توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    باز نویسی صفحه ی 36 نگارش هفتم

    1 بازدید

    باز نویسی صفحه ی 36 نگارش هفتم را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    بازنویسی حکایت صفحه 36 نگارش هفتم

    بازنویسی حکایت صفحه 36 نگارش هفتم

    بازنویسی حکایت صفحه 36 نگارش هفتم

    ,بازنویسی حکایت صفحه 36 نگارش,بازنویسی حکایت صفحه 36,حکایت صفحه 36 نگارش هفتم,صفحه 36 نگارش هفتم,بازنویسی حکایت نگارش هفتم,نگارش هفتم,حکایت صفحه 36

    پایه ی هفتم-درس دوم-صفحه ی ۳۶-بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران

    باز نویسی حکایت روزی در فصل بهاران نگارش هفتم

    کتاب مهارت های نوشتاری باز نویسی حکایت روزی در فصل بهاران

    «روزی در فصل بهاران باجمعی از دوستداران به هوای گشت  و تماشای صحرا و دشت ،بیرون رفتیم،چون درجایی خرم جای گرفتیم و سفره انداختیم،

    سگی از دور دید و خود را  نزدیک ما رسانید،یکی از دوستان ،پاره سنگی برداشت و ان چنان که نان پیش سگ اندازند و پیش وی انداخت ،سگ سنگ را بوی کرد و بی توقف بازگشت.

    سگ را صدا کردند اما التفات نکرد.یکی از انان گفت :می دانید که این سگ چه گفت؟

    گفت:این بدبختان از بخیلی و گرسنگی سنگ می خورند.ازخوان و سفره ایشان چه توقع می توان داشت»

    بازنویسی حکایت صفحه 36 نگارش هفتم

    باز نویسی انشا:

    روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم.

    در یه جایه سرسبز وخوش اب و هوا ماندیم وزیرانداز و سفره ی غذای خود را پهن کردیم و نشستیم.سگی از دور مارادید و به سمت ماامد تا که شاید بههو غذایی بدهیم و از گرسنگی ان را نجات دهیم.

    یکی از دوستان که در جمع ما نشسته بود تکه سنگی رااز زمین برداشت و مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت،

    سگ جلو امد و سنگ رابو کرد و زمانی که متوجه شدغذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه امده را بازگشت.دوستانم دوباره دوباره سگ را صدا زدند اما سگ توجه  ایی نکرد و به راه خود ادامه داد.

    یکی دیگراز دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت:ایا متوجه ی برخورد سگ شده اید و دانستید که سگ به ما چه چیزی را گفت؟همگی گفتند:نه متوجه نشدیم!

    ان مرد گفت:ان سگ باخود گفت این مرد ادم ها بدبختانی هستند که از خیسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای ان ها هیچ توقعی نمی توان داشت.

    جامی-بهارستان

    منبع : http://enshabaz.ir

    منبع مطلب : www.payehaftomi.ir

    مدیر محترم سایت www.payehaftomi.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران صفحه 36 نگارش هفتم

    انشا بازنویسی حکایت صفحه ۳۶ کتاب نگارش پایه هفتم جامی بهارستان معنی نثر ساده روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران از سایت دریافت کنید.

    بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران

    متن بازنویسی حکایت صفحه 95 نگارش هفتم

    روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران، به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت، بیرون رفتیم. چون در جایی خرّم، جای گرفتیم و سفره انداختیم. سگی از دور دید و خود را نزدیک ما رسانید. یکی از دوستان، پاره سنگی برداشت و آن چنان که نان پیش سگ اندازند، پیش وی انداخت. سگ، سنگ را بوی کرد و بی توقّف بازگشت. سگ را صدا کردند؛ اما التفات نکرد. یکی از آنان گفت: «می دانید که این سگ چه گفت؟». گفت: «این بدبختان از بدبختی و گرسنگی، سنگ می خوذند، از خوان و سفره ایشان چه توقّع می توان داشت؟» بهارستان جامی.

    جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

    مهدی : روزی از روزهای فصل بهار، با تعدادی از دوستان برای تفریح و تماشای دشت و صحرا بیرون رفتیم. در مکانی خوش آب و هوا اتراق کردیم و سفره انداختیم در همین حال سگی از دور ما را دید و به ما نزدیک شد. یکی از دوستان، پاره سنگی برای او انداخت (بدان گونه که نان برای سگی می اندازند). سگ، سنگ را بو کرد و بدون درنگ برگشت. سگ را صدا زدند امّا توجهی نکرد. یکی از آنان گفت: «می دانید که این سگ چه گفت؟». گفت: «این بدبختان از روی گرسنگی سنگ می خورند، از سفره آنان جه توقّعی می توان داشت.

    نویسنده : در یک روز بهاری در فصل بهار با دوستان بخاطر هوای خوبی که بود به صحرا و دشت رفتیم در یک جایی که بسیار منظره خوبی داشت نشستیم و زیر انداز را پهن کردیم و سفره انداختیم که سگی رااز دور دیدیم که به سمت ما می اید بااین امید که به او غذایی بدهیم تاان غذارا بخورد ، یکی از دوستانمان بجای یک تکه نانی یک سنگ کوچکی به سمت سگ پرتاب کرد سگ نزدیک تر که امد دید غذا نیست و سنگ انداخته است به سمتش بجای نان و سگ برگشت وقتی دوستانم سگ را صدا ردند و سگ هیچ توجهی نکرد به دوستانم یکی دیگر از دوستان که این صحنه را دیده بود برگشت گفت : هیچ می دانید که سگ به ما چه گفت ؟ گفتند نه گفت : این ادم ها بدبختایی هستند که نان ندارند برای خوردن و در سفره اشان سنگ می خورند پس توقعی نمی توان داشت.

    هیام : باید یه سگ گوشت میداد. لا تحرجو الحیوانات🐕🐕 سگ بیچاره معلوم نبود از گشنگی چه میکرد.

    منبع مطلب : nexload.ir

    مدیر محترم سایت nexload.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران کلاس هفتم

    بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران کلاس هفتم

    بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران

    صفحه 36 کتاب مهارت های نوشتاری هفتم

    حکایت زیر را بخوانید و به زبان ساده باز نویسی کنید

    حکایت : { روزی در فصل بهاران باجمعی از دوستداران به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت ،بیرون رفتیم،چون درجایی خرم جای گرفتیم و سفره انداختیم،سگی از دور دید و خود را نزدیک ما رسانید،یکی از دوستان ،پاره سنگی برداشت و ان چنان که نان پیش سگ اندازند و پیش وی انداخت ،سگ سنگ را بوی کرد و بی توقف بازگشت.سگ را صدا کردند اما التفات نکرد.یکی از انان گفت :می دانید که این سگ چه گفت؟گفت:این بدبختان از بخیلی و گرسنگی سنگ می خورند.ازخوان و سفره ایشان چه توقع می توان داشت }

    بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران

    بازنویسی : در یک روز جمعه، به همراه خانواده عمو و عمه ام به تفریح و گردش رفتیم.

    فصل بهار بود و همه جا سرسبز و پر از گل ها و گیاهان زیبا و خوشبو بود.

    در قسمتی از دشت، مزرعه هایی وجود داشت که در آنها کلم، بادمجان و سبزی کاشته شده بود.

    زیر اندازها را زیر یک درخت نارون بزرگ پهن کردیم و نشستیم.

    چند دقیقه بعد، ما بچه ها مشغول بازی شدیم. بعد از مدتی پدرم منقل کباب را آورد و دست به کار شد.

    جوجه ها را کباب کرد و روی سفره گذاشت.

    من و پسرعمویم که صبحانه نخورده بودیم، انگار از قحطی آمده بودیم، تندتند غذا میخوردیم.

    مادرم با دست، سگی را که از دور به طرفمان می آمد به ما نشان داد.

    سگ قهوه ای که پایش شکسته بود، لنگ لنگان به ما نزدیک و نزدیک تر می شد.

    حتما بوی کباب را احساس کرده بود. پسرعمویم میلاد که حتی از استخوانها هم نمی گذشت، سنگی به طرف سگ پرتاب کرد.

    سگ به طرف سنگ رفت و آن را بویید.

    وقتی فهمید که سنگ است، رفت و از ما دور شد.

    عمو حسن که از کار میلاد ناراحت شده بود، برای سگ سوت زد که برگردد ولی سگ که حسابی ناامید شده بود، برنگشت.

    عمو به میلاد گفت: می دانی سگ بیچاره چرا رفت؟

    برای اینکه با خودش گفت: حتما این بیچاره ها از گرسنگی سنگ می خورند. پس من چه توقعی از آنها می توانم داشته باشم؟

    پایان 🙂

    نویسنده : جامی بهارستان

    بازنویسی حکایت صفحه 36 کتاب نگارش پایه هفتم

    منبع : سون اسکول

    منبع مطلب : 7sc.ir

    مدیر محترم سایت 7sc.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    ضحا زارع : روزی در فصل بهار با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گزار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یک جای سر سبز خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذا خود را پهن کردیم و نشستیم. سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید غذایی بدهیم واز گرسنگی آن را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع نشسته بود تکه سنگی را از روی زمین برداشت مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت.🐶🐶 سگ جلو آمد و او را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه آمده را باز گشت. دوستانم دوباره سگ صدا زدن امّا سگ متوجه یی نکرد و به راه خود ادامه داد. یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: آیا متوجه برخورد🐶 سگ شده‌اید و دانستید سگ به ما چه چیزی گفت؟ همگی گفتند: نه، متوجه نشدیم! آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت: این مردم آدمهای بدبختی هستند که از جنسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.😔 پایان نویسنده: ضحا زارع

    گرگ جاده : عالی بود 20گرفتم از 20

    زهرا شاهچراغی : روزی در فصل بهار با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گزار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یک جای سر سبز خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذا خود را پهن کردیم و نشستیم. سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید غذایی بدهیم واز گرسنگی آن را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع نشسته بود تکه سنگی را از روی زمین برداشت مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت.🐶🐶 سگ جلو آمد و او را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه آمده را باز گشت. دوستانم دوباره سگ صدا زدن امّا سگ متوجه یی نکرد و به راه خود ادامه داد. یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: آیا متوجه برخورد🐶 سگ شده‌اید و دانستید سگ به ما چه چیزی گفت؟ همگی گفتند: نه، متوجه نشدیم! آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت: این مردم آدمهای بدبختی هستند که از جنسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.😔 پایان نویسنده: زهرا شاهچراغی

    ناشناس : خیلی عالی بود ممنون تو انشا نمره مثبت گرفتم از این بهتر نمیشه مرسی

    ارینا : عالی

    سید علی موسوی : خیلی خوب بود عالیه

    ناشناس : خیلی عالی بود ممنون تو انشا نمره مثبت گرفتم از این بهتر نمیشه مرسی 😍😍😍😍😍😍😍😍

    عالیعالی : عالی

    الناز : عالی بود مرسی از شما

    دخت جزیره : خوب بود😘😘😘😘

    الناز : عالی بود😀😀

    مغرور😐⁦❤️⁩ : واقعا که رفتار سگ ابروی اونارو برد😂😂😂😂 درکل عالییییییییی

    هاشمی نژاد : یک روز در فصل بهار با چند نفر از دوستان به تفریح و گشت و گزار به صحرا و دشت رفتیم، و در یک جای سر سبز و خوش اب و هوا نشستیم و سفره غذارا پهن کردیم، یک سگ از دور دید و خودش رو به ما رساند و نزدیک ما امد. یک نفر از دوستانمون یک تکه سنگ برداشت و مثل تکه ای نان اونرو جلوی پای سگ انداخت، سگ، سنگ رو بو کرد و بدون اینکه بر گرده رفت. یکی از اونها گفت:«میدونی که این سگ چی گفت: گفت: این بد بخت ها از خسیسی و گرسنگی، سنگ میخورن. پس از این سفره ی غذا هیچ توقعی نباید داشت. امیدوارم تـونسته باشم کمکتون کرده باشم 🌺

    محمد روح افزا : تو زرنگی

    ستایش : عالیییییی بود من که استفاده کردم 😍😍😍

    ناشناس : نمیدونم

    mahdis : خوبه

    امیر حسین : عالی بود ممنون

    مهلا صفری : ممنون واقعا خیلی خیلی عالی بود منکه نمره ی کامل رو از دبیر گرفتم😊😜

    ابپنا : گوزو

    ناشناس : سلام من نمینویسم

    غزل : بسیار عالی من از ۲۰ نمره ۲۰ گرفتم ...ممنون از شما

    ناشناس : خیلی‌خیلی‌عالییییییی

    خوبه : عالللللللی

    آتنا میرجلیلی : روزی در روز 13 بِدر به باغ پدر بزرگم رفتیم...... با بچه ها بازی کردیم و تصمیم گرفتیم ناهار را بریم بیرون در دل طبیعت بخوریم...... زیر انداز رو پهن کردیم و همگی نشستیم بعد از کمی خوش و بش سفره را پهن کردیم و غذا رو کشیدیم تا بخوریم از دور یک سگ توجه مارو جلب کرد داشتیم ب اون نگاه میکردیم بنظر گرسنه می اومد..... تا خواستم برم ب او غذا بدم یکی از بچه های فامیل ب طرف او سنگ پرت کرد..... سگ آن را بو کرد و نگاه کرد و رفت..... خیلی ناراحت شدم هرچه صدایش زدم نیامد در آخر پدربزرگم گفت میدانی چرا سگ بدون اینکه چیزی بگوید رفت جواب دادم"نه" گفت آن سگ با خودش گفته این ها خودشان‌ ب جای غدا سنگ می‌خوردند بعد چ توقعی باید داشته باشم ازشون....... پایان :) نویسنده "آتنا میرجلیلی"

    ارینا : عال

    خوبه : عالی

    ۲۴۶۸ : ممنون عالی بود

    امیر محمد : های بود ۲۰گرفتم❤❤❤❤❤❤❤

    محمد روح افزا : من خیلی دوست دارم عشقم

    مانا : عالی

    ناشناس : خیلی عالیه واقعا ممنون

    حدیث : عالی بود 👌

    مرسی عالی بود : مرسی عالی بود

    نیکا : عالیه

    زینب : عالی بود ممنون

    H : آره تو قوی😒

    مدیر : خواهش میکنم خوش حالم شدیم♥︎♥︎

    عالی : عالی

    عاشق : عالی

    fariba : روزی در فصل بهار با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گزار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یک جای سر سبز خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذا خود را پهن کردیم و نشستیم. سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید غذایی بدهیم واز گرسنگی آن را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع نشسته بود تکه سنگی را از روی زمین برداشت مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت. سگ جلو آمد و او را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه آمده را باز گشت. دوستانم دوباره سگ صدا زدن امّا سگ متوجه یی نکرد و به راه خود ادامه داد. یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: آیا متوجه برخور سگ شده‌اید و دانستید سگ به ما چه چیزی گفت؟ همگی گفتند: نه، متوجه نشدیم! آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت: این مردم آدمهای بدبختی هستند که از جنسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.

    فاطی ♥️ : 😂 آبروشون رفت مرسی عالی بود

    ناشناس : عالی

    طاها : عالی من دوست داشتم

    امیررضا : عالی بود

    احسان : به همراه مطالب اضافی

    هانیه : عالی بود ممنون

    حنانه : خیلی عالی بود فقط نفهمن از تو اینترنت نوشتیم

    عالی : خیلی خیلی عالییییییییی

    امیررضا : عالی حرف نداره

    پسرک تنها : عالی

    بهار : خوبه بد نیست

    محمد : عالی بود ❤️

    عسل : خیلی عالی😘

    احمدرضا : دمت گرم خیلی خوب و کامل نوشتی استاد حال کرد

    Maryam : عالی من خیلی ممنون هستم از شما و عالی بود🌺🥰🥰👍🏻🤟👌

    Aysu : عالی بود

    ۱۲۳۴۵۶۷۸۹۰ : : در یک روز جمعه، به همراه خانواده عمو و عمه ام به تفریح و گردش رفتیم. فصل بهار بود و همه جا سرسبز و پر از گل ها و گیاهان زیبا و خوشبو بود. در قسمتی از دشت، مزرعه هایی وجود داشت که در آنها کلم، بادمجان و سبزی کاشته شده بود. زیر اندازها را زیر یک درخت نارون بزرگ پهن کردیم و نشستیم. چند دقیقه بعد، ما بچه ها مشغول بازی شدیم. بعد از مدتی پدرم منقل کباب را آورد و دست به کار شد. جوجه ها را کباب کرد و روی سفره گذاشت. من و پسرعمویم که صبحانه نخورده بودیم، انگار از قحطی آمده بودیم، تندتند غذا میخوردیم. مادرم با دست، سگی را که از دور به طرفمان می آمد به ما نشان داد. سگ قهوه ای که پایش شکسته بود، لنگ لنگان به ما نزدیک و نزدیک تر می شد. حتما بوی کباب را احساس کرده بود. پسرعمویم میلاد که حتی از استخوانها هم نمی گذشت، سنگی به طرف سگ پرتاب کرد. سگ به طرف سنگ رفت و آن را بویید. وقتی فهمید که سنگ است، رفت و از ما دور شد. عمو حسن که از کار میلاد ناراحت شده بود، برای سگ سوت زد که برگردد ولی سگ که حسابی ناامید شده بود، برنگشت. عمو به میلاد گفت: می دانی سگ بیچاره چرا رفت؟ برای اینکه با خودش گفت: حتما این بیچاره ها از گرسنگی سنگ می خورند. پس من چه توقعی از آنها می توانم داشته باشم؟ پایان 🙂

    دبیرادبیات : متن هابسیارعالی بود

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    خوبه مرسی 3 ماه قبل
    0

    عاللییییییییی

    تقلبییییییییییی

    ناشناس 3 ماه قبل
    -1

    عالی بود😃 ولی از من نمره ای نبود 😞

    جیگر 4 ماه قبل
    1

    عالی بود ممنونم

    غزل 4 ماه قبل
    0

    عالی

    Negin 4 ماه قبل
    0

    عالی❤🖇

    0
    Negin 4 ماه قبل

    ❤❤❤❤

    سارینا 4 ماه قبل
    1

    عالی

    ناشناس 4 ماه قبل
    0

    عالی بود

    ناشناس 4 ماه قبل
    0

    عالی بود

    ناشناس 4 ماه قبل
    -1

    عالی بود

    علی 6 ماه قبل
    1

    خوبها

    حسین 6 ماه قبل
    1

    بد نیست

    حسین 6 ماه قبل
    1

    بد نیست

    Raha 6 ماه قبل
    1

    منم بازنویسی کرده بودما

    Raha 6 ماه قبل
    2

    من نظر دادما پس چرا پاک شد😑

    دبیرادبیات 7 ماه قبل
    4

    متن هابسیارعالی بود

    ناشناس 7 ماه قبل
    3

    عالییییییی

    مهدیه 7 ماه قبل
    3

    عالییییییییه

    ماهان 7 ماه قبل
    3

    خیلی خوب بود ولی یک جا هایی کلمه رو دو بار نوشته بودید

    سنا 7 ماه قبل
    1

    خیلی عالییییییییه❤❤❤

    ناشناس 7 ماه قبل
    1

    عاااالیی

    سلین دراستان کرمانشاه 7 ماه قبل
    3

    عالی اینها توی امتحان اومد بچه ها حتما بخونید ایهارا

    ۱۲۳۴۵۶۷۸۹۰ 7 ماه قبل
    4

    : در یک روز جمعه، به همراه خانواده عمو و عمه ام به تفریح و گردش رفتیم.

    فصل بهار بود و همه جا سرسبز و پر از گل ها و گیاهان زیبا و خوشبو بود.

    در قسمتی از دشت، مزرعه هایی وجود داشت که در آنها کلم، بادمجان و سبزی کاشته شده بود.

    زیر اندازها را زیر یک درخت نارون بزرگ پهن کردیم و نشستیم.

    چند دقیقه بعد، ما بچه ها مشغول بازی شدیم. بعد از مدتی پدرم منقل کباب را آورد و دست به کار شد.

    جوجه ها را کباب کرد و روی سفره گذاشت.

    من و پسرعمویم که صبحانه نخورده بودیم، انگار از قحطی آمده بودیم، تندتند غذا میخوردیم.

    مادرم با دست، سگی را که از دور به طرفمان می آمد به ما نشان داد.

    سگ قهوه ای که پایش شکسته بود، لنگ لنگان به ما نزدیک و نزدیک تر می شد.

    حتما بوی کباب را احساس کرده بود. پسرعمویم میلاد که حتی از استخوانها هم نمی گذشت، سنگی به طرف سگ پرتاب کرد.

    سگ به طرف سنگ رفت و آن را بویید.

    وقتی فهمید که سنگ است، رفت و از ما دور شد.

    عمو حسن که از کار میلاد ناراحت شده بود، برای سگ سوت زد که برگردد ولی سگ که حسابی ناامید شده بود، برنگشت.

    عمو به میلاد گفت: می دانی سگ بیچاره چرا رفت؟

    برای اینکه با خودش گفت: حتما این بیچاره ها از گرسنگی سنگ می خورند. پس من چه توقعی از آنها می توانم داشته باشم؟

    پایان 🙂

    ناشناس 8 ماه قبل
    2

    👏🏻

    خوب بود 8 ماه قبل
    3

    همین

    خوب بود 8 ماه قبل
    3

    همین

    ایناز 8 ماه قبل
    1

    عالیه عالیه

    عالیه عالیه 😊 8 ماه قبل
    1

    عالیه عالیه

    ....... 8 ماه قبل
    2

    خیلی خوب بود

    فاطمه مشرفی 8 ماه قبل
    2

    خوب بود🌹

    fati 8 ماه قبل
    2

    عالی

    Samira 8 ماه قبل
    3

    خیلی عالی چگر

    شو 8 ماه قبل
    3

    عالی

    علی 8 ماه قبل
    2

    عالی

    آیات 8 ماه قبل
    3

    با چه جمله ی توصیف کنم اینقدر این گوگل خوبه که نگی من برای هر چیزی وارد این گوگل میشم.

    محمد حسین 8 ماه قبل
    3

    خوب

    بدون نام 8 ماه قبل
    3

    واقعاً خیلی خوبه 😍😍

    متین 8 ماه قبل
    1

    این سایت خیلی خوبه

    پرنسس هستی 8 ماه قبل
    3

    عالی بود ممنونم و حکایت هم اگه بخونید عالی تره

    احسان 8 ماه قبل
    2

    عالی بود

    پدرام 8 ماه قبل
    1

    عالی بود

    پدرام 8 ماه قبل
    1

    عالی بود

    حسین 8 ماه قبل
    2

    خیلی عالی دمش گرم 👏 👏

    ناشناس 8 ماه قبل
    1

    عالی بو

    فاطی 9 ماه قبل
    3

    عالییی

    بود

    :] 9 ماه قبل
    2

    عالی

    یوسف باران زهی 9 ماه قبل
    3

    خیلی عالی هست دوسش دارم ممنونم

    امیر محمد 9 ماه قبل
    2

    عالییییی

    محمد 9 ماه قبل
    2

    عاللللل

    خودت🌱 9 ماه قبل
    1

    سلام من خوبم🌈

    سایت خوبی بود ازش استفاده کنید 🦄

    عطااااا 9 ماه قبل
    1

    عالیییییی

    ناشناس 9 ماه قبل
    2

    عالیه

    ک 9 ماه قبل
    2

    عالییی

    Aysu 9 ماه قبل
    4

    عالی بود

    فاطی ♥️ 9 ماه قبل
    5

    😂 آبروشون رفت مرسی عالی بود

    ناشناس 9 ماه قبل
    6

    خیلی عالیه واقعا ممنون

    مانا 9 ماه قبل
    6

    عالی

    محمد ش 9 ماه قبل
    2

    ممنون کامل و زیبا معنی شده

    ناشناس 9 ماه قبل
    1

    چقدر عالی❤

    افرا 9 ماه قبل
    3

    عالی 🖤💔

    Maryam 9 ماه قبل
    4

    عالی من خیلی ممنون هستم از شما و عالی بود🌺🥰🥰👍🏻🤟👌

    ناشناس 9 ماه قبل
    3

    عالییی

    عشق یعنی چه ... 9 ماه قبل
    2

    سلام امیدوارم همتون موفق باشین

    از تمام نظر ها عالی بود

    ممنون ازتون

    2
    Fatemeh zhra 9 ماه قبل

    صلام از تمام نظر ها خوشم اومد

    خیلی عالی بود 😍😍😍😍😍😍😍

    رز 9 ماه قبل
    1

    عالی😍😍👌🏻👌🏻

    M 9 ماه قبل
    1

    متن را داده بود اما یکم اشکال داشت

    ناشناس 9 ماه قبل
    3

    منم خوشم امددستت دردنکنه

    احمدرضا 9 ماه قبل
    4

    دمت گرم خیلی خوب و کامل نوشتی استاد حال کرد

    احمدرضا 9 ماه قبل
    2

    دمت گرم خیلی خوب و کامل نوشتی استاد حال کرد

    fariba 9 ماه قبل
    5

    روزی در فصل بهار با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گزار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یک جای سر سبز خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذا خود را پهن کردیم و نشستیم. سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید غذایی بدهیم واز گرسنگی آن را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع نشسته بود تکه سنگی را از روی زمین برداشت مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت. سگ جلو آمد و او را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه آمده را باز گشت. دوستانم دوباره سگ صدا زدن امّا سگ متوجه یی نکرد و به راه خود ادامه داد. یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: آیا متوجه برخور سگ شده‌اید و دانستید سگ به ما چه چیزی گفت؟ همگی گفتند: نه، متوجه نشدیم! آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت: این مردم آدمهای بدبختی هستند که از جنسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.

    🤘🤘 9 ماه قبل
    2

    عالی

    طاها 9 ماه قبل
    2

    خوبه ولی صفحه 36 نشانه های نگارشی رو بعضی هاشو رعایت نکرده

    عسل 9 ماه قبل
    4

    خیلی عالی😘

    ناشناس 9 ماه قبل
    2

    عالی

    غلامی 9 ماه قبل
    2

    عالییی

    مصی 9 ماه قبل
    2

    عالی

    ابوالفضل 9 ماه قبل
    2

    عالی

    Ali 9 ماه قبل
    1

    بدک نی

    زهرا شاهچراغی 9 ماه قبل
    14

    روزی در فصل بهار با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گزار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یک جای سر سبز خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذا خود را پهن کردیم و نشستیم. سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید غذایی بدهیم واز گرسنگی آن را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع نشسته بود تکه سنگی را از روی زمین برداشت مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت.🐶🐶 سگ جلو آمد و او را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه آمده را باز گشت. دوستانم دوباره سگ صدا زدن امّا سگ متوجه یی نکرد و به راه خود ادامه داد. یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: آیا متوجه برخورد🐶 سگ شده‌اید و دانستید سگ به ما چه چیزی گفت؟ همگی گفتند: نه، متوجه نشدیم! آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت: این مردم آدمهای بدبختی هستند که از جنسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.😔 پایان نویسنده: زهرا شاهچراغی

    محمد 9 ماه قبل
    4

    عالی بود ❤️

    3
    hana 9 ماه قبل

    yes

    عالیییی

    ناشناس 9 ماه قبل
    8

    سلام من نمینویسم

    عالی 9 ماه قبل
    5

    عالی

    بهار 9 ماه قبل
    4

    خوبه بد نیست

    ناشناس 9 ماه قبل
    3

    واقاااا عالی بود ولی من تغییر دادم کسی متوجه نشه چون همه از تو گوگل مینویسن

    عشق تهیونگم 9 ماه قبل
    2

    عالی حرفف نداشت

    خوبی 9 ماه قبل
    3

    ممنون

    ناشناس 9 ماه قبل
    3

    عالیه

    پسرک تنها 9 ماه قبل
    4

    عالی

    امیررضا 9 ماه قبل
    4

    عالی حرف نداره

    مهدیه😈 9 ماه قبل
    2

    عالی بود ♥️

    ناشناس 9 ماه قبل
    2

    نتیجه صفحه ۳۶ نگارش هقتم

    دخت السما 9 ماه قبل
    2

    هل هنا هاب گرام؟

    ناشناس 9 ماه قبل
    2

    عالی بود

    ناشناس 9 ماه قبل
    3

    سلام خوبه 🤍🤍اینکه جست و جو میزنی و یه سایت خوب هم میاد رو صفحه عالیه من اولین سایتی که رفتم توش همین سایت بود ممنون 💛💚

    عالی 9 ماه قبل
    4

    خیلی خیلی عالییییییییی

    حنانه 9 ماه قبل
    4

    خیلی عالی بود فقط نفهمن از تو اینترنت نوشتیم

    آتنا میرجلیلی 9 ماه قبل
    7

    روزی در روز 13 بِدر به باغ پدر بزرگم رفتیم......

    با بچه ها بازی کردیم و تصمیم گرفتیم ناهار را بریم بیرون در دل طبیعت بخوریم......

    زیر انداز رو پهن کردیم و همگی نشستیم بعد از کمی خوش و بش سفره را پهن کردیم و غذا رو کشیدیم تا بخوریم از دور یک سگ توجه مارو جلب کرد داشتیم ب اون نگاه میکردیم بنظر گرسنه می اومد.....

    تا خواستم برم ب او غذا بدم یکی از بچه های فامیل ب طرف او سنگ پرت کرد.....

    سگ آن را بو کرد و نگاه کرد و رفت.....

    خیلی ناراحت شدم هرچه صدایش زدم نیامد

    در آخر پدربزرگم گفت میدانی چرا سگ بدون اینکه چیزی بگوید رفت جواب دادم"نه"

    گفت آن سگ با خودش گفته این ها خودشان‌ ب جای غدا سنگ می‌خوردند بعد چ توقعی باید داشته باشم ازشون.......

    پایان :)

    نویسنده "آتنا میرجلیلی"

    5
    عاشق 9 ماه قبل

    عالی

    بهار 9 ماه قبل
    3

    عتلی

    1
    بهار 9 ماه قبل

    عالی

    هانیه 9 ماه قبل
    4

    عالی بود ممنون

    سکینه 9 ماه قبل
    1

    خوب

    ناشناس 9 ماه قبل
    1

    عالی

    رها 9 ماه قبل
    1

    عالی

    ناشناس 9 ماه قبل
    1

    عالییییی👍👍👍👍👍

    ناشناس 9 ماه قبل
    1

    🖤

    ازیتا 9 ماه قبل
    1

    اصن معلوم نیس کجاش ماله کدوم درسه انقد مطلب میارن

    سوگند 9 ماه قبل
    1

    ببخشیدآن به او نگاه نکرد این را در بخش میانیبند سوم خط آخر حواسم نبود پا ک شود.

    یکی دیگرهم بخش پایانی یک خط مونده به آخر را هم که گفتم بی پولی شما لطف کنید بنویسید بی پول

    سوگند 9 ماه قبل
    2

    بخش آغازین:

    روزی در اوایل فصل بهار با تعدادی از دوستانم برای تفریح و خوشگذرانی و تماشا کردن سبزه ها و گشت و گذار و تماشای جنگل ها وصحرا ها به بیرون از خانه رفتم.

    بخش میانی:

    بند اول:زیر درخت سر سبز و پر میوه خرمی نشستبم تا زیر سایه باشیم

    بند دوم:و سفره ناهاری که همراه داشتیم زیر درخت انداختیم ناگهان دیدیم که یک سگ دارد به ما نز دیک می شود و به مانگاه می کند از چهره ان معلوم بود که خیلی وقت است که غذا نخورده و بسیار گرسنه است.

    بند سوم :و یکی از دوستانم تا که سگ را دید سنگی را که در بغل آن بود را برداشت و به طرف آن پر تاب کرد و سگ که فکر کرده بود برای آن غذا انداخته به طرف آن دوید و سنگ را بو کرد و یک نگاهی به ما کرد و دوباره به همان جایی که آمده بود بر گشت و آن دوستم هر چقدر سگ راصدا زد .

    بخش پایانی:یکی از دوستانمان گفت:فهمیدید که این سگ به چه فکر می کرد؟

    و ما همه گفتیم چه چیزی ؟

    این سگ با خود گفت :این آدم ها آنقدر بد بخت و بی پولی هستند که به جای غذا سنگ می خورند

    محمد گیم 9 ماه قبل
    1

    عالی فقط تیکه وسط رو اشتباه نوشتین

    👑ملکه👸 9 ماه قبل
    1

    عالی بودش🍂👍

    ناشناس 9 ماه قبل
    1

    یعنی بهترین باز نویسی بود

    هاشمی نژاد 9 ماه قبل
    10

    یک روز در فصل بهار با چند نفر از دوستان به تفریح و گشت و گزار به صحرا و دشت رفتیم، و در یک جای سر سبز و خوش اب و هوا نشستیم و سفره غذارا پهن کردیم، یک سگ از دور دید و خودش رو به ما رساند و نزدیک ما امد.

    یک نفر از دوستانمون یک تکه سنگ برداشت و مثل تکه ای نان اونرو جلوی پای سگ انداخت، سگ، سنگ رو بو کرد و بدون اینکه بر گرده رفت.

    یکی از اونها گفت:«میدونی که این سگ چی گفت: گفت: این بد بخت ها از خسیسی و گرسنگی، سنگ میخورن.

    پس از این سفره ی غذا هیچ توقعی نباید داشت.

    امیدوارم تـونسته باشم کمکتون کرده باشم 🌺

    فقط خدا 9 ماه قبل
    1

    واقعا عالیه حرررررف نداره

    لیسا 9 ماه قبل
    2

    عالی بود و حرف نداشت 🤩♥️

    محمد مهروند 9 ماه قبل
    1

    عالی بود

    ناشناس 9 ماه قبل
    1

    عالی ممنون

    ممن 9 ماه قبل
    1

    عالیی

    2
    حا 9 ماه قبل

    ها

    تت

    مرینت 9 ماه قبل
    2

    سلام به همه منم از این مطلب استفاده کردم که خودش بالا نوشته شده عالی بود 🤩❤️💜

    سارا 9 ماه قبل
    1

    عالی بود واقعا

    اسرا 9 ماه قبل
    1

    خوب

    عاللللللللی 9 ماه قبل
    1

    عاللللللللی

    محمد مهدی 9 ماه قبل
    1

    فقط زیاد طولش داد

    نفس 9 ماه قبل
    1

    لطفا این حکایت رو یکی به صورت انشا بگه

    1
    نفس 9 ماه قبل

    لطفا توی ۳ بند و مقدمه و نتیجه گیری

    ممنونم

    امیر علی 9 ماه قبل
    1

    سلام خیلی عالی بود

    بامعرفت 9 ماه قبل
    2

    ممنون

    Mobiha 9 ماه قبل
    1

    سلام متن عالی بود مقسی 💖

    Mobiha 9 ماه قبل
    2

    سلام متن عالی بود مقسی 💖

    علی 9 ماه قبل
    1

    خیلی خوبه

    Fariba 9 ماه قبل
    1

    عالئییییییی

    هفتم 9 ماه قبل
    2

    عالی بود بی نظیر

    هدیه 9 ماه قبل
    1

    عالی بید

    😣😣 9 ماه قبل
    1

    عالی

    ناشناس 9 ماه قبل
    2

    عالیی بود به من که خیلی کمک کرد

    ممنون واقعا❤

    فاطمه 9 ماه قبل
    3

    عالی بود مرسی ممنون

    آرام 9 ماه قبل
    1

    عاللللللیییییی

    mahdi 9 ماه قبل
    1

    سلام عالی بود

    😇 9 ماه قبل
    1

    جواب صفحه ۳۳ رو هم بزارید

    مهرسام 9 ماه قبل
    1

    سلام واقعا عالی بود از ۲۰ نمره ۲۰ گرفتم 🧡🧡

    عباس 9 ماه قبل
    1

    عالی

    ایلگار 9 ماه قبل
    1

    البته ما خودمون هم میتونیم همچین بازنویسی بنویسیم.

    کار نداره که😏

    ایلگار 9 ماه قبل
    1

    عالی نوشته بودی ممنون❤️💞

    ناشناس 9 ماه قبل
    1

    ممنون عالی بود متشکرم ازتون ۲۰ گرفتم🙏❤

    ناشناس 9 ماه قبل
    1

    ممنون عالی بود متشکرم ازتون ۲۰ گرفتم🙏❤

    رمی 9 ماه قبل
    1

    عالی و پخ

    💗💗 9 ماه قبل
    1

    خوب

    یاسین 9 ماه قبل
    1

    خوب بود

    محمدمهدی محمدی ثابت 9 ماه قبل
    2

    خیلی کاربردی بود

    ناشناس 9 ماه قبل
    1

    من از تمام عوامل کمال تشکر را دارم 🌹 🌹

    ناشناس 9 ماه قبل
    1

    من از تمام عوامل کمال تشکر را دارم 🌹 🌹

    رادین 9 ماه قبل
    2

    عالی بود.ممنون

    Parya 9 ماه قبل
    1

    😄عاااااااااالی بود👌🏻تشکر از مدیر سایت🙏🏻

    ناشناس 9 ماه قبل
    2

    سلام ممنون ازتون بدنبود امااگه خوب بودبهتربود

    عالییی 9 ماه قبل
    1

    عالیییی

    عالی 9 ماه قبل
    2

    عالی عالیییی

    پریسا 9 ماه قبل
    1

    عااااااااااااااالی

    پریسا 9 ماه قبل
    1

    عاااااااالی

    پریسا 9 ماه قبل
    1

    وای خیلی خوب بود

    ناشناس 9 ماه قبل
    1

    این چی ها ها جواب میشه یکی جواب بده هاهاها ریم توتون

    محمد مهدی 9 ماه قبل
    1

    عالی

    امیر 9 ماه قبل
    1

    عااااااللللریییی

    امیر 9 ماه قبل
    2

    آلی مرسی خیلیممنون

    2
    امیر 9 ماه قبل

    آلی

    ناشناس 9 ماه قبل
    2

    عالی بود ⛓️💛

    ناشناس 9 ماه قبل
    2

    واقعا عالی بود ممنون از نویسنده ⛓️💛

    . 9 ماه قبل
    2

    عالیه

    ناشناس 9 ماه قبل
    2

    سلام خیلی عالی بود 😘

    §@ñ@ 9 ماه قبل
    1

    عالی بودممنون😊♥️

    ناشناس 9 ماه قبل
    1

    عالی

    یونس 9 ماه قبل
    2

    چگونه

    2
    یونس 9 ماه قبل

    خیلی‌خوب‌بود‌عالی

    ۰۰۰۹۹ 9 ماه قبل
    1

    ۰۹۹۹

    ناشناس 9 ماه قبل
    3

    عالی

    مریم 10 ماه قبل
    1

    بازنویسی

    مریم 10 ماه قبل
    1

    بازنویسی

    محمد جواد نژاد لطفی 10 ماه قبل
    1

    عالی بود

    1
    امپراطور 9 ماه قبل

    گوگولی

    1
    نفس 9 ماه قبل

    موافقم

    فاطمه جونی 10 ماه قبل
    1

    ممنون خیلی عالی بود

    امیر رضا 10 ماه قبل
    3

    ممنون خیلی خوب واموزنده بودند

    ناشناس 10 ماه قبل
    2

    ممنون از همه ی باز نویسی ها من یکیش رو نوشتم و خیلی خوب بود

    ناشناس 10 ماه قبل
    2

    سلام

    امیر محمد 10 ماه قبل
    6

    های بود ۲۰گرفتم❤❤❤❤❤❤❤

    2
    مدیر 9 ماه قبل

    خواهش میکنم میتونید از مطالب جدبد هم استفاده کنبد♡

    3
    مدیر 9 ماه قبل

    خواهش میکنم میتونید از مطالب جدبد هم استفاده کنبد♡

    رها 10 ماه قبل
    2

    عالی بود۲۰گرفتم متشکرم🙏🏻🙏🏻❤❤

    1
    نفس 9 ماه قبل

    منم

    امیررضا 10 ماه قبل
    4

    عالی بود

    ناشناس 10 ماه قبل
    2

    عالیییی

    ۲۴۶۸ 10 ماه قبل
    6

    ممنون

    عالی بود

    ناشناس 10 ماه قبل
    2

    خیلیم عالییییی

    2
    اخییی 9 ماه قبل

    اخیییییی

    خوبه 10 ماه قبل
    6

    عالی

    خوبه 10 ماه قبل
    2

    عالی

    ناشناس 10 ماه قبل
    3

    سلام خیلی عالی بود 😘🤩

    ناشناس 10 ماه قبل
    2

    سلام خیلی عالی بود

    نیکا 10 ماه قبل
    5

    عالیه

    فاطمه 10 ماه قبل
    2

    واقعا عالی بود خیلی ممنون♥♥

    طاها 10 ماه قبل
    4

    عالی من دوست داشتم

    2
    مدیر 9 ماه قبل

    خواهش

    فاطمه 10 ماه قبل
    3

    عالی

    زری 10 ماه قبل
    2

    عالی بود خیلی ممنون

    ناشناس 10 ماه قبل
    4

    عالی

    محمد اشرفی 10 ماه قبل
    2

    همه خوب بود اما پایان نامه خوبی نداشت

    ضحا زارع 1 سال قبل
    19

    روزی در فصل بهار با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گزار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یک جای سر سبز خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذا خود را پهن کردیم و نشستیم. سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید غذایی بدهیم واز گرسنگی آن را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع نشسته بود تکه سنگی را از روی زمین برداشت مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت.🐶🐶 سگ جلو آمد و او را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه آمده را باز گشت. دوستانم دوباره سگ صدا زدن امّا سگ متوجه یی نکرد و به راه خود ادامه داد.

    یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: آیا متوجه برخورد🐶 سگ شده‌اید و دانستید سگ به ما چه چیزی گفت؟

    همگی گفتند: نه، متوجه نشدیم!

    آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت: این مردم آدمهای بدبختی هستند که از جنسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.😔

    پایان

    نویسنده: ضحا زارع

    2
    فاطمه 9 ماه قبل

    فزیزم من اینو تو سایت های دیگه دیدم تقلبه

    1
    ناشناس 9 ماه قبل

    عووووم عالی 👌👌👌😛

    2
    مدیر 9 ماه قبل

    3
    ناشناس 9 ماه قبل

    ممنون

    2
    𝐅𝐚𝐭𝐞𝐦𝐞𝐡'😊 9 ماه قبل

    عالییییی بوددد😊🌹

    5
    زینب 10 ماه قبل

    عالی بود ممنون

    دخت جزیره 1 سال قبل
    11

    خوب بود😘😘😘😘

    مرسی عالی بود 1 سال قبل
    5

    مرسی عالی بود

    ناشناس 1 سال قبل
    7

    خیلی‌خیلی‌عالییییییی

    ناشناس 1 سال قبل
    12

    خیلی عالی بود ممنون تو انشا نمره مثبت گرفتم از این بهتر نمیشه مرسی 😍😍😍😍😍😍😍😍

    5
    مدیر 9 ماه قبل

    خواهش میکنم خوش حالم شدیم♥︎♥︎

    ناشناس 1 سال قبل
    13

    خیلی عالی بود ممنون تو انشا نمره مثبت گرفتم از این بهتر نمیشه مرسی

    سید علی موسوی 2 سال قبل
    12

    خیلی خوب بود عالیه

    گرگ جاده 2 سال قبل
    14

    عالی بود 20گرفتم از 20

    حدیث 2 سال قبل
    5

    عالی بود 👌

    مهلا صفری 2 سال قبل
    8

    ممنون واقعا خیلی خیلی عالی بود منکه نمره ی کامل رو از دبیر گرفتم😊😜

    10
    محمد روح افزا 9 ماه قبل

    تو زرنگی

    6
    محمد روح افزا 9 ماه قبل

    من خیلی دوست دارم عشقم

    8
    ابپنا 9 ماه قبل

    گوزو

    امیر حسین 2 سال قبل
    8

    عالی بود ممنون

    الناز 2 سال قبل
    10

    عالی بود😀😀

    4
    احسان 9 ماه قبل

    به همراه مطالب اضافی

    الناز 2 سال قبل
    11

    عالی بود مرسی از شما

    mahdis 2 سال قبل
    8

    خوبه

    عالیعالی 2 سال قبل
    11

    عالی

    ستایش 2 سال قبل
    9

    عالیییییی بود من که استفاده کردم 😍😍😍

    7
    غزل 2 سال قبل

    بسیار عالی من از ۲۰ نمره ۲۰ گرفتم ...ممنون از شما

    ارینا 2 سال قبل
    6

    عال

    ارینا 2 سال قبل
    12

    عالی

    ناشناس 2 سال قبل
    8

    نمیدونم

    2
    پدرام 8 ماه قبل

    خیلی عالی بود

    1
    محمدرضا ۸ 9 ماه قبل

    کیمینزککزتفن۳

    7
    خوبه 10 ماه قبل

    عالللللللی

    برای ارسال نظر کلیک کنید