توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    داستان درباره زبان خوش مار از سوراخ

    1 بازدید

    داستان درباره زبان خوش مار از سوراخ را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    معنی ضرب المثل زبان خوش، مار را از سوراخ بیرون می‌ آورد + انشا و داستان

    معنی، داستان و انشا زبان خوش، مار را از سوراخ بیرون می‌ آورد

    ضرب المثل زبان خوش، مار را از سوراخ بیرون می‌ آورد

    در این پست انشا، داستان و معنی ضرب المثل زبان خوش، مار را از سوراخ بیرون می‌ آورد جمع آوری کرده ایم، با دانشچیهمراه باشید.

    معنی این ضرب المثل

    انشا در مورد زبان خوش، مار را از سوراخ بیرون می‌ آورد

    ما باید با همه ی آدمها دوستانه و با احترام حرف بزنیم. وقتی به نانوایی می رویم، خوب است به نانوا بگوییم: «آقای نانوا! لطفاً دو تا نان به من بدهید.» وقتی می خواهیم سوالی از معلّم خود بپرسیم، خوب است بگوییم: «آقای معلّم! اجازه می دهید من یک سوال از شما بپرسم؟» اگر خواستیم از مادرمان بپرسیم که برای ناهار چه غذایی آماده کرده، بهتر است بگوییم: «مادرجان! دست شما درد نکند. برای ناهار چه غذایی پخته ای؟»

    وقتی ما با دیگران دوستانه و مهربانانه حرف می زنیم. آن ها هم با همین طور حرف می زنند و تلاش می کنند که کارهای ما را بهتر و زودتر انجام بدهند.

    حتی اگر ما با آدم های بی ادب و عصبانی هم دوستانه حرف بزنیم، آن ها هم آرام می شوند و دوستانه جوابمان را می دهند. ضرب المثلی داریم که می گوید: «زبان خوش، مار را از سوراخ بیرون می آورد.» یعنی اگر با بدترین آدم ها هم با زبان خوش و دوستانه حرف بزنیم، آن ها هم آرام می شوند و حرف ما را گوش می کنند.

    داستان زبان خوش، مار را از سوراخ بیرون می‌ آورد (قانون)

    در زمان‌های قدیم جنگلی بود خوش آب و هوا که اهالی‌اش به لهجه محلی «جینگیل» صدایش می‌کردند. بر اثر مرور زمان و فعل و انفعلات شیمایی و فعالیت‌های بیولوژیکی و زاد و ولد حیوانات، تعداد جینگیلوندان بیش از حد نیاز شده و لانه و غار و آغل و طویله در جینگیل کمیاب شده بود. همه خانه‌ها پر شده و جایی برای اسکان متولدان جدید نمانده بود. کار به جایی رسیده بود که حیوانات توی هم می‌لولیدند و شب‌ها نصف اهالی جینگیل کف‌خواب و بغل‌خواب بودند و نصف دیگر سر شاخه‌ها برای یک وجب جا تا صبح چینگ و چینگ می‌کردند. کم‌کم اوضاع بحرانی شد و کار به گیس‌کشی و نسل‌کشی کشید.

    حیوانات به ناچار دست به دامن قانون جنگل شدند که مدت‌ها مسکوت مانده بود. هرکس زورش بیشتر بود، لانه بهتر را برمی‌داشت. اگر صاحبلانه معترض می‌شد، فردا استخوان‌های لیس‌زده و پَر و پشم ریخته‌اش را پشت لانه سابقش جارو می‌کردند. موش‌ها سوراخ مارمولک‌ها را به زور تسخیر می‌کردند. روباه‌ها خودشان را در لانه موش‌ها جا می‌کردند. گرگ‌ها شب به شب روباه‌ها را بی‌خانمان می‌کردند و شیرها هم که از اول خانه مخصوص خودشان را داشتند. این وسط خرس‌ها بدون سرپناه مانده بودند، به خاطر آی‌کیوی پایین و البته شاخص توده بدنی بالایشان.

    مدتی به همین منوال گذشت تا عرصه به حیوانات تنگ شد. تنگ که بود، کلا بسته شد. برای همین گروهی از مورچه‌ها تصمیم گرفتند رو به انبوه‌سازی بیاورند. دست به کار شدند و هر تنه درخت و زمین بایر و سوراخ و سنبه‌ای که گیر می‌آوردند را سر و سامان می‌دادند و با آب دهانشان لانه‌ای می‌ساختند و به متقاضیان واگذار می‌کردند. با توجه به پشتکار و روش‌شان که فقط به تف مخصوص نیاز بود و بس، کارشان خوب گرفت و آن‌قدر خانه ساختند که از آن قدر بیشتر و روی دستشان باد کرد. این طوری شد که گروه دیگری از حیوانات آستین بالا زدند و راه افتادند برای این لانه‌ها مشتری پیدا کنند. کار این‌ها نیز حسابی گرفت، حتی بیشتر از کار آن‌ها. دلیل موفقیت‌شان هم زبان خوش‌شان بود.

    جوری برای پرکردن هر پسغوله‌ای در جینگیل زبان می‌زدند که حتی مار با آن زبان نیش‌دارش را از سوراخش بیرون می‌کشیدند و خرس‌های بی‌سرپناه را در لانه مارها جا می‌دادند. این‌گونه بود که ضرب‌المثل « زبان خوش لانه یابان و لانه‌ قالبکنندگان…، مار را از سوراخش بیرون می‌کشد و به جایش خرس را فرو می‌کند» ساخته و خلاصه شد.

    حکایت زبان خوش، مار را از سوراخ بیرون می کشد

    یکی از شاهان با چند نفر از وزیران و یاران ویژه اش در فصل زمستان به بیابان برای شکار رفتند. از آبادی بسیار دور شدند تا اینکه شب فرا رسید و هوا تاریک شد، آنها در بیابان، خانه کوچک کشاورزی را دیدند. شاه به همراهان گفت: شب به خانه آن کشاورز برویم، تا از سرمای بیابان خود را حفظ کنیم.

    یکی از وزیران گفت: به خانه کشاورز ناچیزی پناه بردن شایسته مقام ارجمند شاه نیست، ما در همین بیابان خیمه ای برمی افروزیم و آتشی روشن می کنیم و امشب را بسر می آوریم.

    کشاورز از ماجرای در بیابان ماندن شاه و همراهانش باخبر شد، نزد شاه آمد و پس از احترام شایان، گفت: از مقام شاه چیزی کاسته نمی شد، ولی نگذاشتند که مقام کشاورز، بلند گردد.

    این سخن کشاورز، مورد پسند شاه واقع شد، همان شب با همراهان به خانه کشاورز رفتند و تا صبح آنجا بودند. صبح شاه جایزه و لباس و پول فراوانی به کشاورز داد.

    زبان خوش، مار را از سوراخ بیرون می کشد (با زبان خوش می توان دلهای سخت را نیز آرام کرد)

    گسترش ضرب المثل به زبان خوش، مار از سوراخ بیرون می آورد نگارش پایه یازدهم _ دانشچی

    منبع مطلب : www.daneshchi.ir

    مدیر محترم سایت www.daneshchi.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    +۹۸ ۲۱ ۲۳۰ ۴۴ ۳۳۳

    تلگرام آفتاب

    اینستاگرام آفتاب

    +۹۸ ۲۱ ۲۳۰ ۴۴ ۱۰۳

    ایران، تهران، میدان نوبنیاد ، کوهستان سوم ، پلاک ۳

    پشتیبانی آفتاب

    منبع مطلب : www.aftabir.com

    مدیر محترم سایت www.aftabir.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    داستان ضرب المثل با زبان خوش مار را می توان از سوراخش بیرون کشید

    داستان ضرب المثل با زبان خوش مار را می توان از سوراخش بیرون کشید

    در روزگاران گذشته و در روستایی سرسبز مردمانی مهربان در کنار یکدیگر زندگی می کردند و روگار به سر می بردند.

    عده ای از ایشان که در صحرا با یکدیگر کار می کردند در هنگام ظهر و وقت خوردن غذا کنار هم می نشستند و هرکس با خوشی سفره ی خود را می گشود و نان و پنیر خود را می خورد و کسی را با کسی کار نبود.

     اما روزی از روزها که مردمان آبادی در سایه ی دیوار کاروانسرایی مشغول خوردن نان و استراحت کردن بودند، چند مرد جنگی سوار بر اسب سر رسیدند و بی صدا اسبشان را در طویله ای بستند و شمشیر به دست و خشمگین بیرون آمدند.

    سردسته ی سواران هنگامی که نان خوردن مردم را دید بر سر جمع آن ها ایستاد و گفت:« این چه جور غذا خوردن است؟» مردم که چنین شنیدند با تعجب به یکدیگر نگریستند و گفتند:

    «مگر چه اشکالی دارد؟ مگر تو عیبی در آن می بینی؟»

    سوار سری جنباند و گفت: «بله، عیبش این است که شما همسفر هستید ولی همسفره نیستید و این خود کاری اشتباه است.»

    پیرمرد آهی بلند کشید و گفت: «ما مردمی ساده هستیم و همه همشهری و خودی هستیم و رسم ما چنین است»

    سوار با خشم پا بر زمین کوبید و گفت: «همان که گفتم. باید به فرمان من عمل کنید وگرنه اینجا را ویران می کنم و شاید هم سر از تن کسی جدا سازم.» مردم آبادی که دیدند مرد بسیار پر زور است و چاره ای ندارند، ترسیدند و به ناچار سفره ها را یکی کردند و نان و پنیرها را در هم ریختند ولی خب در اصل خشونت مسئله را حل نکرد.

     سوار همچنان حیران به آنان می نگریست و هنگامی که سفره ی بزرگ را دید گفت: «خب اکنون درست شد. منظور من درست همین بود.»

    سوار شمشیرزن پس از گفتن این سخنان سوار بر اسبش شد و رفت و همین که کمی دورتر شد مردم نفس راحتی کشیدند و دوباره به رسم دیرین خودشان سفره ها را جدا کردند و نان ها را یکی یکی برداشتند و تکه های پنیر را از کنار هم جدا کردند.

     در این هنگام مسافری رهگذر از راه رسید. پس او نیز آمد و نشست و سفره ی نان و پنیرش را گشود و سپس شروع به سخن گفتن کرد و گفت: «من از جایی دور آمده ام و اکنون از دیدار شما بسیار خرسندم زیرا دیگر در این مکان تنها نیستم. امیدوارم همیشه همین گونه جمعتان جمع باشد و دلتان خوش.

    نمی دانم با کدامتان هم نمک باشم، ای کاش سفره یکی بود. خب ما همه برادریم. ما هم در آبادی خود همین گونه غذا می خوردیم درست مانند شما.البته بسیار خوب هم بود اما چرا خوب بود؟ برای اینکه زندگی مردم با هم تفاوت دارد، یکی بیشتر دارد و یکی کمتر، یکی دندان دارد و یکی ندارد، یکی آبرو دارد و نمی خواهد دیگران بدانند که چه می خورد، سلیقه ها هم با هم تفاوت دارند.

    ولی یک روز که چند نفر با هم به سفر می رفتیم گفتیم دوستان اکنون که همسفر هستیم همسفره نیز باشیم. پس نان و پنیرها را درهم شکستیم و دیدیم اینگونه هم بهتر شد زیرا اگر مهمانی از راه برسد سفره ی بزرگ آبرومندتر است و اگر هم غریبه ای از راه برسد ما را همدل و همفکر و دوست و یگانه می بیند و دیگر جرأت نمی کند بر ما بزرگی بفروشد.

     پس از آن دیگر هرکجا که هستیم سفره ها را یکی می کنیم. دوستان بدانید که برکت و رحمت در سفره ی بزرگ است.»

    ناگهان کسی از میان جمع گفت: «پس خوب است اکنون هم سفره ها را یکی کنیم و نان ها را در هم بشکنیم.»

    ریش سفید جمع که تا آن هنگام سکوت کرده بود پس از کمی اندیشه گفت: «دوستان زود همه ی نان ها و پنیرها را چنان در هم بریزید که دیگر شناخته نشوند. این مرد درست می گوید برکت و رحمت در سفره ی بزرگ است.»

    دیگری گفت: «آن مرد شمشیرزن هم که همین را می خواست.»

    پیرمرد پوزخندی زد و پاسخ داد: «بله او هم همین را می گفت او از صلح سخن می گفت ولی با جنگ می گفت و تلخ و با زور هم پیش می رفت اما به عکس این دوست عزیز ما خوب و شیرین سخن می گوید و با مهربانی سخن به زبان می آورد زیرا با زبان خوش مار را هم می توان از سوراخ بیرون کشید

    برای دیدن لیست ضرب المثل ها روی عکس زیر کلیک کنید:

    منبع مطلب : www.mihanbod.ir

    مدیر محترم سایت www.mihanbod.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    abbas 18 روز قبل
    0

    عالی بود 👌

    سید سجاد حسینی 12 ماه قبل
    2

    ازین کارا بکن داداش

    سید سجاد حسینی 12 ماه قبل
    2

    افرین بچه

    مهدی 2 سال قبل
    7

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    3
    مبینا 1 ماه قبل

    خوب بود..به سنت نمیاداا چن سالته

    برای ارسال نظر کلیک کنید