توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    درخت گفت کاش می توانستم از اینجا بروم جایی که

    1 بازدید

    درخت گفت کاش می توانستم از اینجا بروم جایی که را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    آرزوی درخت

    آرزوی درخت

    روزی درخت جوان تنهایی بود که در پارک زندگی می‌کرد او آرزو داشت جنگل روی کوه را ببیند و به میهمانی درختان جنگل برود چون همیشه آنها دور هم جمع بودند و میهمانی می‌گرفتند .

    با آمدن خانم پاییز درخت خوشحال شد .او به خانم پاییز گفت:«من می‌خواهم به میهمانی بروم، لطفاً موهای من را رنگ کن.»

    خانم پاییز به او گفت:«که درخت‌ها نمی‌توانند حرکت کنند.»

    اما درخت گفت:« من می‌دانم که می‌توانم بروم ‍!»

    خانم پاییز موهای او را رنگارنگ کرد.باد وزید و درخت به او گفت :«لطفاً می‌توانی من را به جنگل برسانی؟»

    باد به او گفت:«که درخت‌ها نمی‌توانند حرکت کنند»

    اما درخت گفت :«من می‌توانم حرکت کنم!»

     باد آهی کشید و تند و تند و تند وزید ولی درخت از جایش تکان نخورد و فقط چند شاخه از او جدا شد و روی زمین افتاد.

    روزها گذشت و آقای زمستان از راه رسید.آقای زمستان موهای او را کوتاه کرد .حالا درخت هیچ مویی نداشت .درخت سردش بود .

    او کم کم باور کرد که درخت‌ها نمی‌توانند حرکت کنند پس غمگین و بیمار شد. درخت به جنگل روی کوه نگاه می‌کرد و حواسش به هیچ پرنده‌ای نبود. هیچ پرنده‌ای به او توجه نمی‌کرد . پرنده‌ای آمد و جستی روی شاخه‌ی او زد خواست با درخت دوست شود.

    اما درخت پرنده‌های را که می‌توانستند به سمت جنگل پرواز کنند را دوست نداشت و به آنها حسودی می‌کرد.پرنده از روی شاخه‌ی او پرید درخت سرش را برگرداند و آهی کشید و دوباره به جنگل خیره شد.

    چند سال گذشت درخت آنقدربیمار بود که مرتب برگهایش می‌ریخت وچند تا از شاخه‌هایش خشک شده بود .نگهبان پارک دید که درخت پیر و ناتوان شده است پس اره برقی را آورد ودرخت راقطع کرد.

    کودکی با توپش از آنجا می‌گذشت به درخت که روی زمین افتاده بود وگفت:«توچرا ناراحت و غمگین هستی؟!»

    درخت به او گفت :«خوش‌به‌حالت که می‌توانی دنبال توپت بدوی، من فهمیده‌ام که درختها نمی‌توانند حرکت کنند و به جنگل برسند»

    پسر‌بچه با مهربانی گفت :«چه کسی گفته است که درخت‌ها نمی‌توانند حرکت کنند ،من به تو کمک می‌کنم که به جنگل برسی»

    او چند تا از میوه های درخت را برداشت و به جنگل برد و کاشت.

     حالا درخت در جنگل زندگی می‌کند هر سال خانم پاییز موهای اورا از همه زیباتر رنگ می‌کند و درخت در میهمانی درختان شرکت می‌کند.



    منبع مطلب : koodak24.ir

    مدیر محترم سایت koodak24.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    روزی روزگاری درختی بود...

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    سینا 25 روز قبل
    0

    علی

    ناشناس 1 ماه قبل
    1

    اصلا من دوبند میخام این یه تومار نوشته🙄🙄

    1
    محمد 3 روز قبل

    منم همین طور

    ناشناس 8 ماه قبل
    -1

    ااتصپصقپصتیددیدیدذیذی ذیذسذذیذ

    ناشناس 8 ماه قبل
    -2

    واتساپ

    ....... 11 ماه قبل
    0

    سلام ممنون خیلی به دردم خورد

    ممنون ⁦👏🏻⁩⁦👏🏻⁩⁦👏🏻⁩⁦♥️⁩

    ناشناس 11 ماه قبل
    -1

    این برنامه اثلن خوب نیست

    ماکانی 12 ماه قبل
    0

    ...

    0
    ناشناس 20 روز قبل

    ممنون ازمهربونیتون

    ناشناس 1 سال قبل
    -1

    ممنون که همه درس ها رو میزارین

    ناشناس 1 سال قبل
    3

    ببخشید ولی برید یه سایت دیگه

    🤣🤣

    سارا 1 سال قبل
    2

    من اون چیزی رو که میخواستم نیست

    0
    دقیقا 10 ماه قبل

    دقیقا

    1
    سارا 1 سال قبل

    منم همین طور

    بیتا 1 سال قبل
    1

    یعنی چی؟؟

    1
    😂😂😂😂😂😂😂😂 11 ماه قبل

    و

    اسرا 1 سال قبل
    1

    نقاشیش میخام

    مهدی 2 سال قبل
    5

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید