توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    مادر عروس ایران سیما علیپور

    1 بازدید

    مادر عروس ایران سیما علیپور را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    (تصاویر) سیما دختر ۲۵ ساله: من مادر عروس‌های ایران هستم!

    معجزه ها هم تکثیر می شوند. می دانستی؟ اگر پای صحبت «سیما علیپور» بنشینی، برایت می گوید چطور از وقتی معجزه زندگی دخترانی شد که حتی رویاهایشان هم با لباس عروس، سپید نشده بود، معجزه ها به زندگی خودش هم روی خوش نشان دادند. در روز ازدواج، پای روایت های جذاب و غافلگیرکننده دختر جوانی نشسته ایم که از قعر چاه ناامیدی به روشنای زندگی برگشت و شد اتفاق خوب دختران غمگین و ناامید این شهر.

    به گزارش فارس، «سیما علیپور» 25 ساله، جوان ترین خیّر برگزارکننده مراسم ازدواج در ایران و معروف به «مادر عروس ایران»، برایمان از تجربه عروس کردن 325 دختر با دست خالی و فقط با راهکار طلایی «اهدای تخصص» می گوید.

    ... و من مادر عروس های بزرگ تر از خودم شدم!

    وقتی عنوان «مادر عروس ایران» را شنیدم، تصور می کردم قرار است با یک بانوی جاافتاده و سرد و گرم چشیده که عمری را در سروسامان دادن به زندگی دختران دم بخت سپری کرده، روبه رو شوم. مهمان ویژه مان که از راه می رسد اما همه چیز تغییر می کند. مواجهه با یک خانم جوان، ماجرا را جذاب تر و مرا کنجکاوتر می کند. «سیما علیپور» انگار به این نگاه های پرسشگر عادت دارد که لبخندبرلب در جواب می گوید: «اولین بار این واژه را از یک عروس خانم معلول شنیدم، وقتی که در سالن زیبایی داشتند برای مراسم عروسی آماده اش می کردند و من در تکاپوی رتق وفتق کارهایش بودم. او آن روز، بی هیچ مقدمه ای، مرا «مامان» خطاب کرد. جالب است بدانید من به لحاظ سنی از آن عروس، کوچک تر بودم. خب، مسلماً مادر بودن، قشنگ ترین حس دنیاست. اما خوب یادم است که تا این کلمه را شنیدم، بغض کردم و تا چند ثانیه، فقط سکوت بود و سکوت. انتظارش را نداشتم. شنیدن لفظ «مامان» خیلی برایم غریب بود. در آن لحظات، نگاهِ قشنگ افراد حاضر در آنجا به کمکم آمد. گفتند: راست می گوید. چون تو داری نقش مادر عروس را ایفا می کنی. حس آن لحظات را با هیچ واژه ای نمی توانم توصیف کنم. آن بغضی که راه هر کلمه ای را بسته بود، شاید ناشی از ذوق بیش از اندازه ای بود که از قرار گرفتن در چنین موقعیتی به من دست داده بود.

    به هر صورت، این ماجرا در مراسم عروسی دو عروس معلول دیگر هم تکرار شد و دخترها به دلیل کارهایی که من به عنوان وظیفه برایشان انجام می دادم اما آن ها آن را لطف می دانستند، با این واژه به من ابراز محبت کردند و از آن موقع گفتند: ما می خواهیم اسم شما را «مادر عروس ایران» بگذاریم. بنابراین، این لقب را عروس های معلول به من دادند و شاید قشنگ ترین صفتی بود که می توانستند به من بدهند. بعدها هم به مرور تکرار شد تا جایی که الان دیگر تمام افرادی که در این کار خیر با ما همکاری می کنند، مرا با این عنوان می شناسند. و خب، حس قشنگ و غریبی است که در 24،25 سالگی ات، تو را مادر عروس ایران خطاب کنند.

    اما از من بپرسید، چیزی فراتر از این هم وجود دارد؛ دیدن لباس عروس بر تن دخترانی که حتی در آرزوهایشان هم شبی به نام شب عروسی برای خودشان تصور نمی کردند، حسی دارد که حتی از احساس ناب شنیدن واژه «مامان» هم بالاتر است. واقعاً حسی که من و دوستانم در آن لحظات داریم را کمتر کسی در دنیا تجربه کرده است.»

    با همان لباس عروسی که از دست دادم، به زندگی برگشتم

    و همه چیز از همین لباس اسرارآمیز شروع شد؛ لباس عروس. لباسی که کابوس ازدست دادنش، قهرمان داستان ما را تا لبه پرتگاه ناامیدی کشانده بود: «خیلی قبل تر از اینکه وارد این عرصه شوم، فعال اجتماعی بودم. اما ورود به عرصه فعالیت های حوزه ازدواج، ریشه در زندگی شخصی ام داشت. ماجرا از آنجا شروع شد که عشقم و نامزدم را به دلیل بیماری سرطان از دست دادم و آن لباس عروسی که برای مراسم ازدواجم انتخاب کرده بودم، برایم تبدیل شد به یک رؤیا، یک عقده که انگار هیچ وقت قرار نبود به آن برسم. ناخودآگاه خیلی اوقات به آن مزون می رفتم و خیره می شدم به آن لباس عروس. کار به جایی رسید که کاملاً ناامید و شکست خورده به این نتیجه رسیدم باید به این زندگی خاتمه بدهم. درست در شبی که در اوج افسردگی، قرص ها در مشتم بود و تصمیمم را گرفته بودم، یک دفعه در ناخودآگاهم چیزی جرقه زد و با خودم گفتم: خب، تو لباس عروست را از دست دادی. عوضش بیا برای چند دختر که نمی توانند لباس عروس داشته باشند، لباس عروس فراهم کن.»

    سیما علیپور مکثی می کند و برمی گردد به آن لحظات خاکستری. دوباره در نقطه شروع آن مسیر ناشناخته می ایستد و در ادامه می گوید: «برای خودم، زمان هم تعیین کرده بودم که؛ 6 ماه فرصت داری با تهیه لباس عروس، 10 الی 15 دختر را عروس کنی، بعد از آن مجاز هستی به زندگی ات خاتمه بدهی!

    درست از فردا صبح شروع کردم. به مزون های لباس عروس می رفتم و بدون آشنایی قبلی، صحبت هایم با مسئول مزون را با یک جمله شروع می کردم: «خانم! در ماه حاضر هستید به چند دختر که نمی توانند هزینه خرید یا کرایه لباس عروس را پرداخت کنند، اهدای تخصص کنید؟» اوایل براساس آن قول و قرار اولیه با خودم، فقط به فکر لباس عروس بودم اما در ادامه، به سالن های آرایش هم سر زدم و تلاش کردم برای همکاری راضی شان کنم. به آن ها هم می گفتم: «این تخصصی که دارید را در ماه حاضرید به چند دختر که نمی توانند هزینه های سالن زیبایی را پرداخت کنند، هدیه کنید؟» و جالب اینجاست که از میان 100 مزون عروس و 100 سالن زیبایی که در ابتدای کار به آن ها مراجعه کردیم، هیچ کس جواب رد به ما نداد! این برای خود ما هم عجیب بود که این افراد اصلاً چرا به ما اعتماد می کنند؟! همه در جواب می گفتند: «ما هستیم. کمک می کنیم. فقط این عروس ها را به ما معرفی کنید.» و آنچه اهمیت این همکاری داوطلبانه را دوچندان می کند، این است که تقریباً تمام این مزون ها و سالن های زیبایی، جزو برندهای تهران محسوب می شوند و واقعاً تمام خدماتی که با هزینه های بالا برای عروس های دیگر انجام می دهند را در همان سطح و حتی بالاتر برای عروس های ما به صورت رایگان انجام می دهند.»

    با انرژی یک عروس مبتلابه سرطان، دوباره متولد شدم

    حکایت غریبی دارد روزگار. گاه دستت را می گیرد و درست در لحظه ای که فکر نمی کنی، تو را با آنچه از آن فرار می کرده ای، روبه رو می کند. سیما هم سنگینی مواجهه با چنین موقعیتی و حس پرواز بعد از پشت سرگذاشتنش را تجربه کرده است: «دومین عروسی که سر راهم قرار گرفت، مبتلا به سرطان بود و پزشکان از او قطع امید کرده و فقط 3 ماه مهلت برای زندگی او تعیین کرده بودند. با این حال، داماد اصرار داشت که باید مراسم عروسی شان را برگزار کنند. اصلاً در توان خودم نمی دیدم این کار را انجام دهم. باتوجه به خاطره تلخی که در زندگی ام از این بیماری داشتم، فکر می کردم در مواجهه با او کم می آورم. اما اینطور نشد. ما در همان بیمارستان برایشان مراسم عقد برگزار کردیم و انرژی مثبتی که از آن عروس و شادی اش گرفتم، انگار سکوی پرتاب من در این مسیر شد.

    خلاصه در آن 6 ماهی که با خودم وعده کرده بودم، با همکاری دوستان مهربان در مزون، سالن زیبایی و گلفروشی، توانستم مراسم عروسی را برای 7 دختر از یک رویای نشدنی، به یک تجربه شیرین تبدیل کنم. اما به حدی به این کار علاقه مند شده بودم و آنقدر انسان های خوب پیدا کرده بودم که اصلاً موضوع خاتمه دادن به زندگی را فراموش کردم و از نو متولد شدم.»

    سیما علیپور که خودش هم شیرینیِ پیدا کردن یکی از این زوج ها را چشیده، با لبخند ادامه می دهد: «یک روز با همکارم در مترو نشسته بودیم و داشتیم کارهای یک مراسم را هماهنگ می کردیم. یک خانم جوان که مشغول دستفروشی در واگن بود، با شنیدن حرف هایم گفت: شما عروس هستی؟ اگر عروسی، از من خرید کن. در جوابش با خنده گفتم: نه. من مادر عروس هستم. سر صحبت همینطور باز شد و گفت: مگه چند سالته که مادر عروس شدی؟ اصلاً بهت نمیاد و... ماجرا را که برایش توضیح دادیم، یک دفعه همه وجودش غم شد و گفت: من خیلی دوست داشتم لباس عروس بپوشم اما در تمام طول عمرم شاید حتی یک دقیقه هم به صورت جدی به این موضوع فکر نکرده ام چون می دانم که نمی شود! از علت ماجرا پرسیدیم و شروع کرد به گفتن. خوب یادم است که ایستگاه امام خمینی پیاده شدیم و حدود 45 دقیقه برایمان حرف زد و از شرایطش گفت. شماره اش را گرفتم و بعد از تحقیقاتی که بچه های گروه انجام دادند، صحت حرف هایش برایمان اثبات شد. هم او و هم نامزدش، پدر نداشتند و به لحاظ مالی هم، زیر خط فقر بودند؛ آنقدر که به دلیل نگرانی از هزینه ها، جرات نمی کردند زندگی مشترکشان را شروع کنند. اینطور بود که حمایتشان کردیم و برایشان مراسم عروسی گرفتیم.

    روزی که قرار بود لباس عروسش را انتخاب کند، یادم نمی رود. وارد مزون که شدیم، گفت: لباسی که من باید بپوشم، کجاست؟ گفتم: همین جا. از میان همین لباس ها، هرکدام را دوست داری، انتخاب کن. باورش نمی شد؛ یک نگاه به من می کرد، یک نگاه به لباس ها. و مدام آهسته زیر گوش من می گفت: این ها که خیلی گران است. واقعاً اجازه می دهند من از این لباس ها بپوشم؟ خلاصه، وقتی باور کرد و لباس موردعلاقه اش را پوشید و خودش را در آینه دید، فقط تا یک ربع داشت برای مزون دار دعا می کرد... من هنوز گهگاه این خانم را در مترو می بینم. هر وقت چشم درچشم می شویم، لبخندی به من می زند که با هیچ واژه ای نمی توانم حسی که در آن لبخند است را توصیف کنم.»

    (تصاویر) سیما دختر ۲۵ ساله: من مادر عروس‌های ایران هستم!

    بهترین خاطره من؛ وقتی مادر، دخترش را نشناخت!

    «بنای ما همیشه این است که وقتی عروس را به سالن زیبایی می بریم، هیچ کدام از اعضای خانواده همراهش نیایند. دلمان می خواهد آن ها و به ویژه مادر عروس، عروس را بعد از آماده شدن و یک دفعه ببینند. و آن لحظه ای که آن ها بعد از گذشتن از یک دوره ناامیدی، دخترشان را در لباس عروس و در نهایت زیبایی و کمالات می بینند، لبخندهایشان خیلی برای ما مهم است. من همیشه گفته ام؛ این لبخند است که می ماند. می دانید، آن ها با اتفاقی روبه رو می شوند که از دست خودشان برنمی آمده و ما را به عبارتی، وسیله تحقق این اتفاق می دانند؛ به قول خودشان، وسیله ای از طرف خدا. به همین دلیل، حس وحال خانواده عروس در آن لحظات، خیلی خاص است و من به شخصه وقتی خنده های پدر و مادر عروس را می بینم، یاد پدر و مادر خودم می افتم و انرژی ام دو برابر می شود.»

    مادر عروس ایران مکثی می کند و انگار خاطره قشنگی در ذهنش جرقه زده باشد، صورتش به خنده باز می شود و در ادامه می گوید: «یک بار مادر عروس صبح همراهش به سالن زیبایی آمده بود و دیگر نمی شد ایشان را برگرداند. به همکارانم گفتم مادر را به اتاق کناری ببرید و از ایشان پذیرایی کنید. عروس که آماده شد، خبرشان می کنیم. خلاصه زمان گذشت و عروس آماده شد. به مادر گفتیم تشریف بیاورید. ایشان از اتاق بیرون آمد و وارد سالن اصلی شد اما بی تفاوت از کنار دخترش گذشت و به گوشه ای دیگر رفت. همه هاج و واج مانده بودیم که چه اتفاقی افتاده؟! چرا واکنشی نشان نداد؟! عروس هم از بی تفاوتی مادرش ناراحت شد. من صدایش کردم و گفتم: مادر جان! نمی آیید عروس را ببینید؟ گفت: عروس که اینجا نیست. دخترم کجاست؟ گفتم: خب عروس، همین خانمی است که از کنارش گذشتید دیگر... ماجرا این بود که دخترش را نشناخته بود. خدا شاهد است که تایم گرفتیم؛ 17 دقیقه بدون اینکه پلک بزند، به صورت دخترش خیره مانده بود. و بعد از این مکث هم، فقط گریه می کرد، گریه هایی که قشنگ ترین اشک های دنیا بود. و امیدوارم همیشه هر جایی در کشورم که گریه ای هست، از روی چنین ذوق و شوق هایی باشد.

    (تصاویر) سیما دختر ۲۵ ساله: من مادر عروس‌های ایران هستم!

    چه کسی گفته معلولیت و بیماری، مانع ازدواج است؟ ما ثابت کردیم اینطور نیست

    «زمانی که یک فرد دچار یک بیماری می شود یا اینکه توانیاب است، خیلی ها معتقدند او بخشی از زندگی را نباید داشته باشد، مثل ازدواج. ما در تیم عروس ایرانی تلاش کردیم نادرستی این باور را نشان دهیم و ثابت کنیم که چنین موضوعی، درست نیست. سعی کردیم ثابت کنیم افراد معلول شاید نتوانند با افراد غیرمعلول ازدواج کنند – که البته از نظر ما، این موضوع هم غیرممکن نیست -، اما دختر و پسر معلول می توانند با هم ازدواج کنند و یک اتفاق قشنگ را رقم بزنند. اینطور بود که فعالیتمان را با حمایت از عروس خانم های معلول شروع کردیم. بچه های معلول هم ارتباط خوبی با ما برقرار کردند و در ادامه، با هر زوج واجد شرایطی مواجه می شدند، آن ها را به ما معرفی می کردند. حتی با همت و معرفی بچه های معلول، ما توانستیم برای زوج هایی که یکی از زوجین یا هر دو مبتلا به بیماری ام اس بودند هم مراسم عروسی برگزار کنیم.

    این اتفاقات قشنگ در حوزه ازدواج معلولان باعث شد بعضی از اعضای گروه ما در نقش معرّف ازدواج در میان معلولان شروع به فعالیت کنند و از میان افرادی که به ما معرفی می شدند یا به ما مراجعه می کردند، بعد از تحقیقات کافی، دختران و پسران مناسب را برای ازدواج به هم معرفی می کردند. در ادامه، چند روانشناس بسیار خوب هم به گروه ما ملحق شدند و به این بچه ها به صورت انفرادی، دو نفره و حتی با حضور خانواده ها مشاوره ازدواج می دادند. خوشبختانه 2 مورد از این موارد هم به سرانجام رسید و ازدواجشان سر گرفت.»

    مادر عروس ایران حالا با همکاری یارانش در تدارک یک مراسم بزرگ و باشکوه برای یک عروسی دسته جمعی برای زوج های باصفای معلول هستند: «در مرحله ای از فعالیتمان، تعداد زیادی از زوج های توانیاب به ما معرفی شدند و برگزاری مراسم برای آن ها را در دستور کار قرار دادیم. وقتی با گروهی از این عزیزان صحبت کردیم، متوجه شدیم شرایط برگزاری مراسم عروسی انفرادی ندارند و با برگزاری مراسم ازدواج گروهی و دسته جمعی، راحت تر هستند. در همفکری با همکارانم، به این نتیجه رسیدیم که یک مراسم خاص برای این زوج ها برگزار کنیم و یک سری اشخاص و تخصص های جدید را هم به مشارکت در طرح اهدای تخصص دعوت کنیم. کمی که پیش تر رفتیم، تصمیم گرفتیم از هنرمندان کشور ازجمله خوانندگان مطرح تا بازیگران سینما و تلویزیون شروع کنیم تا به مابقی حرفه ها برسیم. و به این ترتیب، برنامه ریزی برای برگزاری یک مراسم بزرگ با حدود 2 هزار مهمان را شروع کردیم که یکی از خوانندگان مطرح به صورت زنده و در قالب اهدای تخصص و کاملاً رایگان در آن برای عروس و دامادهایمان برنامه اجرا کند. خدا را شکر واکنش و استقبال همه از این طرح، خوب بوده و در تلاش هستیم به زودی تاریخ این مراسم را که حدود 80 زوج توانیاب همراه با خانواده هایشان، مهمانان ویژه آن خواهند بود، اعلام کنیم.»

    مادران برای مادر عروس ایران دعا کردند، خداوند عمر دوباره به من داد

    سیما علیپور به تازگی از بستر یک بیماری ناگهانی و بسیار سخت برخاسته، بیماری که چند روز به فلج او منجر شده بود. می پرسم در ایامی که به صورت معجزه آسا روند بهبودی تان شروع شد، احساس کردید با دعای عروس هایی که به رویاهایشان رنگ واقعیت دادید، به زندگی برگشته اید؟ مادر عروس ایران در جواب می گوید: «بله، یک کسالت جسمی بسیار سخت و وحشتناک را پشت سر گذاشتم که حس می کنم 10سال مرا پیر کرد. علاوه بر محبت عروس خانم هایی که مرتب پیگیر حالم بودند و عکس دسته گل هایی که برایم فرستاده بودند را بعد از بهبودی دیدم، فکر می کنم آنچه مرا سرپا کرد، دعاهای مادران آن ها بود. چون مادران در حق یک مادر دعا کرده بودند.»

    دوست دارم ایران را به عنوان «کشور عروس» به دنیا معرفی کنم

    سیما علیپور لبخندبرلب صحبت هایش را با یک آرزو برای ایران به پایان می برد: «به عنوان کسی که در جوانی، عنوان مادر عروس ایران را به او داده اند، آرزو دارم یک روز بتوانم ایران را به عنوان کشور عروس معرفی کنم. امیدوارم روزی بتوانیم لباس عروس را به تعداد فراوانی از دختران کشورم هدیه کنیم و رکورد برگزاری همزمان بیشترین تعداد مراسم ازدواج را به نام ایران ثبت کنیم. دلم می خواهد بتوانیم در یک روز و یک ساعت در شهرهای مختلف کشور، تعداد زیادی مراسم ازدواج برگزار کنیم تا دنیا ما را با نام عروس و با شادی بشناسد.»

    منبع مطلب : fararu.com

    مدیر محترم سایت fararu.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان، برای طی کردن فاصله زمین تا آسمان فقط به ۲ سال و نیم زمان نیاز داشت. حالا اگر از احوالاتش بپرسی، برایت می‌گوید که دارد در میان ابر‌ها سیر می‌کند. پشت سر گذاشتن یک شکست عشقی غمبار، گذر از کابوس خودکشی و رسیدن به قله شادی و رضایت، برای «سیما علیپور» با یک معجزه رنگ واقعیت گرفت. سروشی انگار در گوش دلش نجوا کرد و او هم این پیام را بی‌پاسخ نگذاشت. حالا دو سال و نیم از آن شبی که به خودش قول داد که معجزه زندگی نوعروسان ناامید باشد، می‌گذرد و او حالا با پوشاندن لباس عروس بر تن ۵۲۵ دختر خسته از همه‌جا، شده «مادر عروس ایران».

    در ایام ولادت مهربان‌ترین مادر همه دوران‌ها، بالاخره روز موعود برای «مادر عروس ایران» از راه رسید و قول بزرگی که او به خودش داده‌بود، در باشکوه‌ترین شکلش تحقق پیدا کرد. برگزاری جشن بزرگ ازدواج ۲۰۰ زوج، برای «سیما علیپور» ۲۵ ساله، جوان‌ترین خیّر برگزارکننده مراسم ازدواج و ملقب به «مادر عروس» ایران، اما نه پایان راه که آغاز یک مسیر روشن بی‌انت‌ها بود.

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    فائزه ضمیری و همسرش

    از پشت تلفن گفت: دختر من میشی...؟

    «هنوز هم باورم نمیشه.» این اولین جمله «فائزه ضمیری»، عروس خانم ۲۵ ساله امشب است. در جایگاه عروس و داماد‌ها سراغش می‌روم؛ اما ترجیح می‌دهد در یک محل خلوت صحبت کنیم. اینطور است که ویلچرش را با زحمت در مسیر باریک و شیب‌دار تالار وزارت کشور حرکت می‌دهد تا در فضای آرام انتهای تالار گفت‌وگویمان را شروع کنیم. روبه‌رویش که می‌نشینم، با لبخند می‌گوید: «کمتر کسی حاضر است چنین کاری برای دیگری انجام دهد. خیلی‌ها وقتی با مشکلات افرادی مثل ما برخورد می‌کنند؛ به‌سادگی از کنارش می‌گذرند، اما خانم علیپور اینطور نبود. او واقعاً مادر همه ما شده...»

    مشتاقم از نحوه آشنایی‌اش با مادر عروس ایران بدانم و او نپرسیده، دستم را می‌گیرد و می‌برد به آن روز فراموش‌نشدنی: «یک روز شماره ناشناسی روی گوشی‌ام افتاد. آن طرف خط، خانم غریبه‌ای بود که انگار مرا می‌شناخت. گفت: "خانم ضمیری! شما نامزد هستید، درسته؟ " گفتم: بله. پرسید: "جهیزیه‌ات جور شده؟ " گفتم: نه متاسفانه. به همین خاطر هم نمی‌تونیم مراسم عروسی رو برگزار کنیم... نگذاشت جمله‌ام تمام شود و گفت: "اگه من جهیزیه‌ات رو فراهم کنم، سالن زیبایی رو هماهنگ کنم و برات عروسی هم بگیرم، دختر من میشی...؟! " با تعجب گفتم: نمی‌دونم چی بگم؟! آخه شما کی هستید؟ گفت: "من، مادر عروس ایران هستم. " این را که گفت، دیگر نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. او از آن طرف می‌گفت: "چرا گریه می‌کنی؟ " و من از این طرف می‌گفتم: باورم نمیشه. چطور میشه یک نفر، ندیده و نشناخته، بدون اینکه بپرسه من بچه کی و اهل کجا هستم، پدر و مادرم چه کاره‌اند و بدون اینکه ضامنی از من بخواد، فقط به‌خاطر اینکه معلول هستم و درخواست کمک‌هزینه جهیزیه کرده‌بودم، بیاد و بخواد اینجوری به من کمک کنه؟ نزدیک‌ترین افراد به انسان هم چنین کاری نمی‌کنند. خلاصه، کار من این شده‌بود که تا ۳، ۴ روز، مدام به خانم علیپور زنگ می‌زدم و می‌گفتم: تو رو خدا، واقعاً راست می‌گید؟ با خودم می‌گفتم این بار دیگه از دستم عصبانی میشه، اما خانم علیپور هر بار با صبوری و روی خوش، با من صحبت می‌کرد، در جواب گریه‌های من، شوخی می‌کرد و مرا می‌خنداند و توضیح می‌داد: "شما رو بهزیستی به ما معرفی کرده و گفته در تأمین جهیزیه به مشکل برخورده‌ای و... "

    به این هم اکتفا نکردم. برای اطمینان در اینترنت جست‌وجو کردم و دیدم آره، واقعاً مادر عروس ایران، که دست نوعروسان با شرایط خاص را می‌گیرد، وجود خارجی دارد. دست خودم نبود. با خودم می‌گفتم شاید به‌اصطلاح، سر کاری باشد. عکس‌العمل مادرم هم همین بود. گفت: "ولش کن. شوخی کرده! " همسرم هم گفت: "بهش فکر نکن. ان‌شاءالله خودمون جورش می‌کنیم... " حدود یک سال بود عقد بودیم و هیچ کاری از دستمان برنیامده‌بود. هرچه می‌گذشت، سخت‌تر هم می‌شد و کسی هم نبود کمکمان کند. ما حتی وام ازدواج هم نمی‌توانستیم بگیریم، چون هیچ ضامنی نداشتیم. خلاصه یک‌بار که به خانم علیپور گفتم: احساس می‌کنم یک نفر داره با من شوخی می‌کنه و سر به سرم میذاره، گفت: "می‌خوای یک روز بیای حضوری همدیگر رو ببینیم؟ "...»

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    یکی از عروس‌های مراسم

    ما همین دنیا با یک فرشته ملاقات کردیم

    «اولین باری که خانم علیپور را دیدم، فراموش نمی‌کنم. از دیدن یک دختر جوان هم‌سن‌وسال خودم، هاج و واج مانده‌بودم و با خودم می‌گفتم: آخه چه جوری یک دختر ۲۵ ساله می‌تونه مادر عروس ایران باشه؟! چه جوری می‌تونه برای ۲۰۰ دختر، مادری کنه و براشون جهیزیه تهیه کنه و عروسی بگیره؟!...»

    محو صحبت‌های فائزه شده‌ام که یک آقای جوان دسته‌گل به‌دست از دور به ما نزدیک می‌شود. آقا داماد است که بیرون سالن بوده و حالا که برگشته، پرسان‌پرسان عروس خانم را پیدا کرده. اما فائزه ترجیح می‌دهد، تنهایی با من صحبت کند. وقتی این خواهش را مطرح می‌کند، آقا داماد با شیطنت به دسته‌گل اشاره می‌کند و با لحن بامزه‌ای می‌گوید: «باشه، عیبی نداره. منم اینو می‌دم به یکی دیگه.» و با لبخند دور می‌شود. فائزه هم در جوابش با خنده می‌گوید: «به مامانم - خانم علیپور - میگم بیاد ها...»

    اسم خانم علیپور که می‌آید، فائزه دوباره یاد آن اولین دیدار می‌افتد و ادامه می‌دهد: «احساسم به او، نه حس یک دختر به مادرش و نه حس یک دوست به دوستش نبود. احساس می‌کردم، دارم با یک فرشته ملاقات می‌کنم. واقعاً حس می‌کردم خانم علیپور، یک فرشته است که از آسمان به زمین آمده تا کاری برای جوانانی مثل ما انجام دهد که از نظر خودمان، غیرممکن بود. هنوز هم بعد از چند بار دیدار با خانم علیپور همین حس را دارم. خیلی حرف است. یک انسان بدون چشم‌داشت وارد چنین کار پرزحمتی بشود و نه‌تن‌ها هیچ چیز در عوضش نخواهد، بلکه حتی از جیب خودش هم هزینه کند؛ فقط برای اینکه جوانانی مثل من به آرزویمان برسیم. خیلی برایم عجیب بود که می‌دیدم او به خاطر ما چند شب است نخوابیده، به خاطر ما عصبانی می‌شود، ناراحت می‌شود، حتی با همکارانش تندی می‌کند. کافی بود ببیند کسی با ما با لحن بدی حرف می‌زند. با او برخورد می‌کرد و می‌گفت: «باید با لحن درست با او صحبت کنید. این، عروس منه‌ها. این، دختر منه‌ها... فراموش نکنید شما اینجایید که کار‌های دختر‌های منو انجام بدید. " همه این‌ها باعث شد با همه وجود قبول کنم که همه حرف‌ها و رفتار‌های خانم علیپور، واقعی است.»

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    باور کردم معجزه وجود دارد

    فائزه و همه ۱۹۹ عروس دیگر مراسم امشب، به محض اینکه جهیزیه‌های اهدایی را تحویل بگیرند، ظرف چند روز بعدش زندگی مشترک‌شان را آغاز خواهند کرد. یعنی لحظه‌شماری می‌کنند آن روز برسد: «این جهیزیه، خیلی برای من باارزش است؛ هرچه که باشد. مطمئن باشید نخواهم گفت، چرا این چیزش کم است و چرا آن چیز را ندارد؟ این لطف بسیار بزرگی در حق ماست. من از تمام کسانی که برای تهیه این جهیزیه زحمت کشیدند، تشکر می‌کنم. ۲۰۰ عروس مثل من، امروز و فردا می‌رویم سر خانه و زندگی خودمان، درحالی‌که اگر این لطف نبود، شاید تا ۵ سال دیگر هم نمی‌توانستیم زندگی مشترکمان را شروع کنیم. به همین خاطر، کار خانم علیپور و دوستانش خیلی باارزش است.»

    عروس خانم تمام تلاشش را می‌کند تا پیام قدرشناسی‌اش را به مادر عروس ایران و همکارانش برساند: «باور کنید تا قبل از اینکه خانم علیپور از این جهیزیه بگوید، هر شب کابوس می‌دیدم. خب، شرایط اقتصادی ما خوب نبود. پدرم در کنارم نبود و از مادرم هم به‌تن‌هایی کاری ساخته‌نبود. در این شرایط، چنین کمک بزرگی به ما شد. شاید باور نکنید، اما از آشنایی ما با خانم علیپور و گروهشان کمتر از یک ماه می‌گذرد و حالا به لطف خدا و با کمک آن‌ها می‌توانیم زندگی‌مان را شروع کنیم. من اینجا عروس و داماد‌هایی را می‌بینم که هر دو معلول هستند و شرایط به‌مراتب سخت‌تری نسبت به ما دارند. آن‌ها را نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم: خدایا می‌بینی؟ آدم‌هایی که تشکیل زندگی مشترک به نظرشان از محالات بوده، حالا در یک شب همگی می‌روند سر خانه و زندگی‌شان. می‌گویند معجزه وجود ندارد؛ اما خانم علیپور کاری کرد که ما به وجود معجزه ایمان بیاوریم.»

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    من می‌خواهم جهیزیه را برگردانم!

    حالا دیگر نوبت آقا داماد است که بیاید و برایمان از اتفاق باورنکردنی زندگی‌شان بگوید. «عباس آزادفلاح» لبخندبرلب می‌گوید: «واقعیتش را بخواهید، من هنوز هم باور نکرده‌ام. چون ما خیلی جا‌ها برای دریافت کمک برای جهیزیه رفتیم. خیلی‌ها به ما قول ۱۰۰ درصدی دادند و گفتند: برید، خیالتون راحت. اما موقع عمل که رسید، جا زدند. به همین دلیل آن روزی که فائزه گفت: یک خانم به نام خانم علیپور تماس گرفته و میگه جهیزیه و مراسم عروسی ما را تقبل می‌کنه، گفتم: ولش کن. اینم مثل همون‌هاست. اما وقتی دیدم خانم علیپور پیگیر است و حتی از ما خواست حضوری به دفترشان برویم، کم‌کم باورم شد. گروه مادر عروس ایران، یک گروه خیلی صمیمی، مهربان و خوش‌اخلاق هستند که در هیچ‌کدام از آن اداره‌هایی که برای رسیدگی به کار جوانانی مثل ما ایجاد شده‌اند، مشابه آن‌ها را ندیدم.»

    آقا داماد در ادامه از یک آرزو می‌گوید که اصلاً هم محال نیست: «اینقدر کار گروه مادر عروس ایران بزرگ است که من هم آرزو کردم روزی توانایی مالی داشته‌باشم و بتوانم مثل آن‌ها در زمینه کمک به ازدواج جوانان فعالیت کنم. حتی باور کنید اگر خدا بخواهد و ظرف چند ماه آینده وضع مالی‌ام خوب شود، به خانم علیپور زنگ می‌زنم و می‌گویم می‌خواهم جهیزیه را برگردانم تا آن را به زوج نیازمند دیگری بدهند، چون دیگر می‌توانم خودم آن را تهیه کنم.»

    فائزه هم در تأیید صحبت همسرش می‌گوید: «واقعاً دوست دارم به خانم علیپور بگویم از فردا که این مراسم تمام می‌شود، هم خودم و هم همسرم حاضریم در هر برنامه‌ای که گروه مادر عروس ایران برگزار می‌کند، به‌عنوان نیرو‌های داوطب حضور داشته‌باشیم و هر کمکی از دستمان برمی‌آید، برای عروس و داماد‌هایی مثل خودمان انجام دهیم.»

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    خانواده قره خانلو

    وقتی پدر عروس، به احترام مادر عروس ایران می‌ایستد

    راستش را بخواهید، امشب، شب پدر عروس است. مادر عروس ایران و دوستانش، شاید خودشان هم ندانند چه بار بزرگی را از دوش پدران برداشته‌اند، مردان آبرومندی که تا همین امروز، هر شب با دغدغه فراهم کردن جهیزیه دختران‌شان سر بر بالین می‌گذاشتند و خیلی از شب‌ها را با همین فکر و خیال‌ها بدون لحظه‌ای پلک بر هم گذاشتن، به صبح می‌رساندند. حالا، اما در دل و ذهن این پدران، نگرانی‌ها رفته و جایش را به آرامش و لبخند داده. دارم چهره‌های خندان پدران داخل سالن را برانداز می‌کنم که صدای شاد یک پدر، وقتی که از یکی از اعضای گروه تشریفات سالن می‌پرسد: "ببخشید! خانم علیپور، کدوم‌یک از خانم‌های محترم داخل سالن هستند؟ من چند دقیقه می‌خوام باهاشون صحبت کنم... "، توجهم را جلب می‌کند. به طرف صدا برمی‌گردم و می‌پرسم: چرا مشتاق دیدار مادر عروس ایران هستید؟ بلافاصله در جواب می‌گوید: «همین که ایشان جرات کرده در این وضعیت اقتصادی بحرانی، چنین لطف بزرگی به جامعه معلولان کند و با تقبل جهیزیه و مراسم عروسی، دل آن‌ها و خانواده‌هایشان را شاد کند، خیلی باارزش است. از من بپرسید، میگویم خانم علیپور با این کار، یک‌راست می‌رود بهشت... به‌عنوان پدری که دخترش به‌واسطه این خانم به آرزویش رسیده، می‌خواهم ایشان را ببینم و بگویم با همه وجود قدردان لطف و محبتش و دعاگویش هستم.»

    «علیرضا قره‌خانلو»، خودش عضو جامعه معلولان است و حالا به‌واسطه لطفی که گروه مادر عروس ایران به معلولان داشته، پیش خانواده و به‌ویژه دخترش حسابی سربلند شده. او با همان شادابی و هیجان ادامه می‌دهد: «مدت‌ها بود، دخترم نامزد کرده‌بود؛ اما من در جمع‌وجور کردن جهیزیه‌اش مانده‌بودم و این موضوع، شده‌بود دغدغه مهم زندگی‌ام. من، یک کارمند هستم با ماهی ۲ میلیون تومان حقوق. به همین دلیل از بهزیستی درخواست کمک‌هزینه جهیزیه کرده‌بودم. وقتی گفتند در حد یک میلیون تومان می‌توانند کمک کنند، گرچه دلسردکننده بود؛ اما گفتم همین هم خوب است و یک گوشه کار را می‌گیرد. در چنین شرایطی، وقتی به من خبر دادند گروه مادر عروس ایران آمده و می‌خواهد این بار بزرگ را از روی دوش معلولان بردارد و یک جهیزیه کامل به آن‌ها می‌دهد، انگار دنیا را به من دادند. بهتر از این نمی‌شد. خدا را شکر می‌کنم. دعای قلبی من و حتماً لطف خدا پشت سر خانم علیپور خواهد بود. باور کنید در این مدت، هر شب سر سجده‌های نمازم اشک می‌ریزم و خدا را شکر می‌کنم که هنوز این انسان‌های خوب و خیّر روی زمین و در میان ما هستند.»

    از مادر عروس خانم که می‌خواهم احساسش را بگوید، مختصر و مفید می‌گوید: «فقط می‌توانم از خانم علیپور تشکر کنم و روی ماهشان را ببوسم.» به شوخی می‌پرسم: ناراحت نمی‌شوید خانم علیپور هم بگوید مادر عروس است؟ خانم قره‌خانلو با لبخند می‌گوید: «نه. اصلاً. نه‌تن‌ها ناراحت نمی‌شوم، بلکه افتخار می‌کنم چنین مادری بالای سر دخترم باشد.»

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    زهره پایدار و همسرش

    خدا را شکر نامزدی‌مان بیشتر از ۵ سال طول نمی‌کشد!

    با یک نگاه گذرا به جایگاه ویژه، مشخص می‌شود عروس و داماد‌های عضو انجمن کوتاه‌قامتان هم سهم ویژه‌ای در مراسم امشب دارند. یکی از این زوج‌های خوش‌رو را نشان می‌کنم و جلو می‌روم. همان اولین سئوال و جواب کافی است تا معلوم شود، طرح مادر عروس ایران چه گره‌گشایی از زندگی «زهره پایدار» و «کاظم خراسانی» کرده. عروس خانم می‌گوید: «۵ سال است عقد کرده‌ایم.» و آقا داماد وقتی تعجب مرا می‌بیند، می‌گوید: «خودتان دارید شرایط جامعه را می‌بینید دیگر. سخت می‌گیرند برای جوانان. هزینه‌ها بالاست و همه نمی‌توانند از پس آن بربیایند.»، اما بالاخره کسانی پیدا شدند که این جوانان پرانگیزه را هم ببینند و برایشان آستین بالا بزنند. زهره می‌گوید: «به‌واسطه ارتباط انجمن کوتاه‌قامتان با گروه مادر عروس ایران، ما و تعدادی دیگر از زوج‌های کوتاه‌قامت به این گروه معرفی شدیم. وقتی با من تماس گرفتند و گفتند: از طرف گروه مادر عروس ایران قرار است، مراسم عروسی برای تعداد زیادی از زوج‌ها برگزار شود و علاوه‌براین، کل جهیزیه نوعروسان هم به آن‌ها اهدا می‌شود، اصلاً باور نکردم؛ اما وقتی از انجمن پیگیری کردم و سایت مادر عروس ایران را هم در اینترنت پیدا کردم و مصاحبه‌های خانم علیپور را خواندم، دیدم واقعیت دارد. خیلی خوشحال شدیم و استقبال کردیم. چه چیزی از این بهتر؟»

    عروس خانم مکثی می‌کند و در ادامه می‌گوید: «این ۵ سال خیلی سخت گذشت؛ هم برای خودمان و هم برای خانواده‌هایمان. طولانی‌شدن دوران نامزدی، برای هیچ‌کس خوشایند نیست و این بلاتکلیفی، واقعاً آزاردهنده است. آنقدر در این سال‌ها سختی کشیدیم که دوست نداریم، هیچ زوجی در شرایط ما قرار بگیرند. به همین خاطر، اگر یک روزی دستمان باز شود، حتماً همین لطف و کمکی که مادر عروس ایران و دوستانش برای رفع مشکل ما انجام داده‌اند را برای عروس و داماد‌های دیگر انجام می‌دهیم.»

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    زهرا حسینی و همسرش

    باورم نمی‌شود سال تحویل امسال در خانه خودمان هستیم

    تنها نشسته و حواسش مدام به در ورودی تالار است. سئوال ندارد؛ معلوم است که برای آمدن آقا داماد لحظه‌شماری می‌کند. کنارش می‌نشینم و می‌گویم: ان‌شاءالله بعد از چند وقت نامزدی قرار است زندگی مشترکتان را شروع کنید؟ «زهرا حسینی» لبخندبرلب می‌گوید: «حدود ۲ سال.» آشنایی زهرا خانم با مادر عروس ایران، از آن ماجرا‌های جذاب است: «من هیچ شناختی نسبت به این گروه نداشتم. یکی از دوستانم، واسطه این اتفاق شد. جالب است که او هم با واسطه از فعالیت‌های مادر عروس ایران خبر داشت. ازآنجاکه یکی از دوستانش در یکی از سالن‌های زیبایی که داوطلبانه با گروه مادر عروس ایران همکاری می‌کنند، مشغول بود، متوجه شده‌بود، قرار است یک مراسم ازدواج ۲۰۰ نفری به همت این گروه برگزار شود. او که از مشکلات ما و عقب‌افتادن ازدواجمان به خاطر مسائل مالی اطلاع داشت، یک روز گفت: "چنین مراسمی هست. گویا خودشون هم جهیزیه عروس‌ها رو تقبل می‌کنند. دوست داری در این مراسم شرکت کنی؟ " با اینکه باورم نشد، گفتم: چرا که نه؟ حتماً دلم می‌خواد... و همین‌قدر اتفاقی، یکی از عروس‌های امشب شدم. دروغ چرا؟ هنوز هم کامل باور نکرده‌ام! و برایم مثل یک خواب است. حال همه خانواده، شبیه من بود. تا دیروز که کارت دعوت مراسم را به آن‌ها دادم، باورشان نشده‌بود.»

    می‌گویم ان‌شاءالله عید ۹۹ را در خانه خودتان جشن خواهید گرفت. سال تحویل امسال، چنین چیزی را تصور می‌کردید؟ انگار قند در دلش آب شده‌باشد، همه صورتش می‌خندد و می‌گوید: «نه. اصلاً. با شرایطی که ما داریم، واقعاً تصورش را هم نمی‌کردم و کاملاً ناامید بودم. اگر به لطف خدا، این گروه سر راه ما قرار نمی‌گرفت، سال آینده هم مثل دو سال قبل، برای ما دور از هم تحویل می‌شد. خیلی خوشحالم و برای عید امسال ذوق دارم.»

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    کاری کردند باور کنم عروس هستم!

    «من واقعاً تشکر می‌کنم از مادر عروس ایران و دوستان و همکارانش. این گروه، ما را به سالن‌های زیبایی مورد تاییدشان معرفی کرده‌بودند تا از خدمات خوب و رایگان آن‌ها استفاده کنیم، اما من مسیرم دور بود و نتوانستم از این موقعیت استفاده کنم. به همین خاطر وقتی می‌آمدم، مدام نگران بودم، نکند ظاهرم مناسب مراسم نباشد. اما تا به تالار رسیدم، همه‌چیز حل شد. همکاران خانم علیپور به استقبالم آمدند و مرا به اتاق ویژه عروس راهنمایی کردند. اصلاً انتظارش را نداشتم. وقتی دیدم چند نفر به‌عنوان آرایشگر آنجا هستند، خیلی خوشحال شدم که خانم علیپور حتی به این بخش از ماجرای عروسی ما هم فکر کرده و حال خوب ما برایش مهم بوده. همه‌چیز عالی بود؛ هم رفتار این دوستان و هم کارشان. خیلی دقایق خوبی بود و به من خوش گذشت. فقط هم این نبود. تا با همسرم وارد فضای تالار شدیم، دسته‌گل عروس به من دادند. باورم نمی‌شد. فکر نمی‌کردم، برایمان دسته‌گل طبیعی تدارک دیده‌باشند. واقعاً ممنونم. مراسم بسیار باشکوهی تدارک دیده‌اند. خوش به سعادت خانم علیپور که در این سن و سال، چنین کار بزرگی را رقم زده‌است.»

    از عروس خانم خداحافظی کرده‌ام که آقا داماد هم که به استقبال مهمانان‌شان رفته‌بود، از راه می‌رسد. انگار چیزی در ذهن عروس خانم جرقه زده که صدایم می‌کند و با لحن خاصی می‌گوید: «یک چیزی بگویم؟ همه چیز عالی‌ست فقط یک چیز کم است...» با لبخند نگاهش می‌کنم و منتظر می‌مانم جمله‌اش را کامل کند: «جای دود اسفند، خالی است. همیشه در عروسی‌ها، اطرافیان برای عروس و داماد، اسفند دود می‌کنند. امروز وقتی می‌خواستم از آرایشگاه بیایم بیرون، لطف داشتند و گفتند: چقدر خوب شده‌ای، چه عروس برازنده‌ای... یک‌دفعه با خودم گفتم کاش اینجا اسفند داشتند. شاید هم یادشان رفته...» دست روی شانه‌اش می‌گذارم و می‌گویم: من عوضش را درمی‌آورم. نزدیک‌تر می‌روم و کنار گوشش می‌خوانم: «ماشاءالله و لاحول و لا قوه الّا بالله العلی العظیم» و همه صورت عروس و داماد، لبخند می‌شود...

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    حکایت شور و شیرینِ لبخند‌های امشب

    چهره پدر‌ها و مادر‌ها امشب دیدنی است و می‌شود یک فیلم تماشایی از احوال و عکس‌العمل‌هایشان ساخت. در ردیف‌های انتهایی تالار، یکی از همین پدر و مادر‌های دوست‌داشتنی انگار مرا به طرف خودشان جذب می‌کنند. خانواده عروس هستند و تا تبریک می‌گویم، چشم‌هایشان هم می‌خندد. پدر با فارسی دست‌وپاشکسته و با صدایی که رنگ بغض دارد، می‌گوید: «دخترم و دامادم ۲ سال است عقد کرده‌اند؛ اما نمی‌توانستند سر خانه و زندگی‌شان بروند. طفلک دخترم خیلی مریض بود و مدام می‌رفت بیمارستان...»

    خواهر عروس به کمک پدرش می‌آید و می‌گوید: «فرزانه و همسرش، محمد آقا، هر دو تحت‌پوشش بهزیستی هستند؛ عروس از ناحیه دست و پا و داماد از ناحیه یک چشم، معلول هستند. هر دو خیلی اذیت شدند و مرتب در بیمارستان بودند. دامادمان دو عمل روی چشمش انجام شده و چند وقت بعد، یک عمل دیگر هم دارد». پدر با گویش شیرین آذری، به دخترش یادآوری می‌کند که: «بگو دست ما بسته‌ست و کاری از دستمون برنمی‌اومد...» و بغض اجازه نمی‌دهد حرفش را ادامه دهد. قلب لیلا خانم، خواهر عروس هم با دیدن احوال پدر، فشرده می‌شود و در همان حال می‌گوید: «پدر و مادرم ساکن آبیک قزوین هستند. از نظر مالی، ضعیف‌اند و نمی‌توانستند برای خواهرم جهیزیه تهیه کنند. از آن طرف، دامادمان هم پدر و مادر ندارد و توانایی عروسی گرفتن نداشت. وقتی از طرف گروه خانم علیپور تماس گرفتند و گفتند جهیزیه فرزانه را می‌دهند و برایشان عروسی هم می‌گیرند، خیلی خوشحال شدیم، مخصوصاً پدر و مادرم. ان‌شاءالله جهیزیه که جور شود، بعد از دو سال می‌توانند بروند سر زندگی‌شان. برای اجاره کردن یک خانه کوچک، همه‌مان کمکشان می‌کنیم. این قدم اول، از همه مهمتر بود. از همه کسانی که این دو جوان را حمایت کردند و با این عیدی، دل خانواده ما را شاد کردند، ممنونیم.»
    موقع عکس انداختن، می‌گویم: لبخند فراموش نشه. اما لبخند پدر، شور می‌شود. پدر عروس امشب مانده سر دو راهی اشک و لبخند...

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    معصومه جباری و همسرش

    کاش یک پدر داماد هم پیدا شود...

    مادر عروس ایران و گروهش برای عروس و داماد‌های امشب سنگ‌تمام گذاشته‌اند و با دعوت از مهمانان ویژه؛ از گروه‌های موسیقی گرفته تا کمدین و بازیگر، نهایت تلاش‌شان را برای به‌یادماندنی‌تر شدن این شب به کار گرفته‌اند. بعد از اجرای هنرمند طنزپرداز که حسابی حال و هوای حاضران را تغییر داده، سراغ یکی از زوج‌های پرنشاط می‌روم. «معصومه جباری» و «میلاد آقایاری» بیش از دو سال است عقد کرده‌اند. آقا داماد از مشکلات هم با لبخند حرف می‌زند و می‌گوید: «درست از همان موقع که ما عقد کردیم، جهش قیمت‌ها شروع شد و قدرت مالی ما برای تدارک زندگی مشترک، هر روز کمتر شد. از آن طرف، وام ازدواج‌مان را پارسال گرفته‌بودیم و امسال دیگر با آن هم نمی‌شد کاری کرد. ما وام ۱۵ میلیونی گرفتیم و امسال مجبور بودیم فقط ۲۰ میلیونش را برای رهن یک خانه کوچک بدهیم. طبیعی است که دیگر پولی برای تهیه وسایل زندگی و راه‌انداختن مراسم عروسی باقی نمی‌ماند. دیگر ناامید شده‌بودیم. طولانی شدن دوره نامزدی، حتی داشت به رابطه من و همسرم هم آسیب می‌زد و این موضوع خیلی نگران‌کننده بود. اما خدا را شکر این گروه سر راه ما قرار گرفتند و گره از کارمان باز کردند. احساس می‌کنم گروه مادر عروس ایران از طرف خدا آمدند و این هدیه بزرگ را به ما دادند. واقعاً هیچ‌وقت روی کمک به این بزرگی از طرف هیچ‌کس جز خود خدا حساب نکرده‌بودیم.»

    عروس خانم در تکمیل صحبت‌های همسرش می‌گوید: «درواقع، باید بگوییم معجزه شده‌است. از وقتی تماس گرفتند و این خبر خوش را دادند، آنقدر خوشحال شدیم که با توکل بر خدا و اعتماد به این گروه، سریع رفتیم خانه رهن کردیم. حالا لحظه‌شماری می‌کنیم، جهیزیه را بدهند و وسایل را در خانه بچینیم. دوست دارم به خانم علیپور بگویم دل همه ما را شاد کردید. ان‌شاءالله خدا همینقدر دلتان را شاد کند.»

    صحبت از مادر عروس ایران که به میان می‌آید، آقا میلاد با هیجان می‌گوید: «وقتی از طرف بهزیستی گفتند، مجری این مراسم و طرح اهدای جهیزیه، مادر عروس ایران است، فکر کردم مادر عروس ایران حتماً یک خانم حداقل ۵۰، ۶۰ ساله و احتمالاً مادر شهید است. اما وقتی از روی کنجکاوی در اینترنت جست‌وجو کردم، شگفت‌زده شدم. همان موقع به همسرم زنگ زدم و گفتم: باورت میشه مادر عروس ایران، یک خانم ۲۵ ساله‌ست؟!... واقعاً باید بابت این کار بزرگ، از ایشان تشکر و قدردانی کنیم.»

    عروس خانم انگار چیزی یادش آمده‌باشد، حرف همسرش را قطع می‌کند و می‌گوید: «لازم است بابت مراسم امشب هم از خانم علیپور تشکر کنم. راستش فکر می‌کردم قرار است در یک برنامه رسمی شرکت کنیم که سراسرش سخنرانی است و شباهتی به مراسم عروسی ندارد و اصلاً هم خوش نمی‌گذرد. اما از همان لحظه ورودمان، با برنامه پذیرایی و آرایشگاه و دسته‌گل، حسابی غافلگیرم کردند و با خودم گفتم: نه، مثل اینکه واقعاً عروسیه... واقعاً دستشان درد نکند.»

    به آقا داماد می‌گویم: برای شما از این خبر‌ها نبود؟ می‌خندد و می‌گوید: «نه دیگه. چون برنامه متعلق به مادر عروس ایران بوده، عروس‌ها را تحویل گرفته‌اند. ان‌شاءالله یک پدر داماد هم پیدا شود که هوای داماد‌ها را داشته‌باشد.»

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    سیما علیپور، ملقب به مادر عروس ایران

    مادر عروس ایران: پدر و مادرم را تحسین کنید

    نوبتی هم که باشد، نوبت همه‌کاره این مراسم بزرگ، یعنی مادر عروس ایران است که روی جایگاه برود و خیلی‌ها را که تا این لحظه فقط اسمش را شنیده‌بودند، غافلگیر کند. «سیما علیپور» که در میان تشویق‌های پرشور حاضران شروع به صحبت می‌کند، همان ابتدا تکلیف همه را روشن می‌کند و می‌گوید: «اگر می‌خواهید تشویق کنید، برای پدر و مادری که پرورش‌دهنده من بودند، کف بزنید.» مجری مراسم هم وقتی متوجه می‌شود، پدر "مادر عروس ایران" در مراسم حضور دارد، از او می‌خواهد بایستد و همین، صدای تشویق‌ها را بالاتر می‌برد.

    مادر عروس ایران در ادامه با تبریک به عروس و داماد‌ها و خانواده‌هایشان می‌گوید: «همان‌طور که بار‌ها گفته‌ام، تکرار می‌کنم تک‌تک اعضای گروه من (ایران‌تیم)، هرکدام یک مادر عروس ایران هستند و این، اختصاص به جنس زن ندارد. در هسته مرکزی ایران‌تیم، ۱۰۰ جوان زیر ۳۵ سال مشغول فعالیت هستیم و در سطحی بالاتر، در مجموع ۵۰۰ نفر با ما همکاری دارند؛ بنابراین این مراسم، حاصل یک کار تیمی بوده و علاوه‌بر اعضای تیم، همه مزون‌دارها، مدیران سالن‌های زیبایی، گلفروشی‌ها و تمام کسانی که از طریق "اهدای تخصص" با ما همکاری دارند، در کار بزرگی که انجام شده، سهیم بوده‌اند. از همه این عزیزان متشکرم. علاوه‌براین، از حمایت‌های جناب آقای «بوربور»، ریاست محترم مجمع خیرین کشور، جناب آقای دکتر «تقی‌پور»، مدیرعامل موسسه خیریه نیک گامان جمشید، و جناب آقای «نوری‌زاده»، مدیرعامل موسسه خیریه شمیم مهر سبحان قدردانی می‌کنم.»

    علیپور حاضران را منتظر نمی‌گذارد و می‌رود سر اصل مطلب: «ازآنجاکه می‌دانم عروس خانم‌ها منتظرند من درباره جهیزیه‌شان صحبت کنم، این خبر خوش را می‌دهم که ما ایران‌تیمی‌ها همین‌جا مسئولیتش را بر عهده می‌گیریم که جهیزیه‌ای را که به همت پویش "حلقه وصل" تهیه شده، با ماشین بیاوریم جلوی خانه تک‌تک شما و تحویل دهیم.» و وقتی صدای دست و جیغ و شادی همه سالن را پر می‌کند و بعضی از عروس‌ها جلوی سن می‌آیند و دسته‌گل‌هایشان را به او هدیه می‌دهند، مادر عروس ایران لبخندبرلب می‌گوید: «حالا به خودمان می‌گوییم؛ می‌ارزید که ما ۴۸ ساعت بی‌خوابی به خودمان بدهیم... قشنگ‌ترین صحنه امشب، همین لبخند‌هایی است که روی لب تک‌تک شماست.»

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    تعدادی از اعضای گروه مادر عروس ایران (ایران تیم)

    صاحب مجلس، خانم فاطمه زهرا (س) بودند

    در پایان مراسم سراغ مادر عروس ایران می‌روم و او درباره چگونگی شکل‌گیری مراسم بزرگ ازدواج ۲۰۰ زوج می‌گوید: «من و بچه‌های تیم برای برگزاری این مراسم، خیلی انگیزه داشتیم. با اینکه موانع زیادی سر راهمان بود، اما روحیه و انگیزه‌ای که بچه‌ها به من دادند، کمک کرد کار را رها نکنم. از خیلی‌ها نه شنیدم. خیلی‌ها می‌گفتند: "نمی‌شود. تدارک برای ۲۷۰۰ نفر مهمان، کار ساده‌ای نیست. " بعد از اینکه مراسم اولیه ما در اواخر دی‌ماه به دلیل دو حادثه تلخ شهادت سردار سلیمانی و شهادت هموطنان‌مان در سرنگونی هواپیمای اوکراینی منتفی شد، ما بسیاری از حمایت‌های وعده داده شده را از دست دادیم. حسابی ناامید شده‌بودم، اما وقتی می‌خواستم برای تعیین زمان مراسم امشب بروم، همین که در تقویم چشمم به روز میلاد حضرت فاطمه (س) افتاد، دلم قرص شد.»

    سیما علیپور مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد: «روزی که برای صحبت با مسئولات تالار وزارت کشور می‌آمدم، جلوی در ورودی چشم‌هایم را بستم و گفتم: خانم! صاحب این مجلس، شمایید. همه‌چیز را می‌سپارم به شما. خودتان کار‌ها را درست کنید... و همه‌چیز جور شد. امشب هم هر وقت بچه‌ها می‌آمدند و می‌گفتند مشکلی یا گرهی در کار ایجاد شده، باز چشم‌هایم را می‌بستم و می‌گفتم: بانی مجلس! خودتان حلش کنید... حالا وقتش است بگویم حاصل ماه‌ها تلاش و زحمت همه جوانان ایران‌تیم را به ساحت مقدس حضرت زهرا (سلام الله علیها) تقدیم کرده و از ایشان برای ادامه فعالیت‌های انسان‌دوستانه‌مان مدد می‌گیریم.»

    شبی که «مادر عروس ایران» ۲۰۰ دخترش را به خانه بخت فرستاد/ از پشت تلفن گفت: دختر من میشی؟!

    پدرم گفت: حس می‌کنم ۵ بار پزشک شدی و آن لباس سفید را پوشیدی!

    «از میان ۲۰۰ عروس ما، ۱۴۰ نفر از عزیزان دارای معلولیت و همچنین عضو انجمن کوتاه‌قامتان بودند. تعدادی از عروس‌خانم‌های ما هم از عزیزانی بودند که از نعمت پدر محروم بودند. در میان زوج‌های امشب، گروهی هم تحت‌پوشش بهزیستی نبودند؛ ازجمله عزیزان مبتلا به بیماری‌های خاص.» سیما علیپور این را می‌گوید و یک بار دیگر از به یاد آوردن خنده‌های از ته دل این ۲۰۰ زوج، چشم‌هایش از شادی برق می‌زند.

    امشب، اما مادر عروس ایران، یک دلیل بزرگ دیگر هم برای خوشحالی و رضایت دارد: «خیلی دوست داشتم پدر و مادرم امشب در مراسم حضور داشته‌باشند. حضور مادرم به‌دلیل کسالتشان متاسفانه منتفی شد؛ اما پدرم تشریف آوردند. راستش را بخواهید همیشه دلم می‌خواست یک روز پدرم مرا روی چنین جایگاه مهمی ببیند و خوشحال شود که دخترش انسان مفیدی شده. در ۲ سال و نیمی که از فعالیت‌هایم در گروه مادر عروس ایران می‌گذرد، این فرصت فراهم نشده‌بود؛ اما امشب بالاخره به آرزویم رسیدم. امشب در پایان مراسم وقتی از پدرم پرسیدم: بابا چه حسی داری؟، غافلگیرم کرد. واقعیتش این است که پدرم دوست داشت، من یک پزشک موفق بشوم. با اینکه سال‌ها گذشته، او هنوز هم مرا در لباس پزشکی تصور می‌کند. اما امشب وقتی احساسش را پرسیدم، گفت: "امشب احساس کردم ۵ بار پزشک شدی و آن لباس سفید را جلوی چشمم پوشیدی. این آرزو دیگر برای من تمام شد. " وقتی این را شنیدم، از خوشحالی، از خود بی‌خود شدم. خواهرم که در کنار پدرم نشسته‌بود، می‌گفت: «امشب، شب خاصی برای بابا بود. خیلی خوشحال بود. البته خیلی هم گریه کرد! هر بار که اسم مادر عروس ایران برده می‌شد، چشم‌های بابا خیس می‌شد. ­­"»


    منبع: فارس

    انتهای پیام/

    منبع مطلب : www.yjc.ir

    مدیر محترم سایت www.yjc.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    به من می‌گویند: «مادر عروس ایران»

    به من می‌گویند: «مادر عروس ایران»

    به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، معجزه‌ها هم تکثیر می‌شوند. می‌دانستی؟ اگر پای صحبت «سیما علیپور» بنشینی، برایت می‌گوید چطور از وقتی معجزه زندگی دخترانی شد که حتی رویاهایشان هم با لباس عروس، سپید نشده‌بود، معجزه‌ها به زندگی خودش هم روی خوش نشان دادند. در روز ازدواج، پای روایت‌های جذاب و غافلگیرکننده دختر جوانی نشسته‌ایم که از قعر چاه ناامیدی به روشنای زندگی برگشت و شد اتفاق خوب دختران غمگین و ناامید این شهر.

    «سیما علیپور» 25 ساله، جوان‌ترین خیّر برگزارکننده مراسم ازدواج در ایران و معروف به «مادر عروس ایران»، برایمان از تجربه عروس کردن 325 دختر با دست خالی و فقط با راهکار طلایی «اهدای تخصص» می‌گوید.

    ... و من مادر عروس‌های بزرگ‌تر از خودم شدم!

    وقتی عنوان «مادر عروس ایران» را شنیدم، تصور می‌کردم قرار است با یک بانوی جاافتاده و سرد و گرم چشیده که عمری را در سروسامان دادن به زندگی دختران دم‌بخت سپری کرده، روبه‌رو شوم. مهمان ویژه‌مان که از راه می‌رسد اما همه‌چیز تغییر می‌کند. مواجهه با یک خانم جوان، ماجرا را جذاب‌تر و مرا کنجکاوتر می‌کند. «سیما علیپور» انگار به این نگاه‌های پرسشگر عادت دارد که لبخندبرلب در جواب می‌گوید: «اولین بار این واژه را از یک عروس خانم معلول شنیدم، وقتی که در سالن زیبایی داشتند برای مراسم عروسی آماده‌اش می‌کردند و من در تکاپوی رتق‌وفتق کارهایش بودم. او آن روز، بی هیچ مقدمه‌ای، مرا «مامان» خطاب کرد. جالب است بدانید من به‌لحاظ سنی از آن عروس، کوچک‌تر بودم. خب، مسلماً مادر بودن، قشنگ‌ترین حس دنیاست. اما خوب یادم است که تا این کلمه را شنیدم، بغض کردم و تا چند ثانیه، فقط سکوت بود و سکوت. انتظارش را نداشتم. شنیدن لفظ «مامان» خیلی برایم غریب بود. در آن لحظات، نگاهِ قشنگ افراد حاضر در آنجا به کمکم آمد. گفتند: راست می‌گوید. چون تو داری نقش مادر عروس را ایفا می‌کنی. حس آن لحظات را با هیچ واژه‌ای نمی‌توانم توصیف کنم. آن بغضی که راه هر کلمه‌ای را بسته‌بود، شاید ناشی از ذوق بیش از اندازه‌ای بود که از قرار گرفتن در چنین موقعیتی به من دست داده‌بود.

    به هر صورت، این ماجرا در مراسم عروسی دو عروس معلول دیگر هم تکرار شد و دخترها به‌دلیل کارهایی که من به‌عنوان وظیفه برایشان انجام می‌دادم اما آن‌ها آن را لطف می‌دانستند، با این واژه به من ابراز محبت کردند و از آن موقع گفتند: ما می‌خواهیم اسم شما را «مادر عروس ایران» بگذاریم. بنابراین، این لقب را عروس‌های معلول به من دادند و شاید قشنگ‌ترین صفتی بود که می‌توانستند به من بدهند. بعدها هم به‌مرور تکرار شد تا جایی‌که الان دیگر تمام افرادی که در این کار خیر با ما همکاری می‌کنند، مرا با این عنوان می‌شناسند. و خب، حس قشنگ و غریبی است که در 24،25 سالگی‌ات، تو را مادر عروس ایران خطاب کنند.

    اما از من بپرسید، چیزی فراتر از این هم وجود دارد؛ دیدن لباس عروس بر تن دخترانی که حتی در آرزوهایشان هم شبی به نام شب عروسی برای خودشان تصور نمی‌کردند، حسی دارد که حتی از احساس ناب شنیدن واژه «مامان» هم بالاتر است. واقعاً حسی که من و دوستانم در آن لحظات داریم را کمتر کسی در دنیا تجربه کرده است

    با همان لباس عروسی که از دست دادم، به زندگی برگشتم

    و همه‌چیز از همین لباس اسرارآمیز شروع شد؛ لباس عروس. لباسی که کابوس ازدست‌دادنش، قهرمان داستان ما را تا لبه پرتگاه ناامیدی کشانده‌بود: «خیلی قبل‌تر از اینکه وارد این عرصه شوم، فعال اجتماعی بودم. اما ورود به عرصه فعالیت‌های حوزه ازدواج، ریشه در زندگی شخصی‌ام داشت. ماجرا از آنجا شروع شد که عشقم و نامزدم را به‌دلیل بیماری سرطان از دست دادم و آن لباس عروسی که برای مراسم ازدواجم انتخاب کرده‌بودم، برایم تبدیل شد به یک رؤیا، یک عقده که انگار هیچ‌وقت قرار نبود به آن برسم. ناخودآگاه خیلی اوقات به آن مزون می‌رفتم و خیره می‌شدم به آن لباس عروس. کار به جایی رسید که کاملاً ناامید و شکست‌خورده به این نتیجه رسیدم باید به این زندگی خاتمه بدهم. درست در شبی که در اوج افسردگی، قرص‌ها در مشتم بود و تصمیمم را گرفته‌بودم، یک‌دفعه در ناخودآگاهم چیزی جرقه زد و با خودم گفتم: خب، تو لباس عروست را از دست دادی. عوضش بیا برای چند دختر که نمی‌توانند لباس عروس داشته‌باشند، لباس عروس فراهم کن

    سیما علیپور مکثی می‌کند و برمی‌گردد به آن لحظات خاکستری. دوباره در نقطه شروع آن مسیر ناشناخته می‌ایستد و در ادامه می‌گوید: «برای خودم، زمان هم تعیین کرده‌بودم که؛ 6 ماه فرصت داری با تهیه لباس عروس، 10 الی 15 دختر را عروس کنی، بعد از آن مجاز هستی به زندگی‌ات خاتمه بدهی!

    درست از فردا صبح شروع کردم. به مزون‌های لباس عروس می‌رفتم و بدون آشنایی قبلی، صحبت‌هایم با مسئول مزون را با یک جمله شروع می‌کردم: «خانم! در ماه حاضر هستید به چند دختر که نمی‌توانند هزینه خرید یا کرایه لباس عروس را پرداخت کنند، اهدای تخصص کنید؟» اوایل براساس آن قول و قرار اولیه با خودم، فقط به فکر لباس عروس بودم اما در ادامه، به سالن‌های آرایش هم سر زدم و تلاش کردم برای همکاری راضی‌شان کنم. به آن‌ها هم می‌گفتم: «این تخصصی که دارید را در ماه حاضرید به چند دختر که نمی‌توانند هزینه‌های سالن زیبایی را پرداخت کنند، هدیه کنید؟» و جالب اینجاست که از میان 100 مزون عروس و 100 سالن زیبایی که در ابتدای کار به آن‌ها مراجعه کردیم، هیچ‌کس جواب رد به ما نداد! این برای خود ما هم عجیب بود که این افراد اصلاً چرا به ما اعتماد می‌کنند؟! همه در جواب می‌گفتند: «ما هستیم. کمک می‌کنیم. فقط این عروس‌ها را به ما معرفی کنید.» و آنچه اهمیت این همکاری داوطلبانه را دوچندان می‌کند، این است که تقریباً تمام این مزون‌ها و سالن‌های زیبایی، جزو برندهای تهران محسوب می‌شوند و واقعاً تمام خدماتی که با هزینه‌های بالا برای عروس‌های دیگر انجام می‌دهند را در همان سطح و حتی بالاتر برای عروس‌های ما به‌صورت رایگان انجام می‌دهند

    با انرژی یک عروس مبتلابه‌سرطان، دوباره متولد شدم

    حکایت غریبی دارد روزگار. گاه دستت را می‌گیرد و درست در لحظه‌ای که فکر نمی‌کنی، تو را با آنچه از آن فرار می‌کرده‌ای، روبه‌رو می‌کند. سیما هم سنگینی مواجهه با چنین موقعیتی و حس پرواز بعد از پشت‌سرگذاشتنش را تجربه کرده است: «دومین عروسی که سر راهم قرار گرفت، مبتلا به سرطان بود و پزشکان از او قطع امید کرده و فقط 3 ماه مهلت برای زندگی او تعیین کرده‌بودند. با این حال، داماد اصرار داشت که باید مراسم عروسی‌شان را برگزار کنند. اصلاً در توان خودم نمی‌دیدم این کار را انجام دهم. باتوجه‌به خاطره تلخی که در زندگی‌ام از این بیماری داشتم، فکر می‌کردم در مواجهه با او کم می‌آورم. اما اینطور نشد. ما در همان بیمارستان برایشان مراسم عقد برگزار کردیم و انرژی مثبتی که از آن عروس و شادی‌اش گرفتم، انگار سکوی پرتاب من در این مسیر شد.

    خلاصه در آن 6 ماهی که با خودم وعده کرده‌بودم، با همکاری دوستان مهربان در مزون، سالن زیبایی و گلفروشی، توانستم مراسم عروسی را برای 7 دختر از یک رویای نشدنی، به یک تجربه شیرین تبدیل کنم. اما به‌حدی به این کار علاقه‌مند شده‌بودم و آنقدر انسان‌های خوب پیدا کرده‌بودم که اصلاً موضوع خاتمه‌دادن به زندگی را فراموش کردم و از نو متولد شدم

    حالا 300 همکار در مزون‌ها، سالن‌های زیبایی و گلفروشی‌ها داریم

    «اوایل به‌تنهایی شروع به این کار کردم اما بعد از مدتی، از دوستان نزدیکم دعوت به همکاری کردم. آن‌ها هم که اهل کارهای قشنگ بودند، با یک تلنگر وارد میدان شدند. گروه ما شکل گرفت و کارها خیلی بهتر و راحت‌تر از آنچه دیگران فکر می‌کردند، پیش رفت. تیم ما یک تیم بسیار جوان و امروزی است و اغلب افرادی که با ما برخورد دارند، تعجب می‌کنند یک عده دختر و پسر جوان امروزی، اهل چنین فعالیت‌های اجتماعی هستند. در حال حاضر در گروه «عروس ایرانی» 8 نفر به‌عنوان شورای مرکزی و حدود 40 جوان فعال هم در بخش‌های مختلف مشغول فعالیت هستند

    برای مادر عروس ایران، این 2 سال پُرفرازونشیب، سراسر شیرینی و شادی و پر از همدلی‌های زیبایی بوده که باعث شده تیم کوچکش به یک گروه بزرگ دوست‌داشتنی تبدیل شود: «کار به جایی رسید که مزون‌ها، سالن‌های آرایشی و گلفروشی‌هایی که با همکاری می‌کردند، اعتمادشان به ما آنقدر زیاد شد که مثلاً خیلی اوقات لازم نبود دختران گروه ما به سالن آرایش بروند و بگویند همراه عروس هستند. یعنی جو آن مزون و سالن زیبایی نسبت به ما و این حرکت آنقدر خوب شده‌بود و حس‌وحال مثبت این عروس‌ها آنقدر به همه منتقل شده‌بود که گاهی اوقات، همه کارها با یک تلفن هماهنگ می‌شد. به‌این‌ترتیب، همه کسانی که با ما همکاری می‌کردند، یک‌جورهایی شدند اعضای تیم ما. آن ابتدا همه فکر می‌کردند محال است چنین فعالیتی شکل بگیرد. می‌گفتند حالا این مزون‌ها و سالن‌های زیبایی شاید یک‌بار حاضر شوند این کار را به‌صورت رایگان انجام دهند اما ادامه‌دار نخواهد بود. اما 2 سال از آن روز می‌گذرد و این همکاری همچنان پابرجاست. حالا به‌صورت تقریبی، در مزون‌ها، سالن‌های زیبایی و گلفروشی‌هایی که در مناطق یک و دو با ما همکاری دارند، بیش از 300 نفر همکار داریم

    رؤیا نیست؛ تو هم می‌توانی لباس عروس بپوشی

    «کار را از عروس و دامادهای توانیاب شروع کردیم اما به‌تدریج، زوج‌های کم‌درآمدی که از پس هزینه‌های مراسم ازدواج برنمی‌آمدند را هم به دایره این کار اضافه کردیم. برخی از زوج‌ها از طرف موسسه‌های خیریه‌ای که با آن‌ها همکاری داریم، به ما معرفی می‌شوند و به‌دلیل اعتبار معرّف‌شان، کاملاً مورد اعتماد ما هستند. اما زمانی که زوجی از طریق دوستان یا افرادی که در فضای مجازی ما را دنبال می‌کنند، معرفی می‌شوند، گروه تحقیقات ما که همگی خانم هستند، وارد عمل می‌شوند تا از صحت ماجرا مطمئن شویم. این موضوع برای ما بسیار مهم است که حالا که چنین جمع خوبی تشکیل شده و یک گروه بزرگ از انسان‌های شریف دارند در تخصص‌های خودشان، کارهایی را برای زوج‌های معرفی‌شده از طرف ما انجام می‌دهند که می‌توانستند انجام ندهند، دوست داریم این کارها و حمایت‌ها برای زوج‌هایی انجام شود که واقعاً به آن نیاز دارند.

    علاوه‌براین، تلاش همیشگی اعضای تیممان این هم بوده که زوج‌های خاصی را پیدا کنند که در اوج فانتزی‌هایشان هم این را نمی‌دیدند که حتی یک مراسم ازدواج خیلی معمولی داشته‌باشند

    سیما علیپور که خودش هم شیرینیِ پیدا کردن یکی از این زوج‌ها را چشیده، با لبخند ادامه می‌دهد: «یک روز با همکارم در مترو نشسته‌بودیم و داشتیم کارهای یک مراسم را هماهنگ می‌کردیم. یک خانم جوان که مشغول دستفروشی در واگن بود، با شنیدن حرف‌هایم گفت: شما عروس هستی؟ اگر عروسی، از من خرید کن. در جوابش با خنده گفتم: نه. من مادر عروس هستم. سر صحبت همینطور باز شد و گفت: مگه چند سالته که مادر عروس شدی؟ اصلاً بهت نمیاد و... ماجرا را که برایش توضیح دادیم، یک‌دفعه همه وجودش غم شد و گفت: من خیلی دوست داشتم لباس عروس بپوشم اما در تمام طول عمرم شاید حتی یک دقیقه هم به‌صورت جدی به این موضوع فکر نکرده‌ام چون می‌دانم که نمی‌شود! از علت ماجرا پرسیدیم و شروع کرد به گفتن. خوب یادم است که ایستگاه امام خمینی پیاده شدیم و حدود 45 دقیقه برایمان حرف زد و از شرایطش گفت. شماره‌اش را گرفتم و بعد از تحقیقاتی که بچه‌های گروه انجام دادند، صحت حرف‌هایش برایمان اثبات شد. هم او و هم نامزدش، پدر نداشتند و به‌لحاظ مالی هم، زیر خط فقر بودند؛ آنقدر که به‌دلیل نگرانی از هزینه‌ها، جرات نمی‌کردند زندگی مشترکشان را شروع کنند. اینطور بود که حمایتشان کردیم و برایشان مراسم عروسی گرفتیم.

    روزی که قرار بود لباس عروسش را انتخاب کند، یادم نمی‌رود. وارد مزون که شدیم، گفت: لباسی که من باید بپوشم، کجاست؟ گفتم: همین‌جا. از میان همین لباس‌ها، هرکدام را دوست داری، انتخاب کن. باورش نمی‌شد؛ یک نگاه به من می‌کرد، یک نگاه به لباس‌ها. و مدام آهسته زیر گوش من می‌گفت: این‌ها که خیلی گران است. واقعاً اجازه می‌دهند من از این لباس‌ها بپوشم؟ خلاصه، وقتی باور کرد و لباس موردعلاقه‌اش را پوشید و خودش را در آینه دید، فقط تا یک ربع داشت برای مزون‌دار دعا می‌کرد... من هنوز گهگاه این خانم را در مترو می‌بینم. هر وقت چشم‌درچشم می‌شویم، لبخندی به من می‌زند که با هیچ واژه‌ای نمی‌توانم حسی که در آن لبخند است را توصیف کنم

    بهترین خاطره من؛ وقتی مادر، دخترش را نشناخت!

    «بنای ما همیشه این است که وقتی عروس را به سالن زیبایی می‌بریم، هیچ‌کدام از اعضای خانواده همراهش نیایند. دلمان می‌خواهد آن‌ها و به‌ویژه مادر عروس، عروس را بعد از آماده‌شدن و یک‌دفعه ببینند. و آن لحظه‌ای که آن‌ها بعد از گذشتن از یک دوره ناامیدی، دخترشان را در لباس عروس و در نهایت زیبایی و کمالات می‌بینند، لبخندهایشان خیلی برای ما مهم است. من همیشه گفته‌ام؛ این لبخند است که می‌ماند. می‌دانید، آن‌ها با اتفاقی روبه‌رو می‌شوند که از دست خودشان برنمی‌آمده و ما را به‌عبارتی، وسیله تحقق این اتفاق می‌دانند؛ به قول خودشان، وسیله‌ای از طرف خدا. به همین دلیل، حس‌وحال خانواده عروس در آن لحظات، خیلی خاص است و من به شخصه وقتی خنده‌های پدر و مادر عروس را می‌بینم، یاد پدر و مادر خودم می‌افتم و انرژی‌ام دو برابر می‌شود

    مادر عروس ایران مکثی می‌کند و انگار خاطره قشنگی در ذهنش جرقه زده‌باشد، صورتش به خنده باز می‌شود و در ادامه می‌گوید: «یک‌بار مادر عروس صبح همراهش به سالن زیبایی آمده‌بود و دیگر نمی‌شد ایشان را برگرداند. به همکارانم گفتم مادر را به اتاق کناری ببرید و از ایشان پذیرایی کنید. عروس که آماده شد، خبرشان می‌کنیم. خلاصه زمان گذشت و عروس آماده شد. به مادر گفتیم تشریف بیاورید. ایشان از اتاق بیرون آمد و وارد سالن اصلی شد اما بی‌تفاوت از کنار دخترش گذشت و به گوشه‌ای دیگر رفت. همه هاج و واج مانده‌بودیم که چه اتفاقی افتاده؟! چرا واکنشی نشان نداد؟! عروس هم از بی‌تفاوتی مادرش ناراحت شد. من صدایش کردم و گفتم: مادر جان! نمی‌آیید عروس را ببینید؟ گفت: عروس که اینجا نیست. دخترم کجاست؟ گفتم: خب عروس، همین خانمی است که از کنارش گذشتید دیگر... ماجرا این بود که دخترش را نشناخته‌بود. خدا شاهد است که تایم گرفتیم؛ 17 دقیقه بدون اینکه پلک بزند، به صورت دخترش خیره مانده‌بود. و بعد از این مکث هم، فقط گریه می‌کرد، گریه‌هایی که قشنگ‌ترین اشک‌های دنیا بود. و امیدوارم همیشه هر جایی در کشورم که گریه‌ای هست، از روی چنین ذوق و شوق‌هایی باشد

    شرایط زوج‌ها، تعیین‌کننده سطح حمایت ما

    ورود تالارهای عروسی به چرخه اهدای تخصص موردنظر گروه عروس ایرانی، رویای مراسم عروسی را برای زوج‌های خاص، دست‌یافتنی‌تر کرد: «کمترین خدمات ما برای زوج‌ها، فراهم کردن همه شرایط عروس ازجمله لباس عروس، آرایش شب عروسی و دسته‌گل و همینطور تهیه لباس داماد است. برای بعضی زوج‌ها، حمایت ما در این سطح، کامل و تمام می‌شود و مراسم شب عروسی را خود خانواده داماد برگزار می‌کند. این درصورتی است که برای ما محرز شده‌باشد که این زوج، فقط در حد هزینه تالار و شام شب عروسی توانایی مالی دارند. اما درباره بعضی دیگر از زوج‌ها که در این زمینه هم با مشکل مواجه‌اند، ما از همکاری تالارهای عروسی که داوطلبانه وارد طرح اهدای تخصص شده‌اند، استفاده می‌کنیم.

    در این مرحله هم سطح حمایت‌ها براساس سطح مالی زوج‌ها متفاوت است. ورودی برای همه آن‌ها رایگان است و برای بعضی زوج‌ها فقط هزینه غذا گرفته می‌شود و برای بعضی دیگر، این هزینه هم مشمول تخفیف ویژه می‌شود. اما زوج‌هایی که شرایط واقعاً خاص دارند - مثل زوج‌هایی که واقعاً به‌لحاظ مالی بی‌بضاعت هستند و اصلاً هیچ‌وقت تصور برگزاری مراسم عروسی را هم نداشته‌اند و همینطور زوج‌های خاص مانند زوج‌های عضو گروه کوتاه‌قامتان - اینجا متمایز می‌شوند و درباره آن‌ها از خدمات «اهدای تخصص صفر تا صدی» استفاده می‌کنیم و مراسم عروسی‌شان را هم به‌صورت رایگان در تالار برگزار می‌کنیم؛ حتی در تالارهای برند. شاید بعضی‌ها بگویند نیازی به این تدارکات مجلل نیست اما ما معتقدیم وقتی از یک طرف پای زوج‌هایی در میان است که واقعاً به‌دلیل ناتوانی مالی قید مراسم ازدواج را زده‌اند و از آن طرف، پای اهدای تخصص در میان است و افرادی حاضرند تخصصشان را رایگان و بدون هیچ چشمداشتی در بالاترین سطح به کسانی که به آن تخصص نیاز دارند اهدا کنند، پس هرچه باشکوه‌تر، بهتر

    اما آیا در این چرخه، مردم و خیّران هم می‌توانند کمک‌حال اهالی عروس ایرانی باشند؟ سیما علیپور در پاسخ می‌گوید: «فعالیت ما برپایه اهدای تخصص است و از همان ابتدا شعارمان این بوده که هرکس تخصصی دارد، آن را در اختیار کسانی قرار دهد که به آن تخصص نیاز دارد. ما حتی خانم محترمی داریم که تخصصش پخت کیک است و کیک عروسی زوج‌های ما را رایگان می‌پزد. یا اینکه درمورد زوج‌هایی که در مرحله عقد هستند، گاه محضر عقدشان را به‌صورت اهدای تخصص برایشان هماهنگ کرده‌ایم. یعنی هرچه پیش می‌رویم، اتفاقات قشنگ‌تری رقم می‌خورد که بانی‌اش هم فقط خود مردم هستند. در این شرایط نابسامان اقتصادی که نگاه همه این است که مردم هرکدام درگیر دغدغه‌های خودشان هستند، کمتر کسی فکر می‌کند مردم به این قبیل حرکت‌ها کمک کنند. اما ما به کرات شاهد بوده‌ایم که فقط با یک تلفن، افراد از تخصص‌های مختلف پای کار ازدواج زوج‌های تنگدست آمده‌اند و کمک کرده‌اند این کار بزرگ به آسانی انجام شود.

    اما خارج از این چرخه اهدای تخصص هم، همیشه مواردی داشته‌ایم که افراد نیکوکار آمده‌اند و به این حرکت کمک کرده‌اند؛ از دوستان خیّری که هزینه پذیرایی مراسم شب عروسی زوج‌های ما را برعهده گرفته‌اند تا اعضای گروه خودمان که خیلی اوقات، هزینه‌های رفت‌وآمد عروس و دامادها و کارهای جانبی را از جیب خودشان تقبل می‌کنند و حتی گاهی در هزینه شام عروسی بعضی زوج‌ها هم مشارکت می‌کنند.

    اگر افرادی تمایل داشته‌باشند در این قبیل هزینه‌ها مشارکت داشته‌باشند، ما از لطف آن‌ها استقبال می‌کنیم

    اینجا سهم دامادها هم محفوظ است

    درست است نام این گروه، عروس ایرانی است و همه‌چیز در آن، حول محور مادر عروس ایران می‌گردد اما این دلیل نمی‌شود که اینجا به آقا دامادها توجه نشود: «ما گروه تخصصی آقا داماد هم داریم که متشکل از پسرهای فعال گروهمان است. در این زمینه هم همکارانی در صنف‌های مختلف داریم که برای آماده‌سازی دامادهایمان اهدای تخصص می‌کنند. مثل عروس خانم‌ها، تهیه لباس آقا دامادها هم بر عهده ماست. پسرهایمان در روز عروسی با داماد همراه می‌شوند و او را به آرایشگاه می‌برند و خیلی هم به همگی‌شان خوش می‌گذرد. دست آخر هم آقا داماد را سر ساعت و کاملاً آراسته به عروس خانم می‌رسانند. البته فعالیت تیم پسران ما فقط محدود به آماده‌سازی داماد نیست و زحمت بسیاری از فعالیت‌ها که ما خانم‌ها نمی‌توانیم در آن حضور داشته‌باشیم، با آقایان گروه است

    منتظر عروس ایرانی در شهرستان‌ها باشید

    «با احتساب 50 زوجی که در برنامه عید فطر شبکه یک سیما، تدارکات عروسی‌شان را به‌طور کامل فراهم کردیم، بعد از 2 سال فعالیت گروه عروس ایرانی، آمار عروس‌هایمان به 325 نفر رسیده‌است. این زوج‌ها اغلب ساکن تهران بوده‌اند اما مواردی هم در شهرستان‌ها سکونت داشتند که درمورد آن‌ها با هماهنگی با مزون یا سالن زیبایی در شهر خودشان، توانستیم کمک کنیم لباس عروس یا آرایش شب عروسی برایشان رایگان شود. این اتفاق خوب هم از طریق همین مزون‌ها و سالن‌های زیبایی تهران ممکن شده و آن‌ها آنقدر خودشان جذب این حرکت زیبا شده‌اند که دوستانشان در شهرستان‌ها را هم به ما معرفی می‌کنند

    همین جرقه‌های کوچک کافی بود برای اینکه مادر عروس ایران به این فکر بیفتد که چتر حمایت خانواده عروس ایرانی را روی سر دخترانش در شهرهای دیگر کشور هم بگیرد: «قدم‌های اولیه برای تشکیل گروه عروس ایرانی را در شهرها و استان‌هایی مانند شیراز، لرستان، کهگیلویه و بویراحمد و تا حدی هم اصفهان برداشته‌ایم. تعدادی از جوانان فعال در این شهرها دور هم جمع شده و فعالیت‌هایی را شروع کرده‌اند تا شعبه‌های گروه عروس ایرانی را در شهرهایشان ایجاد کنند. در حال حاضر منتظرند که آمار مزون‌ها، سالن‌های زیبایی و سایر صنف‌های مرتبط به حد نصاب برسد تا فعالیت رسمی‌شان را شروع کنند. فکر می‌کنم انشاالله در 3،4 سال آینده بتوانیم در بخش بزرگی از کشور، با فعال‌کردن گروه عروس ایرانی، مراسم ازدواج را برای اقشار واجد شرایط، رایگان کنیم

    چه کسی گفته معلولیت و بیماری، مانع ازدواج است؟ ما ثابت کردیم اینطور نیست

    «زمانی که یک فرد دچار یک بیماری می‌شود یا اینکه توانیاب است، خیلی‌ها معتقدند او بخشی از زندگی را نباید داشته‌باشد، مثل ازدواج. ما در تیم عروس ایرانی تلاش کردیم نادرستی این باور را نشان دهیم و ثابت کنیم که چنین موضوعی، درست نیست. سعی کردیم ثابت کنیم افراد معلول شاید نتوانند با افراد غیرمعلول ازدواج کنند – که البته از نظر ما، این موضوع هم غیرممکن نیست -، اما دختر و پسر معلول می‌توانند با هم ازدواج کنند و یک اتفاق قشنگ را رقم بزنند. اینطور بود که فعالیتمان را با حمایت از عروس خانم‌های معلول شروع کردیم. بچه‌های معلول هم ارتباط خوبی با ما برقرار کردند و در ادامه، با هر زوج واجد شرایطی مواجه می‌شدند، آن‌ها را به ما معرفی می‌کردند. حتی با همت و معرفی بچه‌های معلول، ما توانستیم برای زوج‌هایی که یکی از زوجین یا هر دو مبتلا به بیماری ام‌اس بودند هم مراسم عروسی برگزار کنیم.

    این اتفاقات قشنگ در حوزه ازدواج معلولان باعث شد بعضی از اعضای گروه ما در نقش معرّف ازدواج در میان معلولان شروع به فعالیت کنند و از میان افرادی که به ما معرفی می‌شدند یا به ما مراجعه می‌کردند، بعد از تحقیقات کافی، دختران و پسران مناسب را برای ازدواج به هم معرفی می‌کردند. در ادامه، چند روانشناس بسیار خوب هم به گروه ما ملحق شدند و به این بچه‌ها به‌صورت انفرادی، دو نفره و حتی با حضور خانواده‌ها مشاوره ازدواج می‌دادند. خوشبختانه 2 مورد از این موارد هم به سرانجام رسید و ازدواجشان سر گرفت

    مادر عروس ایران حالا با همکاری یارانش در تدارک یک مراسم بزرگ و باشکوه برای یک عروسی دسته‌جمعی برای زوج‌های باصفای معلول هستند: «در مرحله‌ای از فعالیتمان، تعداد زیادی از زوج‌های توانیاب به ما معرفی شدند و برگزاری مراسم برای آن‌ها را در دستور کار قرار دادیم. وقتی با گروهی از این عزیزان صحبت کردیم، متوجه شدیم شرایط برگزاری مراسم عروسی انفرادی ندارند و با برگزاری مراسم ازدواج گروهی و دسته‌جمعی، راحت‌تر هستند. در همفکری با همکارانم، به این نتیجه رسیدیم که یک مراسم خاص برای این زوج‌ها برگزار کنیم و یک سری اشخاص و تخصص‌های جدید را هم به مشارکت در طرح اهدای تخصص دعوت کنیم. کمی که پیش‌تر رفتیم، تصمیم گرفتیم از هنرمندان کشور ازجمله خوانندگان مطرح تا بازیگران سینما و تلویزیون شروع کنیم تا به مابقی حرفه‌ها برسیم. و به‌این‌ترتیب، برنامه‌ریزی برای برگزاری یک مراسم بزرگ با حدود 2 هزار مهمان را شروع کردیم که یکی از خوانندگان مطرح به‌صورت زنده و در قالب اهدای تخصص و کاملاً رایگان در آن برای عروس و دامادهایمان برنامه اجرا کند. خدا را شکر واکنش و استقبال همه از این طرح، خوب بوده و در تلاش هستیم به‌زودی تاریخ این مراسم را که حدود 80 زوج توانیاب همراه با خانواده‌هایشان، مهمانان ویژه آن خواهند بود، اعلام کنیم

    گروه ما، مصداق کلام رهبر است؛ «جوانان راه‌حل مشکل هستند، نه مشکل»

    «در اغلب موارد، هیچ‌وقت هیچ ردپایی از گروه ما در مراسم عروسی زوج‌ها دیده نمی‌شود و ترجیح می‌دهیم حس و حال قشنگ آن شب، فقط مال خودشان و خانواده‌هایشان باشد. ما حتی تا قبل از حضور در برنامه‌های تلویزیونی، در مراسم مختلف اجازه نمی‌دادیم حتی اسمی از ما به میان بیاید. به‌عنوان مثال، در جشن «مِهرانه» سال گذشته شهرداری در برج میلاد، آماده‌کردن عروس‌خانم‌ها و گل‌زدن خودروهای خاص مراسم برعهده ما بود اما اجازه ندادیم اسمی از ما برده‌شود. اما حالا با توجه به اینکه تعداد زیادی جوان دانشجو با شور و اشتیاق فراوان به ما ملحق شده‌اند، ترجیح داده‌ایم مردم ما را بشناسند

    سیما علیپور از اتفاق جدیدی که قرار است فعالیت گروه عروس ایرانی را وارد مرحله تازه‌ای کند، اینطور می‌گوید: «داریم به این فکر می‌کنیم که یک NGO مستقل ازدواج داشته‌باشیم که صفر تا صد آن به دست مردم باشد و خودمان با هم تلاش کنیم در کل جامعه و کل کشور، اهدای تخصص را ترویج کنیم. البته بنا داریم کار را از حوزه ازدواج هم فراتر ببریم و با این اهدای تخصص در حوزه‌های مختلف، کمک کنیم بعضی از مردم جامعه راحت‌تر زندگی کنند.

    تلاش و تاکیدمان هم این است که تمام افرادی که به‌صورت مستقیم و دائمی در این گروه فعالیت می‌کنند، جوان باشند تا انرژی مثبتشان به همه منتقل شود. چون ما معتقدیم همان‌طور که مقام معظم رهبری فرمودند؛ جوانان، راه‌حل مشکلات کشور هستند، نه مشکل کشور. و تلاشمان بر این است که قشر جوان کشور را تا جایی‌که می‌توانیم، درگیر مسئولیت‌پذیری اجتماعی کنیم. خدا را شکر استقبال جوانان از این طرح‌ها خیلی خوب بوده. برخلاف آنچه فضای مجازی سعی در القای آن دارد که جوانان امروز جامعه ما بیشتر درگیر شادی‌های آنی و فعالیت‌های بی‌فایده هستند، این طرف ما جوانان فراوانی داریم که با عقاید و افکار مختلف، پوشش‌های مختلف و حتی با ادیان مختلف، در کنار هم مشغول فعالیت‌های انسان‌دوستانه و این مسئولیت‌پذیری اجتماعی هستند

    همگی دعوتید به جشن عروسی زوج‌های کوتاه‌قامت

    «برای مقطع بعد از ماه محرم و صفر، در تدارک یک برنامه ویژه هستیم که قرار است در آن برای 4 زوج عزیز از انجمن کوتاه‌قامتان مراسم عروسی گروهی برگزار کنیم. نکته ویژه درباره این عزیزان، روند تهیه لباس عروس‌ها و دامادهاست. با توجه به اینکه در بازار، اصلاً لباس‌های مناسب برای این عزیزان وجود ندارد، ما سعی کردیم با همکاری مزون‌های برند، لباس‌های این عروس و دامادها را بدوزیم. بچه‌ها باورشان نمی‌شد کسی برایشان لباس عروس و داماد بدوزد اما خوشبختانه این اتفاق افتاد و لباس عروس خانم‌های کوتاه‌قامت به‌صورت ویژه، متفاوت و اسلامی دوخته شد

    اما این تمام ماجرا نیست. مادر عروس ایران و دوستانش می‌خواهند مردم تهران را هم به عروسی این 4 زوج خاص دعوت کنند: «بنا داریم مراسم ازدواج این زوج‌های کوتاه‌قامت عزیز را کاملاً متفاوت و با هیجان فراوان و با حضور مردم برگزار کنیم. نمایشگاه‌های خاص اتومبیل در تهران قرار است خودروهایشان را برای مراسم آن روز اهدا کنند. علاوه‌براین، قصد داریم در آن روز در هر تالاری که مراسم برگزار شود، تمام آن منطقه را شیرینی بدهیم و تعداد زیادی از مردم را با شادی خودمان همراه کنیم. از این کار هم هدف داریم؛ این بچه‌ها اغلب از نگاه‌های مردم فراری هستند و از نگاه‌های سنگین مردم می‌ترسند. می‌خواهیم با این حرکت، شرایط را برای آن‌ها راحت‌تر کنیم. می‌خواهیم به آن‌ها بگوییم شما هم مثل بقیه افراد هستید، حالا با سبک خاص خلقت خداوند. وقتی در روز ازدواج آن‌ها، نگاه یک گروه بزرگ از مردم با خوشحالی و محبت و به‌صورت عادی به این زوج‌های کوتاه‌قامت دوخته شود، این عروس و دامادها دیگر احساس نمی‌کنند با بقیه فرق دارند

    مادران برای مادر عروس ایران دعا کردند، خداوند عمر دوباره به من داد

    سیما علیپور به‌تازگی از بستر یک بیماری ناگهانی و بسیار سخت برخاسته، بیماری که چند روز به فلج او منجر شده‌بود. می‌پرسم در ایامی که به‌صورت معجزه‌آسا روند بهبودی‌تان شروع شد، احساس کردید با دعای عروس‌هایی که به رویاهایشان رنگ واقعیت دادید، به زندگی برگشته‌اید؟ مادر عروس ایران در جواب می‌گوید: «بله، یک کسالت جسمی بسیار سخت و وحشتناک را پشت سر گذاشتم که حس می کنم 10سال مرا پیر کرد. علاوه‌بر محبت عروس خانم‌هایی که مرتب پیگیر حالم بودند و عکس دسته‌گل‌هایی که برایم فرستاده‌بودند را بعد از بهبودی دیدم، فکر می‌کنم آنچه مرا سرپا کرد، دعاهای مادران آن‌ها بود. چون مادران در حق یک مادر دعا کرده‌بودند

    دوست دارم ایران را به‌عنوان «کشور عروس» به دنیا معرفی کنم

    «تمام اعضای گروه من، چه دختر و چه پسر، هرکدامشان یک مادر عروس ایران هستند و این مادر بودن، منحصر به جنس زن نیست

    سیما علیپور لبخندبرلب صحبت‌هایش را با یک آرزو برای ایران به پایان می‌برد: «به عنوان کسی که در جوانی، عنوان مادر عروس ایران را به او داده‌اند، آرزو دارم یک روز بتوانم ایران را به‌عنوان کشور عروس معرفی کنم. امیدوارم روزی بتوانیم لباس عروس را به تعداد فراوانی از دختران کشورم هدیه کنیم و رکورد برگزاری همزمان بیشترین تعداد مراسم ازدواج را به نام ایران ثبت کنیم. دلم می‌خواهد بتوانیم در یک روز و یک ساعت در شهرهای مختلف کشور، تعداد زیادی مراسم ازدواج برگزار کنیم تا دنیا ما را با نام عروس و با شادی بشناسد

    منبع:فارس

    انتهای پیام/

    بازگشت به صفحه رسانه‌ها

    منبع مطلب : www.tasnimnews.com

    مدیر محترم سایت www.tasnimnews.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    محمد عبدالمیری 2 ماه قبل
    0

    سلام علیکم متولد ۱۳۶۰ هستم ساکن آبادان خوزستان عرب زبانم

    محمد عبدالمیری 2 ماه قبل
    0

    سلام علیکم زن خواستم ۲ تا بچه دارم ساکن آبادان خوزستان عرب زبانم

    برای ارسال نظر کلیک کنید