توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    داستان کلاغی که دوست داشت پرهای زیبایی داشته باشد

    1 بازدید

    داستان کلاغی که دوست داشت پرهای زیبایی داشته باشد را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    داستان کلاغ کوچولو

    .کنار شاخه ی درخت دارکوبی را دید که دارد به درخت نوک می زند ، کلاغ خوب به دارکوب نگاه کرد و در دلش گفت :ای کاش من هم مثل او زیبا بودم .بغض دلش را گرفت .خواست با دارکوب حرف بزند اما نتوانست آرام به پرواز خود ادامه داد، به برکه ای نزدیک شد .در کنار برکه اردک هایی را دید که مشغول شنا کردن بودند، باز با خودش گفت :کاش من هم مثل اردک ها زیبا بودم .

    گنجشک زیبایی را دید .هر چه بیشتر پرواز می کرد  غمگین تر می شد .با خودش گفت چی می شد که من هم قدری از زیبایی این پرندگان را داشتم .

    لا به لای شاخه ی درختی نشسته بود و مدام با خودش حرف می زد . ناگهان چشمش به پرنده ای افتاد که سخت ناله می کرد . کلاغ دور برش را نگاه کرد

    چشمش به پرنده ای افتاد .جلو تر رفت دید پرنده بالش شکسته است  کلاغ کوچولو گفت :تو سخت بیماری

    باید برم برات دکتر بیارم . کلاغ کوچولوی مهربان به راه افتاد .خانم هد هد مهربان را پیدا کرد و ماجرا را برایش تعریف کرد با همدیگر پیش پرنده کوچولو که نامش سینه سرخ بو د به راه افتادند . خانم هد هد مهربا ن

    سینه سرخ رامعاینه کرد . و مراقبت از سینه سرخ را به او سپرد . کلاغ کوچولو چند روزی را مشغول مراقبت از سینه سرخ بو د .سینه سرخ کم کم خوب شد .؟آن دو دوست مهربان با هم صحبت کردند . سینه سرخ گفت :

    تو نباید از خودت ناراحت باشی .پشت این پرهای سیاه یک قلب مهربان جای دارد . اگه تو نبودی من مرده بودم .

    سینه سرخ گفت :خداوند مهربان هر کدام از مارا آفریده

    ما نباید نا شکری کنیم . همیشه باید خدا شکر کنیم و قدر نعمت های خدا را بدانیم . کلاغ سیاه کو چولو به

    اشتباه خود پی برد .از آن روز به بعد کلاغ به توانایی های خود فکر می کرد نه به سیاهی پر هایش .از زندگی خود هم لذت می برد.

    نوشته ی نر گس ایل بیگ دانش آموز کلاس دوم

    منبع مطلب : amirnarges.blogfa.com

    مدیر محترم سایت amirnarges.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    قصه «کلاغی که می‌خواست قشنگترین پرنده دنیا شود»

    قصه «کلاغی که می‌خواست قشنگترین پرنده دنیا شود»

    در کتاب «مهارت‌های نوشتاری فارسی» نوشته بود:

    یکی بود یکی نبود، سال‌ها پیش در باغ بزرگی پرندگان بسیاری زندگی می کردند. در این باغ ، کلاغ کوچکی هم بود که آرزو داشت پرهای زیبایی داشته باشد. او می‌خواست زیباترین پرنده دنیا باشد. یک روز کلاغ در باغ پرواز می کرد...

    محمدحسین ادامه داد:

    یک روز کلاغ در باغ پرواز می کرد، دید که یک طاووس آن‌جاست و چه پرهای قشنگی دارد. با خودش گفت:«کاش من هم پرهای رنگارنگ و زیبا داشتم».

    روزی دید یک سطل رنگ آن‌جاست. با خود گفت که اگر من توی سطل رنگ بروم، قشنگ‌تر می شوم. کلاغ کوچولو توی سطل رفت و دید که چقدر قشنگ شده است. روز بعد باز یک سطل رنگ دیگر پیدا کرد و باز هم رفت تا دو رنگ داشته باشد. چند روز توی سطل‌های رنگ مختلف رفت تا رنگارنگ شد. وقتی داشت پرواز می کرد دید چند پر رنگی روی زمین افتاده، آن‌ها را به خود چسباند و دید که یک عالمه پرهای رنگی روی زمین است، آن ها را هم به خود چسباند و دید خیلی خیلی رنگارنگ شده است. و رفت تا خودش را به همه نشان بدهد.

    بای بای

    منبع مطلب : mohamad_hosein.niniweblog.com

    مدیر محترم سایت mohamad_hosein.niniweblog.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    آرزوی کلاغ

    آرزوی کلاغ

    آرزوی کلاغ

    🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊

    یکی بود یکی نبود ، سال ها پیش در باغ بزرگی پرندگان بسیاری زندگی می کردند .در این باغ ،کلاغی🐧 هم بود که آرزو داشت پرهای زیبایی داشته باشد . او می خواست زیبا ترین پرنده ی دنیا باشد. یک روز که کلاغ در باغ پرواز می کرد ،به درختی رسید . کنار شاخه ی آن نشست و🌴 دارکوبی🐦 را دید که به درخت نوک می زد.
    کلاغ خوب به دارکوب نگاه کرد و در دلش گفت :ای کاش من هم مثل او زیبا بودم . خواست با دارکوب حرف بزند اما نتوانست آرام به پرواز خود ادامه داد، به برکه ای نزدیک شد .

    در کنار برکه اردک هایی🦆 را دید که مشغول شنا کردن بودند، باز با خودش گفت :کاش من هم مثل اردک ها زیبا بودم.

    گنجشک🐥 زیبایی را دید .هر چه بیشتر پرواز می کرد غمگین تر ☹️می شد .با خودش گفت چی می شد که من هم قدری از زیبایی این پرندگان را داشتم .

    لا به لای شاخه ی درختی نشسته بود و مدام با خودش حرف می زد . ناگهان چشمش به پرنده ای افتاد که سخت ناله🤕 می کرد . کلاغ دور برش را نگاه کرد چشمش به پرنده ای افتاد .جلو تر رفت دید پرنده بالش شکسته است.

    کلاغ گفت: تو سخت آسیب دیدی من باید بروم و برایت دکتر بیاورم . کلاغ🐧 مهربان به راه افتاد، خانم هدهد دکتر را پیدا کرد و ماجرا را برایش تعریف کرد. آنها با همدیگر پیش پرنده که نامش سینه سرخ بود به راه افتادند .

    خانم هدهد سینه سرخ را معاینه کرد . و پس از مداوا مراقبت از سینه سرخ را به کلاغ سپرد . کلاغ چند روزی را مشغول مراقبت از سینه سرخ بود. آن دو با هم دوست شدند و کلاغ از آرزوهایش برای او گفت.

    سینه سرخ گفت : تو نباید از خودت ناراحت باشی. خوب بودن هر کس به زیبایی او نیست. پشت این پرهای سیاه یک قلب مهربان وجود دارد . اگه تو نبودی من هم دیگر نبودم .
    او ادامه داد: خداوند مهربان هر کدام از ما را به دلیل خاصی آفریده و نباید ناشکری کنیم. ما باید همیشه قدر نعمت های خدا را بدانیم.

    🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊🐧😊

    📚منبع: tebyan.net

    کانال کتاب کودک و نوجوان
    @ketabkoodak

    وب سایت کتاب و کودک

    www.ketabokoodak.com

    منبع مطلب : ketabokoodak.ir

    مدیر محترم سایت ketabokoodak.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    مرورگر شما از این ویدیو پشتیبانی نمیکنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ؟؟؟؟ 18 روز قبل
    0

    خیلی سایت بدی است

    ناشناس 11 ماه قبل
    -1

    نهخوب من نمیدونم دارم چی رو میزنم

    سمیهد 11 ماه قبل
    1

    کلاغی که ارزو داشت زیباترین پرنده باشد

    ناشناس 11 ماه قبل
    0

    داستان خوبیه

    ناشناس 11 ماه قبل
    0

    عالی بود

    امیر حسین 11 ماه قبل
    0

    داستان خوبی است

    مهدی 2 سال قبل
    -1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید