توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    انشا صفحه 42 هشتم صحنه ورود یک موش به خانه

    1 بازدید

    انشا صفحه 42 هشتم صحنه ورود یک موش به خانه را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    انشا در مورد صحنه ورود یک موش به خانه

    انشا در مورد صحنه ورود یک موش به خانه

    انشا در مورد صحنه ورود یک موش به خانه

    انشا صفحه ۴۲ کتاب نگارش پایه هشتم

    انشا اول درباره صحنه ورود یک موش به خانه

    مقدمه : در های حیاط باز است تا ماشین وارد آن شود . همسایه رو برو ماشینش را جای بدی پارک کرده است .  بنابرین پدرم مجبور است ماشین را به دفعات جلو و عقب کند . ناگهان یک موش بزرگ قهوه ای رنگ از جوی آب بیرون می پرد و وارد حیاط ما می شود .

    بدنه : اول از همه ، صدای نازک و گوش خراش خواهرم در می آید که چندین بار جمله “موش رفت تو خونه” را تکرار می کند . پدر هم مشغول پارک ماشین است و ماردم پدرم را سرزنش می کند که پارک کردن ماشین چرا باید این همه طول بکشد . در این بین ؛ من مانده ام و به این فکر می کنم موش کجا قایم شده است.

    با عصبانیت سر همه داد می زنم که بس کنید و بیایید موش را پیدا کنیم ولی انگار هیچ کس توجه نمی کند.خواهرم که پایش را داخل خانه نمی گذارد و تا وقتی که موش بیرون نیاید ، داخل نمی رود ولی پدرم هیچ اهمیتی به این موضوع نمی دهد و معتقد است موش خودش بیرون خواهد آمد.این بی خیالی و تنبلی پدر واقعا مرا عصبی می کند.می روم با مادرم حرف بزنم .

    او هم مثل من در تلاش است جای موش را پیدا کند . از پایین حیاط شروع می کنیم و همه جا را بررسی می کنیم . خبری نیست . انگار آب شده است و داخل زمین رفته است . بعد از ده دقیقه ، دست از جستجوی موش می کشیم و به محض لحظه ای نشستن ، با صدای جیغ خواهرم شوکه می شویم و بلند می شویم .

    نتیجه : بله ، حدس پدرم درست بود . آن موش قهوه ای رنگ درشت همانگونه که وارد شده بود ، رفت . سرو صدای خواهرم هم به همان دلیل بود . پیش پدرم رفتم و گفتم : از کجا میدونستی؟ پدرم لبخندی زد و با خنده گفت : بعضی وقت ها باید بی خیال بشی و منتظر باشی ببینی چی پیش میاد . همین .

    انشا دوم در مورد صحنه ورود یک موش به خانه

    انشا دوم در مورد صحنه ورود یک موش به خانه

    فکرش را بکن تازه از حمام آمده باشی و بخار و گرمای حمام کاملا خسته ات کرده باشد ، بعد بروی روی تختت دراز بکشی تا کمی حالت جا بیاید ، بعد یکدفعه یک صدای خر خر بشنوی ، انگار کسی دارد قایمکی کاغذی را مچاله می کند ، بعد کمی دور و برت را نگاه کنی و ببینی چیزی شبیه یک تکه طناب طوسی از زیر مبل بیرون آمده است.

    بله ، بلند می شوی که بروی و ببینی که چیست ، که میبینی یک موش کوچولوی کثیف و با مزه دارد پایه های مبل گرانتان را می خورد. وای وای که چه احساس بدی است ، نمی دانی باید چه کار کنی ، می خواهی بکشی اش ، دلت نمی آید ، می خواهی بگیری اش و بیرونش بیندازی ، نمی توانی چندشت می شود.می خواهی لباست را عوض کنی و خانه را ترک کنی ، اما می دانی موقعی که برگردی به احتمال زیاد این آقا موش عزیز نصف اثاث خانه را جویده و باید جیغ های مادر عزیز را به گوش جان بخری که : موش همه چی مونو خورد ، زندگیمونو برد ، آخرشم مرد …

    خلاصه گیج و سردرگمی و چیزی به ذهنت نمی رسد ، که یکدفعه یک فکر عجیب به ذهنت می رسد .

    پیش خودت می گویی زنگ بزنم آتش نشانی بیاید و کلکش را بکند ، اما وقتی تصور می کنی که ماشین های بزرگ آتش نشانی با آن همه تجهیزات را برای کشتن یک موش به اینجا کشانده ای ، خودت خجالت می کشی و نمی دانی در مقابل نگاه پر خشم و توام با نیش و کنایه آتش نشانان عزیز چه واکنشی نشان بدهی.

    در همین حالی که ناگهان یک فکر ساده به ذهنت می رسد ؛

    یک تکه پنیر، درِ باز و موشی که خداحافظی می کند با خانه …

    انشا سوم در مورد صحنه ورود یک موش به خانه

    انشا سوم در مورد صحنه ورود یک موش به خانه

    پدر داشت نماز می خواند، مادر در آشپزخانه بود، من روی کتابهایم داشتم چرت می زدم، داداش کوچکم با اسیاب بازی هایش بازی می کرد چه کسی می دانست چند دقیقه بعد چه اتفاقی خواهد افتاد!

    پدر به یک آن با صدای بلند گفت الله اکبر، مادرم فکر کرد گوشی موبایل پدر زنگ می زند مادر دوید تا گوشی پدر را پیدا کند، در همان هنگام تلفن خانه زنگ خورد من از خواب بیدار شدم و دیدیم کسی گوشی تلفن را بر نمی دارد، به هر زحمتی شده و به بد و بیراه گفتم به خودم به سمت گوشی تلفن رفتم، دایی بود از تبریز زنگ زده بود با بی حوصلگی جوابش را می دادم، خوابم می آمد، پدرم همچنان با صدای بلند الله اکبر می گفت و را طبق معمول تند تند نمازش را می خواند اما ابنبار کمی سرعتش بیشتر شده بود.

    مادر کت پدر را با عصبانیت بر روی زمین کوبید و گفت: کجاست این موبایل بی صاحب و زیر لب چیزهای هم نثار پدر و خود کرد….

    دادش کوچکم همچنان داشت کنار اسباب بازی ها با آرامش بازی می کرد حتی برعکس همیشه خیلی هم خوشحالی می کرد و گاهی با صدای بلند می خندید.

    مادر نزد پدر آمد و گفت گوشی یت زنگ نمی زند که چرا الله اکبر را بلند گفتی؟! دایی گفت چی شده دعواست؟ پدرم سلام را که تمام کرد گفت موش!! موش!!! اونو از دست بچه بگیرررر! و دوید سمت داداش کوچکم

    انشا در مورد درمورد درباره صحنه ورود یک موش به خانه صفحه ۴۲ 42 کتاب مهارت های نوشتاری نگارش پایه کلاس هشتم

    انشا در مورد صحنه ورود یک موش به خانه

    منبع مطلب : 7sc.ir

    مدیر محترم سایت 7sc.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    +۹۸ ۲۱ ۲۳۰ ۴۴ ۳۳۳

    تلگرام آفتاب

    اینستاگرام آفتاب

    +۹۸ ۲۱ ۲۳۰ ۴۴ ۱۰۳

    ایران، تهران، میدان نوبنیاد ، کوهستان سوم ، پلاک ۳

    پشتیبانی آفتاب

    منبع مطلب : www.aftabir.com

    مدیر محترم سایت www.aftabir.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    انشا صحنه ورود یک موش به خانه صفحه 42 نگارش هشتم

    انشا صفحه ۴۲ کتاب نگارش پایه هشتم توصیف دیده ها صحنه ورود یک موش به خانه مقدمه نتیجه درباره درمورد با موضوع طنز خوب و دقیق دیدن از سایت نکس لود دریافت کنید.

    صحنه ورود یک موش به خانه هشتم

    انشا صحنه ورود یک موش به خانه مقدمه نتیجه

    مقدمه : به نام خدایی که تمام هستی را آفرید و در این عالم هستی موجودات زیادی را قرار داد که در شکلها و اندازه های گوناگون هستند بعضی از این موجودات بسیار بزرگ و بعضی بسیار کوچک هستند یکی از این موجودات کوچک که مظهر ترس نامیده شده است موش است حیوانی که وزنش شاید از صد گرم کمتر و اندازه آن از یک مشت بسته انسان نیز کوچکتر است .

    بدنه : فیل را تصور کنید که با آن عظمت از موش می ترسد و به محض دیدن موش کوچولو فرار را بر قرار ترجیح می دهد و با چنان سرعتی پا به فرار می گذارد که یوز پلنگ با آن همه سرعت به گرد پایش هم نمی رسد حال تصور کنید که این موش کوچولوی وحشتناک بخواهد وارد خانه ای بشود واقعا”اهل خانواده باید چه کار کنند آیا فرار کنند وترک شهر ودیار کنند یا به جیغ و داد و فریاد بسنده کنند یا اینکه آتش نشانی را خبر کنند و یا شاید با دیدن این موجود مظهر ترس و وحشت در جا سکته ناقص کنند ؟
    من راه چهارم را ترجیح میدهم زیرا وقتی این موجود وحشتناک با آن چشمهای ریز مشکی و با آن سبیلهای از بنا گوش در رفته وارد خانه ام بشود در جا جان به جان آفرین تسلیم می کنم . نه تنها ترس از موش در میان خانمها دیده می شود بلکه بسیاری از آ قایان شجاع و قدرتمند نیز از این حیوان وحشتناک می ترسند براستی علت ترس از موش چیست ؟ شاید سرعت زیادش واینکه زود در جایی مخفی میشود باعث و حشتناکی این حیوان بیچاره است یا شاید ترس از اینکه از پاچه شلوار کسی بالا برود باعث ترس از آن می شود . به هر حال هر کس برای ترسش دلیلی دارد و لی من به قدری از موش وحشت دارم که هیچ دلیلی برایش پیدا نمی کنم .

    نتیجه : در محلی که ما زندگی می کنیم به دلیل ماسه ای بودن زمین تا به حال موش دیده نشده است ولی اگر روزی ، روزگاری در اینجا موش دیده شود دیگر امنیت وجود ندارد و در جایی هم که امنیت نباشد زندگی بسیار سخت می شود و باید مهاجرت کرد ولی آیا جایی وجود دارد که در انجا موش نباشد ، آیااین حیوان موذی که تعدادشان از تعداد انسانها نیز بیشتر است و در همه جای این کره خاکی وجود دارد.ونسلشان هم روز به روز بیشتر می شود آیا روزی دست از سر انسانها بر می دارند یا خیر.
    به امید روزی که به غیر از موشهای آزمایشگاهی دیگر موشی در این دنیا نباشد.

    انشا با موضوع ورود موش به خانه

    مقدمه : موش، حیوانی که شاید بعضی از ما از ان بترسیم که خود من یکی از انها هستم.

    بدنه : روی مبل نشسته بودم که خش خشی حس کردم. سرم را بالا اوردم ولی چیزی ندیدم، پس بیخیال شدم و مشغول کارم شدم. اما چند لحظه بعد باز همان صدا را شنیدم با این تفاوت مه این سری موش بزرگ قهوه ای رنگق را دیدم که دارد وارد خانه میشود.
    پا به فرار گذاشتم و تا می توانستم جیغ زدم و از طرفی هم از‌چشمان گشاد شده ی از فرط تعجب موش خنده ام گرفته بود گویی نمی داند چرا این قدر داد و فریاد راه انداخته ام.
    اما کنجکاو شدم ببینم چه میکند پس نشستم و اماده باش بودم ک اگر نزدیک شد بتوانم زود در بروم اما اون نگاهی به سمت چپ کرد و سپس سمت راست و در انتها کمی به جلو امد و به سمت اشپزخانه دوید و پشت یخچال قایم شد و من هرچه دنبال او و یا ردی از او گشتم پیدا نکردم و ان روز این گونه بود که در دفتر حاطراتم ثبت شد.

    نتیجه : پس بهتر است ترس هایمان را رفع منیم و با انها کنار بیاییم چون ممکن است روزی با انها روبرو شویم و مثل خر در گل فرو برویم.

    تحقیق صحنه ورود یک موش به خانه

    فکرش را بکن تازه از حمام آمده باشی و بخار و گرمای حمام کاملا خسته ات کرده باشد، بعد بروی روی تختت دراز بکشی تا کمی حالت جا بیاید، بعد یکدفعه یک صدای خر خر بشنوی، انگار کسی دارد قایمکی کاغذی را مچاله می کند، بعد کمی دور و برت را نگاه کنی و ببینی چیزی شبیه یک تکه طناب طوسی از زیر مبل بیرون آمده است. بله، بلند می شوی که بروی و ببینی که چیست، که میبینی یک موش کوچولوی کثیف و با مزه دارد پایه های مبل گرانتان را می خورد. وای وای که چه احساس بدی است، نمی دانی باید چه کار کنی، می خواهی بکشی اش، دلت نمی آید، می خواهی بگیری اش و بیرونش بیندازی، نمی توانی چندشت می شود.

    می خواهی لباست را عوض کنی و خانه را ترک کنی، اما می دانی موقعی که برگردی به احتمال زیاد این آقا موش عزیز نصف اثاث خانه را جویده و باید جیغ های مادر عزیز را به گوش جان بخری که : موش همه چی مونو خورد، زندگیمونو برد، آخرشم مرد. . . خلاصه گیج و سردرگمی و چیزی به ذهنت نمی رسد، که یکدفعه یک فکر عجیب به ذهنت می رسد. پیش خودت می گویی زنگ بزنم آتش نشانی بیاید و کلکش را بکند، اما وقتی تصور می کنی که ماشین های بزرگ آتش نشانی با آن همه تجهیزات را برای کشتن یک موش به اینجا کشانده ای، خودت خجالت می کشی و نمی دانی در مقابل نگاه پر خشم و توام با نیش و کنایه آتش نشانان عزیز چه واکنشی نشان بدهی. در همین حالی که ناگهان یک فکر ساده به ذهنت می رسد ؛ یک تکه پنیر، درِ باز و موشی که خداحافظی می کند با خانه. . .

    توصیف صحنه ورود یک موش به خانه

    پدر داشت نماز می خواند، مادر در آشپزخانه بود، من روی کتابهایم داشتم چرت می زدم، داداش کوچکم با اسیاب بازی هایش بازی می کرد چه کسی می دانست چند دقیقه بعد چه اتفاقی خواهد افتاد! پدر به یک آن با صدای بلند گفت الله اکبر، مادرم فکر کرد گوشی موبایل پدر زنگ می زند مادر دوید تا گوشی پدر را پیدا کند، در همان هنگام تلفن خانه زنگ خورد من از خواب بیدار شدم و دیدیم کسی گوشی تلفن را بر نمی دارد، به هر زحمتی شده و به بد و بیراه گفتم به خودم به سمت گوشی تلفن رفتم، دایی بود از تبریز زنگ زده بود با بی حوصلگی جوابش را می دادم، خوابم می آمد، پدرم همچنان با صدای بلند الله اکبر می گفت و را طبق معمول تند تند نمازش را می خواند اما ابنبار کمی سرعتش بیشتر شده بود.

    مادر کت پدر را با عصبانیت بر روی زمین کوبید و گفت: کجاست این موبایل بی صاحب و زیر لب چیزهای هم نثار پدر و خود کرد. دادش کوچکم همچنان داشت کنار اسباب بازی ها با آرامش بازی می کرد حتی برعکس همیشه خیلی هم خوشحالی می کرد و گاهی با صدای بلند می خندید. مادر نزد پدر آمد و گفت گوشی یت زنگ نمی زند که چرا الله اکبر را بلند گفتی؟! دایی گفت چی شده دعواست؟ پدرم سلام را که تمام کرد گفت موش!! موش!!! اونو از دست بچه بگیرررر! و دوید سمت داداش کوچکم

    جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

    مهدی : یروز روی مبل نشته بودم و مثل همیشه سرم تو گوشی بود و داشتم بهترین استفاده را از وقتم میکردم و در شبکه های اجتماعی وبگردی یا ولگردی میکردم که یهو صدای جیغ مادرم را شنیدم که درون اشپزخانه بود ، با خودم گفتم حتما دستشو بریده ، البته داخل پرانتز بگم که در نظر مادرم یک بریدگی کوچک مثل قطع شدن یک عضو از بدن است. به خاطر همین با سرعت به سمت اشپزخانه رفتم دیدم مادر رفته بالای کابینت و با ترس و لرز میگه مو ، مو ، موش. من هم که از موش میترسیدم به سرعت از اشپزخانه فرار کردم و پدرم را که در دبلیو سی بود صدا زدم و گفتم بیا که یک موش اومده خونه و الانه که ما سکته کنیم. نمیدونم پدرم کارش تموم شده بود یا نه ولی کارشو خلاصه کرد ، اومد بیرون و رفت به سمت اشپزخونه. اول مادرمو از اشپزخونه خارج کرد بعد دنبال موش گشت ولی چون موش رفته بود زیر کابینت ها نمیتونست پیداش کنه. بعدش به من گفت یه وسیله بلند بیار تا بتونم از زیر کابینت فراریش بدم. من هم رفتم دسته طی را به پدرم بدم ، به محض اینکه وارد اشپزخونه شدم ، چشمتون روز بد نبینه موش با یک حالت هراسان از زیر کابینت بیرون اومد که فرار کنه و من انچنان جیغی کشیدم که گوش پدرم تا دو ساعت سوت میکشید. خلاصه سرتون رو درد نیارم به هر زحمتی که بود پدرم موش رو گرفت و ما رو راحت کرد. البته هنوز حال مادرم خوب نشده و در توهم دیدن موش سیر میکنه.

    ریحانه پارسافر : مامان گفت:ازالان به بعدهرکی اسم موش و بیاره من می دونم بااون وای به حالش.

    منتظر شما هستیم …

    منبع مطلب : nexload.ir

    مدیر محترم سایت nexload.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    گیمر سبحان پاپجی باز : حیف معلم ما میا اینارو میخانه و ما نمیتونیم تقلب کنیم😂😂

    fateme : دیدن یک شکارچی از دریچه ی چشم یک آهو امروز به دشت خواهم رفت تا برای کودکانم غذا ببرم آخر آذوقه در خانه تمام شده، و کودکان من هم گرسنه اند. قبل از رفتن خوب نگاهشان میکنم. دلم برایشان تنگ میشود؛ اما مجبورم. مظلومیت را درچشمان تک تکشان میبینم اما باید رفت. در راه، از رود خانه ی پر آبی میگذرم. ماهی های قرمز و نلرنجی را میبینم که در آب غوطه میخورند. بید مجنون را میبینم که سر خم کرده و شاخه هایش آنقدر پایین آمده که به کف رودخانه سلام میکند و ماهی ها از سر و کول برگ ها بالا میروند در ادامه راه، از کوهی گذر میکنم که آنقدر بلند است، که قله آن در لابه لای ابر های پنبه ای محو شده و در پایین تر لکه های بزرگ برف را که با روزنه های خورشید مانند الماس میدرخشد را میبینم. گویی، آنجا معدنی از طلا و الماس نهان است. میروم و میروم و فکر میکنم به این همه زیبایی. و سکوت و آرامش به صدای رودخانه، به صدای ایثار. به بوی باران، به برگ هایی که صبح زود میتوان قطرات شبنم را روی آنها دید. به راستی که جنگل من بهشتی بود سرشار از زیبایی ها. غرق فکر کردن بودم، که چیزی زیر پای من خالی شد. و حبس شدم در گودالی که مطمئن بودم شکارچی آن را حفر کرده است. چیزی نگذشت که بالای گودال مردی ایستاد و به من خیره شد. قلبم نزدیک بود از سینه ام بپرد، اما مرد لبخندی زد. منم نفس عمیقی کشیدم از کجا معلوم آن مرد شکارچی باشد. او مرا آزاد میکند، آری او شکارچی نیست داشتم به ملاقات کودکانم پس از مرگ فکر میکردم، که لبخند مرد تبدیل به قهقه شد. این بار ترس مرا فرا گرفت. هنوز امیدی بود که تفنگش را در آورد، مردی بود با بدن کثیف، ریش های قهوه ای تا به تا، با موهایی که هرگز شانه نشده بود، کاپشنی داشت از پوست آهو، با تفنگی که سر آن آلوده به خون بود. دندان های زرد و خراب داشت و پوستی سیاه. او انسان نبود فقط آدم بود! میخواستم به گلوله التماس کنم، از تفنگ خواهش کنم، به شکارچی بگویم: « لطفا من دارم برای کودکانم غذا میبرم » اما حیف ! آدم ها نمیفهمند. تمام آدم ها انسان نیستند! چون شکارچی ترس را در چشم های من با تمام وجود میدید اما..... و من از آن لحظه به بعد هیچ چیز نفهمیدم. چرا که ؟ گلوله نمیدانست ؟ تفنگ نمیدانست، شکارچی نمیدانست، خدا که میدانست نمیدانست ؟!

    گیمر سبحان پاپجی باز : حیف معلم ما میا اینارو میخانه و ما نمیتونیم تقلب کنیم😂😂

    fateme : دیدن یک شکارچی از دریچه ی چشم یک آهوامروز به دشت خواهم رفت تا برای کودکانم غذا ببرم آخر آذوقه در خانه تمام شده ،و کودکان من هم گرسنه اند. قبل از رفتن خوب نگاهشان میکنم.دلم برایشان تنگ میشود ؛اما مجبورم.مظلومیت را درچشمان تک تکشان میبینم اما باید رفت.در راه، از رود خانه ی پر آبی میگذرم . ماهی های قرمز و نلرنجی را میبینم که در آب غوطه میخورند. بید مجنون را میبینم که سر خم کرده و شاخه هایش آنقدر پایین آمده که به کف رودخانه سلام میکند و ماهی ها از سر و کول برگ ها بالا میرونددر ادامه راه، از کوهی گذر میکنم که آنقدر بلند است ،که قله آن در لابه لای ابر های پنبه ای محو شده و در پایین تر لکه های بزرگ برف را که با روزنه های خورشید مانند الماس میدرخشد را میبینم .گویی، آنجا معدنی از طلا و الماس نهان است.میروم و میروم و فکر میکنم به این همه زیبایی.و سکوت و آرامش به صدای رودخانه،به صدای ایثار. به بوی باران،به برگ هایی که صبح زود میتوان قطرات شبنم را روی آنها دید.به راستی که جنگل من بهشتی بود سرشار از زیبایی ها.غرق فکر کردن بودم،که چیزی زیر پای من خالی شد. و حبس شدم در گودالی که مطمئن بودم شکارچی آن را حفر کرده است . چیزی نگذشت که بالای گودال مردی ایستاد و به من خیره شد.قلبم نزدیک بود از سینه ام بپرد ،اما مرد لبخندی زد .منم نفس عمیقی کشیدم از کجا معلوم آن مرد شکارچی باشد.او مرا آزاد میکند،آری او شکارچی نیست داشتم به ملاقات کودکانم پس از مرگ فکر میکردم،که لبخند مرد تبدیل به قهقه شد. این بار ترس مرا فرا گرفت . هنوز امیدی بود که تفنگش را در آورد، مردی بود با بدن کثیف،ریش های قهوه ای تا به تا، با موهایی که هرگز شانه نشده بود ، کاپشنی داشت از پوست آهو، با تفنگی که سر آن آلوده به خون بود. دندان های زرد و خراب داشت و پوستی سیاه.او انسان نبود فقط آدم بود!میخواستم به گلوله التماس کنم، از تفنگ خواهش کنم ، به شکارچی بگویم :« لطفا من دارم برای کودکانم غذا میبرم » اما حیف ! آدم ها نمیفهمند . تمام آدم ها انسان نیستند! چون شکارچی ترس را در چشم های من با تمام وجود میدید اما ..... و من از آن لحظه به بعد هیچ چیز نفهمیدم.چرا که ؟ گلوله نمیدانست ؟ تفنگ نمیدانست، شکارچی نمیدانست ، خدا که میدانست نمیدانست ؟!

    ابوالفضل : خوبه

    اره : خوبه

    نایل میتر : عالی بود خیلیییییی

    زهرا : عااالی

    ریحانه احمدی : عالییی بود👏👏👌👌

    Fateme : من یه انشا نوشتم درمورد دیدن یک شکارچی از دریچه ی چشم یک آهو امروز به دشت خواهم رفت تا برای کودکانم غذا ببرم آخر آذوقه در خانه تمام شده و کودکان من هم گرسنه اند قبل از رفتن خوب نگاهشان میکنم دلم برایشان تنگ میشود اما مجبورم مظلومیت را در چشمان تک تکشان میبینم اما باید رفت در راه از رودخانه ی پرآبی میگذرم ماهی های قرمز و نارنجی را میبینم که در آب غوطه میخورند بید مجنون را میبینم که سر خم کرده و شاخه هایش آنقدر پایین آمده که به کف رودخانه سلام میکند و ماهی ها از سر و کول برگ ها بالا میروند در ادامه راه از کوهی گذر میکنم که آنقدر بلتد است که قله آن درلابه لای ابر های پنبه ای محو شده است و درپایین تر لکه های بزرگ برف را که با روزنه های خورشید مانند الماس میدرخشد را میبینم گویی آنجامعدنی از طلا و الماس نهان است میروم و میروم و فکر میکنم به این همه زیبایی و سکوت و آرامش به صدای رودخانه به صدای ایثار به بوی باران به برگ هایی که صبح زود میتوان قطرات شبنم را روی آنها دید به راستی که جنگل من بهشتی بود سرشار از زیبایی غرق فکر کردن بودم که چیزی زیر پای من خالی شد و حبس شدم در گودالی که مطمئن بودم شکارچی آن را حفر کرده است چیزی نگذشت که مردی بالای گودال ایستاد و به من خیره شد قلبم نزدیک بود از سینه ام بپرد اما مرد لبخندی زد منم نفس عمیقی کشیدم از کجا معلوم ان مرد شکارچی باشد او مرا آزاد میکند آری او شکارچی نیست داشتم به ملاقات کودکانم پس از آزادی فکر میکردم که لبخند مرد تبدیل به قهقه شد و اینبار ترس مرا فرا گرفت هنوز امیدی بود که تفنگش را درآورد مردی بود با بدن کثیف ریش های قهوه ای تابه تا با موهایی که هرگز شانه نشده بود کاپشنی داشت با پوست آهو با تفنگی که سرآن آلوده به خون بود دندان های زرد و خراب داشت و پوستی سیاه او انسان نبود فقط آدم بود میخواستم به گلوله التماس کنم از تفنگ خواهش کنم به شکارچی بگویملطفا من دارم برای کودکانم غذا میبرم اما حیف تمام آدم ها نمیفهمند تمام آدم ها انسان نیستند چون شکارچی تمام ترس را با تمام وجود میدید اما .......و من از آن لحظه به بعد هیچ چیز نفهمیدم چرا که گلوله نمی دانست تفنگ نمیدانست شکارچی نمیدانست خدا که میدانست نمیدانست؟؟این انشا به نظرم خوبه خودمم کلاس هشتمم اگه موافقید که بازم انشا بزارم لطفا در همین جا بگید که براتون بزارم خوشحال میشم اگه از من کمک بگیرید

    ناشناس : باشه فردا مینویسم

    fateme : ببخشید من انشای دیدن یک شکارچی از دریچه ی چشم یک آهو رو دوبار گذاشتم

    نیکا : خیلی خب بودحیف اینکه معلم ما میگه فهمیدم ک از تو اینترنت گرفتی و نمیشه تقلب کرد😂😂😂😂

    ناشناس : خیلی عالی بود

    السا : خوبه

    Maneli❤ : خوب بود🐰😇

    Maneli❤ : خوبه☺🌸

    ناشناس : خیلی‌عالیه

    Fateme : چه سوسول بازی ای؟؟

    dianasultani : 👍

    Mahdis : بی نظیره🙃🌷

    مهشید : خیلی عالی بود

    امبر : عالی

    امیرحسین : واقعا عالیه👌👌👌

    Fatemeh : ممنونم fati

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 8 ماه قبل
    -1

    خوب بودعالیییییییی

    ستایش 8 ماه قبل
    0

    عالی بود

    amin 9 ماه قبل
    0

    هم خوب بود هم بد

    ناشناس 9 ماه قبل
    -1

    عالی بود🌸👏

    دیوث اعظم 10 ماه قبل
    1

    اصلا بدرد نمی خورد

    Mani 10 ماه قبل
    1

    خوب بود ولی یکم درهم بر هم بود به حر حال ممنون

    ناشناس 10 ماه قبل
    0

    🙂

    خوب 10 ماه قبل
    1

    خوبه

    فاطمه 10 ماه قبل
    2

    عالی بود

    محمد باقر 10 ماه قبل
    2

    خوبه

    محمد باقر 10 ماه قبل
    1

    خوبه بد نی

    ناشناس 10 ماه قبل
    1

    خیلی علی بود

    Fatemeh 10 ماه قبل
    1

    ممنونم بهار جان از اینکه از انشای من خوشت اومده

    Fatemeh 10 ماه قبل
    4

    ممنونم fati

    امیرحسین 10 ماه قبل
    4

    واقعا عالیه👌👌👌

    Maneli❤ 11 ماه قبل
    5

    خوبه☺🌸

    Maneli❤ 11 ماه قبل
    5

    خوب بود🐰😇

    امبر 11 ماه قبل
    4

    عالی

    السا 11 ماه قبل
    5

    خوبه

    ناشناس 11 ماه قبل
    5

    خیلی عالی بود

    مهشید 11 ماه قبل
    4

    خیلی عالی بود

    ناشناس 11 ماه قبل
    3

    خوبه

    Mahdis 11 ماه قبل
    4

    بی نظیره🙃🌷

    رستا منتظری 11 ماه قبل
    2

    عالی بود

    نیکا 11 ماه قبل
    5

    خیلی خب بودحیف اینکه معلم ما میگه فهمیدم ک از تو اینترنت گرفتی و نمیشه تقلب کرد😂😂😂😂

    2
    امیرحسین 10 ماه قبل

    دقیقا😂😂😂😂

    1
    دیلا 11 ماه قبل

    دقیقا😂👊🏻

    fateme 11 ماه قبل
    5

    ببخشید من انشای دیدن یک شکارچی از دریچه ی چشم یک آهو رو دوبار گذاشتم

    dianasultani 11 ماه قبل
    4

    👍

    fateme 11 ماه قبل
    11

    دیدن یک شکارچی از دریچه ی چشم یک آهوامروز به دشت خواهم رفت تا برای کودکانم غذا ببرم آخر آذوقه در خانه تمام شده ،و کودکان من هم گرسنه اند. قبل از رفتن خوب نگاهشان میکنم.دلم برایشان تنگ میشود ؛اما مجبورم.مظلومیت را درچشمان تک تکشان میبینم اما باید رفت.در راه، از رود خانه ی پر آبی میگذرم . ماهی های قرمز و نلرنجی را میبینم که در آب غوطه میخورند. بید مجنون را میبینم که سر خم کرده و شاخه هایش آنقدر پایین آمده که به کف رودخانه سلام میکند و ماهی ها از سر و کول برگ ها بالا میرونددر ادامه راه، از کوهی گذر میکنم که آنقدر بلند است ،که قله آن در لابه لای ابر های پنبه ای محو شده و در پایین تر لکه های بزرگ برف را که با روزنه های خورشید مانند الماس میدرخشد را میبینم .گویی، آنجا معدنی از طلا و الماس نهان است.میروم و میروم و فکر میکنم به این همه زیبایی.و سکوت و آرامش به صدای رودخانه،به صدای ایثار. به بوی باران،به برگ هایی که صبح زود میتوان قطرات شبنم را روی آنها دید.به راستی که جنگل من بهشتی بود سرشار از زیبایی ها.غرق فکر کردن بودم،که چیزی زیر پای من خالی شد. و حبس شدم در گودالی که مطمئن بودم شکارچی آن را حفر کرده است . چیزی نگذشت که بالای گودال مردی ایستاد و به من خیره شد.قلبم نزدیک بود از سینه ام بپرد ،اما مرد لبخندی زد .منم نفس عمیقی کشیدم از کجا معلوم آن مرد شکارچی باشد.او مرا آزاد میکند،آری او شکارچی نیست داشتم به ملاقات کودکانم پس از مرگ فکر میکردم،که لبخند مرد تبدیل به قهقه شد. این بار ترس مرا فرا گرفت . هنوز امیدی بود که تفنگش را در آورد، مردی بود با بدن کثیف،ریش های قهوه ای تا به تا، با موهایی که هرگز شانه نشده بود ، کاپشنی داشت از پوست آهو، با تفنگی که سر آن آلوده به خون بود. دندان های زرد و خراب داشت و پوستی سیاه.او انسان نبود فقط آدم بود!میخواستم به گلوله التماس کنم، از تفنگ خواهش کنم ، به شکارچی بگویم :« لطفا من دارم برای کودکانم غذا میبرم » اما حیف ! آدم ها نمیفهمند . تمام آدم ها انسان نیستند! چون شکارچی ترس را در چشم های من با تمام وجود میدید اما ..... و من از آن لحظه به بعد هیچ چیز نفهمیدم.چرا که ؟ گلوله نمیدانست ؟ تفنگ نمیدانست، شکارچی نمیدانست ، خدا که میدانست نمیدانست ؟!

    2
    بهار 11 ماه قبل

    حرف نداشت

    ناشناس 11 ماه قبل
    5

    باشه فردا مینویسم

    Fateme 11 ماه قبل
    5

    من یه انشا نوشتم درمورد دیدن یک شکارچی از دریچه ی چشم یک آهو امروز به دشت خواهم رفت تا برای کودکانم غذا ببرم آخر آذوقه در خانه تمام شده و کودکان من هم گرسنه اند قبل از رفتن خوب نگاهشان میکنم دلم برایشان تنگ میشود اما مجبورم مظلومیت را در چشمان تک تکشان میبینم اما باید رفت در راه از رودخانه ی پرآبی میگذرم ماهی های قرمز و نارنجی را میبینم که در آب غوطه میخورند بید مجنون را میبینم که سر خم کرده و شاخه هایش آنقدر پایین آمده که به کف رودخانه سلام میکند و ماهی ها از سر و کول برگ ها بالا میروند در ادامه راه از کوهی گذر میکنم که آنقدر بلتد است که قله آن درلابه لای ابر های پنبه ای محو شده است و درپایین تر لکه های بزرگ برف را که با روزنه های خورشید مانند الماس میدرخشد را میبینم گویی آنجامعدنی از طلا و الماس نهان است میروم و میروم و فکر میکنم به این همه زیبایی و سکوت و آرامش به صدای رودخانه به صدای ایثار به بوی باران به برگ هایی که صبح زود میتوان قطرات شبنم را روی آنها دید به راستی که جنگل من بهشتی بود سرشار از زیبایی غرق فکر کردن بودم که چیزی زیر پای من خالی شد و حبس شدم در گودالی که مطمئن بودم شکارچی آن را حفر کرده است چیزی نگذشت که مردی بالای گودال ایستاد و به من خیره شد قلبم نزدیک بود از سینه ام بپرد اما مرد لبخندی زد منم نفس عمیقی کشیدم از کجا معلوم ان مرد شکارچی باشد او مرا آزاد میکند آری او شکارچی نیست داشتم به ملاقات کودکانم پس از آزادی فکر میکردم که لبخند مرد تبدیل به قهقه شد و اینبار ترس مرا فرا گرفت هنوز امیدی بود که تفنگش را درآورد مردی بود با بدن کثیف ریش های قهوه ای تابه تا با موهایی که هرگز شانه نشده بود کاپشنی داشت با پوست آهو با تفنگی که سرآن آلوده به خون بود دندان های زرد و خراب داشت و پوستی سیاه او انسان نبود فقط آدم بود میخواستم به گلوله التماس کنم از تفنگ خواهش کنم به شکارچی بگویملطفا من دارم برای کودکانم غذا میبرم اما حیف تمام آدم ها نمیفهمند تمام آدم ها انسان نیستند چون شکارچی تمام ترس را با تمام وجود میدید اما .......و من از آن لحظه به بعد هیچ چیز نفهمیدم چرا که گلوله نمی دانست تفنگ نمیدانست شکارچی نمیدانست خدا که میدانست نمیدانست؟؟این انشا به نظرم خوبه خودمم کلاس هشتمم اگه موافقید که بازم انشا بزارم لطفا در همین جا بگید که براتون بزارم خوشحال میشم اگه از من کمک بگیرید

    1
    مهسا 10 ماه قبل

    عااااالی عزیزم

    مفس 11 ماه قبل
    2

    عالی

    هادی 11 ماه قبل
    1

    خوب بود متشکرم

    هادی 11 ماه قبل
    1

    خیلی خوب بود متشکرم

    ناشناس 11 ماه قبل
    0

    قشنگ بود

    ریحانه احمدی 11 ماه قبل
    5

    عالییی بود👏👏👌👌

    گیمر سبحان پاپجی باز 11 ماه قبل
    14

    حیف معلم ما میا اینارو میخانه و ما نمیتونیم تقلب کنیم😂😂

    رضا 11 ماه قبل
    -1

    خدا کنه معلم نفهمه

    0
    Fateme 11 ماه قبل

    معلم ما میگه اگه قبلن خونده باشید اشکال نداره بچه ها هم سوء استفاده میکنن میگن قبلن خوندیدم

    0
    ... 11 ماه قبل

    اره واقن 😂😂

    علی 11 ماه قبل
    2

    خیلی سوسول بازیه

    4
    Fateme 11 ماه قبل

    چه سوسول بازی ای؟؟

    زهرا 11 ماه قبل
    5

    عااالی

    نایل میتر 11 ماه قبل
    5

    عالی بود خیلیییییی

    ناشناس 11 ماه قبل
    4

    خیلی‌عالیه

    اره 12 ماه قبل
    5

    خوبه

    ابوالفضل 12 ماه قبل
    8

    خوبه

    مهدی 12 ماه قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید