توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    خلاصه درس مورچه اشک ریزان چرا اشک ریزان

    1 بازدید

    خلاصه درس مورچه اشک ریزان چرا اشک ریزان را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    قصه مورچه اشک ریزان (خلاصه داستان مورچه اشک ریزان چرا اشک ریزان؟ فارسی دوم)

    قصه مورچه اشک ریزان (خلاصه داستان مورچه اشک ریزان چرا اشک ریزان؟ فارسی دوم) در این مطلب به همراه فایل صوتی آن تقدیم می گردد؛ لطفا با ما همراه باشید.

    C5_Page(27)

    C5_Page(28)

    C5_Page(29)

    یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک ده کوچک، پیرزنی زندگی می کرد که نان می پخت؛ چهنانهای خوش مزه ای! وقتی بوی نانهای خاله پیرزن در هوا میپیچید، همه، از پدربزر گها و مادربزرگها و پدرها و مادرها گرفته تا بچّه ها، از کلاغها، گنجشکها و جوجه ها گرفته تا مورچه ها، خوش حال میشدند؛ چقدر خوشحال!

    یک روز مثل همیشه، خاله پیرزن آرد را خمیر و تنور را روشن کرد، امّا تا آمد نان را به تنور بچسباند، نان ازدستش افتاد توی تنور. خاله پیرزن خم شد تا نان را بردارد.  باز هم خم شد ؛ آن قدر خم شد که فقط پاهایش از تنوربیرون ماند. مورچه ای از آنجا می گذشت. پاهای خاله پیرزن را دید. فکر کرد خاله پیرزن توی تنور افتاده است.گریه و زاری کرد؛ چه گریه ای و فریاد کشید: « خاله به تنور، خاله به تنور»

    گنجشکی از آنجا می گذشت. مورچه را دید که مثل ابر بهار گریه می کند.

    پرسید: « مورچه اشک ریزان، چرا اشک ریزان؟» .

    مورچه گفت : «خاله به تنور، مورچه اشک ریزان»

    گنجشک این را که شنید، ناراحت شد؛ چقدر ناراحت! از غم و غُصّه پرهایش ریخت. گنجشک پرزد و روی یکدرخت نشست و جیک جیک کرد؛ آن هم چه جیک جیکی!

    درخت دید پرهای گنجشک ریخته است. از گنجشک پرسید: «گنجشک پَر ریزان، چرا پَر ریزان؟!»

    گنجشک گفت: « خاله به تنور، مورچه اشک ریزان، گنجشک پَر ریزان»

    درخت این را که شنید، ناراحت شد؛ چقدر ناراحت! از غم و غُصّه بر گهایش ریخت.

    پیرمرِد ماست فروشی که در کنار دیوار ماست می فروخت، صدای ناله ی درخت را شنید و گفت: « درخت برگریزان، چرا برگ ریزان؟ .»

    درخت ناله کرد و گفت: «خاله به تنور، مورچه اشک ریزان، گنجشک پَر ریزان، درخت برگ ریزان.»

    پیرمرد این را که شنید، دلش پُر از غم و غُصّه شد؛ چه غم و غُصّه ای! از غم و غُصّه ماست هایش را ریخت روی سر و صورتش.

    از آن طرف، خاله پیرزن نانی را که توی تنور افتاده بود، بیرون آورد. بعد نان هایش را پخت و چند تا از آنها رابرداشت تا پیش پیرمرِد ماست فروش ببرد و ماست بگیرد. توی راه، پیرمرد را دید که با سر و روی ماستی میدود؛ آن هم چه دویدنی!  پیرزن فریاد زد:« بابا ماست به رو، چرا ماست به رو؟!»

    پیرمرد تا خاله پیرزن را دید، فریاد زد:« خاله پیرزن، مگر توی تنور نیفتاده بودی؟ تو که صحیح و سالمی!»

    خاله پیرزن گفت:« معلوم است که صحیح و سالمم! مگر قرار بود تویِ تنور بیفتم؟!»

    پیرمرد خوش حال شد؛ چقدر خوش حال!  ماست ها را از سروصورتش پاک کرد و فریاد زد: « خاله پیرزن کهسالم است، نسوخته است»

    مورچه و گنجشک و درخت تا حرف های پیرمرد را شنیدند و خاله پیرزن را دیدند، خوش حال شدند؛ چقدر خوشحال!

    خبر توی ده پیچید. همه، از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و پدرها و مادرها گرفته تا بچّه ها، از گنجشک ها گرفتهتا مورچه ها، به خانه ی خاله پیرزن رفتند. از نان های خوش مزه اش خوردند و به اشتباه مورچه خندیدند؛ چهخنده های!

    فایل صوتی:

    لینک دانلود:

    منبع تصاویر: سایت رشد

    منبع مطلب : samangol.ir

    مدیر محترم سایت samangol.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    مرورگر شما از این ویدیو پشتیبانی نمیکنید.مرورگر شما از این ویدیو پشتیبانی نمیکنید.

    منبع مطلب : www.negahmedia.ir

    مدیر محترم سایت www.negahmedia.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    خلاصه یک داستان برای کلاس دوم دبستان

    خلاصه یک داستان برای کلاس دوم دبستان

    خلاصه یک داستان برای کلاس دوم دبستان

    دیروز بچه گنجشکی از پدر و مادرش جدا شده بودو سر راهش به مدرسه ی ما آمداو
    احساس می کرد آنجا مدرسه ی گنجشکها است و فکر میکرد مدرسه ی خودشان است اما دید که
    خیلی بچه ی آدم آنجا هست .گنجشک دید که آنجا یک خانه هم هست با خودش گفت:اینجا
    دیگر چه جایی است،خانه و مدرسه با هم؟! این دیگر چیست.

    بچه گنجشک بیجاره سری هم به کلاس ما زدهمه داد و فریاد میکردیم و می گفتیم
    :این گنجشک از کجا آمده است گنجشک خیلی ترسیده بود و گفت:خدایا من را نجات بده.

    مدیر و معاون خیلی دنبال او رفتند و به ما میگفتند :نگران نباشید ما او را می
    گیریم و تا چشم باز کردیم مدیر گنجشک را گرفت و او را آزاد کرد                                  کوشا عزیزی 8
    سال

    مکوین یک ماشین زیبا و قشنگ است اما او نمی تواند مانند ماشین های دیگر حرکت
    کندچون لاستیک های او چهار گوش بود. وقتی حرکت می کرد آرام راه می رفت و تکان تکان
    به حرکت ادامه می داد طوری بود که هر کسی سوار مکوین می شد وقتی پیاده می شد سر و
    صورتش خونی بود و مانند گیج ها راه می رفت و دیگران به او میخندیدند                                                  
    ماهان سلیمی 8 سال

    شبی از شب ها ماشینی که اسپرت بود و اسمش هم مکوین بود خواب عجیبی دید او در
    خواب دید که لاستیک هایش مثلثی شده است با تعجب گفت: چه کسی این بلا را سر من
    آورده است زود بهم جواب بدید. ولی کسی نبود که به او جواب بدهد و هر چه تلاش می
    کردنمی توانست راه برود و در خواب گریه میکرد. ]I.

    ناگهان از خو اب پرید و خوشحال شد که همه اش یک خواب بوده است.        کوشا عزیزی 8سال

    یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچ کس نبود. چند تا گرگ در جنگلی با هم زندگی
    میکردند. روزی یکی از آنها رفت و یک خرگوش را برای نهار گرفت و با همدیگر آن را
    خوردندولی برای شام هیچ چیزی نداشتند . گرگ به جنگل رفت و شیری به او حمله کرد گرگ
    را گرفت و آن را برای خانواده اش بردو گرگ را با لذت زیادی خوردند! گرگهای دیگر به
    جنگل رفتند و هر چه به دنبالش گشتند او را پیدا نکردند با همدیگر رفتند و یک گربه
    شکار کردندو آن گربه را هم خوردندو تا صبح خوابیدند،یکی از گرگها خواب بدی دید
    خواب دید که یک پلنگ به او حمله میکند و در ان لحظه از ترس از خواب پرید!           رامتین بیگی 8 سال

    امروز گنجشک کوچولو به مدرسه ی ما آمداو یک روپوش زرد داشت
    روپوش زردش را مامانش دوخته است مامان گنجشک کوچولو خیلی مهربان است .گنجشک کوچولو
    امروز به مدرسه ی ما آمداو دلش برای ما و خانم معلم تنگ شده بود گنجشک کوچولو
    مدرسه را خیلی دوست دارد. مدرسه خانه ی دوم ما و گنجشک کوچولو است

    خلاصه یک داستان برای کلاس دوم دبستان

    در این مطلب می توانید لیست داستان ها و قصه های کوتاه و بلند را مشاهده کنید. اما اگر به دنبال قصه و کتاب کودک هستید می توانید به صفحات قصه کودکانه صوتی و دسته بندی کتاب های کودک براساس سن و سلیقه کودک خود رجوع کنید.

    با توجه به بازخورد روزهای اخیر خانواده ها، تیم محتوایی رادیو کودک بیش از ۲۰۰ داستان کودکانه از اقصی نقاط جهان را بازنویسی کرده، شما می توانید لیست این داستان های کودکانه را از صفحه ۲۰۰ خلاصه داستان کوتاه کودکانه دنبال کنید.

    در تعطیلات آخر هفته علی کوچولو همراه خواهرش سارا و پدر مادرشون به دیدن مادربزرگشون رفتن که توی یک مزرعه زندگی میکرد.

    مادربزرگ علی یک تیرکمون بهش داد تا بره توی مزرعه و باهاش بازی کنه.

    علی کوچولو خیلی خوشحال شد و دوید توی مزرعه تا حسابی بازی کنه، اما وسط بازی یکی از تیرهاش اشتباهی خورد به اردک خوشگلی که مادربزرگش خیلی دوسش داشت، اردک بیچاره مرد.

    علی کوچولو که حسابی ترسیده بود اردک رو برداشت و برد یه جایی پشت باغچه قایم کرد.

    وقتی رویش رو برگردوند تا بره به ادامه بازیش برسه دید که خواهرش سارا تمام مدت داشته نگاهش میکرده، اما هیچی به علی نگفت و رفت.

    فردا ظهر مادربزرگ از سارا خواست تا توی آماده کردن سفره ی نهار بهش کمک کنه، سارا نگاهی به علی کرد و گفت مادربزرگ علی به من گفت که از امروز تصمیم گرفته تو کارهای خونه به شما کمک کنه. بعد هم زیرلب به علی گفت: جریان اردک رو یادته.

    علی کوچولو هم دوید و تمام بساط ناهار رو با کمک مادربزرگش فراهم کرد.

    عصر همون روز پدربزرگ به علی و سارا گفت که میخواهد اونها رو به نزدیک دریاچه ببره تا باهم ماهیگیری کنن. اما مادربزرگ گفت که برای پختن شام روی کمک سارا حساب کرده است.

    سارا سریع جواب داد که مادربزرگ نگران نباش چون علی قراره بمونه و بهت کمک کنه.

    علی کوچولو در همه ی کارها به مادربزرگش کمک میکرد و هم کارهای خودش و هم کارهای سارا رو انجام میداد. تا اینکه واقعا خسته شد و تصمیم گرفت حقیقت رو به مادربزرگش بگه.

    اما در کمال تعجب دید که مادربزرگش با لبخندی اونو بغل کرد و گفت:

    علی عزیزم من اون روز پشت پنجره بودم و دیدم که چه اتفاقی افتاد. متوجه شدم که تو عمدا اینکار رو نکردی و به همین خاطر بخشیدمت. اما منتظر بودم زودتر از این بیای و حقیقت رو به من بگی.

    نباید اجازه میدادی خواهرت بخاطر یک اشتباه به تو زور بگه و از تو سوء استفاده بکنه.

    باید قوی باشی و همیشه به اشتباهاتت اعتراف کنی و سعی کنی که دیگه تکرارشون نکنی.

    اما این رو بدون پیش هرکسی و هرجایی به اشتباهاتت اعتراف نکنی، چون دیگران از اون اعتراف تو به ضرر خودت استفاده می کنند.

    پویا کوچولو بعضی روزها با مادرش به پارک میرفت، اون خیلی پارک رو دوست داشت ولی هیچوقت توی پارک از کنار مادرش تکون نمیخورد و با بچه ها بازی نمی کرد.

    پویا روی دستش یه لکه ی سفیدرنگ داشت و خیال میکرد بچه ها با دیدن دستش بهش میخندن و مسخره ش میکنن. بخاطر همین دوست نداشت با بچه ها بازی کند.

    تا اینکه یک روز به مادرش گفت که دیگه دلش نمیخواد به پارک بیاد. مادرش ازش پرسید: ولی چرا پویا جان؟ تو که پارک رو خیلی  دوست داشتی. پویا گفت : میترسم بچه ها دست منو ببینن و بخاطر لکه ی روی دستم من رو مسخره کنن.

    مامان پویا بهش گفت: ولی تو که تا حالا با بچه ها بازی نکردی که ببینی مسخره ات میکنن یا نه؟ بعد هم بغلش کرد و گفت فردا باهم میریم با بچه ها بازی می کنیم نت ببینی که مسخره ات نمی کنن و اونا هم دوست دارن با تو بازی کنن.

    فردای آن روز دوتایی به پارک رفتن و مامان پویا رفت پیش بچه ها و بهشون سلام کرد و گفت: بچه ها پسر من پویا میخواد با شما دوست بشه و باهاتون بازی کنه.

    یکی از بچه ها جلو اومد و گفت: سلام. اسم من آرشه. ما تو رو می دیدیم که با مامانت به پارک میای. ولی پیش ما نمیومدی. حالا بیا بریم با بقیه بچه ها آشنا بشیم.

    بعد از مدتی که مامانش رفت دنبالش دید که پویا با خوشحالی به طرفش دوید و بعد از بغل کردن مادرش بهش گفت که امروز خیلی بهش خوش گذشته و بچه ها اصلا اونو مسخره نکردند. اون خوشحال بود که دوستای خوب و جدیدی پیدا کرده و با اونا بهش خوش میگذرد.

    همگی از طرف خدای بزرگ به انسان ها داده شده اند و هیچ انسان ها اختیاری در انتخاب آن ها نداشته اند، لکه روی دست پویا هم نقص عضوی هست که پویا آن را انتخاب نکرده است.

    در زمان قدیم دهکده ای بود که بیشترین محصول گندم را داشت. روزی آفت وحشتناکی به گندم های این دهکده زد. معلم تنها مدرسه آن دهکده شاگردانش را صدا زد و به آنها گفت من دوستی دارم که در دهکده ای دیگر زندگی میکند. او راه از بین بردن این آفت را بلد است. باید یکی از شما را به همراه نمونه گندم آفت خورده پیش او بفرستم تا راه نجات از این مشکل را بیابد و ساختن سم آفت کش را به شما یاد بدهد. حالا چه کسی داوطلب انجام دادن این کار است؟

    زرنگ ترین شاگرد کلاس گفت که من انقدر باهوشم که میتوانم سریع روش ساختن سم را یاد بگیرم و برگردم. من میروم.

    معلم قبول کرد اما گفت من یکی از شاگردان معمولی کلاس را نیز همراه تو میفرستم تا تنها نباشی. مراقب او باش.

    آنها فردا صبح به سمت دهکده ی دیگر حرکت کردند و بعد از چند هفته برگشتند.

    خلاصه یک داستان برای کلاس دوم دبستان

    همه منظر بودند تا داستان را بشنوند و نحوه ی ساختن سم را یاد بگیرند. شاگرد زرنگ گفت که از ترکیب چند ماده ی ساده میتوانیم سم را بسازیم و آفت را ازبین ببریم و سپس چند ماده را باهم مخلوط کرده و روی مزارع پاشید. اما نه تنها آفت ها از بین نرفتند بلکه بیشتر شدند.

    این بار معلم شاگرد معمولی را صدا زد و خواست که هرچه به یاد دارد را بگوید. او کامل و دقیق مرحله به مرحله از تمیز بودن ظرف سم و اندازه ی دقیق مواد تا زمان آب ندادن به مزرعه را برایشان شرح داد.

    اینبار سم را ساختند و روی مزرعه ها پاشیدند, بعد از مدتی آفت گندم ها از بین رفت.

    همه با تعجب از معلم سوال کردند که چطور ممکن است که روش شاگرد زرنگ عمل نکرده باشد اما شاگرد معمولی توانسته باشد روش درست را یاد بگیرد؟ معلم گفت شاگرد زرنگ به هوش خودش مغرور شده بود و به آموزش دوست من زیاد دقت نکرده بوده است، چون فکر میکرده که با هوش زیاد خود میتواند از پسش بربیاید. اما شاگرد معمولی با دقت کافی و پشتکار زیاد توانست بخوبی سم آفت کش را یاد بگیرد.

    روزی پرنده ای به نام دم جنبانک که داشت در آن حوالی پرواز میکرد کرگردن را دید و ازش پرسید: چرا تنهایی؟

    کرگدن که تابحال این کلمه رو نشنیده بود، پرسید: دوست یعنی چی؟

    دم جنبانک گفت: دوست یعنی کسی که همیشه همراه تو باشد، تو رو دوست داشته باشد و بهت کمک کنه.

    دم جنبانک گفت: بهرحال حتما کمکی هست که تو لازم داشته باشی، مثلاً شاید پشت تو بخارد، چونکه لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. اگر کسی به تو کمک کند که حشره های پشتت را برداری میتواند دوست تو باشد.

    کرگدن گفت: اما کسی دوست ندارد با من دوست بشود، چون من زشتم و تازه پوستم هم کلفت است.

    دم جنبانک گفت: اما کرگدن جان، دوست داشتن چیزی است که به قلب مربوط است نه به پوست و ظاهر.

    کرگدن گفت: قلب دیگر چیست؟ من که قلب ندارم. من فقط پوست دارم و شاخ.

    دم جنبانک گفت: ولی این امکان ندارد، همه قلب دارند.

    کرگدن گفت: یعنی قلب من کجاست؟ چرا آن را نمیبینم؟

    دم جنبانک گفت: چون از قلبت استفاده نمی کنی ؛ ولی مطمئن باش که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. چون به جای این که من را بترسانی یا لگدم کنی، یا حتی مرا  بخوری، داری با من حرف می زنی… این یعنی تو میتوانی بقیه را دوست داشته باشی یا حتی عاشق شوی. حالا بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار…

    کرگدن داشت دنبال جواب مناسبی می گشت، در همین حین دم جنبانک داشت حشره های روی پوست کلفت او را دانه دانه برمیداشت. کرگدن احساس خوبی داشت ولی نمیدانست چرا؟

    کرگدن پرسید: آیا این که من  از اینکه تو حشره های مزاحم را از روی پوستم برداری خوشم می آید و دوست دارم تو روی پشتم بمانی، دوست داشتن است؟

    دم جنبانک گفت: نه. من دارم به تو کمک می کنم و تو احساس خوبی داری چون نیازت را برآورده کرده ام. اسم این نیاز است.  دوست داشتن از این زیباتر و  مهمتر است.

    روزهای زیادی گذشت و هرروز دم جنبانک می آمد و پشت کرگدن می نشست و حشره های کوچک را از روی پوست کلفتش بر می‌داشت، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

    کرگدن یک روز به او گفت : من حس می کنم از تماشا کردن تو احساس خوبی دارم و دلم میخواهد همیشه ببینمت.

    دم جنبانک جلوی او پرواز میکرد و کرگدن تماشا میکرد و سیر نمیشد. احساس میکرد دارد زیباترین صحنه ی دنیا را میبیند و او خیلی خوشبخت است که میتواند دم جنبانک را ببیند. ناگهان احساس کرد که چیز نازکی از چشمش پایین افتاد.

    او با تعجب به دم جنبانک گفت: دم جنبانک عزیزم فکر کنم من قلب نازکم را دیدم که از چشمم پایین افتاد. حالا باید چه کار کنم؟ دم جنبانک اشک های او را دید و گفت نگران نباش، تو کلی از این قلب ها داری.

    کرگدن گفت: اینکه من دلم میخواهد مدام تو را ببینم و وقتی نگاهت میکنم قلبم از چشمم می افتد یعنی چه؟

    دم جنبانک جلوی چشم های او چرخید و گفت: یعنی کرگدن ها هم عاشق میشوند.

    کرگدن پیش خودش فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، شاید یک روز قلبش تمام بشود. اما با اینحال لبخند زد و به خودش گفت:

    من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد …!

    در گوشه ی یک مزرعه دو کبوتر بودند که با شادی با یکدیگر زندگی می کردند. آنها یکدیگر را خیلی دوست داشتند و زندگی در آن مزرعه واقعا برایشان زیبا بود. مدتی گذشت و فصل بهار رسید، آن سال بهار باران زیادی بارید و لانه ی کبوترها مرطوب شده بود.

    کبوتر ماده به همسرش گفت که کاش به لانه ی دیگری برای زندگی برویم، اینجا دیگر خیلی مناسب نیست. اما همسرش گفت که ساختن لانه ای به این قشنگی و بزرگی کار آسانی نیست و بهتر است که همانجا بمانند. چون با رسیدن تابستان هوا گرمتر و بهتر میشود.

    با رسیدن تابستان لانه ی آنها خشک شد و دوباره با خوبی و خوشی به زندگی خود ادامه دادند. هرروز هرچقدر که میخواستند گندم و برنج میخوردند و مقداری هم برای زمستان در لانه شان انبار میکردند تا اینکه انبارشان کاملا پر شد و برای استفاده در فصل سرما آماده بود.

    تابستان تمام شد و دانه و غذا کمتر شده بود، بنابراین کبوتر ماده در لانه میماند و کبوتر نر به مسافت های طولانی تری برای پیدا کردن دانه میرفت.

    وقتی که بارش باران شروع شد آنها تصمیم گرفتند برای خوردن دانه از انبار آذوقه شان استفاده کنند، اما وقتی به سراغ انبار رفتند دیدند که انگار مقدار دانه ها کم شده و قسمتی از انبار خالی است.

    کبوتر نر خیلی عصبانی شد و به همسرش گفت: تو چرا انقدر شکمو هستی، این دانه ها برای فصل سرما بودند اما وقت هایی که من نبودم تو نصف آنها را خورده ای. حالا در این باران و برف چطور غذا پیدا کنیم؟

    کبوتر ماده با تعجب و ناراحتی گفت: ولی من اصلا به دانه های انبار نوک هم نزدم. نمیدانم چرا انبار خالی شده. شاید موش ها مقداری از آن را خورده اند یا کبوترهای دیگر از انبار ما دزدی کرده اند. با اینحال بیا فعلا از دانه های مانده استفاده کنیم و قضاوت عجولانه نکنیم. با صبر همه چیز مشخص میشود.

    اما کبوتر نر خیلی عصبانی بود. او گفت: من مطمئنم که تنها کسی که به انبار ما دستبرد زده خود تو هستی.و نمیخواهم چیز دیگری بشنوم. و سپس او را از خانه بیرون کرد. 

    کبوتر ماده با ناراحتی گفت: کاش انقدر زود درمورد من قضاوت نمیکردی تا روزی پشیمان نشوی. اما روزی که بفهمی اشتباه کرده ای خیلی دیر است. سپس پرواز کرد و رفت و گرفتار شکارچیان شد.

    کبوتر نر خیلی خوشحال بود که نگذاشته همسرش گولش بزند و به زندگی اش تنهایی ادامه میداد. تا اینکه هوا دوباره بارانی شد، کبوتر نر به سراغ انبار رفت و با کمال تعجب دید که انبار دوباره پر شده! کمی فکر کرد و سپس متوجه واقعیت شد. در هوای بارانی لانه ی مرطوب و خیس باعث باد کردن و حجیم تر شدن دانه ها میشد و انبار پر میشد، اما وقتی هوا گرم و خشک میشد دانه ها به اندازه اولیه خود برمیگشتند و انبار خالی بنظر می آمد.

    کبوتر نر از اینکه فهمید قضاوتش کاملا عجولانه و اشتباه بوده بسیار ناراحت شد و از بیرون کردن همسرش خیلی پشیمان شد. اما دیگر خیلی دیر شده بود و او تنها و غمگین به زندگی اش ادامه داد.

    همانطوری که ما همیشه توصیه می کنیم، بازی، کاردستی و کتاب ساختار ذهنی کودکان در حل مسائل را بسیار شکل می دهد. در این مطلب شما کتاب های مناسب کودکان پیش دبستانی و دبستانی را مشاهده خواهید نمود.

    تمامی حقوق مطالب و تصاویر تولیدی این سایت متعلق به سایت رادیو کودک است، هرگونه کپی برداری با ذکر نام سایت و لینک به آن براساس صفحه قوانین و مقررات بلامانع است.

    یکی بود یکی نبود . در یک روز آفتابی آقا کلاغه یک قالب پنیر دید ، زود اومد و اونو با نوکش برداشت ،پرواز کرد و روی درختی نشست تا آسوده ، پنیرشو بخوره .

    خلاصه یک داستان برای کلاس دوم دبستان

    روباه که مواظب کلاغ بود ، پیش خودش فکر کرد کاری کند تا قالب پنیررا بدست بیاورد .

    روباه نزدیک درختی که آقاکلاغه نشسته بود ، رفت و شروع به تعریف از آقا کلاغه کرد : ”  به به چه بال و پر زیبا و خوش رنگی داری ، پر و بال سیاه رنگ تو در دنیا بی نظیر است . عجب سر و دم قشنگی داری و چه پاهای زیبائی داری ،‌ حیف که صدایت خوب نیست  اگر صدای قشنگی داشتی از همه پرندگان بهتر بودی  .

    کلاغه که با تعریفهای روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار کنه تا روباه بفهمد که صدای قشنگی داره  ، ولی پنیر از منقـارش می افتـد و آقـا روبـاه اونو برمی داره  و فـرار می کنه .

    کلاغ تازه متوجه حقه روباه شد ولی دیگر سودی نداشت .

    خوب بچه های عزیز من چه نتیجه ای از این داستان گرفتید . باید مواظب باشید ، اگر کسی تعریف زیاد وبیجا از چیزی یا کسی می کنه ، حتمأ منظوری داره . امیدوارم که شما هیچ وقت گول نخورید . 

    زاغکـی قـالب پنیـری دیـد                 به دهان بر گرفت و زود پرید

    بر درختی نشست در راهی              که از آن می گـذشت روباهـی

    روبه پر فریـب وحیلت ساز                رفـت پـای درخـت کـرد آواز

    گـفت بـه بـه چقـدر زیبائی                چـه سـری چه دمی عجب پائی

    پرو بالت سیاه رنگ و قشنگ             نیست بـالاتر از سیـاهـی رنگ

    گرخوش آواز بودی و خوش خوان         نبودی بهتر از تو در مرغان

    زاغ می خواسـت قارقار کند               تـا کـه آوازش آشـکـار کنـد

    طعمه افتاد چون دهان بگشود            روبهک جست و طعمه را بربود

    روزی روزگاری دختری کوچولو به نام مریم در یک شهر بزرگ با پدر و مادرش زندگی می‌‌کرد. مریم دختر بسیار بازیگوشی بود و هر روز در حیاط خانه‌‌شان مشغول بازی می‌شد. شیر آب را باز می‌کرد و تمام حیاط خانه را با آب می‌شست و مدام حوض حیاط را با آب پر و خالی می‌کرد؛ حتی موقع مسواک زدن هم شیر آب را باز می‌گذاشت و اعتنایی به نصیحت‌های مادر و هدر رفتن آب نداشت.

    یک روز که مریم طبق معمول مشغول بازی با آب بود ناگهان یک قطره‌ی کوچولو را دید که از میان قطره‌های آب جدا شد و شروع به صحبت کرد. قطره گفت: «سلام دوست خوبم! من یک قطره‌ی آب هستم و می‌خواهم تو را از سرنوشتی که در انتظارمان است آگاه کنم تا بلکه دست از این همه بازیگوشی و هدر دادن آب برداری.»

    مریم که خیلی تعجب کرده بود جلوتر رفت تا بتواند حرف‌های قطره را خوب بشنود. قطره کوچولو گفت: «آیا می‌دانی که چه‌قدر زمان و هزینه لازم است تا آبی به این پاکیزگی به دست شما برسد؟ آیا می‌دانی تشکیل شدن یک قطره‌ی آب به چه‌قدر زمان نیاز دارد؟ آیا تا به حال فکر کرده‌ای که اگر آب نباشد چه می‌شود؟ جان تمام موجودات زنده بسته به وجود ما قطره‌های آب است؛ پس در مصرف آن خیلی دقت کن. تو حتی با یک لیوان آب هم می‌توانی مسواک بزنی. خلاصه حرف‌های قطره باعث شد که مریم تحت تأثیر قرار بگیرد و از کارهایی که کرده بود پشیمان شود. او از قطره‌ی کوچولو عذرخواهی کرد و قول داد که در مصرف آب خیلی دقت کند؛ چون حالا ارزش یک قطره‌ی آب را می‌دانست.

    دزدی
    نیمه شبی به خانه ای رفت. صاحب خانه در گوشه اتاق خوابیده بود. دزد خورجینی را که
    با خود داشت روی زمین انداخت تا اثاثیه خانه را در آن بگذارد و ببرد. امّا هرچه در
    اتاق گشت چیزی پیدا نکرد. دزد که ناامید شده بود به سوی خورجین برگشت تا آن را
    بردارد و برود. در همین موقع صاحب خانه غلتی زد و روی خورجین او خوابید! دزد که
    خیلی ناراحت شده بود با صدای بلند و عصبانی گفت: ” عجب بخت و اقبالی دارم من!
    چیزی به دست نیاوردم، خورجینم را هم از دست دادم!” سپس راه افتاد تا برود.
    صاحب خانه با صدای بلند گفت: “آهای دزد، وقتی از خانه بیرون رفتی در را ببند
    تا دزد دیگری به خانه نیاید.” دزد ایستاد و به صاحب خانه گفت: “من
    زیرانداز را برای تو آوردم و حالا در را باز می گذارم شاید دیگری رواندازت را هم
    بیاورد! تو از باز بودن در ضرر نکردی و نخواهی کرد!”

                                                         

    خلاصه یک داستان برای کلاس دوم دبستان

                                          گنجشک و عقاب     

    گنجشکی روی شاخه ی درختی نشسته بود. ناگهان
    عقابی را دید که روی یک گله گوسفند فرود آمد و بره ای را به چنگال گرفت و پرواز
    کرد و رفت. گنجشک پیش خودش گقت: ” من هم باید همین کار را بکنم! مگر چه چیز
    من از عقاب کمتر است؟ من بال دارم ، منقار دارم ، پرواز هم می توانم بکنم ! درست
    مثل عقاب! ” سپس پرید و روی یک گوسفند پر پشم فرود آمد و کوشید تا گوسفند را
    بلند کند! اما بدنش میان پشم های گوسفند گیر کرد و تکه ای پشم بر پایش پیچید.
    گنجشک هر چه زور زد نتوانست بپرد. در همین موقع چوپان از راه رسید و او را گرفت و
    به خانه برد و به بچه اش داد. بچه نگاهی به گنجشک کرد و پرسید: ” این چیست
    پدر ؟ ” چوپان پاسخ داد: ” این یک گنجشک نادان است که اندازه و مقدار
    زور و قدرت خودش را نمی دانست و گرفتار غرور بی جای خود شد!”

                                                                       بر اساس داستانی از هزار و یک شب

     پسر8 ساله من، دونده خوبی بود ودر اکثرمسابقات مدال می آورد.روزی

    برای دیدن مسابقه اورفتم.درمسابقه اول مدال طلا را کسب کرد.مسابقه

    دوم آغازشد.او شروع خوبی داشت اما درپایان مسابقه، حرکت خود را کند 

    کرد و نفر چهارم  شد.برایدلداری به
    سراغ او رفتم تا نکند به خاطر اول نشدن

    ناراحت باشد.پسرم خنده معصومانه ای کرد
    وگفت:”مامان یک رازی بهت می

    گم ولی پیش خودمون بمونه.”کنجکاو شدم.
    پسرم ادامه داد:”من یک مدال

    برده بودم اما دوستم علی،هیچ مدالی نبرده بود و
    خیلی دوست داشت یک

    مدال برای مادربیمارش ببرد. برای همینگذاشتم او اول بشود.”
    پرسیدم:”پس

    چرا چهارم شدی؟” خندید و جواب داد:” آخه علی می دونه من
    دونده خوبی

    هستم. اگر دوم می شدم همه چیز را می فهمید.حالا می تونم بگم پایم

    پادشاهی نسبت به وزیرش خشمگین شد واو را از کار
    بر کنار کرد. وزیر بدون این که ناراحت شود به خانقایی رفت و درویش شد. پس از
    مدّتی، دشواریهای زیادی برای پادشاه پیش آمد و وزیر جدید نتوانست آنها را حل کند.
    پادشاه به یاد وزیر قدیمی افتاد و او را احضارکرد و از او عذر خواست و گفت: من
    تازه متوجّه شده ام که تو انسان خردمند، توانا ودانایی بودی و حالا می خواهم مقام
    گذشته ات را به تو بازگردانم. وزیر سابق بی درنگ گفت: انسان خردمند کسی است که
    آرامش گذشته اش را فدای دلواپسی مقام و منصب نکند! پادشاهان حالت مشخص و روشنی
    ندارند یک لحظه خوشحال و عادل هستند و لحظه ای دیگر خشمگین و ستمگر! پس یک انسان
    خردمند هرگز به آنان نزدیک نمی شود و من هم دیگر مقامی نمی خواهم.

    خلاصه یک داستان برای کلاس دوم دبستان

    دریکی از
    روستاها، پسر بچه ی شروری بود که دیگران را با حرف های زشتش خیلی ناراحت می کرد.
    روزی پدر جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرف هایت
    ناراحت کردی، یکی از این میخ ها را به دیوار طویله بکوب. روز اوّل پسرک بیست میخ
    به دیوار کوبید. پدر از او خواست که سعی کند تعداد دفعاتی را که دیگران را می آزارد،
    کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کم تر و کم تر شد.
    یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد هر بار که توانست از کسی بابت حرف هایش معذرت خواهی
    کند، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد. او گفت: بابا، امروز همه ی میخ ها
    را از دیوار بیرون آوردم. پدر، دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند. پدر نگاهی
    به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی، امّا به سوراخ های دیوار
    نگاه کن، دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرف
    هایت دیگران را می رنجانی، آن حرف ها هم چنین آثاری بر انسان ها می گذارند.

    /**/

    مردی به خانه دوستش به میهمانی رفت، میزبان که
    مرد فقیری بود تکه ای نان خشک جلوی میهمان گذاشت و گفت: ” مرا ببخش دوست
    عزیز! چیز دیگری ندارم که برایت بیاورم.” میهمان گفت: ” اگر با این نان
    تکه ای پنیر هم بود خیلی بهتر می شد.” میزبان بلند شد و به بازار رفت و کتش
    را گرو گذاشت و تکه ای پنیر به خانه آورد. میهمان، نان و پنیر را خورد و بعد گفت:
    ” خدا را شکر! من به هرچه خدا می دهد راضی هستم.” میزبان گفت: ”
    اگر به هرچه خدا می دهد راضی بودی که کت من به گرو دیگران نمی رفت! “

                                                 

                                                   ” براساس حکایتی از جوامع الحکایات عوفی”

                                                      مرد زشت رو و رهگذر

    /**/
    مردی به خانه اش می رفت. نزدیک خانه که رسید جوان زشت
    و آبله رویی را دید با چشمان چپ و سر بی مو و دهان گشاد و لب های کلفت و پوستی
    تیره. مرد رهگذر ایستاد و با نفرت به جوان زشت رو خیره شد و بعد ناگهان فریاد زد:
    ای مردک از این جا برو و دیگر هم به این کوچه نیا! دیدن تو شرم است و آدم را
    ناراحت می کند! جوان بدون این که ناراحت شود نگاهی به قبای پاره مرد انداخت و
    ناگهان قبای نویی را که بر تن داشت درآورد و به مرد گفت: بگیر مال تو! من قبایم را
    به تو می بخشم! مرد نگاهی به قبای خوش رنگ و رو و نو انداخت و ناگهان از کاری که
    کرده بود شرمنده شد و کف دست راستش را روی سینه اش گذاشت و گفت: مرا ببخش! من
    رفتاربدی با تو کردم امّا تو داری لباست را به من می دهی! جوان با همان لبخند گفت:
    ای دوست! بدان آدمی که ظاهر بد امّا باطن و درون و قلب پاکی داشته باشد به مراتب
    بهتر از کسی است که ظاهر خوب  امّا قلبی
    ناپاک و سیاه دارد! چهره مرد رهگذراز خجالت سرخ شد و دیگر نتوانست حرف بزند.

                                                            “براساس حکایتی از بوستان سعدی”

    مسافر
    فقیر و پابرهنه ای به دنبال کاروانی، به سفر می رفت. پیرمرد ثروتمندی که بر شتر
    بزرگی سوار بود به او گفت: “ای مرد! این چه کاری است که می کنی؟! با پای
    پیاده در بیابان راه رفتن، نتیجه ای به جز مرگ و نابودی ندارد آن هم در این هوای
    گرم!” مسافر فقیر پاسخی به مرد شتر سوار نداد و همچنان به دنبال کاروان می
    رفت. دو روز گذشت و کاروان به راهش ادامه می داد و گاهی هم در جایی می ایستاد و
    مسافران استراحت می کردند. روز سوم پیرمرد شتر سوار بیمار شد و دیگر نتوانست روی
    شتر بنشیند. لحظه به لحظه حال پیرمرد بدتر می شد تا جایی که کاروان به ناچار
    ایستاد و مسافران، پیرمرد را کنار راه خواباندند و سعی کردند او را درمان کنند
    امّا ساعتی بعد او مرد. مرد فقیر و پیاده بالای سر پیرمرد مرده آمد و گفت: ”
    خدا تو را بیامرزد! برخلاف آنچه می پنداشتی بر شتر سوار بودن و یا نبودن لزوماً دلیل
    و علّت مرگ نیست و حال من که پیاده و پابرهنه بودم ماندم امّا تو که با غرور و
    مطمئن بر شتر سوار بودی، مردی!”

                                                    “بر اساس حکایتی از کتاب گلستان سعدی”

    /**/مرد دانا و با ایمانی در کنار پادشاهی مغرور و ستمگر
    نشسته بود. پادشاه خسته و خواب آلود بود امّا هربار که سرش را به دیوار تکیه می
    داد تا لحظه ای بخوابد مگسی روی صورتش می نشست و او با دست ضربه ای به صورتش می زد
    و مگس را می پراند. ساعتی گذشت و پادشاه به خاطر مزاحمت های مگس نتوانست بخوابد.
    سرانجام پادشاه خشمگین شد و به مرد دانا گفت: می دانی که من منتظر سردار جنگ هستم
    که نتیجه جنگ با دشمن را به من خبر دهد. به همین علّت می خواهم هر طور شده کمی به
    خود استراحت دهم تا موقع آمدن او هوشیار باشم امّا نمی دانم خدا چرا مگس را که
    حشره موذی و مردم آزاری است، آفریده!؟ مرد دانا پاسخ داد: خداوند مگس را آفریده تا
    ناتوانی آدم های مغرور و ستمگر را به آنها بفهماند و به آنها نشان دهد که با وجود
    حکومت بر یک کشور و ملّت در برابر یک مگس ناتوانند! 

    با طایفه بزرگان به کشتی در نشسته بودم؛ زورقی در پی
    ما غرق شد. دو برادر به گردابی درافتادند. یکی از بزرگان گفت ملاح را، که بگیر این
    هر دو آنرا که بهر یک پنجاه دینارت دهم. ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن
    دیگری هلاک شد. گفتم بقیت عمرش نمانده بود از این سبب در گرفتن او تاخیر کرد و در
    آن‌دگر تعجیل. ملاح بخندید و گفت آنچه تو گفتی یقین است، دگر میل خاطر برهانیدن
    این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و مرا بر شتری نشانده و ازدست آن‌دگر
    تازیانه‌ای خورده‌ام در طفلی. گفتم صدق الله من عمل صالحا فلنفسه و من اسا فعلیعا.
    تا توانی درون کس
    مخراش     کاندرین راه خارها باشدکار 
    درویش   مستمند  برآر     که ترا نیز کارها
    باشد

    خلاصه یک داستان برای کلاس دوم دبستان

    از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟

    پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی  به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و  هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

    اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

    خلاصه یک داستان برای کلاس دوم دبستان

    پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

    گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشکاست.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

    اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم.” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

    این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.

    قدرت درک کودکان فوق العاده است .چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده ، گوشهایشان در حال شنیدن . ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است.اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک میبینیم، این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند.

    کلاه فروشی روزی از
    جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت
    مدتی
    استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد
    متوجه شدکه
    کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
    میمون را
    دید که کلاه را برداشته اند.
    فکر کرد که چگونه
    کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش
    را خاراند
    ودید که میمون ها همین
    کارراکردند.اوکلاه راازسرش برداشت
    ودید که
    میمون ها هم ازاوتقلید کردند.به فکرش رسید… که کلاه
    خود را روی
    زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را
    بطرف زمین
    پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد.
    سالهای بعد
    نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
    را تعریف
    کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
    چگونه
    برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر
    درختی
    استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد.
    او شروع به
    خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش
    را
    برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین
    انداخت.ولی
    میمون ها این کار را نکردند.
    یکی از
    میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت
    ودر گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو
    پدر بزرگ داری.

    از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود

    و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.

    همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند

    وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !

    وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات

    را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…

    اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد

    و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند،

    و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…

    و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد

    روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

    و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد،

    سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!

    تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است. اول اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رُباب است. نوای آن حیات بخش است، مرده را زنده می‌کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می‌آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است، بوی یوسف لطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می‌رسید .

    فایدة دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می‌شوم، دیوار کوتاهتر می‌شود. 

    خم شدن و سجده در برابر خدا، مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خود بکنی، دیوار غرور تو کوتاهتر می‌شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می‌شوی. هر که تشنه‌تر باشد تندتر خشت‌ها را می‌کند. هر که آواز آب را عاشق‌تر باشد. خشت‌های بزرگتری برمی‌دارد.

    دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

                 نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش اند؛

     یک کودک ،کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او
    پرسید: “می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و
    بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟” خداوند پاسخ داد:
    “از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در
    انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. ” اما کودک هنوز مطمئن نبود که می
    خواهد برود یا نه. اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و
    اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخندی زد گفت: ” فرشته تو برایت آواز
    خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد
    خواهی بود. ” کودک ادامه داد: ” من چطور می توانم بفهمم مردم چه می
    گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟” خداوند او را نوازش کرد و گفت:
    “فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو
    زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.”
    کودک با ناراحتی گفت: ” وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟” خداوند
    برای این سوال هم پاسخی داشت: “فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو
    یاد می دهد که چگونه دعا کنی. “کودک سرش را برگرداند و پرسید : ” شنیده
    ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
    “فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
    “کودک با نگرانی ادامه داد: “اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی
    توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود. “خداوند لبخند زد و گفت: “فرشته
    ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت،
    گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود، اما
    صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کن . او
    به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: “خدایا ! اگر باید همین حالا بروم ،
    لطفا نام فرشته ام را به من بگویید. “خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ
    داد: “نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی .

               روزی نه چندان دور دور او هم نگاری بوده است 

    لطفا بقیه ی این شعر زیبارو که واقعیت خیلی از زندگی هاست  در ادامه ی مطلب بخوانید .

    مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد: “چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟” مرد با درشتی می گوید: “دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!” خان می پرسد: “وقتی اموالت به سرقت می رفت تو کجا بودی؟” مرد می گوید: “من خوابیده بودم!!!” خان می گوید: “خوب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟” مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود.

    خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید: “این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم…”

    ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

    وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

    باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک  بزن … نمک …

    زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

    شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری.

    پسرک ، در حالی ‌که پاهای برهنه ‌اش را روی برف جابه‌ جا می ‌کرد تا شاید سرمای برف‌ های کف پیاده ‌رو کم ‌تر آزارش بدهد ، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می ‌کرد . 

    در نگاهش چیزی موج می ‌زد ، انگاری که با نگاهش ، نداشته ‌هاش رو از خدا طلب می ‌کرد ، انگاری با چشم‌ هاش آرزو می ‌کرد . 

    خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت ، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه . چند دقیقه بعد ، در حالی ‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد .

    پسرک برگشت و به سمت خانم رفت . چشمانش برق می ‌زد وقتی آن خانم ، کفش‌ ها را به ‌او داد . پسرک با چشم ‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید :

    برسنگ قبرکشیشی چنین نوشته شده بود:آن هنگام که جوان بودم وفارغ ازهمه چیزوتخیلم مرزومحدوده ای نمی شناخت درسرآرزوی تغییردنیارا می پروراندم. بزرگتر و خردمندترکه شدم دریافتم جهان تغییرناپذیراست پس افق اندیشه ام رامحدودترکردم وبرآن شدم تا تنها کشورم راتغییردهم. اما این عملی نبود. پس ازسالها زندگی وتجربه آخرین تلاش نومیدانه خود را صرف تغییرخانواده ام کردم اما افسوس آن ها نیزکه نزدیک ترین کسان به من بودند تغییر نکردند. اکنون که دربسترمرگ آرمیده ام به ناگاه حقیقتی رایافته ام . تنها اگرخودم راتغییرداده بودم آن گاه نمونه ای می شدم برای اعضای خانواده ام تا آنان نیز خود را تغییر دهند . با انگیزه و تشویق آنها چه بسا که کشورم نیز اندکی اصلاح می شد. شاید می توانستم دنیا را هم تغییر بدهم!

    روزی مردی نزد او آمد و درحضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت.

    شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد فرعون پرسید کیستی؟

    شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمی داند پشت در کیست.

    سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آن وقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

    پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون پرسید چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده نشوی؟

    شیطان پاسخ داد زیرا می دانستم که از نسل او همانند تویی به وجود می آید.

    آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند. آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند…… و عاشق هم شدند. کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.

    کرم گفت: “من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی”.

    ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه‌ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

    بچه قورباغه التماس کرد: “من را ببخش دست خودم نبود… من این پا ها را نمی خواهم… من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم”.

    کرم گفت: “من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی”.

    ولی مثل عوض شدن فصل‌ها، دفعه‌ی بعد که آن‌ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

    کرم گریه کرد: “این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی”.

    بچه قورباغه التماس کرد:”من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم… من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم”.

    کرم گفت: “و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را… این دفعه‌ی آخر است که می بخشمت”.

      ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند. دفعه‌ی بعد که آن‌ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.

    کرم گفت:”تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی”.

    بچه قورباغه گفت: “ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی”.

    کرم: “آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ”.

     کرم از شاخه‌ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی،

    آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند همه چیز عوض شده بود… اما علاقه‌ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود. با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش…

    بال‌هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند…

    آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

    ولی قبل از اینکه بتواند بگوید :”…سیاه و درخشانم را ندیدید؟”

    قورباغه جهید بالا و او را بلعید، و درسته قورتش داد.

    روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!

    جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!

    در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند.

     شیر نگران معشوق بود و میترسید به وسیله حیوانات دیگر دریده شود

     از دور مواظبش بود بس چشم از آهو بر نداشت تا یک بار که از دور او

     را می نگریست شیری را دید که به آهوحمله کرد فوری از جا برید

     و جلو آمد دید ماده شیری است چقدر زیبا بود.گردنی مانند مخمل سرخ

     و بدنی زیبا و طناز داشت با خود گفت:حتما گرسنه است.همان جا 

     ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد و هرگز ندید و هرگزنفهمید که

     هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید!!و در دنیا روی سه چیز حساب

    نکنید.اولی:خوشکلی تون. دومی:معشوقتون.سومی:یادم رفت اها این

     جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

          استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.

    سپس از شاگردان پرسید:         به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟      شاگردان جواب دادند:      50گرم ، 100 گرم ، 150 گرم       استاد گفت:      من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است:       اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟      شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.      استاد پرسید:      خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟      یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد..       حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟      شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند       و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.      استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟      شاگردان جواب دادند: نه       پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟      شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.      استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.      اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.      اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.      اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری       نخواهید بود.      فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و       پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.      به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید       و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!      دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

    زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!» زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

    پسری جوان از شهری دور به دهکده شیوانا آمد و به محض ورود به دهکده بلافاصله سراغ مدرسه شیوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روی زمین مودبانه نشست و گفت: «از راهی دور به دنبال یافتن جوابی چندین ماه است که راه می روم و همه گفته اند که جواب من نزد شماست! تو که در این دیار استاد بزرگی هستی برایم بگو چگونه می توانم تغییری بزرگ در سرنوشتم ایجاد کنم که فقر و نداری و سرنوشت تلخ والدینم نصیبم نشود!؟»

     شیوانا نگاهی به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت: «جوابت را زمانی خواهم داد که آرام بگیری و گرد و خاک جاده را از تن خود پاک کنی. برو استراحت کن و فردا صبح زود نزد من آی!»

    روز بعد شیوانا پسر جوان را از خواب بیدار کرد و همراه چند تن از شاگردانش به سوی رودخانه ای بزرگ در چند فرسنگی دهکده به راه افتاد. نزدیک رودخانه که رسیدند شیوانا خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت: «تکلیف امروز شما این است! از این رودخانه عبور کنید و از آن سوی رودخانه تکه ای کوچک از سنگ های سیاه کنار صخره برایم باورید. حرکت کنید!»

    پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان شیوانا خیره ماند و دید که هر کدام از آنها برای رفتن به آن سوی رودخانه یک روش را انتخاب کردند. بعضی خود را بی پروا به آب زدند و شنا کنان و به سختی خود را به آن سوی رودخانه رساندند. بعضی با همکاری یکدیگر با چوب های درختان اطراف رودخانه کلک کوچکی درست کردند و خود را به جریان آب رودخانه سپردند تا از آن سوی رودخانه سر در آورند. بعضی از گروه جدا شدند تا در بالادست در محلی که عرض رودخانه کمتر بود از آن عبور کنند.

    پسر جوان به سوی شیوانا برگشت و گفت: «این دیگر چه تکلیف مسخره ای است!؟ اگر واقعا لازم است بچه ها آن سمت رودخانه بروند، خوب برای این کار پلی بسازید و به بچه ها بگویید از آن پل عبور کنند و بروند آن سمت برایتان سنگ بیاورند!؟»

    شیوانا تبسمی کرد و گفت: «نکته همین جاست! خودت باید پل خودت را بسازی! روی این رودخانه دهها پل است. این جا که ما ایستاده ایم پلی نیست! اما تکلیف امروز برای این است که یاد بگیری در زندگی باید برای عبور از رودخانه های خروشان سر راهت بیشتر مواقع مجبور می شوی خودت پل خودت را بسازی و روی آن قدم بزنی! تو این همه راه آمدی تا جواب سوالی را پیدا کنی و من اکنون می گویم که جواب تو همین یک جمله است: اگر می خواهی چون بقیه گرفتار جریان خروشان رودخانه های سر راهت نشوی، دچار فقر و فلاکت نشوی و زندگی سعادتمندی پیدا کنی، باید یک بار برای همیشه به خودت بگویی که از این به بعد پل های زندگی خودم را خودم خواهم ساخت و بلافاصله از جا برخیزی و به طور دایم و مستمر و در هر لحظه در حال ساختن پلی برای قدم گذاشتن روی آن و عبور از رودخانه باشی. منتظر دیگران ماندن دردی از تو دوا نمی کند. پل من به درد تو نمی خورد! پل خودت را باید خودت بسازی!»

    کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد …نتیجه اخلاقی: مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!

    معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

    معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

    فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

    دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

    خانوم …مادرم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

    اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم …

    معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

    همکار و دوست گرامی امروز میخوام نظرتونو درباره ی معلمی که اول سال قبل از شروع درس و مدرسه درباره ی وضعیت روحی و روانی و خانوادگی دانش آموزاش تحقیق نمیکنه بدونم . ماشاا… تو این کار همه تون صاحب نظرید پس بسم ا…

    • گوسفند بع بع می کرد،• سگ واق واق می کرد،• و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟• شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.• او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.• موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.• دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.• پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.• برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.• ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.• اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.• الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.• او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.• او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.• او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد .

    خانم دوم گفت : پسر من هم خیلی خوب است هم خیلی خوش آواز ، هیچکس نمی تواند به خوبی او آواز بخواند .

    خانم سومی ساکت بود و فقط گوش می کرد . دو خانم دیگر از او پرسیدند : تو چرا از پسرت حرفی نمی زنی ، پسر تو چه کار خوبی بلد است ؟

    خانم سومی گفت : پسر من نه پر زور است و نه خوش آواز . اما به نظر من او هم پسر بسیار خوبی است . خانم ها کوزه هایشان را پر از آب کردند و راه افتادند پیرمرد هم به دنبال آن ها راه افتاد خانم ها پس از چند قدمی که رفتند کوزه هایشان را زمین گذاشتند و نفسی تازه کردند . به نظر می رسید که کوزه ها سنگین هستند .

    هنوز تا خانه ها راه مانده بود که خانم ها دیدند سه پسر آن ها از روبرو می آیند .

    خلاصه یک داستان برای کلاس دوم دبستان

    پسر اول جست و خیز کنان آمد و از کنار خانم ها گذشت . مادرش به او نگاه کرد معلوم بود که از داشتن چنین پسری خیلی خوش حال است .

    پسر دوم همچنان که آواز می خواند به دنبال پسر اول می دوید . مادر او هم با خوش حالی به آواز پسرش گوش داد و لبخند زد .

    اما پسر سوم به طرف مادرش آمد . و به همه خانم ها و پیرمرد سلام کرد بعد کوزه سنگین مادرش را از او گرفت و به سوی خانه برد . پیرمرد به پسرها و مادرها نگاه کرد و با خود گفت : من فقط یک پسر خوب می بینم .   

    یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. جوجه کلاغی بود که هنوز پرواز را خوب یاد نگرفته بود. یک روز مادرش، یعنی ننه کلاغ، می خواست به دنبال غذا برود. قبل از رفتن به او گفت:« از لانه بیرون نیا تا من برگردم! .»

    جوجه کلاغ حرف مادرش را گوش نکرد. وقتی او رفت ، جستی زد و از لانه، به روی شاخه ی درخت پرید. بعد، از شاخه ی درخت، به روی زمین پرید. سپس دوباره جست زد و روی درخت نشست. وقتی دید جست وخیز کردن را بلد است، خیلی خوش حال شد. خیال کرد که پرواز کردن هم به همین راحتی است. بال هایش را باز کرد و خواست از روی درخت به پرواز درآید، امّا چند بال که زد، دیگر نتوانست پرواز کند و با سر، توی بوته های خار افتاد. آن وقت هر کاری کرد، نتوانست از توی خارها بیرون بیاید.

    اتّفاقاً کلاغی از آنجا می گذشت. چشمش که به جوجه کلاغ افتاد، با خودش گفت: « چه کنم؟ چه نکنم؟ بروم بقیّه را خبر کنم! »

    خلاصه یک داستان برای کلاس دوم دبستان

    بعد، بال زد و رفت به کلاغ دومی و سومی و چهارمی و پنجمی رسید و گفت: « چه نشسته اید که جوجه یِ ننه کلاغ توی خارها افتاده!. »

    کلاغ پنجمی بال زد و رفت به کلاغ ششمی و هفتمی و … دهمی رسید و گفت: «چه نشسته اید که جوجه یِ ننه کلاغ، توی خارها افتاده و زبانم لال، حتماً نوکش هم شکسته! »

    کلاغ دهمی اشکش درآمد. پر زد و رفت به کلاغ یازدهمی و دوازدهمی و … بیستمی رسید و گفت:«چه نشسته اید که جوجه ی ننه کلاغ، توی خارها افتاده و نوکش شکسته و زبانم لال، حتماً بالش هم شکسته! »

    کلاغ بیستمی دو بالش را توی سر خودش زد و پر کشید. به کلاغ بیست و یکمی و بیست ودومی و … بیست ونهمی رسید و گفت:« چه نشسته اید که جوجه ی ننه کلاغ، توی خارها افتاده و نوکش شکسته و بالش شکسته و زبانم لال، حتماً پرهایش هم ریخته! .»

    کلاغ بیست ونهمی قارقاری کرد و پر زد و رفت تا به کلاغ  سی اُمی، سی
    و یکمی، سی و دومی و… چهلمی رسید و گفت: «چه نشسته اید که جوجه یِ ننه کلاغ، توی
    خارها افتاده و نوکش شکسته و بالش شکسته و
    پرهایش ریخته و زبانم لال، دیگر زنده نیست!
    »

    کلاغ چهلمی چنان قارقاری کرد
    که نگو و نپرس! پر
    زد و رفت و همه ی کلاغ ها را جمع کرد و به دنبال خودش راه
    انداخت تا به لانه ی ننه کلاغ بروند و به او سرسلامتی بدهند. چهل تا کلاغ پر زدند و به سراغ ننه کلاغ رفتند امّا هنوز به لانه ی او نرسیده بودند که جوجه کلاغ را دیدند توی خارها گیر
    کرده بود و ننه کلاغ داشت او را بیرون می کشید. کلاغ ها، قارقارکنان و با تعجّب به هم نگاه کردند. کلاغ چهلمی گفت:
    « اینکه جوجه کلاغ است ! نوکش نشکسته، بالش نشکسته، پرهایش نریخته، زنده است و توی خارها گیر کرده! .»

    کلاغ بیستمی گفت:
    « من خیال کردم پرهایش ریخته! .»

    کلاغ بیست و
    نهمی گفت: « من خیال کردم از بین رفته! .»

    آن وقت
    هر چهل کلاغ به ننه کلاغ کمک کردند که جوجه اش را از توی خارها بیرون بکشد. بعد هم به
    هم قول دادند درباره ی
    آن چیزی که آگاهی ندارند حرفی نزنند، تا خبرها « یک
    کلاغ، چهل کلاغ »
    نشود.

    یکی بود، یکی
    نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. پیرمرد و
    پیرزنی با دو نوه ی کوچکشان در مزرعه ای زندگی می کردند.
    پیرمرد هر سال در مزرعه اش چیزی می کاشت. آن
    سال هم تصمیم گرفت، چغندر بکارد. پیرمرد و پیرزن و نوه هایشان مثل هر سال، زمین را آماده کردند و تُخمِ چغندر را پاشیدند. چیزی نگذشت که مزرعه، سرسبز شد و برگِ چغندر ها بزرگ و بزر گتر شدند.

    یک روز، پیرزن خواست آش
    چغندر بپزد. پیرمرد گفت: « همین حالا می
    روم و برایت یک چغندرِ رسیده می آورم . »

    پیرمرد به
    مزرعه رفت و چغندری را انتخاب کرد. بعد
    هم برگ های آن را گرفت و کشید امّا چغندر بیرون نیامد. پیرمرد که
    خسته شده بود، پیرزن را صدا کرد. پیرزن آمد.
    پیرمرد برگ های چغندر را گرفت. پیرزن، شالِ کمر پیرمرد را
    گرفت. با
    هم کشیدند و یک صدا خواندند: « چغندرک، چغندرک، آی شیرینک، بیا، بیا. بیرون بیا. از دل خاک بیرون بیا. با
    یک تکان، با دو تکان، با سه تکان،…».

    امّا فایده ای
    نداشت. چغندر از
    خاک درنیامد که نیامد.
    پیرزن، نوه هایش را صدا کرد. نوه
    های پیرمرد و پیرزن به کمک آن ها آمدند. پیرمرد برگ
    های چغندر را گرفت. پیرزن شال
    کمر پیرمرد را گرفت. پسرک دامن مادربزرگش را
    گرفت و دخترک گوشه ی کُت برادرش را.

    کشیدند و
    کشیدند و یک صدا خواندند: « چغندرک، چغندرک، آی شیرینک، بیا، بیا. بیرون بیا.
    از دل خاک بیرون بیا.
    با یک تکان، با دو تکان، با سه تکان، با چهار تکان،… .»

    چغندر بالاخره از
    خاک درآمد. از
    آن طرف پیرمرد و پیرزن، پسرک و دخترک به زمین افتادند امّا وقتی چشمشان به
    چغندر افتاد، از خوش حالی فریاد کشیدند: « وای، چه چغندری، شیرینکی، چقدر بزرگ، چقدر بزرگ،… چقدر…بزرگ…! .»

    زودتر از
    آنکه فکرش را بکنید، سر و کلّه ی همسایه های پیرمرد و پیرزن پیدا شد. همه از دیدن چغندری به
    آن بزرگی تعجّب کرده بودند.

    آن روز، پیرزن یک
    دیگِ بزرگ آش چغندر پخت و آن را میان همسایه ها تقسیم کرد؛ چه آش خوش مزه ای! چه چغندر پربرکتی!

    یکی
    بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک ده کوچک، پیرزنی زندگی می کرد که نان می پخت؛ چه نانهای خوش مزه ای! وقتی بوی نانهای خاله پیرزن در هوا می پیچید، همه، از پدربزر گها و مادربزر گها و پدرها و مادرها گرفته تا بچّه ها، از کلاغها، گنجشکها و جوجه ها گرفته تا مورچه ها، خوش حال می شدند؛ چقدر خوش حال!

    یک
    روز مثل همیشه، خاله پیرزن آرد را خمیر و تنور را روشن کرد، امّا تا آمد نان را به تنور بچسباند، نان از دستش افتاد توی تنور. خاله پیرزن خم شد تا نان را بردارد.  باز هم خم شد ؛ آن قدر خم شد که فقط پاهایش از تنور بیرون ماند. مورچه ای از آنجا می گذشت . پاهای خاله پیرزن را دید. فکر کرد خاله پیرزن توی تنور افتاده است. گریه و زاری کرد؛ چه گریه ای و فریاد کشید: « خاله به تنور، خاله به تنور .»

    گنجشکی
    از آنجا می گذشت. مورچه را دید که مثل ابر بهار گریه می کند.

    گنجشک
    این را که شنید، ناراحت شد؛ چقدر ناراحت! از غم و غُصّه پرهایش ریخت. گنجشک پرزد و روی یک درخت نشست و جیک جیک کرد؛ آن هم چه جیک جیکی!

    خلاصه یک داستان برای کلاس دوم دبستان

    درخت
    دید پرهای گنجشک ریخته است. از گنجشک پرسید: « گنجشک پَر ریزان، چرا

    گنجشک
    گفت: « خاله به تنور، مورچه اشک ریزان، گنجشک پَر ریزان .»

    درخت
    این را که شنید، ناراحت شد؛ چقدر ناراحت! از غم و غُصّه بر گهایش ریخت.

    پیرمرِد
    ماست فروشی که در کنار دیوار ماست می فروخت، صدای ناله ی درخت را شنید و گفت: « درخت برگ ریزان، چرا برگ ریزان؟ .»

    درخت
    ناله کرد و گفت:« خاله به تنور، مورچه اشک ریزان، گنجشک پَر ریزان، درخت برگ ریزان .»

    پیرمرد
    این را که شنید، دلش پُر از غم و غُصّه شد؛ چه غم و غُصّه ای! از غم و غُصّه ماست هایش را ریخت روی سر و صورتش.

    از
    آن طرف، خاله پیرزن نانی را که توی تنور افتاده بود، بیرون آورد. بعد نان هایش را پخت و چند تا از آنها را برداشت تا پیش پیرمرِد ماست فروش ببرد و ماست
    بگیرد. توی راه، پیرمرد را دید که با سر و روی ماستی می دود؛ آن هم چه دویدنی!  پیرزن فریاد زد:« بابا ماست به رو، چرا ماست به رو؟ .»

    پیرمرد
    تا خاله پیرزن را دید، فریاد زد:« خاله پیرزن، مگر توی تنور نیفتاده بودی؟ تو که صحیح و سالمی! »

    خاله
    پیرزن گفت:« معلوم است که صحیح و سالمم! مگر قرار بود تویِ تنور بیفتم؟ .»

    پیرمرد
    خوش حال شد؛ چقدر خوش حال!  ماست ها را از سروصورتش پاک کرد و فریاد زد: « خاله پیرزن که سالم است، نسوخته است .»

    مورچه
    و گنجشک و درخت تا حرف های پیرمرد را شنیدند و خاله پیرزن را دیدند، خوش حال شدند؛ چقدر خوش حال!

    خبر
    توی ده پیچید. همه، از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و پدرها و مادرها گرفته تا بچّه ها، از گنجشک ها گرفته تا مورچه ها، به خانه ی خاله پیرزن رفتند. از نان های خوش مزه اش خوردند و به اشتباه مورچه خندیدند؛ چه خنده هایی!

    دختر کوچکی بود به نام عسل که همیشه درحیاط، کنارباغچه می نشست به گنجشکهایی که در آسمان بودند نگاه میکرد و آرزو میکرد:

    خلاصه یک داستان برای کلاس دوم دبستان

    آن وقت هرجا دوست داشتم میرفتم و در آسمان پرواز میکردم.

    یک روز همین طور که در فکر و خیال بود، احساس کرد کوچک شده است !

    وقتی به خودش نگاه کرد، دید آرزویش برآورده شده و به یک گنجشک تبدیل شده است.

    تا اینکه خسته وگرسنه شد و روی شاخه درختی که پراز گنجشک بود نشست.

    تو یک گنجشکی و خودت باید برای خودت جا  و غذا پیدا کنی.

    الان هم از اینجا برو چون باید از قبل جا میگرفتی !

    عسل شروع  به  گریه کرد، درهمین موقع دستی او را تکان داد.
    مادرش بود !

    منبع مطلب : helpkade.com

    مدیر محترم سایت helpkade.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    آرش سلطانی 3 ماه قبل
    1

    من یک داستان ساختگی از خودم دارم که در اینترنت نیست

    1
    آرش سلطانی 3 ماه قبل

    وآن را از خودم در اوردم ومی اورم اسمداستان من مورچه توانا است

    ناشناس 10 ماه قبل
    1

    خلاصه مورچه اشک ریزان میخوام

    خ 10 ماه قبل
    1

    خوب بود

    ناشناس 10 ماه قبل
    -1

    خلاصه داستانمورچه اشک ریزان

    مهدی 11 ماه قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید