نمیدانم اناشاید این درخت های برهنه هم احساس مرادارند.

    کسی چه می داند،شاید این فصل سپیدی ازفصل سرسبزی که همه آن رابه رخ زمستان می کشند،مهربان ترباشد.

    زندگی درحرکت است باتمام خوشی ها،ناخوشی ها،سردی ها وسبزی ها.

    درنظرمن عاشقانه ترین فصل،فصل زمستان است.

    برف های نشسته روی نیمکت های پارک جلوه ی این فصل پرازعشق رانمایان می کند

    و کسی که باتمام این زیبایی ها،فصل زمستان رادوست ندارد قلبش تماشایی است.

    زمستان می رود وبهارمی رسد.ننه سرما رخت های خودراجمع می کند

    وجایش رابه عمو نوروز قرض می دهد.

    نتیجه گیری:

    زندگی همین لحظه های خوشی است که این فصل هارارقم می زند.

    وقتی کودکی پابه دنیا می گذارد،درگوشش نغمه ی خوش اذان رازمزمه می کنند ووقتی کسی روی درنقاب خاک کشید،

    نمازی بی اذان برایش می خوانند.گویی مدت زندگی به اندازه ی فاصله ی بین اذان تانمازاست وافسوس چه فاصله کوتاهی!

    انشا در مورد زمستان /انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا در مورد زمستان

    انشا در مورد زمستان / انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا درباره فصل زمستان (توصیف فصل زمستان)

    مقدمه:

    در پشت پنجره می نشینم و برف ریزان زمستان را تماشا می کنم . گویا من نیز مانند زمستان یخ زده ام . سکوت همه جا را فراگرفته بود و من غرق در افکار و رویاهای خود بودم .

    انشا:

    یک شب پشت پنجره ی ما و تمام پنجره های دیگر برف آمد.
    همه جا نشست و نور ماه را به تاریکی میان اتاق ها انداخت.
    نیمه شب که من به دلایلی هنوز مثل جغد عجیب و مرموزی بیدار بودم
    لایه ای از برف دیگر همه جا را پوشانده بود و

    جالب تر این که صبح روز بعد آن لایه ی تمیز و دست نخورده ضخیم و ضخیم تر شده بود.
    سکوت برف زیبا بود و قرت قرت خشک و پوک قدم های مردم آزار من از آن هم زیبا تر.

    من برای کار بخصوصی از خانه بیرون نرفته بودم.
    حتی برای برف بازی هم نرفته بودم.
    و بنابراین جز کفش های کتانی و می توان گفت کهنه ام
    حوصله ی پوشیدن چیز دیگری را نداشتم.
    من در طول راه مثل همیشه به چیز های زیادی فکر کردم.
    فکر کردم و کفش های خیسم را با کیف و لجاجت خاصی
    میان برف های مرتب و تازه بر هم نشسته کشیدم.

    آنقدر غرق فکر بودم که به سرما هم اهمیت چندانی ندادم.
    گرچه از حق نباید گذشت که زیاد هم پوشیده بودم.
    به هر حال آن چه امروز گذشت
    فرق چندانی با آن چه در یک روز غیر برفی ممکن بود
    برای من اتفاق بیفتد نداشت و
    من در حالی که به یاد آن زلزله ی کذایی
    با جدیت مراقب سرزدن هرگونه ناشکری از جانب خود بودم
    آهسته به این فکر می کردم که چرا زندگی بعضی بچه ها این همه یک نواخت و آرام است.

    و باز خیلی زود صدایی مثل صدای دوستی
    که اولین بار جواب این سوالم را داد در من تکرار کرد مهم قلب و فکر آدمیزاد است نه اطرافش
    و من می دانم تا مدتی گرچه کوتاه باز با همین جواب ساده قانع خواهم شد و
    در راه آمد و رفت هایم در افکار و خیالات عجیب دیگری غرق خواهم گشت.

    نتیجه گیری :

    مراقب افکار خود باشیم که سردی آنها باعث یخ زدن زندگی و رویا هایمان نشود .

    زندگی با تمام سختی ها و زیبایی هایش در جریان است و باید از آن نهایت استفاده را ببریم.

    انشا یک صبح سرد و برفی زمستان /انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا زمستان برای کودکان

    زمستان فصل خوبی است اما بیش تر ما در این فصل سرما می خوریم که اصلا خوب نیست

    و باید دکتر برویم و دارو استفاده کنیم تا خوب شویم، بعضی وقت ها هم تا آخر فصل زمستان مریض می مانیم.

    معلم ها به ما گفته اند اگر سرما خوردیم در خانه بمانیم تا بقیه بچه ها را مریض نکنیم

    باید استراحت کنیم و داروهایمان را به موقع مصرف کنیم تا خوب شویم و بتوانیم دوباره به مدرسه برویم.

    من برف بازی در زمستان را خیلی دوست دارم

    و اگر در زمستان برف ببارد با دوستانم یا با پدر و مادرم به پارک می رویم و برف بازی می کنیم

    و آدم برفی درست می کنیم و با آن عکس یادگاری می گیریم.

    من وقتی می خواهم آدم برفی درست کنم دوتا دکمه سیاه بر می دارم و برای آدم برفی چشم درست می کنم

    و یک هویج به جای دماغ روی صورت آدم برفی می گذارم چون این طوری خیلی بامزه می شود.

    در روزهای برفی که خیابان ها پر از برف یا یخ است

    اگر از خانه بیرون رفتیم باید مواظب باشیم که سُر نخوریم چون خطرناک است و ممکن است دست و پایمان بشکند.

    مادر من قول داده امسال برای فصل زمستان یک شال گردن زیبا برای من ببافد.

    دوست دارم زودتر شال گردنم تمام شود تا بتوانم آن را بپوشم و به دوستانم هم نشان بدهم.

    انشا در مورد زمستان /انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا در مورد زمستان

    انشا در مورد زمستان با مقدمه و نتیجه / انشا درابره فصل زمستان

    انشا درباره زمستان برای پایه ی هفتم و هشتم

    زمستان فصل زیبایی است که بیش تر ما عاشق روزهای برفی و بارانی آن هستیم.

    روزهایی از زمستان که برف می بارد تمام مناظر شهر دیدنی می شوند و مردم را سر شوق می آورد تا بیرون از خانه بروند و برف بازی کنند.

    در این روزها، درختان بی برگ و خیابان های پوشیده از برف تصاویر زیبایی هستند

    که می توان ساعت ها آن را تماشا کرد و از تماشای آن لذت برد.

    دیدن شادی مردمی که به خاطر برف از خانه هایشان بیرون می آیند

    و در یک جا جمع می شوند و با شادی کودکانه روی برف می دوند بسیار لذت بخش است.

    یکی دیگر از لذت بخش ترین لحظه ها در زمستان زمانی است که از سرمای بیرون به گرمای داخل خانه هایمان پناه می بریم و غذا و نوشیدنی گرم می خوریم.

    از جذابیت های دیگر زمستان برای من، دیدن تیپ های زمستانی در این فصل است.

    پالتو، شال گردن، کلاه، چکمه و گرمایی که با پوشیدن آن ها حس می کنم لذت بخش و دوست داشتنی است.

    بارش برف و باران در زمستان نعمتی است که باید سپاس گذار آن باشیم

    به خصوص در این روزها که دچار کم آبی هستیم و تابستان های گرم و کم آبی را داریم.

    ******************************

    ******************************

    جالب است که بعضی حیوانات در این فصل به خواب زمستانی می روند،

    حیواناتی که نمی توانند به جاهای گرم مهاجرت کنند

    و چون پیدا کردن غذا در زمستان هم برایشان مشکل است ترجیح می دهند بخوابند تا فصل زمستان تمام شود.

    در روزهای سرد زمستان نباید کسانی که لباس و یا غذای گرم ندارند را فراموش کنیم.

    باید از هر راهی که می توانیم به آن ها کمک کنیم.

    حتی نباید از حیوانات و پرندگانی که در شهرها زندگی می کنند هم غافل شویم چون در این فصل پیدا کردن غذا برای آن ها بسیار مشکل می باشد.

    از دردسرهای زمستان در این چند ساله هم، هوای آلوده ی شهرهای بزرگ است که باعث می شود بیشتر وقت ها مدرسه ها تعطیل شود.

    پدر و مادرها تعریف می کنند در گذشته تعطیلی مدارس در زمستان فقط به خاطر برف سنگین بود

    اما در این چند ساله برف جای خود را به آلودگی داده است اتفاقی که اصلا خوب نیست و باعث بیش تر شدن بیماری ها می شود.

    انشا در مورد زمستان / انشا زمستان ادبی 

    انشا یک صبح سرد و برفی زمستان ( انشا توصیف فصل زمستان)

    زمستان با کوله باری ازسرما فرامی رسد

    وسردی این فصل نو، باهمه ی خوبی ها وبدی هایش، آغازمی شود.

    زمستان فصل سردی وبرف های سپیدی است که، روی پشت بام خانه ها، بیش ازپیش خودنمایی می کند.

    درفصل زمستان، رودخانه هایخ می بندند،

    درختان به خواب می روند وطبیعت پس ازسه فصل کوشش، استراحت خودراآغاز می کند.

    دراین فصل، درختان برهنه می شوند تابرای فصل بعدی لباس نو برای خود، مهیاکنند.

    زمستان با تمام سردی و بی رنگی اش، مهربان است.

    درزمستان میوه هایی به بارمی نشینند که سردی این فصل را، برای همگان شیرین می سازد.

    آمدن این فصل سرد باخود موهبت های فراوانی به همراه دارد.

    برف بازی های کودکانه وقهقهه های نشاط آور موهبتی است که یادآور جریان داشتن زندگی می باشد.

    یلدا، بلندترین شب سال، درآغازفصل زمستان است.

    دورهم جمع شدن خانواده هاوگرفتن فال حافظ وخوردن دانه های سرخ انار که بی شباهت به یاقوت های گران بها نیستند،

    شیرینی این فصل را دوچندان می نماید.

    ******************************

    ******************************

    زمستان هرچند سرد، فصل گرمی قلب های خانواده هایی است که، درکنارکرسی به شاهنامه خوانی می پردازند.

    دراین فصل زمین،لباسی که مانند لباس عروس است می پوشد ومنتظر است تا داماد خود باسرسبزی اش اوراسفید بخت کند!

    دریغ که سردی و سرسبزی به هم نمی رسند.

    شب هایی که ستارگان برفرازآسمان خودنمایی می کنند، ازهرمؤقع دیگر خواستنی تر می شوند

    ومن کودکی را دیدم که می خواست بانردبام خانه اش آسمان رادرنوردد وستاره هارادرآغوش بگیرد

    تامبادا، آن ها سردشان شود!

    خوابیدن درفصل زمستان حالی دیگردارد

    درست نمیدانم اما شاید این درخت های برهنه هم احساس مرادارند.

    کسی چه می داند، شاید این فصل سپیدی ازفصل سرسبزی که همه آن رابه رخ زمستان می کشند،مهربان ترباشد.

    زندگی درحرکت است باتمام خوشی ها، ناخوشی ها، سردی ها وسبزی ها.

    درنظرمن عاشقانه ترین فصل، فصل زمستان است.

    برف های نشسته روی نیمکت های پارک جلوه ی این فصل پرازعشق رانمایان می کند

    و کسی که باتمام این زیبایی ها، فصل زمستان رادوست ندارد قلبش تماشایی است.

    زمستان می رود وبهارمی رسد.

    ننه سرما رخت های خودراجمع می کند وجایش رابه عمو نوروز قرض می دهد.

    زندگی همین لحظه های خوشی است که این فصل هارارقم می زند.

    وقتی کودکی پابه دنیا می گذارد، درگوشش نغمه ی خوش اذان رازمزمه می کنند

    ووقتی کسی روی درنقاب خاک کشید، نمازی بی اذان برایش می خوانند.گ

    ویی مدت زندگی به اندازه ی فاصله ی بین اذان تانمازاست وافسوس چه فاصله کوتاهی!

    انشا در مورد زمستان /انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا در مورد زمستان

    انشا ادبی در مورد زمستان / انشا در مورد زمستان با مقدمه و نتیجه

    متن ادبی در مورد زمستان 

    مقدمه :

    خداوند زیباست و آفرینده زیبایی ها …

    زیبایی که مدام در هر روز در هر فصل در برابر چشمام ما قرار میدهد ، زیبا مثل دانه های معصوم برف

    انشا:

    آن گاه که دانه های ظریف برف رقصان بر زمین می نشینند.

    در آن هنگام که برگ درختان دانه دانه بر زمین می افتند و زمین را فرش می کنند.

    آن هنگام که ناله ی پرندگان گرسنه در برف مانده در بیابان به آسمان می رسد.

    در ان هنگام است که زمستان با قدم های سرد و آرام به سرزمین ما می رسد.

    در سوز سرما آتش درون بخاری ها همچون دل من و تو گرم است.

    سپاهیان ابر های سیاه در بلندای آسمان به جنگ هم می روند وصدای شمشیر های آن ها چون رعد سینه ی آسمان را می شکافد

    در آخر اشک سپاهیان شکست خورده بر آن گندم زار می چکد اشکی که برای ما رحمت است.

    توپ خورشید در زیر لحاف ابر ها گم شده بوران می آید و برف ها پر می کشند

    درختان عریان شده در پاییز لباس سپید به تن می کنند.

    و این ها تنها گوشه ای از زیبایی زمستان است . زمستان زیباست

    نتیجه گیری :

    انشای کوتاه خود را با این دعای زیبا در قالب  شعر به پایان می برم :

    دعا میکنم غرق باران شوی

    چو بوی خوش یاس و ریحان شوی

    دعا میکنم در زمستان عشق

    بهاری ترین فصل ایمان شوی

    انشا در مورد فصل زمستان در روستا 

    انشا در مورد زمستان

    انشا در مورد زمستان در روستا پایه هشتم

    انشا زمستان در روستا

    متن ادبی در مورد یک صبح سرد و برفی زمستان / انشا در مورد زمستان 

    ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

     کلیک کنید: مشاهده مطالب جدید و داغ امروز 

    ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

    منبع مطلب : hayatkhalvat.com

    مدیر محترم سایت hayatkhalvat.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    انشا درباره یک روز برفی

    انشا درباره یک روز برفی

    انشا درباره یک روز برفی

    انشا درباره یک روز برفی

     انشا درباره یک روز برفی

    مقدمه

    از خواب بیدار می شوم، همه جا سفید پوش شده است، ازخانه خارج می شوم، درختانی که تا پریروز لباس سبز پوشیده بودند و دیروز بی لباس بودند، امروز لباس سفیدی به تن کرده اند.

    بدنه

    بام خانه ها هم سفید شده است. آب رودخانه ها یخبسته اند.

    دیگر آن ماهی های رنگارنگ نمی توانند سر از آب بیرون بیاورند و از منظره ی بیرون از آب لذت ببرند.

    دیگر آن چمنزارها و کشتزارها درمیان ما نیستند و لایه ای از برف صورتشان را پوشانده است. 

    در دوردست کوهای برف گرفته و ابرهای سیاه و سفید، شهر را سفید رنگ کرده اند و با دانه های ستاره ای شکل آن را برجسته نشان داده اند.

    از تماشای منظره ی برفی چشم می پوشم و تصمیم قدم زدن میگیرم.

    جای پای کفش هایم برروی برف ها نقش برمی دارند.

    صدای برف های زیر کفش هایم مانند صدای خش، خش برگ های خشکیده است؛

    چرا که آن برف های نرم، زیر پاهایم خشک و سفت می شوند.

    در آن طرف دانه های برف بلور مانند در نقطه ای جمع شده اند و یک آدمک برفی را تشکیل داده اند. 

    دوردست ها می نگرم؛ خورشید هنگام طلوع کردن را مناسب می بیند

    و با یک پرتاب بر روی برف های بلورین نور می تاباند

    و آدم برفی ها از خجالت آب می شوند.

    نتیجه گیری:

    بارش برف،یک روز برفی

    انشا درباره برف زمستانی

    مقدمه:

    بدنه:

    امروز که برف آمد یک چای زعفران برای خود دم کردم و به تماشای برف پای پنجره نشستم.

    وقتی به برف خیره میشوم ذهنم از هرچیز دیگری خالی می شود طوریکه دیگر نمیدانم درآن لخظه

    به چه چیزی فکر میکنم.

    محو دانه ها ی برف میشوم و فکر میکنم چه سفر طولانی داشته اند تا به زمین برسند.

    تا لحظه ی آخری که برف می بارد من همان جا کنار پنجره می نشینم و به بیرون نگاه میکنم.

    همینکه آخرین دانه های برف مهمان زمین شدند .

    شال و کلاه می پوشم و به خیابان می زنم.

    نرمی برف زیر پاهایم مرا به وجد می آورد

    خیابان سراسر سفید شده و هیچ رنگ دیگری جلوه ی سفیدی برف را ندارد.

    جایی راپیدا میکنم که برف دست نخورده باشد مقداری از برف را با دستانم بر میدارم و درون دهانم میگذارم.

    با اینکه برف همان آب است ولی در شکل دیگر اما در دهان طعم دیگری حس می شود.

    شاید بخاطر سرمای مطبوع برف این طعم خاص در دهان میپیچد.

    به گونه ایست که دوست داری بازهم آن را امتحان کنی.

    من زمستان را برای برف اش دوست دارم.

    نتیجه گیری:

    زمین عروس شد و آسمان به حرف آمد
    چه شادباشی ازین خوب‌تر که برف آمد؟

    علیرضا بدیع

    منبع مطلب : enshasara.ir

    مدیر محترم سایت enshasara.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    خوبه 22 روز قبل
    1

    خوبه بد نیست

    زرا 4 ماه قبل
    1

    خوب

    فازی 11 ماه قبل
    0

    خوب بود

    kkk 1 سال قبل
    0

    gbbnb cbhgh

    اتنا عمادی 1 سال قبل
    1

    سلام من دانش اموز هستم و در حد من نیست

    عالی است 1 سال قبل
    3

    عالی بود

    من خوشم اومد

    ملکه 1 سال قبل
    2

    عالی بود

    کاشکی فقط کوتاه بودن انشا

    مهدی 2 سال قبل
    1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید