توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    خلاصه قسمت آخر روزی روزگاری در چوکوروا

    1 بازدید

    خلاصه قسمت آخر روزی روزگاری در چوکوروا را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    خلاصه قسمت آخر سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا + عکس بازیگران

    خلاصه قسمت آخر سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا + عکس بازیگران

    خلاصه قسمت آخر سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا + عکس بازیگران

    سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا

    سریال جذاب و دیدنی روزگاری در چوکوروا جز بهترین مجموعه های تلویزیونی شبکه ATV ترکیه می باشد.

    این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران شناخته می شود.

    این مجموعه در حال حاضر از شبکه ATV روزهای پنجشنبه ساعت ۲۰ به وقت ترکیه

    و ساعت ۲۰:۳۰ بوقت ایران پخش می گردد.

    سریال ترکی و جذاب زمانی در چوکوروا توسط کمپانی Tims&B Production ساخته شده است.

    این سریال به سفارش شبکه تلویزیونی ATV در حال پخش فصل دوم خود می باشد.

    داستان سریال روزگاری در چوکوروا در استانبول دهه ۱۹۷۰ آغاز می شود .

    در سرزمین های حاصلخیز کوکورووا ، آدانا (شهری در جنوب ترکیه) زلیخا (Hilal Altinbilek)

    دختری جوان و زیبا است که به همراه برادر بزرگش ولی (Mustafa Acilan)

    و خواهرزاده اش در استانبول زندگی می کنند. او به عنوان خیاط در یک منطقه مشهور در استانبول کار می کند .

    او آرزو دارد که با معشوق خود Yilmaz ازدواج کند.

    ییلماز (Ugur Gunes) مردی پر تلاش است که به عنوان مکانیک ماشین کار می کند.

    پس از درگذشت خانواده اش مدتها پیش ، او توسط استادش بزرگ شده است.

    ییلماز زندگی ثروتمندی ندارد اما می تواند هر کاری انجام دهد تا معشوق خود زلیلا را خوشحال کند.

    زلیخا و ییلماز می خواهند هر چه سریعتر ازدواج کنند

    و زندگی جدید خود را در کنار هم آغاز کنند. با این حال ، چیزی غیر منتظره اتفاق می افتد

    و آنها قربانی سرنوشت می شوند.

    ولی ، خواهر خود را برای بازپرداخت بدهی قمار خود به یک فرمانده مافیا می فروشد

    . به همین دلیل زلیخا در دام تبهکاران می افتد.

    از طرف دیگر ، Yilmaz فرمانده مافیا را به قتل می رساند تا بتواند زلیخا را نجات دهد.

    پس از این اتفاق، ییلماز برای زنده ماندن باید از استانبول فرار کند.

    از این رو ، Yilmaz و Zuleyla دست به فراری وحشتناک می زنند…

    گردآوری: هستی فا

    منبع مطلب : hastifa.com

    مدیر محترم سایت hastifa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا + اسامی بازیگران

    خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا + اسامی بازیگران

    خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا به همراه اسامی بازیگران سریال روزی روزگاری در چوکوروا در این مطلب.  سریال جذاب و دیدنی روزگاری در چوکوروا با نام ترکی Bir Zamanlar Cukurova و نام انگلیسی Bitter Lands جز بهترین مجموعه های تلویزیونی شبکه ATV ترکیه می باشد. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران شناخته می شود. در این مطلب به معرفی بازیگران و خلاصه داستان این سریال می پردازیم.

    این سریال با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. این مجموعه در حال حاضر از شبکه ATV روزهای پنجشنبه ساعت ۲۰ به وقت ترکیه و ساعت ۲۰:۳۰ بوقت ایران پخش می گردد.

    سریال ترکی و جذاب زمانی در چوکوروا توسط کمپانی Tims&B Production ساخته شده است. این سریال به سفارش شبکه تلویزیونی ATV در حال پخش فصل دوم خود می باشد. این سریال در ژانر درام رمانتیک است. کارگردانان این مجموعه Murat Saracoglu, Faruk Teber می باشند. نویسندگان آن Su Ersoz, Derem Ciray, Yildiz Tunc هستند.

    خلاصه داستان

    داستان سریال روزگاری در چوکوروا در استانبول  دهه ۱۹۷۰ آغاز می شود . در سرزمین های حاصلخیز کوکورووا ، آدانا (شهری در جنوب ترکیه) زلیخا (Hilal Altinbilek) دختری جوان و زیبا است که به همراه برادر بزرگش ولی (Mustafa Acilan) و خواهرزاده اش در استانبول زندگی می کنند. او به عنوان خیاط در یک منطقه مشهور در استانبول کار می کند .

    او آرزو دارد که با معشوق خود Yilmaz ازدواج کند. ییلماز (Ugur Gunes) مردی پر تلاش است که به عنوان مکانیک ماشین کار می کند. پس از درگذشت خانواده اش مدتها پیش ، او توسط استادش بزرگ شده است. ییلماز زندگی ثروتمندی ندارد اما می تواند هر کاری انجام دهد تا معشوق خود زلیلا را خوشحال کند.

    زلیخا و ییلماز می خواهند هر چه سریعتر ازدواج کنند و زندگی جدید خود را در کنار هم آغاز کنند. با این حال ، چیزی غیر منتظره اتفاق می افتد و آنها قربانی سرنوشت می شوند.

    ولی ، خواهر خود را برای بازپرداخت بدهی قمار خود به یک فرمانده مافیا می فروشد. به همین دلیل زلیخا در دام تبهکاران می افتد. از طرف دیگر ، Yilmaz فرمانده مافیا را به قتل می رساند تا بتواند زلیخا را نجات دهد. پس از این اتفاق، ییلماز برای زنده ماندن باید از استانبول فرار کند. از این رو ، Yilmaz و Zuleyla دست به فراری وحشتناک می زنند.

    سرنوشت ییلماز و زلیخا را به آدانا (شهری در جنوب ترکیه) می آورد. آنها در حالی که سعی می کنند هویت خود را مخفی نگه دارند ، به دنبال شغل می گردند. Yilmaz با یکی از دوستان دوران خدمت سربازی خود روبرو می شود. این دیدار آنها را به مزرعه یامان می رساند. ییلماز و زلیخا در این مزرعه مشغول به کار می شوند و برای این که هویت شان فاش نشود خود را خواهر و برادر معرفی می کنند.

    مزرعه یامان یک مزرعه مشهور در آدانا است که دارای اراضی وسیع و پربار می باشد. صاحب این اراضی، دمیر ، مرد جوان و خوش تیپ است که در برلین آلمان تحصیل کرده است. دمیر مردی مدرن و پرشور است که هدفش ایجاد روشی مکانیزه در کشاورزی است.

    او می خواهد با توسعه کشاورزی آرزوی پدرش را برای تبدیل شدن به قدرتمندترین مرد آدانا به واقعیت تبدیل کند. دمیر به همراه مادرش هونکار (وحید پرچین) زندگی می کند. وی پس از یک زندگی مشترک ناموفق دیگر به عشق فکر نمی کند.

    با این حال ، زندگی او پس از ملاقات با زلیخا به طرز چشمگیری تغییر می کند. دمیر عاشق زلیخا می شود. بدون اینکه بداند او عاشق مرد دیگری است. این احساساتی که در دمیر اینجاد شده است نه تنها زندگی این دو عاشق فراری بلکه زندگی مزرعه یامان را ناگهان وارونه می کند.

    در داستان سریال تلویزیونی روزگاری در کوکورووا Bitter Lands (Bir Zamanlar Cukurova) ، عشق افسانه ای زلیخا و ییلماز را مشاهده خواهید کرد.

    خلاصه داستان قسمت ۱۰ سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا

    در آشپزخانه، ثانیه و فادیک همچنان زلیخا را آزار میدهند. کمی بعد، وکیل به خانه آمده و پیش خانم بزرگ می رود. خانم بزرگ زلیخا را صدا می زند تا پیش آنها برود. ثانیه و فادیک کنجکاو شده و میخواهند بدانند که چرا خانم بزرگ وکیل گرفته تا به ییلماز کمک کند. غفور میگوید که چنین چیزی امکان ندارد و حتما زلیخا خودش اصرار به صحبت با وکیل داشته تا در مورد مشکل ییلماز کمک بگیرد.
    وکیل به خانم بزرگ و زلیخا میگوید که اوضاع برای ییلماز خوب پیش نمی رود و به او حکم اعدام خواهند داد. زلیخا با شنیدن این حرف حالش بد می شود. خانم بزرگ میگوید که آنها با صحبت و کمک گرفتن از وکیل می‌توانند حکم او را به سی سال زندان تبدیل کنند. زلیخا باز هم ناراحت و آشفته شده و میگوید که نمی‌تواند چنین وضعیتی را تحمل کند. وکیل به او میگوید که سعی میکند اوضاع را بهتر کند و سپس می رود. فادیک که برای نظافت خانه شرمین رفته است، طبق معمول برای او خبرچینی کرده و از اینکه زلیخا هنوز در ویلا مانده است، شاکی است. خانم بزرگ نیز پنهانی از ثانیه می شنود که پیش دیگران غیبت ماندن زلیخا در خانه را میکند.

    شب برای شام، شرمین و شوهرش به خانه خانم بزرگ می روند. شرمین نسبت به ماندن زلیخا در ویلا واکنش نشان میدهد. همان لحظه، ظرف غذا از دست زلیخا افتاده و میشکند. شرمین به خانم بزرگ میگوید که این خودش ثبات بی عرضگی زلیخا است و نباید در ویلا بماند. صبح، خانم بزرگ به زلیخا میگوید که بخاطر خواس پرتی هایش، بهتر است سر زمین برگردد‌. او همچنین به زلیخا می‌سپارد که مراقب بچه اش باشد و کار سنگین انجام ندهد. زلیخا وسایلش را جمع کرده اما حلقه اش را پیدا نمیکند. هنگامی که او به سمت کپر ها می رود، فادیک و ثانیه او را تحقیر کرده و از رفتن او خوشحالی میکنند. آنها شب به خاطر رفتن زلیخا جشن گرفته و در خانه خودشان مشغول رقص می شوند. گولتن که به اتاق زلیخا رفته تا تختش را تمیز کند، حلقه او را داخل رو بالشتی پیدا میکند و با دیدن نام ییلماز داخل آن، شوکه می شود. او به سمت کپر ها می رود و برای زلیخا غذا می برد و حال ییلماز را می پرسد. سپس حلقه را به او میدهد و می‌گوید که تازه متوجه واقعیت شده و او نباید این مدت به ییلماز علاقه مند می شد. او برای زلیخا دعای خیر کرده و بیرون می آید.

    در خانه شرمین، او از رفتن زلیخا خوشحال است. شوهر او که از این اخلاق شرمین خوشش نمی آید، او را بدجنس میداند. شرمین میگوید که بودن زلیخا در خانه موجب دردسر است، زیرا اگر دمیر به او علاقه مند شود، با او ازدواج کرده و اگر این بار بچه دار شود، دیگر آنها وارث نخواهند بود. شوهر شرمین کلافه شده و به بخاطر افکار بیمار او با او بحث میکند. صبح روز بعد، دمیر که از همه جا بی خبر است، از سفر برمیگردد. وقتی او پیگیر ییلماز و دمیر می شود، خانم بزرگ به ناچار ماجرا را برایش تعریف میکند. ییلماز شوکه شده و وقتی می فهمد که زلیخا پیش کارگران است، با عصبانیت به سمت زمین رفته و زلیخا را سوار ماشین میکند. او با زلیخا صحبت میکند و زلیخا ماجرا را برای او تعریف میکند، اما همچنان ییلماز را برادر خودش میداند. دمیر ناراحت شده و میگوید هرکاری که بتواند برای ییلماز انجام میدهد. سپس زلیخا را به ویلا برمیگرداند. غفور و ثانیه از برگشتن زلیخا شوکه و ناراحت می شوند. دمیر به آنها میگوید که زلیخا از این به بعد مسئول رسیدگی به حامینه است و کار دیگری انجام نمی‌دهد. خانم بزرگ که گویا از ابتدا بخاطر همین واکنش دمیر، زلیخا را سر زمین فرستاده بود، از این اتفاقات خوشحال است.

    خلاصه داستان قسمت ۹ سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا

    پلیس ها به اتاق ییلماز می روند اما اتاق خالی است. انها در حال گشتن هستند که تمامی اهالی از سر و صدا بیدار می شوند. زلیخا به شدت نگران و آشفته است و دعا می‌کند که ییلماز هرکجا که هست فرار کند. خانم بزرگ مقابل ژاندارم به روی خودش نمی آورد و در مورد علت آمدن آنها سوال میکند. آنها می‌گویند که ییلماز به جرم قتل در استانبول تحت پیگرد است و به آنها گزارش داده اند که در ویلای یامان ها پنهان شده است. همه از شنیدن این حرف شوکه می شوند. ییلماز که برای پنهان کردن شناسنامه ها و مقداری پول به نیزار همیشگی رفته بود،هنگام برگشت پلیسها را میبیند و پا به فرار می‌گذارد، اما آنها ییلماز را می‌بینند و گیر می اندازند. زلیخا با آشفتگی دنبال ماشین پلیس افتاده و تا ژاندارمری می دود تا بتواند ییلماز را ببیند. خانم بزرگ نیز بخاطر زلیخا به آنجا می رود و او را به خانه برمیگرداند. او زلیخا را آرام می‌کند و می‌گوید که راز آنها در مورد اینکه آنها خواهر و برادر نبودند باید بین خودشان بماند. زلیخا ماجرای علت قتل را برای خانم بزرگ تعریف میکند و میگوید که ییلماز گناهی ندارد و بخاطر او کسی را کشته است.

    خانم بزرگ در حال تمیز کردن زخم پاهای زلیخا است که بخاطر پیاده دویدن تا ژاندارمری زخمی شده. او خودش با قاشق سوپ در دهان زلیخا میگذارد و ثانیه با دیدن این صحنه ها شوکه و عصبانی می شود و وقتی به آشپزخانه برمیگردد، میگوید که مطمئن است کاسه ای زیر نیم کاسه است ،زیرا خانم بزرگ باید زلیخا را از ویلا بیرون کند. کمی بعد خانم بزرگ به آشپزخانه آمده و نسبت به بی گناهی زلیخا و تنها بودن او حرف می زند. ثانیه و فادیک که تازه از بی آبرو شدن ییلماز و زلیخا خوشحال شده بودند، بیشتر ناراحت می شوند و حرصشان میگیرد. صبح روز بعد، ییلماز را از آدانا به زندان استانبول انتقال می‌دهند. در سلول او، زندانی های باجگیری هستند که به ییلماز تخت نمیدهند و از او پول می‌خواهند. ییلماز که پولی ندارد مجبور است روی زمین بنشیند. خانم بزرگ برای سر زدن به حیوانات طویله به همراه غفور می رود و برای اینکه غفور را نسبت به اینکه در مورد عاشق و معشوق بودن ییلماز و زلیخا سکوت کند و به کسی چیزی نگوید، یکی از گاوهای خوبشان را به غفور می بخشد. غفور که نیت خانم بزرگ را نمیداند، خوشحال شده و با غرور به خانه می رود و به ثانیه خبر میدهد که خانم بزرگ قدر او را دانسته و بخاطر زحماتش به آنها گاو داده است.

    خلاصه داستان قسمت ۸ سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا

    شب، زلیخا که از لو رفتن ییلماز میترسد و عکس او را روی روزنامه دیده بود ، به اصرار از ییلماز میخواهد که هر چه زودتر از آنجا بروند. ییلماز میگوید که تا آخر هفته، به محض گرفتن شناسنامه ها می روند‌. صبح روز بعد، یکی از افراد ناجی که همه جا را به دنبال ییلماز میگردد، به ویلای یامان ها رسیده و با خانم بزرگ رو به رو می شود. او سراغ ییلماز را از خانم بزرگ میگیرد و عکس او را نشان میدهد. او در مقابل کنجکاوی خانم بزرگ میگوید‌‌ که ییلماز آدم کشته و سپس به همراه زلیخا متواری شده است. خانم بزرگ شوکه می شود اما با این حال به روی خودش نمی آورد و میگوید که او را نمی‌شناسد و آن مرد می رود. زلیخا در حال تمیز کردن دست‌ شویی است که دوباره حالت تهوع گرفته و حالش بد می شود. او دستش را روی شکمش گذاشته و با ناراحتی نگران این است که در این وضعیت حامله نباشد. خانم بزرگ که داخل آمده، از لای در زلیخا را می‌بیند و متوجه حال بد او شده و حدس می زند که او باردار است. فیلیز به پیشنهاد شرمین، به ویلا می آید تا زندگی جدید و بارداری اش را به رخ خانواده یامان بکشد. همه خدمتکاران با دیدن شکم برآمده فیلیز شوکه می شوند. فیلیز داخل رفته و سعی دارد خانم بزرگ را حرص بدهد. خانم بزرگ با خونسردی از او پذیرایی می‌کند.فیلیز به بهانه پس دادن هدیه ای قدیمی به آنجا آمده است. خانم بزرگ که میداند او به دلیل دیگری آمده، به فیلیز طعنه می زند و میگوید که او اگر واقعا خوشبخت بود، برای به رخ کشیدن چیزی به آنجا نمی آمد. فیلیز حرصش گرفته و از آنجا بیرون می آید. غفور به چکوراوا رسیده و با هیجان، پیش خانم بزرگ آمده و ماجرا را تعریف میکند. او میخواهد ییلماز و زلیخا را از آنجا بیرون کند، اما خانم بزرگ به او میگوید که او نباید هیچ واکنشی نشان دهد و هیچکس نباید این موضوع را بداند تا زمانی که وقتش برسد. سپس قرآن درآورده و از غفور میخواهد قسم بخورد که این موضوع بین خودشان میماند.
    خانم بزرگ نگران است که حالا با آمدن فیلیز، خبر حاملگی او همه جا پر شده و انگ عقیم بودن به دمیر زده خواهد شد. او نمیخواهد به هیچ وجه به اعتبار پسرش آسیبی وارد شود. او با یادآوری بارداری زلیخا، فکرهایی به ذهنش می رسد.

    شب در خانه غفور، ثانیه سعی دارد از زبان غفور حرف بکشد، اما غفور چیزی در مورد ییلماز به او نمی‌گوید. زلیخا غذای ییلماز را داخل سینی به اتاقش می برد و میخواهد در کنار او غذا بخورد. همان لحظه، گولتن با ذوق به اتاق ییلماز می آید و به زلیخا میگوید که دمیر او را به اتاقش صدا می زند. ییلماز حرصش گرفته و میخواهد بداند دمیر با زلیخا چه کار دارد، اما گولتن چیزی نمی‌داند. زلیخا از نشستن گولتن در اتاق ییلماز عصبی شده و به ناچار بیرون می آید. در اتاق دمیر، او کتابخانه بزرگش را به زلیخا نشان داده و به او کتاب برای خواندن پیشنهاد میدهد. وقتی زلیخا بیرون می آید. ییلماز او را صدا زده و در مورد رفتن پیش دمیر از او سوال میکند. زلیخا میگوید که دمیر برای مرتب کردن و نظافت کتابخانه او را صدا زده بود. صبح، زلیخا در حال خوردن دمنوشی برای سقط حاملگی‌ احتمالی است. خانم بزرگ به آشپزخانه آمده و با دیدن دمنوش زلیخا بی مقدمه از او سوال میکند که آیا او باردار است؟ زلیخا شوکه شده و لیوان از دستش می افتد. ییلماز، دمیر را که قرار است برای یک هفته به هلند برود، به سمت فرودگاه می برد. او هنگام برگشت، شناسنامه های آماده شده را از آدانا میگیرد. داخل شناسنامه، او و زلیخا هویت جدیدی دارند و زن و شوهرند. ییلماز با خوشحالی به خانه آمده و می خوابد. نیمه شب، خانم بزرگ که دو دل است، دل به دریا زده و با ژاندارمری تماس میگیرد.او ییلماز را معرفی میکند و کمی بعد، پلیس ها به خانه ریخته و دم اتاق ییلماز می روند.

    خلاصه داستان قسمت ۷ سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا

    دمیر به همراه زلیخا که حالش بهتر است، بقیه افرادی که حالشان وخیم است را به بیمارستان می برند و به آنها رسیدگی میکنند. دمیر از دیدن رسیدگی زلیخا به بچه ها، خوشش می آید. او با خانه تماس میگیرد و میگوید که همه بیماری واگیردار گرفته اند. او با عصبانیت سراغ غفور را می‌گیرد، زیرا او را به خاطر عدم رسیدگی و ندادن غذای مناسب به کارگران مقصر می داند. خانم بزرگ که نمیخواهد دمیر بفهمد غفور به استانبول رفته، به بهانه قطع و وصل شدن صدا، تماس را قطع میکند. دمیر به همراه زلیخا به سمت چکوراوا برمیگردند. در راه، زلیخا کتابی در ماشین دمیر می بیند. دمیر میفهمد که او به کتاب علاقه دارد و آن کتاب را نیز خوانده است. ناگهان حال زلیخا بد شده و گوشه خیابان بخاطر حالت تهوع پیاده می شود. دمیر اصرار دارد تا به بیمارستان برگردند اما زلیخا راضی نمی شود. دمیر او را به رستورانی می برد تا کمی استراحت کند و سپس حرکت میکنند.

    آنها نزدیکی مزرعه، ییلماز را در حال برگشت می بینند. زلیخا از واکنش ییلماز بخاطر دیدن او و دمیر می ترسد. ییلماز با تعجب به آنها نگاه میکند و سپس سوار ماشین دمیر می شود تا داخل مزرعه بروند. دمیر و ییلماز به محله کارگران می روند تا به بقیه بیماران سر بزنند. دمیر از ییلماز میخواهد که تا پیدا شدن غفور، او مسئول کارگران باشد و به آنها رسیدگی کند. سپس به خانه برمی‌گردد.او از مادرش سراغ غفور را میگیرد. خانم بزرگ به بهانه شناخت مشتری جدید، میگوید که غفور را به استانبول فرستاده است. با این حال دمیر چنین کاری را معقول نمی‌داند و برایش عجیب است. در خانه شرمین، او با دخترش که در پاریس دانشجو است تلفنی صحبت کرده و بعد از قطع تماس از شوهرش مبلغ زیادی را برای دخترشان میخواهد.شوهرش که از چشم و همچشمی زنش و مخارج زیاد او کلافه شده، میگوید که پولی ندارد. روز بعد، شرمین به خانه خانم بزرگ رفته و طلب پول میکند. خانم بزرگ از پول گرفتن های مداوم شرمین خسته شده و به او کنایه می زند. با این حال میگوید که پول را میدهند.

    در استانبول، غفور خانه اوستا را پیدا کرده و به آنجا می رود. اوستا بعد از رفتن ییلماز، بخاطر کتکهای افراد ناجی زمینگیر شده و توانایی تکلم ندارد. آنها تعمیرگاه اوستا را نیز بخاطر لو ندادن ییلماز، تصاحب کرده اند زن اوستا که فکر میکند غفور دوست اوست، تمامی واقعیات را برای غفور تعریف میکند. اوستا سعی دارد به او بفهماند که سکوت کند، اما زنش متوجه نمی شود. غفور با شنیدن داستان ییلماز و اینکه زلیخا خواهر او نیست، شوکه می شود. او از اینکه با دست پر به چکوراوا برمیگردد خوشحال است.

    خلاصه داستان قسمت ۶ سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا

    وقتی ییلماز و زلیخا سر قرار همیشگی پنهانی خود می روند، ییلماز از زلیخا میخواهد که فعلا مدتی تحمل کند تا او بتواند با پولهایی که از خانم بزرگ گرفته، دنبال کارهای شناسنامه برود. هنگامی که زلیخا به ویلا برمیگردد، خانم بزرگ از پنجره آنها را می‌بیند و با خودش فکر میکند که باید داستان آنها را بفهمد. ییلماز به اتاقش رفته و با دیدن دمیر که منتظر او بوده، شوکه می شود. او در جواب اینکه کجا بوده، میگوید که پیش زلیخا بوده و با او حرف میزده،زیرا زلیخا از کارکنان آشپزخانه ناراضی است و او را اذیت میکنند، برای همین او میخواهد که هرچه زودتر بروند. دمیر میگوید که مشکل را حل میکند و اجازه نمی‌دهد کسی آنها را اذیت کند. سپس از دمیر میخواهد چند روزی در اتاقش نباشد تا آنجا را سمپاشی کنند، زیرا وضعیت مناسبی برای ماندن ندارد.
    صبح، دمیر از مادرش میخواهد که به افراد آشپزخانه گوشزد کند که زلیخا را اذیت نکنند. خانم بزرگ از توجه بیش از اندازه دمیر به ییلماز و زلیخا متعجب می شود. دمیر از ییلماز میخواهد او را به شهر برساند. او در بین راه، در مورد خانواده و زندگی ییلماز و زلیخا سوال میکند‌. ییلماز نگران می شود که دمیر به آنها شک کرده باشد. خانم بزرگ سر زمین های کشاورزی می رود. غفور که خوابیده، با فهمیدن آمدن خانم بزرگ سریع بلند شده و تظاهر به رسیدگی به کارگران میکند.

    خانم بزرگ از غفور میخواهد که برای اینکه از زندگی ییلماز و علت آمدنش به آنجا سر در بیاورد، به استانبول برود ‌و تحقیق کند. او از غفور قول میگیرد که این مسأله را به کسی نگوید. با این حال غفور برای ثانیه تعریف میکند. ‌ شب، زلیخا برای دیدن ییلماز به بخش کپر نشین مزرعه می رود. ییلماز میگوید که دمیر از او سوالات عجیبی می پرسیده و قصد داشت در مورد خانواده آنها بداند. همان لحظه، آنها متوجه گریه یکی از بچه های کارگران می شوند و زلیخا سعی دارد بچه را که تب کرده، آرام کند. زلیخا تا صبح بالای سر بچه میماند تا تب او پایین بیاید. صبح،ییلماز به آدانا می رود تا مسأله شناسنامه را حل کند. زلیخا که تا صبح نخوابیده، ناگهان از حال می رود. وقتی مادر بچه از کپر بیرون می آید تا دنبال کمک برود، متوجه می شود که تمامی اهالی مریض شده و هر یک در گوشه ای در حال استفراغ هستند. خبر به خانه می رسد و دمیر و مادرش به سرعت به محله کارگران می روند و با دیدن وضعیت اسف بار آنجا شوکه می شوند. خانم بزرگ که از قبل به شرمین سپرده بود تا شوهرش را که دکتر است برای کنترل کارگران بفرستد، با عصبانیت دم خانه شرمین می رود و صباح الدین، شوهر او را دعوا میکند. صباح الدین اظهار بی اطلاعی میکند و میفهمد که شرمین به عمد به او خبر نداده است. او سریع حاضر شده و برای رسیدگی به محله می رود. ییلماز به آدانا رفته و پیش کسی که اوستا به او سپرده بود می رود تا سفارش شناسنامه جدید بدهد. او که پولش کم است، نیمی از پول را پرداخت می‌کند تا هفته بعد بقیه پول را تهیه کند. سپس به طلا فروشی می رود و دوباره برای خودش و زلیخا حلقه می خرد و به سمت چکوراوا برمیگردد.

    خلاصه داستان قسمت ۵ سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا

    همان لحظه، ییلماز و زلیخا از سر و صدای افرادی که دنبال حامینه میگردند، به خودشان آمده و بلند می شوند. مادر دمیر برای اینکه آنها او را نبینند، سریع تر از آنجا می رود. کارگران حامینه را در حالی که میخواهد خودش را داخل دریاچه بیندازد پیدا می‌کنند. مادر دمیر خودش را به آنجا رسانده اما حامینه خود را داخل آب می اندازد.‌ همه با حیرت نگاه کرده و کاری نمی‌کنند. ییلماز سریع خودش را به دریاچه رسانده و بی درنگ داخل آب می پرد و حامینه را نجات میدهد. آنها حامینه را داخل خانه برده و زلیخا او را خشک میکند و به او رسیدگی میکند. مادر دمیر از ییلماز بخاطر این کار تشکر میکند. غفور با عصبانیت دم در خانه ایستاده و ثانیه او را بخاطر اینکه داخل آب نپرید و حالا ییلماز نور چشمی خواهد شد، شماتت میکند. هنگامی که ییلماز بیرون می آید، غفور دوباره با او بحث کرده و برای او خط و نشان میکشد که برای او دردسر درست خواهد کرد. در آشپزخانه نیز، ثانیه و فادیک، کارگر دیگر آشپزخانه، مدام زلیخا را اذیت میکنند. گولتن که به ییلماز علاقه دارد، مدام سعی دارد خودش را به ییلماز نزدیک کند.

    زلیخا از دیدن این صحنه ها عصبی شده و حرص میخورد. دمیر شب را پیش یکی از دوستان خود می رود و مشغول صحبت و درد دل می شوند. او در بین حرفهایش ، از دختری میگوید‌ که به او علاقه مند شده و زلیخا نام دارد، اما اطلاعات بیشتری نمی‌دهد. آنها همچنین در مورد ازدواج و بارداری فیلیز حرف می زنند. دمیر میگوید که این ازدواج با وجود اختلافهایش زودتر از اینها باید به پایان می رسید. صبح، وقتی دمیر برمیگردد متوجه ماجرای دیشب می شود. او زلیخا را پیش حامینه می بیند و از او بخاطر رسیدگی به حامینه تشکر کرده و تعریف میکند. زلیخا از شنیدن حرفهای دمیر دستپاچه می شود. همان لحظه، ییلماز جلو آمده و دمیر از او بخاطر نجات دادن حامینه تشکر میکند و سپس می رود.

    ییلماز حس میکند که زلیخا نسبت به دمیر معذب است و دمیر حرفی به او زده است، اما زلیخا چیزی به روی خودش نمی آورد. خانم بزرگ، مادر دمیر به ییلماز بخاطر کاری که انجام داد، مبلغی پول می دهد. زلیخا نگران برخوردهای دمیر است و همچنین از اذیتهای ثانیه و فادیک به ستوه آمده است. او در آشپزخانه میگوید که آنها ماندنی نیستند و به زودی از چکوراوا می روند. گولتن به بهانه غذا بردن برای ییلماز به اتاق او رفته و بابت اینکه از زلیخا شنیده است که آنها قرار است بروند، ابراز ناراحتی میکند. سپس بی مقدمه به ییلماز ابراز علاقه میکند. ییلماز شوکه شده و به بهانه ای موضوع را عوض میکند.

    خلاصه داستان قسمت ۴ سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا

    خانواده غفور وقتی می فهمند که زلیخا به این سرعت به داخل خانه راه پیدا کرده، به شدت حسادت می‌کنند و دنبال اذیت کردن زلیخا و ییلماز هستند. غفور به عمد سر زمین، از ییلماز زیاد کار میکشد و او را اذیت میکند. ثانیه نیز که در آشپزخانه خانه دمیر کار میکند، زلیخا را اذیت میکند و مدام به او طعنه می زند.
    دمیر به خانه آمده و زلیخا را در حال غذا دادن به مادربزرگش می بیند و با لبخند محوی مشغول تماشای او می شود. مادر دمیر، متوجه احساسی از طرف دمیر نسبت به زلیخا می شود. مادر دمیر‌ به غفور میگوید که سهیمه مواد خوراکی کارگران زمین را دو برابر کند و همچنین از این به بعد از آنها پول برق نگیرد. زلیخا که در حال چای بردن برای او بوده، از پشت در این حرفها را می شنود.
    غفور، کمتر از موادی که مادر دمیر گفته بود را برای پخش به خانه کارگران می برد، و همچنین از پول برق صحبتی نمیکند. ییلماز که این قضیه را از زلیخا شنیده بود، متوجه دزدی غفور می شود. دمیر بالای سر هواپیمای خود است و از تعمیرکار میخواهد او را تعمیر کند، اما تعمیرکار متوجه مشکل نمیشود.

    دمیر از ییلماز که آنجا ایستاده میخواهد نگاهی به موتور هواپیما بیندازد. ییلماز متوجه مشکل می شود و دمیر از او تشکر می‌کند. او ییلماز را همراه خودش به گاراژ می‌برد و از او میخواهد که به ماشین قدیمی پدرش رسیدگی کند و از این به بعد راننده او بشود. ییلماز که از ماشین خوشش آمده، خوشحال می شود و از دمیر تشکر میکند. وقتی غفور متوجه می شود که ییلماز در گاراژ دمیر است، به آنجا می رود و دیگر نمیتواند جلوی خودش را بگیرد. او با ییلماز بحث میکند و او را تهدید میکند که باید از آنجا برود. ییلماز که خوب میداند غفور از بودن او و محبوبیتش می ترسد، میگوید که هیچ جا نمی رود و غفور نیز منتی سر او ندارد زیرا از ابتدا قصد نداشت برای آنها کاری پیدا کند. وقتی غفور ییلماز را تهدید میکند، ییلماز میگوید که در این صورت در مورد پول برق و مواد غذایی که به کارگران نمی‌دهد به دمیر خواهد گفت. غفور جا میخورد و با حرص بیرون می رود. در محوطه خانه، همه مشغول آماده سازی بساط مراسم عقد کارگران هستند. این رسم را خانواده دمیر‌ هر ساله برای به هم رساندن جوانان و کمک به آنها برای تشکیل زندگی انجام میدهند. .

    مادر دمیر از ثانیه، زن غفور میخواهد که به تکمیل جهیزیه ها کمک کند و برای شب نیز گوسفندهای اضافه برای کارگران سر زمین سفارش دهد. او کارهای میز پذیرایی را به زلیخا می سپارد. ثانیه از این که مادر دمیر، کارهای سابق او را به زلیخا می دهد، حرصش میگیرد. شب در مهمانی خانه،شرمین از یکی از مهمانها می شنود که زن سابق دمیر، فیلیز را که بخاطر اختلاف و همچنین باردار نشدنش از یکدیگر جدا شده بودند، به همراه شوهر جدیدش در استانبول دیده و از شکمش پیدا بود که باردار است. شرمین از روی بدجنسی، خوشحال شده و این خبر را به مادر دمیر می دهد تا به او بفهماند که مشکل از دمیر بوده است. او شب در خانه خودشان که گوشه ای از مزرعه اس، با خوشحالی این خبر را به شوهرش میدهد و میگوید که حالا دیگر تنها وارث مزرعه بعد از دمیر، دختر آنها خواهد بود. شوهر شرمین از بدجنسی او ناراحت می شود. روز بعد، حیاط برای انجام مراسم عروسی دسته جمعی آماده است و همه به شدت مشغول کار هستند. مراسم برگزار شده و همه جوانان به عقد یکدیگر در می آیند. زلیخا با حسرت از اینکه خودش و ییلماز هنوز با هم ازدواج نکرده اند، به آنها نگاه میکند.

    بعد از مراسم، دمیر به خانه دوستش می رود. ییلماز از زلیخا میخواهد که بعد از تمام شدن کارهایش، پنهانی به نیزار آمده تا یکدیگر را ببینند.
    وقتی مادر دمیر به اتاق می رود تا به مادرش سر بزند، متوجه می شود که او دوباره فرار کرده است. تمام کارگران بسیج شده و همه جا دنبال حامینه، مادربزرگ دمیر می‌گردند.وقتی که مادر دمیر در نیزار مشغول گشتن است، ناگهان ییلماز و زلیخا را مشغول بوسیدن یکدیگر می بیند و شوکه می شود

    خلاصه داستان قسمت ۳ سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا

    خلاصه داستان قسمت ۲ سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا

    خلاصه داستان قسمت ۱ سریال ترکی روزی روزگاری در چوکوروا

    منبع مطلب : www.badbadakha.ir

    مدیر محترم سایت www.badbadakha.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    مرورگر شما از این ویدیو پشتیبانی نمیکنید.

    منبع مطلب : sendmovie.blogsky.com

    مدیر محترم سایت sendmovie.blogsky.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 21 روز قبل
    0

    قسمت اخرش میخوام ببینم چی میشه

    مهدی 11 ماه قبل
    -1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید