توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    باز نویسی صفحه ی 36 نگارش هفتم

    1 بازدید

    باز نویسی صفحه ی 36 نگارش هفتم را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    بازنویسی حکایت صفحه 36 نگارش هفتم

    بازنویسی حکایت صفحه 36 نگارش هفتم

    بازنویسی حکایت صفحه 36 نگارش هفتم

    ,بازنویسی حکایت صفحه 36 نگارش,بازنویسی حکایت صفحه 36,حکایت صفحه 36 نگارش هفتم,صفحه 36 نگارش هفتم,بازنویسی حکایت نگارش هفتم,نگارش هفتم,حکایت صفحه 36

    پایه ی هفتم-درس دوم-صفحه ی ۳۶-بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران

    باز نویسی حکایت روزی در فصل بهاران نگارش هفتم

    کتاب مهارت های نوشتاری باز نویسی حکایت روزی در فصل بهاران

    «روزی در فصل بهاران باجمعی از دوستداران به هوای گشت  و تماشای صحرا و دشت ،بیرون رفتیم،چون درجایی خرم جای گرفتیم و سفره انداختیم،

    سگی از دور دید و خود را  نزدیک ما رسانید،یکی از دوستان ،پاره سنگی برداشت و ان چنان که نان پیش سگ اندازند و پیش وی انداخت ،سگ سنگ را بوی کرد و بی توقف بازگشت.

    سگ را صدا کردند اما التفات نکرد.یکی از انان گفت :می دانید که این سگ چه گفت؟

    گفت:این بدبختان از بخیلی و گرسنگی سنگ می خورند.ازخوان و سفره ایشان چه توقع می توان داشت»

    بازنویسی حکایت صفحه 36 نگارش هفتم

    باز نویسی انشا:

    روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم.

    در یه جایه سرسبز وخوش اب و هوا ماندیم وزیرانداز و سفره ی غذای خود را پهن کردیم و نشستیم.سگی از دور مارادید و به سمت ماامد تا که شاید بههو غذایی بدهیم و از گرسنگی ان را نجات دهیم.

    یکی از دوستان که در جمع ما نشسته بود تکه سنگی رااز زمین برداشت و مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت،

    سگ جلو امد و سنگ رابو کرد و زمانی که متوجه شدغذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه امده را بازگشت.دوستانم دوباره دوباره سگ را صدا زدند اما سگ توجه  ایی نکرد و به راه خود ادامه داد.

    یکی دیگراز دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت:ایا متوجه ی برخورد سگ شده اید و دانستید که سگ به ما چه چیزی را گفت؟همگی گفتند:نه متوجه نشدیم!

    ان مرد گفت:ان سگ باخود گفت این مرد ادم ها بدبختانی هستند که از خیسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای ان ها هیچ توقعی نمی توان داشت.

    جامی-بهارستان

    منبع : http://enshabaz.ir

    منبع مطلب : www.payehaftomi.ir

    مدیر محترم سایت www.payehaftomi.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران صفحه 36 نگارش هفتم

    انشا بازنویسی حکایت صفحه ۳۶ کتاب نگارش پایه هفتم جامی بهارستان معنی نثر ساده روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران از سایت دریافت کنید.

    بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران

    متن بازنویسی حکایت صفحه 95 نگارش هفتم

    روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران، به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت، بیرون رفتیم. چون در جایی خرّم، جای گرفتیم و سفره انداختیم. سگی از دور دید و خود را نزدیک ما رسانید. یکی از دوستان، پاره سنگی برداشت و آن چنان که نان پیش سگ اندازند، پیش وی انداخت. سگ، سنگ را بوی کرد و بی توقّف بازگشت. سگ را صدا کردند؛ اما التفات نکرد. یکی از آنان گفت: «می دانید که این سگ چه گفت؟». گفت: «این بدبختان از بدبختی و گرسنگی، سنگ می خوذند، از خوان و سفره ایشان چه توقّع می توان داشت؟» بهارستان جامی.

    جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

    مهدی : روزی از روزهای فصل بهار، با تعدادی از دوستان برای تفریح و تماشای دشت و صحرا بیرون رفتیم. در مکانی خوش آب و هوا اتراق کردیم و سفره انداختیم در همین حال سگی از دور ما را دید و به ما نزدیک شد. یکی از دوستان، پاره سنگی برای او انداخت (بدان گونه که نان برای سگی می اندازند). سگ، سنگ را بو کرد و بدون درنگ برگشت. سگ را صدا زدند امّا توجهی نکرد. یکی از آنان گفت: «می دانید که این سگ چه گفت؟». گفت: «این بدبختان از روی گرسنگی سنگ می خورند، از سفره آنان جه توقّعی می توان داشت.

    نویسنده : در یک روز بهاری در فصل بهار با دوستان بخاطر هوای خوبی که بود به صحرا و دشت رفتیم در یک جایی که بسیار منظره خوبی داشت نشستیم و زیر انداز را پهن کردیم و سفره انداختیم که سگی رااز دور دیدیم که به سمت ما می اید بااین امید که به او غذایی بدهیم تاان غذارا بخورد ، یکی از دوستانمان بجای یک تکه نانی یک سنگ کوچکی به سمت سگ پرتاب کرد سگ نزدیک تر که امد دید غذا نیست و سنگ انداخته است به سمتش بجای نان و سگ برگشت وقتی دوستانم سگ را صدا ردند و سگ هیچ توجهی نکرد به دوستانم یکی دیگر از دوستان که این صحنه را دیده بود برگشت گفت : هیچ می دانید که سگ به ما چه گفت ؟ گفتند نه گفت : این ادم ها بدبختایی هستند که نان ندارند برای خوردن و در سفره اشان سنگ می خورند پس توقعی نمی توان داشت.

    هیام : باید یه سگ گوشت میداد. لا تحرجو الحیوانات🐕🐕 سگ بیچاره معلوم نبود از گشنگی چه میکرد.

    منبع مطلب : nexload.ir

    مدیر محترم سایت nexload.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران کلاس هفتم

    بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران کلاس هفتم

    بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران

    صفحه 36 کتاب مهارت های نوشتاری هفتم

    حکایت زیر را بخوانید و به زبان ساده باز نویسی کنید

    حکایت : { روزی در فصل بهاران باجمعی از دوستداران به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت ،بیرون رفتیم،چون درجایی خرم جای گرفتیم و سفره انداختیم،سگی از دور دید و خود را نزدیک ما رسانید،یکی از دوستان ،پاره سنگی برداشت و ان چنان که نان پیش سگ اندازند و پیش وی انداخت ،سگ سنگ را بوی کرد و بی توقف بازگشت.سگ را صدا کردند اما التفات نکرد.یکی از انان گفت :می دانید که این سگ چه گفت؟گفت:این بدبختان از بخیلی و گرسنگی سنگ می خورند.ازخوان و سفره ایشان چه توقع می توان داشت }

    بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران

    بازنویسی : در یک روز جمعه، به همراه خانواده عمو و عمه ام به تفریح و گردش رفتیم.

    فصل بهار بود و همه جا سرسبز و پر از گل ها و گیاهان زیبا و خوشبو بود.

    در قسمتی از دشت، مزرعه هایی وجود داشت که در آنها کلم، بادمجان و سبزی کاشته شده بود.

    زیر اندازها را زیر یک درخت نارون بزرگ پهن کردیم و نشستیم.

    چند دقیقه بعد، ما بچه ها مشغول بازی شدیم. بعد از مدتی پدرم منقل کباب را آورد و دست به کار شد.

    جوجه ها را کباب کرد و روی سفره گذاشت.

    من و پسرعمویم که صبحانه نخورده بودیم، انگار از قحطی آمده بودیم، تندتند غذا میخوردیم.

    مادرم با دست، سگی را که از دور به طرفمان می آمد به ما نشان داد.

    سگ قهوه ای که پایش شکسته بود، لنگ لنگان به ما نزدیک و نزدیک تر می شد.

    حتما بوی کباب را احساس کرده بود. پسرعمویم میلاد که حتی از استخوانها هم نمی گذشت، سنگی به طرف سگ پرتاب کرد.

    سگ به طرف سنگ رفت و آن را بویید.

    وقتی فهمید که سنگ است، رفت و از ما دور شد.

    عمو حسن که از کار میلاد ناراحت شده بود، برای سگ سوت زد که برگردد ولی سگ که حسابی ناامید شده بود، برنگشت.

    عمو به میلاد گفت: می دانی سگ بیچاره چرا رفت؟

    برای اینکه با خودش گفت: حتما این بیچاره ها از گرسنگی سنگ می خورند. پس من چه توقعی از آنها می توانم داشته باشم؟

    پایان 🙂

    نویسنده : جامی بهارستان

    بازنویسی حکایت صفحه 36 کتاب نگارش پایه هفتم

    منبع : سون اسکول

    منبع مطلب : 7sc.ir

    مدیر محترم سایت 7sc.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    ضحا زارع : روزی در فصل بهار با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گزار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یک جای سر سبز خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذا خود را پهن کردیم و نشستیم. سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید غذایی بدهیم واز گرسنگی آن را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع نشسته بود تکه سنگی را از روی زمین برداشت مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت.🐶🐶 سگ جلو آمد و او را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه آمده را باز گشت. دوستانم دوباره سگ صدا زدن امّا سگ متوجه یی نکرد و به راه خود ادامه داد. یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: آیا متوجه برخورد🐶 سگ شده‌اید و دانستید سگ به ما چه چیزی گفت؟ همگی گفتند: نه، متوجه نشدیم! آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت: این مردم آدمهای بدبختی هستند که از جنسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.😔 پایان نویسنده: ضحا زارع

    ارینا : عالی

    گرگ جاده : عالی بود 20گرفتم از 20

    زهرا شاهچراغی : روزی در فصل بهار با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گزار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یک جای سر سبز خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذا خود را پهن کردیم و نشستیم. سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید غذایی بدهیم واز گرسنگی آن را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع نشسته بود تکه سنگی را از روی زمین برداشت مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت.🐶🐶 سگ جلو آمد و او را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه آمده را باز گشت. دوستانم دوباره سگ صدا زدن امّا سگ متوجه یی نکرد و به راه خود ادامه داد. یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: آیا متوجه برخورد🐶 سگ شده‌اید و دانستید سگ به ما چه چیزی گفت؟ همگی گفتند: نه، متوجه نشدیم! آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت: این مردم آدمهای بدبختی هستند که از جنسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.😔 پایان نویسنده: زهرا شاهچراغی

    ناشناس : نمیدونم

    غزل : بسیار عالی من از ۲۰ نمره ۲۰ گرفتم ...ممنون از شما

    عالیعالی : عالی

    الناز : عالی بود مرسی از شما

    ستایش : عالیییییی بود من که استفاده کردم 😍😍😍

    ناشناس : خیلی عالی بود ممنون تو انشا نمره مثبت گرفتم از این بهتر نمیشه مرسی

    خوبه : عالللللللی

    سید علی موسوی : خیلی خوب بود عالیه

    ناشناس : خیلی عالی بود ممنون تو انشا نمره مثبت گرفتم از این بهتر نمیشه مرسی 😍😍😍😍😍😍😍😍

    دخت جزیره : خوب بود😘😘😘😘

    فاطی ♥️ : 😂 آبروشون رفت مرسی عالی بود

    mahdis : خوبه

    الناز : عالی بود😀😀

    هاشمی نژاد : یک روز در فصل بهار با چند نفر از دوستان به تفریح و گشت و گزار به صحرا و دشت رفتیم، و در یک جای سر سبز و خوش اب و هوا نشستیم و سفره غذارا پهن کردیم، یک سگ از دور دید و خودش رو به ما رساند و نزدیک ما امد. یک نفر از دوستانمون یک تکه سنگ برداشت و مثل تکه ای نان اونرو جلوی پای سگ انداخت، سگ، سنگ رو بو کرد و بدون اینکه بر گرده رفت. یکی از اونها گفت:«میدونی که این سگ چی گفت: گفت: این بد بخت ها از خسیسی و گرسنگی، سنگ میخورن. پس از این سفره ی غذا هیچ توقعی نباید داشت. امیدوارم تـونسته باشم کمکتون کرده باشم 🌺

    ۱۲۳۴۵۶۷۸۹۰ : : در یک روز جمعه، به همراه خانواده عمو و عمه ام به تفریح و گردش رفتیم. فصل بهار بود و همه جا سرسبز و پر از گل ها و گیاهان زیبا و خوشبو بود. در قسمتی از دشت، مزرعه هایی وجود داشت که در آنها کلم، بادمجان و سبزی کاشته شده بود. زیر اندازها را زیر یک درخت نارون بزرگ پهن کردیم و نشستیم. چند دقیقه بعد، ما بچه ها مشغول بازی شدیم. بعد از مدتی پدرم منقل کباب را آورد و دست به کار شد. جوجه ها را کباب کرد و روی سفره گذاشت. من و پسرعمویم که صبحانه نخورده بودیم، انگار از قحطی آمده بودیم، تندتند غذا میخوردیم. مادرم با دست، سگی را که از دور به طرفمان می آمد به ما نشان داد. سگ قهوه ای که پایش شکسته بود، لنگ لنگان به ما نزدیک و نزدیک تر می شد. حتما بوی کباب را احساس کرده بود. پسرعمویم میلاد که حتی از استخوانها هم نمی گذشت، سنگی به طرف سگ پرتاب کرد. سگ به طرف سنگ رفت و آن را بویید. وقتی فهمید که سنگ است، رفت و از ما دور شد. عمو حسن که از کار میلاد ناراحت شده بود، برای سگ سوت زد که برگردد ولی سگ که حسابی ناامید شده بود، برنگشت. عمو به میلاد گفت: می دانی سگ بیچاره چرا رفت؟ برای اینکه با خودش گفت: حتما این بیچاره ها از گرسنگی سنگ می خورند. پس من چه توقعی از آنها می توانم داشته باشم؟ پایان 🙂

    ارینا : عال

    امیر حسین : عالی بود ممنون

    مهلا صفری : ممنون واقعا خیلی خیلی عالی بود منکه نمره ی کامل رو از دبیر گرفتم😊😜

    امیر محمد : های بود ۲۰گرفتم❤❤❤❤❤❤❤

    مغرور😐⁦❤️⁩ : واقعا که رفتار سگ ابروی اونارو برد😂😂😂😂 درکل عالییییییییی

    محمد روح افزا : تو زرنگی

    ناشناس : خیلی‌خیلی‌عالییییییی

    ناشناس : سلام من نمینویسم

    fariba : روزی در فصل بهار با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گزار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یک جای سر سبز خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذا خود را پهن کردیم و نشستیم. سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید غذایی بدهیم واز گرسنگی آن را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع نشسته بود تکه سنگی را از روی زمین برداشت مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت. سگ جلو آمد و او را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه آمده را باز گشت. دوستانم دوباره سگ صدا زدن امّا سگ متوجه یی نکرد و به راه خود ادامه داد. یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: آیا متوجه برخور سگ شده‌اید و دانستید سگ به ما چه چیزی گفت؟ همگی گفتند: نه، متوجه نشدیم! آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت: این مردم آدمهای بدبختی هستند که از جنسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.

    حدیث : عالی بود 👌

    مرسی عالی بود : مرسی عالی بود

    ناشناس : عالی

    خوبه : عالی

    ۲۴۶۸ : ممنون عالی بود

    آتنا میرجلیلی : روزی در روز 13 بِدر به باغ پدر بزرگم رفتیم...... با بچه ها بازی کردیم و تصمیم گرفتیم ناهار را بریم بیرون در دل طبیعت بخوریم...... زیر انداز رو پهن کردیم و همگی نشستیم بعد از کمی خوش و بش سفره را پهن کردیم و غذا رو کشیدیم تا بخوریم از دور یک سگ توجه مارو جلب کرد داشتیم ب اون نگاه میکردیم بنظر گرسنه می اومد..... تا خواستم برم ب او غذا بدم یکی از بچه های فامیل ب طرف او سنگ پرت کرد..... سگ آن را بو کرد و نگاه کرد و رفت..... خیلی ناراحت شدم هرچه صدایش زدم نیامد در آخر پدربزرگم گفت میدانی چرا سگ بدون اینکه چیزی بگوید رفت جواب دادم"نه" گفت آن سگ با خودش گفته این ها خودشان‌ ب جای غدا سنگ می‌خوردند بعد چ توقعی باید داشته باشم ازشون....... پایان :) نویسنده "آتنا میرجلیلی"

    Samira : خیلی عالی چگر

    نیکا : عالیه

    امیررضا : عالی بود

    زینب : عالی بود ممنون

    محمد روح افزا : من خیلی دوست دارم عشقم

    مدیر : خواهش میکنم خوش حالم شدیم♥︎♥︎

    عاشق : عالی

    Maryam : عالی من خیلی ممنون هستم از شما و عالی بود🌺🥰🥰👍🏻🤟👌

    افرا : عالی 🖤💔

    ناشناس : خیلی عالیه واقعا ممنون

    ناشناس : #زن -زندگی - آگاهی #زن - عفت - افتخار #

    طاها : عالی من دوست داشتم

    ناشناس : عالیییی

    رها : عالی بود۲۰گرفتم متشکرم🙏🏻🙏🏻❤❤

    H : آره تو قوی😒

    ناشناس : یعنی بهترین باز نویسی بود

    مدیر : خواهش میکنم میتونید از مطالب جدبد هم استفاده کنبد♡

    هانیه : عالی بود ممنون

    عسل : خیلی عالی😘

    مانا : عالی

    mmmm : ارع اگه نمیبود چیکار میکردیم 🤣 قدرشو بدونین

    محمد اشرفی : همه خوب بود اما پایان نامه خوبی نداشت

    زری : عالی بود خیلی ممنون

    ناشناس : سلام خیلی عالی بود 😘🤩

    ناشناس : ممنون

    نفس : منم

    مدیر : خواهش

    سوگند : بخش آغازین: روزی در اوایل فصل بهار با تعدادی از دوستانم برای تفریح و خوشگذرانی و تماشا کردن سبزه ها و گشت و گذار و تماشای جنگل ها وصحرا ها به بیرون از خانه رفتم. بخش میانی: بند اول:زیر درخت سر سبز و پر میوه خرمی نشستبم تا زیر سایه باشیم بند دوم:و سفره ناهاری که همراه داشتیم زیر درخت انداختیم ناگهان دیدیم که یک سگ دارد به ما نز دیک می شود و به مانگاه می کند از چهره ان معلوم بود که خیلی وقت است که غذا نخورده و بسیار گرسنه است. بند سوم :و یکی از دوستانم تا که سگ را دید سنگی را که در بغل آن بود را برداشت و به طرف آن پر تاب کرد و سگ که فکر کرده بود برای آن غذا انداخته به طرف آن دوید و سنگ را بو کرد و یک نگاهی به ما کرد و دوباره به همان جایی که آمده بود بر گشت و آن دوستم هر چقدر سگ راصدا زد . بخش پایانی:یکی از دوستانمان گفت:فهمیدید که این سگ به چه فکر می کرد؟ و ما همه گفتیم چه چیزی ؟ این سگ با خود گفت :این آدم ها آنقدر بد بخت و بی پولی هستند که به جای غذا سنگ می خورند

    بهار : عتلی

    حنانه : خیلی عالی بود فقط نفهمن از تو اینترنت نوشتیم

    عالی : خیلی خیلی عالییییییییی

    عالی : عالی

    محمد : عالی بود ❤️

    احمدرضا : دمت گرم خیلی خوب و کامل نوشتی استاد حال کرد

    ناشناس : منم خوشم امددستت دردنکنه

    پدرام : خیلی عالی بود

    شو : عالی

    Mohammad_HG : خوب بود ولی آخه دیگه انقدر بلند ؟

    هایده : خوبه

    من تو نمره خودم ۲۰ت : ممنون از همه شتایش

    mmmm : عالی بود ولی میفهمن از گوگل دانلود کردیم بد میشه😂🤣👌

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    بدون نام 1 ماه قبل
    1

    عالی عالییییییی🤣🤣🤣

    علو 1 ماه قبل
    1

    عاللللی

    محمد حسین 1 ماه قبل
    2

    خیلی خوب بود

    ناشناس 2 ماه قبل
    6

    #زن -زندگی - آگاهی

    #زن - عفت - افتخار

    #

    😑 2 ماه قبل
    1

    عالی بود نمره 20شدم

    ناشناس 2 ماه قبل
    1

    بد نبود

    سعید 2 ماه قبل
    0

    همه عالی بودن اما اینایی که پیام میدادن خیلی اسکل بودن به چز دختر بابا و خودم

    0
    سعید 2 ماه قبل

    و ضربان قلب ها

    ناشناس 2 ماه قبل
    1

    کاشکی می شد یه زره خودتون روبه زحمت مینداختید بررسی نتایج م مینوشتید

    ناشناس 2 ماه قبل
    1

    عالی‌بود

    سحر 2 ماه قبل
    2

    خیلی عالی بود😍😘

    محمد 2 ماه قبل
    1

    عالی

    ناشناس 2 ماه قبل
    1

    منم محمد جواد یوسفی هستم درس

    نگارش

    ناشناس 2 ماه قبل
    1

    منم محمد جواد یوسفی هستم درس

    نگارش

    ناشناس 2 ماه قبل
    1

    منم محمد جواد یوسفی هستم درس

    نگارش

    1
    صفحه 36. 2 ماه قبل

    هرچی وارد شهر می سه می پرسه چه خبره هرکس وارد شهر می شود می پرسد چه خبر است

    ناشناس 2 ماه قبل
    1

    منم محمد جواد یوسفی هستم درس

    نگارش

    نسترن 2 ماه قبل
    1

    لطفا اگ کس دیگری همین را خواست یک مت دیگری را بهش بدین ممنون

    خوبه 2 ماه قبل
    1

    عالی

    سیدهادی 2 ماه قبل
    1

    سلان ظهربخیر

    1
    دختری بابا 2 ماه قبل

    چطوری هادوک

    ناشناس 2 ماه قبل
    1

    عالی بود ممنون

    hosna 2 ماه قبل
    1

    حرف نداشت

    س 2 ماه قبل
    1

    عالی

    جلال نسیری 2 ماه قبل
    1

    علی و زیبا

    1
    ناشناس 2 ماه قبل

    نوشته عالی و زیبا اشتباه تایپ🙂😂

    جلال نسیری 2 ماه قبل
    1

    خیلی جالب و زیبا بود

    ناشناس 2 ماه قبل
    3

    عالییییییی

    فرشته 2 ماه قبل
    1

    عالی

    2
    دختری بابا 2 ماه قبل

    دختر خودت عالی هستی

    خوبه 2 ماه قبل
    2

    خوبه

    mmmm 2 ماه قبل
    4

    عالی بود ولی میفهمن از گوگل دانلود کردیم بد میشه😂🤣👌

    3
    👭 2 ماه قبل

    😁😄

    مونا سلیمانی 3 ماه قبل
    3

    خیلی گوگل خوبه

    5
    mmmm 2 ماه قبل

    ارع اگه نمیبود چیکار میکردیم 🤣

    قدرشو بدونین

    نظری 3 ماه قبل
    2

    عالی

    حسنی 3 ماه قبل
    1

    خیلی عالی بود🤩👍

    هایده 3 ماه قبل
    4

    خوبه

    Mohammad_HG 3 ماه قبل
    4

    خوب بود ولی آخه دیگه انقدر بلند ؟

    1
    جلال نسیری 2 ماه قبل

    خوب نبود ولی آخه دیگه آنقدر بلند مبود

    ziba 3 ماه قبل
    0

    خیلی عالی بود واقعاًدوسش داشتم

    اسما چنانی 3 ماه قبل
    0

    سلام عالی بود

    ناشناس 3 ماه قبل
    0

    اسما چنانی عالی بود

    خیلی 🐄 3 ماه قبل
    0

    عالی بود ۲۰ گرفتم

    سلین دراستان کرمانشاه 1 سال قبل
    0

    عالی اینها توی امتحان اومد بچه ها حتما بخونید ایهارا

    0
    سعید 2 ماه قبل

    راست میگه دختر بابا

    ۱۲۳۴۵۶۷۸۹۰ 1 سال قبل
    11

    : در یک روز جمعه، به همراه خانواده عمو و عمه ام به تفریح و گردش رفتیم.

    فصل بهار بود و همه جا سرسبز و پر از گل ها و گیاهان زیبا و خوشبو بود.

    در قسمتی از دشت، مزرعه هایی وجود داشت که در آنها کلم، بادمجان و سبزی کاشته شده بود.

    زیر اندازها را زیر یک درخت نارون بزرگ پهن کردیم و نشستیم.

    چند دقیقه بعد، ما بچه ها مشغول بازی شدیم. بعد از مدتی پدرم منقل کباب را آورد و دست به کار شد.

    جوجه ها را کباب کرد و روی سفره گذاشت.

    من و پسرعمویم که صبحانه نخورده بودیم، انگار از قحطی آمده بودیم، تندتند غذا میخوردیم.

    مادرم با دست، سگی را که از دور به طرفمان می آمد به ما نشان داد.

    سگ قهوه ای که پایش شکسته بود، لنگ لنگان به ما نزدیک و نزدیک تر می شد.

    حتما بوی کباب را احساس کرده بود. پسرعمویم میلاد که حتی از استخوانها هم نمی گذشت، سنگی به طرف سگ پرتاب کرد.

    سگ به طرف سنگ رفت و آن را بویید.

    وقتی فهمید که سنگ است، رفت و از ما دور شد.

    عمو حسن که از کار میلاد ناراحت شده بود، برای سگ سوت زد که برگردد ولی سگ که حسابی ناامید شده بود، برنگشت.

    عمو به میلاد گفت: می دانی سگ بیچاره چرا رفت؟

    برای اینکه با خودش گفت: حتما این بیچاره ها از گرسنگی سنگ می خورند. پس من چه توقعی از آنها می توانم داشته باشم؟

    پایان 🙂

    3
    👭 2 ماه قبل

    👌

    3
    ممد 3 ماه قبل

    جوابش همینه

    خوب بود 1 سال قبل
    2

    همین

    Samira 1 سال قبل
    7

    خیلی عالی چگر

    3
    محمد علی 3 ماه قبل

    سلام

    شو 1 سال قبل
    4

    عالی

    علی 1 سال قبل
    3

    عالی

    0
    دختری بابا 2 ماه قبل

    چطوری ععععلییی

    آیات 1 سال قبل
    2

    با چه جمله ی توصیف کنم اینقدر این گوگل خوبه که نگی من برای هر چیزی وارد این گوگل میشم.

    محمد حسین 1 سال قبل
    1

    خوب

    پرنسس هستی 1 سال قبل
    1

    عالی بود ممنونم و حکایت هم اگه بخونید عالی تره

    احسان 1 سال قبل
    3

    عالی بود

    پدرام 1 سال قبل
    2

    عالی بود

    پدرام 1 سال قبل
    1

    عالی بود

    حسین 1 سال قبل
    2

    خیلی عالی دمش گرم 👏 👏

    ناشناس 1 سال قبل
    0

    عالی بو

    فاطی 1 سال قبل
    3

    عالییی

    بود

    :] 1 سال قبل
    0

    عالی

    0
    طیط 1 ماه قبل

    خیلی خوب

    یوسف باران زهی 1 سال قبل
    3

    خیلی عالی هست دوسش دارم ممنونم

    محمد 1 سال قبل
    0

    عاللللل

    خودت🌱 1 سال قبل
    0

    سلام من خوبم🌈

    سایت خوبی بود ازش استفاده کنید 🦄

    ناشناس 1 سال قبل
    1

    عالیه

    ک 1 سال قبل
    2

    عالییی

    Aysu 1 سال قبل
    3

    عالی بود

    فاطی ♥️ 1 سال قبل
    12

    😂 آبروشون رفت مرسی عالی بود

    ناشناس 1 سال قبل
    6

    خیلی عالیه واقعا ممنون

    مانا 1 سال قبل
    5

    عالی

    محمد ش 1 سال قبل
    1

    ممنون کامل و زیبا معنی شده

    ناشناس 1 سال قبل
    0

    چقدر عالی❤

    افرا 1 سال قبل
    6

    عالی 🖤💔

    Maryam 1 سال قبل
    6

    عالی من خیلی ممنون هستم از شما و عالی بود🌺🥰🥰👍🏻🤟👌

    ناشناس 1 سال قبل
    2

    عالییی

    عشق یعنی چه ... 1 سال قبل
    1

    سلام امیدوارم همتون موفق باشین

    از تمام نظر ها عالی بود

    ممنون ازتون

    1
    Fatemeh zhra 1 سال قبل

    صلام از تمام نظر ها خوشم اومد

    خیلی عالی بود 😍😍😍😍😍😍😍

    رز 1 سال قبل
    1

    عالی😍😍👌🏻👌🏻

    ناشناس 1 سال قبل
    4

    منم خوشم امددستت دردنکنه

    احمدرضا 1 سال قبل
    4

    دمت گرم خیلی خوب و کامل نوشتی استاد حال کرد

    احمدرضا 1 سال قبل
    2

    دمت گرم خیلی خوب و کامل نوشتی استاد حال کرد

    fariba 1 سال قبل
    8

    روزی در فصل بهار با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گزار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یک جای سر سبز خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذا خود را پهن کردیم و نشستیم. سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید غذایی بدهیم واز گرسنگی آن را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع نشسته بود تکه سنگی را از روی زمین برداشت مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت. سگ جلو آمد و او را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه آمده را باز گشت. دوستانم دوباره سگ صدا زدن امّا سگ متوجه یی نکرد و به راه خود ادامه داد. یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: آیا متوجه برخور سگ شده‌اید و دانستید سگ به ما چه چیزی گفت؟ همگی گفتند: نه، متوجه نشدیم! آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت: این مردم آدمهای بدبختی هستند که از جنسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.

    🤘🤘 1 سال قبل
    1

    عالی

    عسل 1 سال قبل
    5

    خیلی عالی😘

    ناشناس 1 سال قبل
    2

    عالی

    غلامی 1 سال قبل
    2

    عالییی

    مصی 1 سال قبل
    2

    عالی

    ابوالفضل 1 سال قبل
    3

    عالی

    زهرا شاهچراغی 1 سال قبل
    16

    روزی در فصل بهار با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گزار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یک جای سر سبز خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذا خود را پهن کردیم و نشستیم. سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید غذایی بدهیم واز گرسنگی آن را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع نشسته بود تکه سنگی را از روی زمین برداشت مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت.🐶🐶 سگ جلو آمد و او را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه آمده را باز گشت. دوستانم دوباره سگ صدا زدن امّا سگ متوجه یی نکرد و به راه خود ادامه داد. یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: آیا متوجه برخورد🐶 سگ شده‌اید و دانستید سگ به ما چه چیزی گفت؟ همگی گفتند: نه، متوجه نشدیم! آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت: این مردم آدمهای بدبختی هستند که از جنسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.😔 پایان نویسنده: زهرا شاهچراغی

    محمد 1 سال قبل
    4

    عالی بود ❤️

    2
    hana 1 سال قبل

    yes

    عالیییی

    ناشناس 1 سال قبل
    8

    سلام من نمینویسم

    عالی 1 سال قبل
    4

    عالی

    بهار 1 سال قبل
    3

    خوبه بد نیست

    ناشناس 1 سال قبل
    3

    واقاااا عالی بود ولی من تغییر دادم کسی متوجه نشه چون همه از تو گوگل مینویسن

    عشق تهیونگم 1 سال قبل
    1

    عالی حرفف نداشت

    خوبی 1 سال قبل
    3

    ممنون

    ناشناس 1 سال قبل
    2

    عالیه

    پسرک تنها 1 سال قبل
    3

    عالی

    امیررضا 1 سال قبل
    3

    عالی حرف نداره

    مهدیه😈 1 سال قبل
    0

    عالی بود ♥️

    ناشناس 1 سال قبل
    1

    نتیجه صفحه ۳۶ نگارش هقتم

    دخت السما 1 سال قبل
    1

    هل هنا هاب گرام؟

    ناشناس 1 سال قبل
    2

    عالی بود

    ناشناس 1 سال قبل
    2

    سلام خوبه 🤍🤍اینکه جست و جو میزنی و یه سایت خوب هم میاد رو صفحه عالیه من اولین سایتی که رفتم توش همین سایت بود ممنون 💛💚

    عالی 1 سال قبل
    4

    خیلی خیلی عالییییییییی

    حنانه 1 سال قبل
    4

    خیلی عالی بود فقط نفهمن از تو اینترنت نوشتیم

    آتنا میرجلیلی 1 سال قبل
    7

    روزی در روز 13 بِدر به باغ پدر بزرگم رفتیم......

    با بچه ها بازی کردیم و تصمیم گرفتیم ناهار را بریم بیرون در دل طبیعت بخوریم......

    زیر انداز رو پهن کردیم و همگی نشستیم بعد از کمی خوش و بش سفره را پهن کردیم و غذا رو کشیدیم تا بخوریم از دور یک سگ توجه مارو جلب کرد داشتیم ب اون نگاه میکردیم بنظر گرسنه می اومد.....

    تا خواستم برم ب او غذا بدم یکی از بچه های فامیل ب طرف او سنگ پرت کرد.....

    سگ آن را بو کرد و نگاه کرد و رفت.....

    خیلی ناراحت شدم هرچه صدایش زدم نیامد

    در آخر پدربزرگم گفت میدانی چرا سگ بدون اینکه چیزی بگوید رفت جواب دادم"نه"

    گفت آن سگ با خودش گفته این ها خودشان‌ ب جای غدا سنگ می‌خوردند بعد چ توقعی باید داشته باشم ازشون.......

    پایان :)

    نویسنده "آتنا میرجلیلی"

    6
    عاشق 1 سال قبل

    عالی

    بهار 1 سال قبل
    4

    عتلی

    2
    بهار 1 سال قبل

    عالی

    هانیه 1 سال قبل
    5

    عالی بود ممنون

    سکینه 1 سال قبل
    2

    خوب

    رها 1 سال قبل
    2

    عالی

    ناشناس 1 سال قبل
    1

    عالییییی👍👍👍👍👍

    ناشناس 1 سال قبل
    1

    🖤

    ازیتا 1 سال قبل
    1

    اصن معلوم نیس کجاش ماله کدوم درسه انقد مطلب میارن

    سوگند 1 سال قبل
    1

    ببخشیدآن به او نگاه نکرد این را در بخش میانیبند سوم خط آخر حواسم نبود پا ک شود.

    یکی دیگرهم بخش پایانی یک خط مونده به آخر را هم که گفتم بی پولی شما لطف کنید بنویسید بی پول

    سوگند 1 سال قبل
    4

    بخش آغازین:

    روزی در اوایل فصل بهار با تعدادی از دوستانم برای تفریح و خوشگذرانی و تماشا کردن سبزه ها و گشت و گذار و تماشای جنگل ها وصحرا ها به بیرون از خانه رفتم.

    بخش میانی:

    بند اول:زیر درخت سر سبز و پر میوه خرمی نشستبم تا زیر سایه باشیم

    بند دوم:و سفره ناهاری که همراه داشتیم زیر درخت انداختیم ناگهان دیدیم که یک سگ دارد به ما نز دیک می شود و به مانگاه می کند از چهره ان معلوم بود که خیلی وقت است که غذا نخورده و بسیار گرسنه است.

    بند سوم :و یکی از دوستانم تا که سگ را دید سنگی را که در بغل آن بود را برداشت و به طرف آن پر تاب کرد و سگ که فکر کرده بود برای آن غذا انداخته به طرف آن دوید و سنگ را بو کرد و یک نگاهی به ما کرد و دوباره به همان جایی که آمده بود بر گشت و آن دوستم هر چقدر سگ راصدا زد .

    بخش پایانی:یکی از دوستانمان گفت:فهمیدید که این سگ به چه فکر می کرد؟

    و ما همه گفتیم چه چیزی ؟

    این سگ با خود گفت :این آدم ها آنقدر بد بخت و بی پولی هستند که به جای غذا سنگ می خورند

    محمد گیم 1 سال قبل
    1

    عالی فقط تیکه وسط رو اشتباه نوشتین

    ناشناس 1 سال قبل
    5

    یعنی بهترین باز نویسی بود

    هاشمی نژاد 1 سال قبل
    11

    یک روز در فصل بهار با چند نفر از دوستان به تفریح و گشت و گزار به صحرا و دشت رفتیم، و در یک جای سر سبز و خوش اب و هوا نشستیم و سفره غذارا پهن کردیم، یک سگ از دور دید و خودش رو به ما رساند و نزدیک ما امد.

    یک نفر از دوستانمون یک تکه سنگ برداشت و مثل تکه ای نان اونرو جلوی پای سگ انداخت، سگ، سنگ رو بو کرد و بدون اینکه بر گرده رفت.

    یکی از اونها گفت:«میدونی که این سگ چی گفت: گفت: این بد بخت ها از خسیسی و گرسنگی، سنگ میخورن.

    پس از این سفره ی غذا هیچ توقعی نباید داشت.

    امیدوارم تـونسته باشم کمکتون کرده باشم 🌺

    لیسا 1 سال قبل
    3

    عالی بود و حرف نداشت 🤩♥️

    ممن 1 سال قبل
    2

    عالیی

    2
    حا 1 سال قبل

    ها

    تت

    مرینت 1 سال قبل
    3

    سلام به همه منم از این مطلب استفاده کردم که خودش بالا نوشته شده عالی بود 🤩❤️💜

    سارا 1 سال قبل
    2

    عالی بود واقعا

    اسرا 1 سال قبل
    2

    خوب

    امیر علی 1 سال قبل
    3

    سلام خیلی عالی بود

    بامعرفت 1 سال قبل
    2

    ممنون

    Mobiha 1 سال قبل
    2

    سلام متن عالی بود مقسی 💖

    Mobiha 1 سال قبل
    3

    سلام متن عالی بود مقسی 💖

    علی 1 سال قبل
    2

    خیلی خوبه

    هفتم 1 سال قبل
    2

    عالی بود بی نظیر

    هدیه 1 سال قبل
    2

    عالی بید

    ناشناس 1 سال قبل
    1

    عالیی بود به من که خیلی کمک کرد

    ممنون واقعا❤

    فاطمه 1 سال قبل
    3

    عالی بود مرسی ممنون

    مهرسام 1 سال قبل
    2

    سلام واقعا عالی بود از ۲۰ نمره ۲۰ گرفتم 🧡🧡

    عباس 1 سال قبل
    1

    عالی

    رمی 1 سال قبل
    3

    عالی و پخ

    2
    آرتین 3 ماه قبل

    آره

    💗💗 1 سال قبل
    2

    خوب

    یاسین 1 سال قبل
    2

    خوب بود

    محمدمهدی محمدی ثابت 1 سال قبل
    3

    خیلی کاربردی بود

    ناشناس 1 سال قبل
    2

    من از تمام عوامل کمال تشکر را دارم 🌹 🌹

    ناشناس 1 سال قبل
    2

    من از تمام عوامل کمال تشکر را دارم 🌹 🌹

    رادین 1 سال قبل
    3

    عالی بود.ممنون

    Parya 1 سال قبل
    1

    😄عاااااااااالی بود👌🏻تشکر از مدیر سایت🙏🏻

    عالی 1 سال قبل
    1

    عالی عالیییی

    پریسا 1 سال قبل
    1

    عااااااااااااااالی

    پریسا 1 سال قبل
    3

    عاااااااالی

    پریسا 1 سال قبل
    3

    وای خیلی خوب بود

    محمد مهدی 1 سال قبل
    2

    عالی

    امیر 1 سال قبل
    1

    عااااااللللریییی

    امیر 1 سال قبل
    3

    آلی مرسی خیلیممنون

    3
    امیر 1 سال قبل

    آلی

    ناشناس 1 سال قبل
    3

    عالی بود ⛓️💛

    ناشناس 1 سال قبل
    2

    واقعا عالی بود ممنون از نویسنده ⛓️💛

    . 1 سال قبل
    2

    عالیه

    ناشناس 1 سال قبل
    2

    سلام خیلی عالی بود 😘

    §@ñ@ 1 سال قبل
    2

    عالی بودممنون😊♥️

    ناشناس 1 سال قبل
    1

    عالی

    یونس 1 سال قبل
    3

    چگونه

    2
    یونس 1 سال قبل

    خیلی‌خوب‌بود‌عالی

    ناشناس 1 سال قبل
    3

    عالی

    محمد جواد نژاد لطفی 1 سال قبل
    3

    عالی بود

    3
    امپراطور 1 سال قبل

    گوگولی

    3
    نفس 1 سال قبل

    موافقم

    فاطمه جونی 1 سال قبل
    2

    ممنون خیلی عالی بود

    امیر رضا 1 سال قبل
    3

    ممنون خیلی خوب واموزنده بودند

    ناشناس 1 سال قبل
    3

    ممنون از همه ی باز نویسی ها من یکیش رو نوشتم و خیلی خوب بود

    ناشناس 1 سال قبل
    3

    سلام

    امیر محمد 1 سال قبل
    10

    های بود ۲۰گرفتم❤❤❤❤❤❤❤

    3
    مدیر 1 سال قبل

    خواهش میکنم میتونید از مطالب جدبد هم استفاده کنبد♡

    5
    مدیر 1 سال قبل

    خواهش میکنم میتونید از مطالب جدبد هم استفاده کنبد♡

    رها 1 سال قبل
    5

    عالی بود۲۰گرفتم متشکرم🙏🏻🙏🏻❤❤

    4
    نفس 1 سال قبل

    منم

    امیررضا 1 سال قبل
    6

    عالی بود

    ناشناس 1 سال قبل
    5

    عالیییی

    ۲۴۶۸ 1 سال قبل
    7

    ممنون

    عالی بود

    ناشناس 1 سال قبل
    3

    خیلیم عالییییی

    2
    اخییی 1 سال قبل

    اخیییییی

    خوبه 1 سال قبل
    7

    عالی

    خوبه 1 سال قبل
    3

    عالی

    ناشناس 1 سال قبل
    4

    سلام خیلی عالی بود 😘🤩

    ناشناس 1 سال قبل
    3

    سلام خیلی عالی بود

    نیکا 1 سال قبل
    6

    عالیه

    فاطمه 1 سال قبل
    3

    واقعا عالی بود خیلی ممنون♥♥

    2
    علی اصغر جون 3 ماه قبل

    خیلی بده

    طاها 1 سال قبل
    5

    عالی من دوست داشتم

    4
    مدیر 1 سال قبل

    خواهش

    فاطمه 1 سال قبل
    3

    عالی

    1
    سلام رسته 3 ماه قبل

    عالی بود

    1
    سلام رسته 3 ماه قبل

    عالی بود

    زری 1 سال قبل
    4

    عالی بود خیلی ممنون

    ناشناس 1 سال قبل
    7

    عالی

    محمد اشرفی 1 سال قبل
    4

    همه خوب بود اما پایان نامه خوبی نداشت

    ضحا زارع 2 سال قبل
    21

    روزی در فصل بهار با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گزار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یک جای سر سبز خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذا خود را پهن کردیم و نشستیم. سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید غذایی بدهیم واز گرسنگی آن را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع نشسته بود تکه سنگی را از روی زمین برداشت مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت.🐶🐶 سگ جلو آمد و او را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه آمده را باز گشت. دوستانم دوباره سگ صدا زدن امّا سگ متوجه یی نکرد و به راه خود ادامه داد.

    یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: آیا متوجه برخورد🐶 سگ شده‌اید و دانستید سگ به ما چه چیزی گفت؟

    همگی گفتند: نه، متوجه نشدیم!

    آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت: این مردم آدمهای بدبختی هستند که از جنسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.😔

    پایان

    نویسنده: ضحا زارع

    1
    علی اصغر جون 3 ماه قبل

    اره خیلی

    3
    فاطمه 1 سال قبل

    فزیزم من اینو تو سایت های دیگه دیدم تقلبه

    2
    ناشناس 1 سال قبل

    عووووم عالی 👌👌👌😛

    3
    مدیر 1 سال قبل

    4
    ناشناس 1 سال قبل

    ممنون

    3
    𝐅𝐚𝐭𝐞𝐦𝐞𝐡'😊 1 سال قبل

    عالییییی بوددد😊🌹

    6
    زینب 1 سال قبل

    عالی بود ممنون

    دخت جزیره 2 سال قبل
    12

    خوب بود😘😘😘😘

    مرسی عالی بود 2 سال قبل
    7

    مرسی عالی بود

    ناشناس 2 سال قبل
    8

    خیلی‌خیلی‌عالییییییی

    ناشناس 2 سال قبل
    12

    خیلی عالی بود ممنون تو انشا نمره مثبت گرفتم از این بهتر نمیشه مرسی 😍😍😍😍😍😍😍😍

    6
    مدیر 1 سال قبل

    خواهش میکنم خوش حالم شدیم♥︎♥︎

    ناشناس 2 سال قبل
    14

    خیلی عالی بود ممنون تو انشا نمره مثبت گرفتم از این بهتر نمیشه مرسی

    سید علی موسوی 2 سال قبل
    13

    خیلی خوب بود عالیه

    گرگ جاده 2 سال قبل
    16

    عالی بود 20گرفتم از 20

    حدیث 2 سال قبل
    7

    عالی بود 👌

    مهلا صفری 2 سال قبل
    10

    ممنون واقعا خیلی خیلی عالی بود منکه نمره ی کامل رو از دبیر گرفتم😊😜

    10
    محمد روح افزا 1 سال قبل

    تو زرنگی

    6
    محمد روح افزا 1 سال قبل

    من خیلی دوست دارم عشقم

    2
    ابپنا 1 سال قبل

    گوزو

    امیر حسین 2 سال قبل
    10

    عالی بود ممنون

    الناز 2 سال قبل
    11

    عالی بود😀😀

    2
    احسان 1 سال قبل

    به همراه مطالب اضافی

    الناز 2 سال قبل
    15

    عالی بود مرسی از شما

    mahdis 2 سال قبل
    11

    خوبه

    عالیعالی 2 سال قبل
    15

    عالی

    ستایش 2 سال قبل
    14

    عالیییییی بود من که استفاده کردم 😍😍😍

    4
    من تو نمره خودم ۲۰ت 3 ماه قبل

    ممنون از همه شتایش

    15
    غزل 2 سال قبل

    بسیار عالی من از ۲۰ نمره ۲۰ گرفتم ...ممنون از شما

    ارینا 2 سال قبل
    10

    عال

    ارینا 2 سال قبل
    16

    عالی

    ناشناس 2 سال قبل
    15

    نمیدونم

    2
    ناشناس 2 ماه قبل

    ممنونم از شما

    4
    پدرام 1 سال قبل

    خیلی عالی بود

    14
    خوبه 1 سال قبل

    عالللللللی

    برای ارسال نظر کلیک کنید