توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    خلاصه داستان کودکی برآب از زبان خواهر حضرت موسی

    1 بازدید

    خلاصه داستان کودکی برآب از زبان خواهر حضرت موسی را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    خلاصه داستان کودکی بر آب از زبان آسیه کلاس چهارم | سمن گل

    خلاصه داستان کودکی بر آب از زبان آسیه کلاس چهارم | سمن گل

    خلاصه‌ی داستان «کودکی بر آب» را از زبان یکی از این شخصیت‌ها تعریف کنید.
    – حضرت موسیٰ (علیه السّلام)
    نوزادی از قوم بنی اسرائیل بودم. مادرم برای حفاظت از جانم در مقابل فرمان فرعون که در دستور داده بود هر نوزاد پسری را که به دنیا بیایید. فورا از بین ببرند مرا در صندوق در مسیر رود خانه‌ی نیل به قصر فرعون رسید. فرعون به همراه همسرش آسیه در ساحل قدم می‌زدند. آسیه که فرزندی نداشت شیفته‌ی من شد و فرعون را راضی کردتا مرا به فرزندی قبول کند. به لطف و خواست خداونداز مرگ نجات یافتم.

    حضرت موسی علیه السّلام : در زمان ما به خاطر این که فرعون خواب دیده بود که پسری به دنیا می آید که حکومتش را به خطر می اندازد به همین دلیل دستور داد تا همه نوزادان پسر را بکشند. مادر من هم چاره ای اندیشید و مرا در داخل صندوقی گذاشت و در رود نیل قرار داد و به خدا سپرد. من چند روز بر روی رود شناور بودم تا اینکه من را فرعون و آسیه همسرش دیدند. فرعون دستور داد تا من را بکشند ولی آسیه او را متقاعد کرد تا من را به فرزندی قبول کنند. آسیه دستور داد تا دایه ای پیدا کنند تا مرا شیر دهد، من هم به اذن خدا شیر هیچکس را قبول نکردم تا مادرم باخبر شد و برای شیردهی به من به قصر آمد.


    – آسیه
    من آسیه همسر فرعون پادشاه مصر هستم. سال‌ها بودکه آرزو داشتم صاحب فرزندی شوم. روزی با فرعون در ساحل نیل قدم می‌زدیم. صندوقی بر روی آب به نزدیکی ما رسید. در داخل صندوق نوزاد پسری بود. فرعون فریاد کشید: این کودک را از بین ببرید شاید این همان پسری باشد که حکومت مرا به خطر می‌اندازد. اما من که شیفته‌ی این کودک شده بودم با ملایمت به او گفتم: او را نکش او می‌تواند نور چشم من و تو باشد. فرعون با شنیدن حرف‌های من راضی شد که او را به فرزندی قبول کنیم. به لطف خدا من صاحب فرزند شدم.
    – خواهر موسیٰ
    در زمان حکومت حاکم مصر فرعون مادرم فرزند پسری به دنیا آورد. پیشگویان به فرعون گفته بودند که پسری در این سرزمین به دنیا می‌آید که حکومت شما را به خطر می‌اندازد. فرعون دستور داده بود هر نوزاد پسری را که به دنیا بیاید از بین ببرند. مادرم با توکل و امید به لطف خداوند برای نجات برادرم او را در صندوقی برروی رودخانه‌ی نیل گذاشت. درطول ساحل صندوق را دنبال کردم. صندوق به کنار فرعون و همسرش رسید. برادرم گرسنه بود. صدای گریه‌اش بلند شد. به فرمان فرعون زنان زیادی برای شیر دادن برادرم آمدند. اما برادرم شیر نمی‌خورد. من که از دور ماجرا را می‌دیدم نزدیک شدم و گفتم:«می‌خواهید زنی را به شما معرفی کنم که سر پرستی این کودک را به عهده بگیرد و به او شیر بدهد؟» خبر به آسیه رسید و او مادرم را به در بار دعوت کرد. وقتی برادرم در آغوش مادرم جای گرفت آرام شد.

    منبع مطلب : samangol.ir

    مدیر محترم سایت samangol.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    خلاصه داستان کودکی بر آب را از زبان حضرت موسی آسیه خواهر موسی تعریف کنید صفحه 17 هدیه های آسمان چهارم

    جواب برایم بگو صفحه ۱۷ کتاب هدیه های آسمان پایه کلاس چهارم ابتدایی دبستان خلاصه داستان کودکی بر آب را از زبان حضرت موسی آسیه خواهر موسی تعریف کنید از سایت نکس لود دریافت کنید.

    جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

    مهدی : حضرت موسی علیه السّلام : در زمان ما به خاطر این که فرعون خواب دیده بود که پسری به دنیا می آید که حکومتش را به خطر می اندازد به همین دلیل دستور داد تا همه نوزادان پسر رو بکشند. مادر من هم چاره ای اندیشید و من را داخل صندوقی گذاشت و روی رود نیل قرار داد و به خدا سپرد. من چند روز بر روی رود شناور بودم تا اینکه من را فرعون و آسیه همسرش دیدند. فرعون دستور داد تا من را بکشند ولی آسیه او را متقاعد کرد تا من را به فرزندی قبول کنند. آسیه دستور داد تا دایه ای پیدا کنند تا مرا شیر دهد، من هم به اذن خدا شیر هیچکس را قبول نکردم تا مادرم باخبر شد و برای شیردهی به من به قصر آمد.

    نویسنده : مادر من موقعی که به من شیر میداد اشک خوشحالیش روی صورت من میریخت و تا انوقت که من بزرگ شوم به همین کار ادامه میداد و من وقتی بزرگ شدم فهمیدم ان دایه ای که به من شیر میداد و ان دختری که به اسیه خبر داد تا کسی را میشناسد که به من شیر بدهد و من فقط از ان دایه شیر میخوردم خانواده من هستند و من یک برادر و پدر هم دارم . بعد از ان که بزرگ شدم در برابر فرعون و خانواده اش ایستادم و رو به فرعون گفتم:«من به ان بت های بی ارزشتان ایمان ندارم من به خدای که دراسمان است ایمان دارم. فرعون و اسیه به من اعتماد نداشتند و به حرفهایم اهمیت نمی دادند و همینطور به من ایمان هم نمی اوردند اما مدتی گذشت و بعد از چند روز زن فرعون (اسیه) به حرفایم اهمیت داد و به من ایمان اورد در مقابل همسرش فرعون مثل من ایستاد و هیچوقت از ایمانش دست بر نداشت و ……..

    ناشناس : به نظر من در موقعیت هایی تصمیم گیری بجا است که باعث موفقیت و رضایتی ما و دیگران شود و باعث رضایت خانواده و دیگران میشود و در موقعیت هایی تصمیم گیری نابجا است که برای خود و دیگران دردسر و مشکل ایجاد کند و باعث نارضایتی خانواده و آشنایان شود و ما به دردسر بزرگی بیفتیم.

    منبع مطلب : nexload.ir

    مدیر محترم سایت nexload.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    حبیب الله عربزاده 3 روز قبل
    0

    خواهر حضرت موسی

    پناندد 10 ماه قبل
    0

    کاتدند

    DTS 12 ماه قبل
    1

    Рпвшњкцрнвшњ😙🙂

    ناشناس 1 سال قبل
    0

    خیلی خوب.

    محمد امین طهماسبی 1 سال قبل
    1

    خلاصه داستان کودکی برای رااززبانیکی دزدی شخصیت تعریف کنید

    مهدی 1 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    0
    ناشناس 10 روز قبل

    ممنونم تشکر

    برای ارسال نظر کلیک کنید