توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    بهار تابستان پاییز زمستان و دوباره بهار

    1 بازدید

    بهار تابستان پاییز زمستان و دوباره بهار را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    بهار، تابستان، پاییز، زمستان… و بهار

    بهار، تابستان، پاییز، زمستان… و بهار

    بهار، تابستان، پاییز، زمستان… و بهار فیلمی‌ست به کارگردانی کیم کی-دوک و محصول ۲۰۰۳ کشور کره جنوبی

    خلاصه فیلم[ویرایش]

    بهار[ویرایش]

    در بخش بهار، کودکی کنار استادش در یک صومعهٔ بودایی پروش می‌یابد. کودک پر از شر و شور و سبکبالی است که البته با کمی رذلی و تخسی هم همراه است. کودک در دل طبیعت بکر و آرام بزرگ می‌شود، طبیعتی که به ظاهر وحشی است، اما اجزا آن بدون هیچ مشکلی با یکدیگر کنار آمده‌اند اما راهب کوچک، در طبیعت نفوذ می‌کند، سنگی به ماهی، قورباغه و مار می‌بندد و از دردی که به آن‌ها وارد می‌کند احساس خوشایندی به او دست می‌دهد. استاد اما همیشه ناظر کارهای اوست و برای تنبیه یا بهتر بگویم متنبه کردن کودک، سنگی به کودک می‌بندد و از او می‌خواهد که بازگردد و سنگ‌هایی را که به دور آن حیوانات بسته باز کند وگرنه تا آخر عمر، درد و سنگینی اش را در دلش احساس خواهد کرد. در بازگشت کودک به جنگل، تنها می‌تواند قورباغه را نجات دهد و ماهی و مار را مرده می‌بیند. کودک گریه می‌کند. این پایان بخش بهار است. اینجا تا حدودی کارما در زندگی کودک نقش پیدا می‌کند که هیچ‌گاه او را رها نخواهد کرد. کارما در اعتقادات بودایی، تاوانی است که ما در نتیجه اعمال نیک و بد خود می‌پردازیم یا دریافت می‌کنیم. کارما همیشه و همه جا و حتی در زندگی‌های بعدی ما به دنبال ما خواهد بود؛ و اگر نمونه دیگری از کارما بخواهیم، می‌شود ردی از آن را در اساطیر یونان یافت. جایی که سیزیف به علت گناهی که مرتکب شده، محکوم است که سنگی را تا آخر عمر به بالای کوهی ببرد. سنگی که هر بار به دلیل شیب کوه به پایان پرتاب می‌شود. این نگونبختی است که سیزیف را یک لحظه هم رها نمی‌کند. تاوانی که باید به دلیل گناهش بپردازد و گریزی از آن وجود ندارد.

    تابستان[ویرایش]

    در فصل تابستان، راهب فیلم را در زمان نوجوانی می‌بینیم. او بدور از هرگونه آلایش و فکر پلیدی در کار خدمت به استاد و پرستش بودا زندگی می‌کند. در این میان، دختری بیمار برای شفا به آنجا می‌آید؛ و اکنون زمینه خوبی برای آزمون راهب ایجاد شده‌است. اولین دیدار شرمگونه راهب و دختر بیمار، زمانی است که دختر در حال عوض کردن لباس خود است. پسر یک لحظه در را باز می‌کند اما خیلی سریع آن را می‌بندد و دور می‌شود. راهب نوجوان شیدای دختر شده و با وجود تمام تعلیماتی که دیده و آموزه‌هایی که آموخته، با دختر ارتباط برقرار می‌کند.. این سرآغازی می‌شود بر گناه‌هایی که راهب خواهد کرد. در جایی استاد که از این عمل مطلع شده به راهب می‌گوید که این شهوت تو می‌تواند شهوت قتل را هم در تو برانگیزد.. استاد دختر را به بیرون از قلمرو خود می‌برد. راهب نوجوان بین بندگی به بودا و عشق زمینی خود مانده‌است. انتخاب او دختر است. می‌رود و تابستان فیلم تمام می‌شود.

    پاییز[ویرایش]

    در پاییز فیلم، استاد بودایی به‌طور اتفاقی به خبری در روزنامه برمی‌خورد که مردی پس از قتل همسرش متواری شده‌است. قاتل همان شاگرد استاد است. دور از انتظار نیست که مرد دوباره به پیش مراد خود بازگردد. استاد با تندی با او برخورد می‌کند، او را می‌زند و مجبورش می‌کند برای رهایی از خشم خود، به کندن چوب منقش به عباراتی مخصوص با چاقو مشغول شود. در نهایت دو کاراگاه برای دستگیری او می‌آیند و او را با خود می‌برند. این شاید همان کارمایی است که راهب دچارش شده‌است. گناهی که ابتدا با آزار حیوانات شروع شد و به رابطه و سپس قتل منجر شد.

    زمستان[ویرایش]

    در بخش زمستان، راهب پس از سال‌ها به صومعهٔ حالا متروک بازمی‌گردد. این گونه به نظر می‌رسد که او دوران محکومیتش را سپری کرده و حالا دنبال چیزی در زندگی‌اش می‌گردد که او را به آرامش ذهنی و دوری از شهوت و وابستگی و تمنا برساند. راهب با شکستن یخ‌های رودخانه، درون پیکر یخ‌بستهٔ قایق قدیمی دندان‌های استادش را پیدا می‌کند. آن‌ها را در پارچهٔ قرمزی می‌پیچد. سپس با یخ مجسمه‌ای از بودا می‌سازد و پارچه را در پیشانی مجسمهٔ یخی، به‌جای «چشم سوم» می‌گذارد.

    زنی با نوزادش به صومعه می‌آید. زن چهره‌اش را با شالی پوشانده است. راهب به او جای خواب می‌دهد. میانهٔ شب زن بیدار می‌شود، بچه را در صومعه می‌گذارد و آنجا را ترک می‌کند، اما هنوز دور نشده که در چاله‌ای افتاده و می‌میرد.

    راهب بار دیگر سنگی به خود می بندد. این سنگ استعاره‌ای از تمام گناهان و اشتباهات زندگی اوست. سنگ را به خود می بندد، مجسمهٔ بودا را در دست می‌گیرد، تمریناتی سخت و طولانی برای آمادگی جسمی و فکری انجام می‌دهد و با وجود دست‌وپاگیر بودن سنگ، خود را به بلندترین نقطهٔ کوه می‌رساند. رهایی. بی‌نیازی. سبکی در عین وجود سنگینی بار زندگی. این مرحله از زندگی راهب را می‌توان نیروانا دانست. آخرین مرحله در طریقت بودایی که شخص به فراغ از نیازهای این جهان و خشنودی حقیقی و اشراق کامل دست می‌یابد. در این مرحله است که شخص به رهایی کامل از همهٔ خشم‌ها، دردها، شهوت‌ها و نیازها می‌رسد. بودا زمانی که به این مرحله رسید می‌دانست که دیگر به این جهان باز نخواهد گشت.

    ..و بهار[ویرایش]

    در آخرین فصل فیلم که مجدداً بهار است، چرخه تکرار می‌شود. راهب برای بچهٔ آن زن منزلت استاد یافته‌است. بچه در طبیعت جستجو می‌کند، در دهان ماهی، قورباغه و ماری سنگ فرو می‌کند و به تقلای آنان می‌خندد.

    منابع[ویرایش]

    منبع مطلب : fa.wikipedia.org

    مدیر محترم سایت fa.wikipedia.org لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    نقد فیلم بهار، تابستان، پاییز، زمستان… و بهار (Spring, Summer, Fall, Winter... and Spring)، نقد فیلم فیلم بهار تابستان پائیز زمستان و اینک دوباره بهار | سلام‌سینما

    نقد فیلم بهار، تابستان، پاییز، زمستان… و بهار (Spring, Summer, Fall, Winter... and Spring)، نقد فیلم فیلم بهار تابستان پائیز زمستان و اینک دوباره بهار | سلام‌سینما

      

    فیلم بهار تابستان پائیز زمستان و اینک دوباره بهار محصول سال 2003 میلادی به کارگردانی کیم کی دوک کارگردان شهیر کره ای می باشد. کیم کی دوک که در سالهای جوانی در کره جوانی یاغی بوده پس از سفر به فرانسه و تحصیل نقاشی به کره بازگشته و زندگی هنری خویش را در فیلم سازی آغاز می کند این سیر تحول درونی وی در فیلم کروکدیل به عنوان اولین اثر سینمائی اش به نمایش کشیده شده است. از فیلم بهار ، تابستان ، .... به عنوان نقطه عطف آثار این کارگردان می توان یاد کرد چرا که دیگر از شخصیت های خشن و هنجار شکن و از فضاهای متشنج و سرشار از استرس و از تراژدی های حزن انگیز که تا قبل از این فیلم در آثارش به وفور مشاهدخ می گردد خبری نیست و در آثار بعدی اش نیز دیگر به چشم نمی خورد گویا خود کارگردان نیز مانند رهرو جوان معبد در فیلم تحت تاثیر آموزه ها و معنویات حکمت شرقی ذن قرار گرفته و دیگر آن کارگردان سالهای قبل نیست.

    فیلم همانگونه که از نامش پیداست چرخه تکرار شونده زندگی و طبیعت را به نمایش در می آورد. نام بهار ، تابستان ، پائیز ، زمستان و اینک دوباره بهار انتخابی هوشمندانه برای چرخه کامل و تکرار شونده حیات در طبیعت است ، مصداق واضح کلام روز از نو روزی از نو ، تکرار حیات ، تکرار خطاها ، تکرار مسیرها که به وفور در فیلم به نمایش کشیده می شود. همانگونه که استاد مهارت کسب می کند و پس از مرگ به مرحله بالاتری می رود و استاد دیگری جایگزینش می گردد شاگرد نیز رشد می کند خطا می کند تنبیه می شود پرورش می یابد و استاد می شود بسان طبیعت که متولد می شود بار می دهد خزان می کند و با رسیدن زمستان گوئی که می میرد و اما بهاری نو دوباره از راه می رسد و همان راه را دوباره ، دوباره و دوباره طی می کند گویا که تاکنون نبوده و این اولین بار است.

    فیلم از پنج اپیزود تشکیل شده و هر اپیزود به نام یکی از فصل های سال نامگذاری شده است. هر فصل نمایانگر یک مرحله از رسیدن به کمال در تمام کائنات است گوئی کارگردان می خواهد داستان اجتناب ناپذیر تناسخ بودائی را به بیننده یادآوری کند. تناسخ که عبارت است از تعلق گرفتن روح آدمی بعد از مرگ به کالبد انسان دیگر یا حیوان یا نبات یا جامدات. که این عقیده در اکثر ادیان هندوئی به چشم می خورد. در کیش بودایی عقاید و قوانین مختلفی حاکم است. از جمله قانون کارما یا کرمه به معنای کردار، که از برجسته ترین قوانین هندوان است ، بدین معنا که آدمی نتیجه ی اعمال خود را در دوره های بازگشت مجدد خود در این جهان میبیند؛ کسانی که کار نیک انجام داده اند در مرحله ی بعد ، زندگی مرفه و خوشی دارند و آنان که بدکارند ، در بازگشت با بینوایی و بدبختی دست به گریبان خواهند بود و چه بسا به شکل حیوان بازگشت کنند. نام این بازگشت مجدد به دنیا سمسارا به معنای تناسخ است. هندوان معتقدند آدمی همواره در گردونه ی تناسخ و تولدهای مکرر در جهان پررنج گرفتار است و تنها راه رهایی انسان از گردونه ی تناسخ و تولدهای مکرر در جهان پردرد و بلا، پیوستن به نیروانا است که مورد توجه بوداییان واقع شده است.

    داستان فیلم درخصوص استاد وشاگردی است که در فیلم حتی نام هم نداند چرا که در این چرخه فعلیت ها بسیار مهم تر از نام ها و شخصیت ها هستند همه این ها ذراتی از جهان هستند آنچه مهم است ذات انسان بودن است که کمال را طی می کند نه فردیت های ما. روزمرگی که تم دائمی زندگی در ذن بودیسم است در پنج فصل به نمایش در آمده است. هر فصل بخشی از زندگی و حیات را در مراحل و جایگاه های مختلف به نمایش می کشد همانطور که طبیعت در این مسیر جوانه می زند ، سبز می شود ، خزان میکند و می میرد. شاگرد نیز متولد می شود دوران نوجوانی و جوانی را سپری می کند تجربه می اندوزد در جایگاه شاگردی می میرد و به جایگاه استادی می رسد. به همین شکل استاد نیز مراحل کمال را طی می کند ، استادی که در فصل های آغازین فیلم با پارو و طنابی که به پای خروس بسته شده قایق را حرکت می دهد در فصل های پایانی با نیروی چشم و فکرش قایق را کنترل می کند و سر انجام با رسیدن به کهولت و احساس ناتوانی با قرار دادن نوشته "بسته" روی دهان و چشمان خود و نشستن روی قایق و سوزاندن جسمی که کاهل و ناتوان شده در شمایل ماری از قایق دور می شود ماری که از ادوار پیش از تاریخ ، به طور گسترده مورد پرستش بود و یک نماد دینی با مفاهیم وسیع و متنوع به شمار می رفت. بیانگر تجدید حیات یا نماد مرگ و تولد دوباره است. در یونان نیز مارها را تجسم ارواح مردگان به ویژه نیاکان قهرمان قبیله یا خانواده می شمردند. این مار پس از دور شدن از قایق به معبد می رود بروی لباس های استاد چمبره می زند و تا رسیدن استاد بعدی در اپیزود زمستان از معبد محافظت می نماید همانگونه که در افسانه های هندوئی یک نژاد از مارها که بر آبهای زمین مسلط بودند از گنجهای زیر آن نیز حفاظت می کردند.

    لوکیشن

    محل فیلمبرداری دریاچه ای زیبا در میان دره ای خیال انگیز و فضائی تغزلی است که یک مجسمه بودا بسان فیلسوف غار افلاطون بر فراز دره قرار گرفته و بر اتفاقات دره نظاره می کند. دریاچه معبدی شناور را در میان خود مانند نگین انگشتری دارد این معبد شناور تداعی کننده گل نیلوفر است نیلوفری که جنبه مقدس آن در آغاز از محیط آبی آن ناشی می شد زیرا آب نماد باستانی اوقیانوس کهنی بود که کیهان از آن آفریده شد. نیلوفر که بر روی سطح آب در حرکت بود به مثابه زهدان کیهانی آن به شمار می رفت.

    در تعلیمات بودا نیلوفر تا حد زیادی وارد قلمرو ماورا الطبیعه می شود. نیلوفر ، نماد ذات پاک جوهر طبیعت بشر یا همان بهشت بودائی است ، که بر اثر سامسارا ، دایره بی پایان تولد مجدد ، یا بر اثر جهلی که جهان مادی به وجود می آورد آلوده نمی شود.

    معبد شناور فیلم بسان گل نیلوفری که بودا بر آن نشسته است تمام خصوصیات این گل نیلوفر مقدس و باستانی را دارد. فضائی خالی از گناه و آلودگی های نفسانی مکانی که انسان ها در آن به گونه ای معنوی هستند حتی دختر بیمار اپیزود تابستان در آنجا بهبود میابد این مکان به مثابه رحم مادر طبیعت می ماند که انسان ها را قبل از تولد در خود محافظت می کند و تنها راه خروج از آن و ورود به جهان مادی اطراف عبور از دریاچه بوسیله قایق است و فقط این استاد است که بدون استفاده از قایق می تواند از این جایگاه مینوئی به گیتی پیرامون پای گذارد و ناظر کردارهای شاگردش باشد باید به این نکته توجه داشت که کاراکترها در فیلم تنها برای رفع نیازهای حیوانی خویش از قبیل خوراک و امیال نفسانی از آنجا خارج می گردندو سپس باز می گردند.

    معبر ورودی و خروجی دریاچه دری است که هیچ حصاری ندارد مانند اتاق های معبد درهائی که دیواری ندارند اما تنها معبر عبوری هستند که می تواند نمادی از انتخاب تنها راه صحیح میان راه های بیشمار دیگر باشد . درهای دریاچه که در آغاز هر فصل از فیلم به خودی خود گشوده می گردند حاوی تصاویری از دو نگهبان هستند که این دو نگهبان در داخل به شکل دو فرشته و در خارج به شکل دو هیولا می باشند که این نیز می تواند نمادی از پاک بودن ذات بشر قبل از تماس با جهان مادیات باشد.

    کارما

    یکی دیگر از مفاهیم گسترده بودائی که در فیلم بسیار به آن اشاره شده است کارماست . کارما در دیدگاه بودائی نشانه جزای عمل است که بسیار مهم و مورد توجه می باشد. از همان فصل آغازین فیلم که کودک نزد استاد تعلیم می بیند که اگر حیوانات را آزار بدهد و به پشت آنها سنگ ببندد خود نیز گرفتار عذابی مشابه خواهد شد و اگر باعث مرگ حیوانی گردد تا ابد عذاب خواهد کشید. تا فصل های پایانی که استاد به شاگردش می گوید میتوانی به راحتی بکشی اما به آسانی کشته نخواهی شد و یا زن ناشناسی که کودک خود را به معبد می آورد و می خواهد شبانه کودک خود را رها کرده و دور از چشم استاد جوان از محل بگریزد اما خود درون گودال آب میوفتد و میمیرد.

    حیوانات

    در داستان از حیوانات بیشماری استفاده شده که هریک در جایگاه خود بسیار هوشمندانه به کار برده شده اند در ادامه سعی شده در نگاهی که به هر بخش از داستان می نمائیم به آنها نیز اشاراتی کنیم.

    بهار

    فصل نو شدن ، تولد ، جوانه زدن ، نوزائی و آغاز کردن اسن کود نیز در بهار زندگانی خود قرار دارد فارغ از دنیا و دغدغه هایش در کنار استاد خود شاد و به دور از هرگونه وابستگی زندگی می کند آب تنی می کند با پروانه ها که نماد ژاپنی روح بودن هستند بازی می کند و در معبد سگی دارد که نماد وفاداری و همراهی و پیام آور خدایان بیشمار در هنر بسیاری از تمدن هاست. کودک در ادامه بازی های کودکانه و معصومانه اش روی به شیطنت آورده و تنها و دور از چشم استاد به بیشه سرسبز می رود و در آنجا ماهی ، قورباغه و مار را با بستن سنگ به بدنشان آزار می دهداستاد که از دور نظاره گر رفتارهای کودک می باشد در حین خواب به پشت کودک سنگی بسته و او را به کارمای عملش آگاه می کند و به وی می گوید اگر حیوانات مرده باشند تا پایان عمر این سنگ را در قلبت حمل خواهی کرد. کودک به نجات حیوانات می شتابد اما ما و ماهی مرده اند و تنها قورباغه که در اسطوره های مصری مظهر هرج و مرج و آشفتگی نخستین در ابتدای آفرینش بوده زنده مانده است. این فصل از داستان با نمائی از آبشار یا گریه دلخراش طبیعت و گریه دلخراش کودک که تداعی گر گریه نوزاد در لحظه تولد می باشد به پایان می رسد.

    تابستان

    دوران شور و اشتیاق جوانی یا همان فصل تابستان زندگی ، حیوان نمادین این بخش خروس می باشد که در محوطه معبد بازی می کند ، خروس در یونان باستان یک هدیه عاشقانه سنتی به شمار می رفت خروس تجسم مراقبت و شهوت و پرخوری ( هفت گناه کبیره ) است.

    پلان کلیدی این فصل صحنه جفت گیری مارهای به هم پیچیده است همانند مهرهای استوانه ای شکل بین النهرینی که یک جفت مار به هم پیچیده را نشان می دهند ، که ظاهرا ، دلالت بر جفتگیری دارد ( به شیوه نقشپردازی شده و نه طبیعی ) . این تصویر ظاهرا ، بدین معنی است که این مخلوقات اساسا زمینی و یک منبع الهی باروری بودند. این نقشمایه ، پیوسته در هنر بین النهرینی ظاهر می شود و در فراسوی آن سرزمین گسترش می یابد و ضمن راه مفاهیم تازه ای ÷یدا می کند. در غرب ، اسکلاپیوس خدای شفابخش و بعدا نماد پزشکی غربی می شود . در هندوستان نیز برای درمان زن نازا ، تندیسهای سنگی نذری از مار ، یا غالبا جفتی از مار به هم ÷یچیده را ، در مرداب ها قرار می دادند تا با مانای آب را جذب کند و سپس آنها را زیر درخت می نهادند و سر انجام مار منظره "فریب" نزد عیسویان شد و نخست بروی نقاشیهای روی تابوت های رومی ظاهر گردید. بدین ترتیب ، مار یک نماد عیسوی درباره هبوط آدم و همچنین شیطان شد. این مفاهیم نمادین باروری ، شفابخشی ، فریب ، هبوط و شیطان با حضور مادری که دختر بیمارش را برای شفا یافتن به معبد می آورد معنی پیدا می کند. دختر که روحش در عذاب است به معبد می آید و تحت تاثیر فضای عرفانی معبد و آموزش های استاد اندک اندک بهبود می سابد و در ابتدا با کم شدن سرفه ها ، عوض شدن پیراهن سیاه ، شلوار جین و کفش های کتانی با لباس سفید ساده و پای برهنه و سپس با عبادت کردن و خوابیدن آرام در کنار مجسمه بودا و خندیدین و بازی کردن به آرامش می رسد. اما در همین حین دختر و پسر آرام آرام تحت تاثیر هیجانات جنسی قرار می گیرند و بیرون از معبد به معاشقه با یکدیگر می پردازند استاد که متوجه رابطه میان آن دو شده چیزی نمی گوید اما در یک پلان با آب روی سنگ دعا می نویسد که اشاره به کار بیهوده دارد و در پلانی دیگر با کشیدن دریچه قایق سعی می کند به آنها بفهماند که دارند دچار غفلت می گردند. این معاشقه ها که در ابتدا باعث کولی دادن پسر به دختر در پلان عبور از رودخانه به بهانه خستگی دختر می شود سرانجام به معبد هم کشیده می شود و منجر به زیر پا گذاشتن قوانین معبد می گردد از قبیل استفاده از مجسمه سنگی مورد احترام به جای صندلی و یا عبور پسر از فضای بی حصار اتاق خواب ها به جای عبور از در برای رفتن به بستر دختر و معاشقه نمودن تمام این طغیان ها باعث می گردد که استاد سرانجام دختر را به بهانه اینکه دیگر بهبود یافته است از بهشت براندو پسر نیز با وجود اخطار استاد در این خصوص که "شهوت حس تصاحب را بیدار می کند و باعث قتل و آدمکشی می شود" شهوت خویش را دنبال می نماید ، خروس و مجسمه بودا را با خود برداشته و به دنبال دختر بهشت را ترک می کند.

    پائیز

    فصل پائیز در فیلم زمان کارما پس دادن است . حیوان خانگی این فصل گربه استاد است که در فرهنگ چین و ژاپن دارای نیروهای اهریمنی بوده که به ویژه پس از مرگش رها می شوندو بنابراین با آنها خوشرفتاری می کردند. در چینی به گربه مئو اطلاق می شود که مترادف عبارت هشتاد ساله است. کربه با خیزران و شکوفه آلو این ضرب المثل را مجسم می کرد که "ما همیشه برای شما کهنسالی پرنعمتی را آرزومندیم". پسر که اکنون به دلیل قتل دختر تحت تعقیب پلیس است به معبد پناه می آورد و در آنجا سعی می کند با خودکشی گناهانش را پاک کند اما استاد به او نهیب می زند و او را آگاه می کند که زنگار دلش را به گونه ای دیگر باید بزدایدو از پلیس ها می خواهد که به پسر زمان بیشتری بدهند تا با کندن نوشته های ایوان معبد بتواند خشمش را فرونشاند. زمانی که کنده کاری به پایان می رسد پلیس ها پسر و گربه استاد را با خود می برند استاد با باز داشتن قایق از حرکت توسط نیروی ذهنش به پسر می فهماند که می تواند اجازه ندهد که پلیس ها او را با خود ببرند اما پسر باید برود و کارمای گناهانش را شس بدهد. اکنون استاد نیز ماموریتش به پایان رسیده و پس از سوزاندن خود در کسوت ماری به جایگاه بعدی اش سفر می کند.

    زمستان

    فصل زمستان زمان آماده شدن برای بهاری دیگر است دریاچه یخ زده آماده آز سر گرفتن حیات خویش است مرد جوان به معبد بازگشته و اکنون که روحش آماده استاد شدن است جسمش را نیز با تمرینات آماده می نماید ، زنی ناشناس شاگرد بعدی را برای استاد جدید می آورد ، مرد جوان مجسمه بودای جدیدی را به بالای دره می برد همه چیز مهیای آفرینش دوباره می گرددو

    و اینک دوباره بهار

    داستان فیلم از نو آغاز می گردد با این امید که داستان هرروزمان چیزی فراتر از دیروزمان باشد.

    منبع مطلب : www.salamcinama.ir

    مدیر محترم سایت www.salamcinama.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    اقبال 26 روز قبل
    -2

    فصل

    ناشناس 1 ماه قبل
    0

    بهار تابستان پاییز چ میگویند

    مهدی 1 سال قبل
    -2

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید