توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    معنی درس سوم فارسی دهم فنی حرفه ای

    1 بازدید

    معنی درس سوم فارسی دهم فنی حرفه ای را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    جزوه فارسی دهم به همراه معنی (نثر و شعر) و نکات درسی + پاسخ فعالیت های درسی

    جزوه فارسی دهم به همراه معنی (نثر و شعر) و نکات درسی + پاسخ فعالیت های درسی

    نام درس: فارسی

    پایه ی تحصیلی: دهم

    رشته ی تحصیلی: عمومی

    فرمت فایل: PDF

    تاریخ انتشار: 2018/11/03

    نویسنده: گروه فارسی آذربایجان شرقی

    انتشار دهنده: قهار

    منبع مطلب : ghahar.com

    مدیر محترم سایت ghahar.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    معانی شعر و نثر فارسی دهم

    به نام خدا    معنی شعر «ستایش»

    1-     با نام آفریننده ی هفت آسمان (جهان) آغاز می کنم/ که آدم را از کمی خاک آفرید.

    2-     خدایا، بخشش خود را نصیب ما کن/ و از روی محبت به کار ما توجّه کن.

    3-     تو روزی دهنده ی موجودات ازآشکار و نهان هستی/ و تو آفریننده ی آفریده ها از دانا و نادان هستی.

    4-     چه خوب که دهان و زبانم از لطف تو گویا شده/ وهمه ی آشکار و نهان وجودم تو هستی.

    5-     وقتی در فصل بهار زیبایی ات را آشکار میکنی/ و در حقیقت چهره ی خود را نشان می دهی.

    6-     نور چهره ات را بر طبیعت می تابانی/ و نقش های عجیبی را در طبیعت به وجود می آوری.

    7-     گل از شوق دیدارت در بهار شکوفا می شود/ و به همین دلیل رنگ های بی شمار دارد.(جمال الهی)

    8-     من هر چه تو را توصیف می کنم تو بیشتر از آن هستی/ و یقین می دانم که روح بخش موجودات هستی.

    9-     خدایا، من هرگز نمیدانم/ و فقط تو آنچه را که می خواهی، میدانی. ( دانایی خدا)

    معنی شعر «چشمه و سنگ»

    1-     چشمه ای از سنگی جدا شد/ وغرّش کنان با خود نمایی، شتابان حرکت کرد.( سرعت و خودنمایی)

    2-     گاهی مثل صدف دهانش کف آلود می شد/ و گاهی مثل تیری بود که به سمت هدف می رود.

    3-     گفت: من در این میدان، بی نظیر هستم/ و مثل تاج، مایه ی زیبایی گل و طبیعت هستم. (غرور)

    4-     وقتی می دوم، سبزه ها در آغوش من/ به سر و کتف من بوسه میزنند. ( خودستایی چشمه)

    5-     وقتی پیچش موهایم را باز می کنم( امواجم صاف می شود)/ ماه چهره ی خود را در من می بیند.

    6-     قطره ی باران که به زمین می افتد،/ به مروارید درخشانی تبدیل می شود.

    7-     اگر آن قطره با من همراه شود/ از خجالت سرش را پایین می اندازد.( کوچک کردن دیگران)

    8-     ابر سرمایه اش (باران) را از من گرفته است/ و باغ هم زیبایی خود را از من گرفته است.(خودستایی)

    9-     گل با همه ی  رنگ و شایستگی/ زندگی خود را از من دارد.(خودستایی، فخر)

    10-     در زیر این آسمان آبی/ کسی نمی تواند با من برابری کند. (  تکبّر)

    11-     همان طور آن چشمه که از غرور مست شده بود/ رفت تا از سرچشمه اش کمی دور شد.

    12-     دریای خروشانی را دید/ که ترسناک و بی مانند می جوشید ( موج می زد)

    13-     دریا فریاد می کشید به طوری که گوش آسمان را کر کرده بود/ و خشمگین بود و برای همه ترسناک بود.

    14-     درست مانند زلزله ای بود / که تنش را روی ساحل رها کرده باشد.

    15-     وقتی چشمه ی کوچک آنجا رسید/ و شور و غوغای دریا را دید.... ( شگفت زدگی)

    16-     خواست که از آن مهلکه دور شود/ و خود را از خطر نجات دهد.

    17-     ولی چنان حیرت زده و ساکت شد/ که با آن همه خوش سخنی، مشغول ِ شنیدن صدای دریا شد. 

     معنی عبارت های مهمّ «درس 2»

    1-     خود را به نیکی و نیکوکاری به مردم نمای و چون نمودی به خلاف نموده مباش:

    خود را به مردم خوب نشان بده ولی به دروغ خود را خوب و نیکوکار نشان نده.

    2-     به زبان، دیگر مگو و به دل دیگر مدار تا گندم نمای جو فروش نباشی:

    سخن در دل و زبانت یکی باشد تا دروغگو و فریبکار شناخته نشوی.

    3-     و اندر همه کاری از خویشتن بده، که هر که داد از خویشتن بدهد، از داور مستغنی باشد:

    در همه ی کارها منصفانه قضاوت کن چون هر کس منصفانه قضاوت کند از قضاوت دیگران بی نیاز خواهد بود.

    4-     و اگر غم و شادیت بود، به آنکس گوی که او تیمار غم و شادی تو دارد:

    اگر غم و شادی داشته باشی،  آن را به کسی بگو که در غم و شادی به فکر تو باشد.

    5-     اثر غم و شادی پیش مردمان، بر خود پیدا مکن:

    غم و شادی خود را بر دیگران آشکار نکن.

    6-     و نومیدی را در امید، بسته دان و امید را در نومیدی:

    و نا امیدی و امیدواری را به هم وابسته بدان.   ( پس از ناامیدی، امیدی هست و پس از هر امیدی، نا امیدی)

    7-     رنج هیچ کس ضایع مکن و همه کس را به سزا، حق شناس باش خاصّه قرابت خویش را:

    نتیجه ی تلاش کسی را تباه نکن و به شایستگی قدرشناس دیگران باش به ویژه خویشاوندان خود.

    8-     چندان که طاقت باشد با ایشان نیکی کن:

    تا جایی که امکان داشته باشد، به خویشاوندان نیکی کن.

    9-     و پیران قبیله ی خویش را حرمت دار و لیکن به ایشان مولع مباش تا همچنان که هنر ایشان همی بینی، عیب نیز بتوانی دید:

    و به بزرگان احترام بگذار ولی علاقه بیش از حد نداشته باش( به آنان حریص نباش) که همان طور که هنرشان را می بینی، بتوانی عیبشان را هم ببینی.

    10-     و از آموختن ننگ مدار تا از ننگ رَسته باشی:

    و از یادگرفتن خجالت نکش تا از عیب و عار  رها شوی.                                     

    معنی عبارت های مهمّ «درس خسرو»

    1-     ارتجالا انشایی می ساخت:

    بی درنگ و بدون اندیشه قبلی انشا می خواند.

    2-     لاجرم سپر بینداخت و از میدان بگریخت:

    ناچار تسلیم شد و از میدان فرار کرد.

    3-     خروس غالب حرکتی کرد نه مناسب حال درویشان:

    خروس پیروز برخلاف رفتار جوانمردان رفتار کرد.

    4-     حریف مغلوب که تسلیم اختیار کرده، مخذول و نالان استرحام می کرد:

    خروس شکست خورده که تسلیم شده بود، خوار و زاری کنان طلب رحم می کرد.

    5-     مخور طعمه جز خسروانی خورش     /    که جان یابدت زان خورش، پرورش:

    تنها؛ غذای شاهانه بخور /  تا جانت از آن غذا قوی شود و پرورش یابد.

    6-     دمی آب خوردن پس از بد سگال      /     به از عمر هفتاد و هشتاد سال :

    لحظه ای آرامش پس از نابودی دشمن/ از عمر طولانی بهتر است.

    7-     مگر در ریاضی که «کُمیتَش لنگ بود...»:

    جز در درس ریاضی که ضعیف بود و مشکل داشت.

    8-     خشت می زد:              سخن بی ارزش می گفت.

    9-     اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب    / گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری

    شتر با شعر عرب خوشحال و شادمان می شود/ اگر تو ذوق خوشحالی نداری، حیوان بی ذوقی هستی.

    10-     فی الجمله نماند از معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد:

    خلاصه، از گناهان، هر کار زشتی انجام داد و هر گونه شرابی را خورد.

    11-     کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید    /  قضا همی بَرَدَش تا به سوی دانه و دام:

    کبوتری که سرنوشتش نابودی باشد/ تقدیر او را به سوی گرفتاری در دام می کشاند.  

                

     معنی عبارت های مهمّ «درس 3»

    1-     سه ماه بود که موی سر باز نکرده بودیم:   سه ماه بود که موهایمان را نشسته بودیم. ( کوتاه نکرده بودیم)

    2-     گفتم اکنون ما را که در حمام گذارد؟           با خود گفتم که اکنون کسی ما را به حمام راه نمیدهد.

    3-     تا باشد که ما را دَمَکی زیادت تر در گرمابه بگذارد که شوخ از خود باز کنیم:

    تا اجازه دهد که ما کمی بیشتر در حمام بمانیم و کثیفی بدنمان را بشوییم.

    4-     ما به گوشه ای باز شدیم و به تعجّب در کار دنیا می نگریستیم:

    ما به گوشه ای رفتیم در حالی که با تعجّب به کار دنیا ( روزگار) نگاه می کردیم.

    5-     و مُکاری از ما سی دینار مغربی می خواست:

    و کرایه دهنده ی چهارپا ( اسب) از ما سی سکه ی طلای مغربی (مراکشی) طلب داشت.

    6-     مردی اهل بود و فضل داشت از شعر و ادب، و هم کرمی تمام:

    مردی شایسته بود و در شعر و ادب برتری داشت و بسیار هم بخشنده بود.

    7-     و این مرد پارسی هم دست تنگ بود و وسعتی نداشت که حال مرا مرمّتی کند:

    و این مرد ایرانی هم تهیدست بود و توان مالی نداشت تا به من کمک کند.

    8-     چنان که هستی برنشین و نزدیک من آی:              همان طور که هستی سوار شو و پیش من بیا..

    9-     همانا او را تصوّر شود که مرا در فضل، مرتبه ای است زیادت :

    او (با دیدن نامه من) متوجه می شود که من در علم جایگاه بالایی دارم.

    10-     تا چون بر رقعه ی من اطلاع یابد، قیاس کند که مرا اهلیّت چیست:

    و وقتی نامه ی مرا بخواند، به دانش و شایستگی من پی می برد.

    11-     ما را به نزدیک خویش باز گرفت:                       ما را به حضور خود پذیرفت. 

    12-        ما را به انعام و اکرام به راه دریا گسیل کرد؛ چنان که در کرامت و فراغ به پارس رسیدیم:

    ما را با نعمت و احترام، از راه دریا روانه کرد به طوری که با احترام و آسایش به ایران رسیدیم.

    13-     بعد از آنکه حال دنیاوی ما نیک شده بود:                        پس از آنکه وضع مالی ما بهتر شد.

    14-     دلّاک و قیّم در آمدند و خدمت کردند: کیسه کش و خدمتکار(مشتمال چی) آمدند و احترام گذاشتند.  

    معنی عبارت های مهمّ درس «گرگ و سگ»

    1-   اندر آن اندیشه همی بود:   در آن فکر می کرد.

    2-     مرا نخست از حال سگ آگاه کن، تا این حال بدانم که چیست؟ اول موضوع سگ را به من بگو تا بدانم.

    3-     روزگاری برآمد:مدتی گذشت.

    4-     از پس بالایی برآمدم: از پشت تپه ای بالا رفتم.

    5-     سخت عجب آمد:بسیار شگفت زده شد.

    6-      هر که به نام فریفته شود به نان اندر ماندهر کس فریب شهرتش را بخورد به روزی محتاج می شود

    7-     هر که به نان خیانت کند ، به جامه اندر ماند: هر کس به نان و روزی خیانت کند، به لباس محتاج می شود.

    معنی عبارت های مهمّ درس «پیرمرد چشم ما بود»

    1-     عالیه خانم رو نشان نمی دادعالیه خانم صمیمی نبود.

    2-     خانه ها درست از سینه ی خاک درآمده بودندخانه ها وسط بیابان ساخته شده بود.

    3-     اگر به شهر نیامده بود، نیما نشده بودمشهور نمی شد.

    4-     همچون مروارید در دل صدف کج و کوله ای سال ها بسته ماند: مثل مرواریدی که در صدف پنهان می شود، (نیما)در آن زمان ناشناخته ماند.

    5-     شستم خبردار شدمتوجّه شدم.

    6-      مدّتی بود که پیرمرد افتاده بود:  مدّتی بود که نیما مریض بود.

    7-     هرچه بر او تنگ گرفتند، کمربند خود را تنگ تر بست تا دست آخر با حقارت زندگی هامان اخت شد:  هرچه به او سخت می گرفتند،او بیشتر مقاومت می کرد تا سرانجام با این زندگی بی ارزش عادت کرد.

    8-     در چشم او که خود چشم زمانه ی ما بود، آرامشی بود:  در چشم نیما که چشم بیدار و باارزش روزگار ما بود، آرامشی وجود داشت

    معنی عبارت های مهمّ درس 5 «کلاس نقّاشی»

    1-     کلاس خشکی نداشت:   کلاس خسته کننده نبود.

    2-     دلخواه و روان بودمورد علاقه و راحت بود.

    3-     معلّم مرغان را گویا می کشید و گوزن را رعنا رقم می زد:

    معلم پرنده ها را واقعی و گوزن را زیبا می کشید.

    4-     اما در بیرنگ اسب حرفی به کارش بود: اما در کشیدن اسب مشکل داشت.

    5-     خرگوش را چابک می بست و سگ را روان گرته می ریخت:

    خرگوش را سرزنده و سرحال می کشید و سگ را در حال حرکت طراحی می کرد.

    6-      معلّم دور نبود:  معلّم صمیمی بود.

    7-     معلّم صورتک به رو نداشت: دو رو نبود. قیافه نمی گرفت.

    8-     دستی نازک داشتمهارت داشت.

    9-     رنگ را نگارین می ریخت:  زیبا رنگ آمیزی می کرد.

    10- پی بردیم راه دست خودش نیستفهمیدیم که (در این کار) مشکل دارد.

    11- خلف صدق نیاکان هنرور خود بود:

    معلم جانشین راستین پدران هنرمند خود بود. ( مثل آنها بود)

    12- اسب از پهلو اسبی خود را نشان می داد:

    اسب از نیم رخ ( پهلو) زیبا و کامل تر به نظر می رسید.

    13- دو گوش را بالا برد و از یال و غارب به زیر آمد:

    دو گوش را به طرف بالا کشید و از گردن و میان دو کتف پایین آمد.

    14- فکّ زیرین را پیمود و در آخره ماند:

    فکّ پایین را کشید و در گودی گردن ایستاد.

    15- صورت از او چیزی می طلبید ؛ تمامت خود می خواست:

    نقّاشی از او چیزی می خواست. کامل شدن خود را می خواست.

    معنی اشعار درس 6 «مهر و وفا»

    1-     (به معشوق) گفتم: از دوریِ تو ناراحتم. گفت: غم تو با دیدن من به پایان می رسد./ گفتم: مانند ماه چهره ات را به من نشان بده، گفت: اگر امکان پذیر باشد.

    2-    (به معشوق) گفتم: از عاشقان راه وفاداری یاد بگیر/ گفت: از زیبارویان وفاداری بر نمی آید.

    3- (به معشوق) گفتم: چشمم را به چهره ی خیالی تو خواهم بست تا دیگر به تو فکر نکنم. / گفت: خیال من مانند دزد است و از راه دیگری می آید.

    4-  (به معشوق) گفتم: بوی خوش موهای تو مرا اسیر و سرگردان کرده است./ گفت: اگر توجّه کنی، همان عطر، راهنمای تو می شود ( که مرا پیدا کنی)

    5-  (به معشوق) گفتم: هوایی که از باد بهشت می آید چه خوب است!!/ گفت: نسیمی که از سمت معشوق بیاید بهتر از آن است.

    6-  (به معشوق) گفتم: در آرزوی لب شیرینت درمانده شده ام./ گفت: تو رسم بندگی را به جا بیاور تا لبم بنده پروری کند و به تو توجّه نماید.

    7- (به معشوق) گفتم: دل مهربان تو کی می خواهد با من آشتی کند؟ / گفت: این راز را به کسی نگو تا زمان آن فرا برسد.

    8-  (به معشوق) گفتم: دیدی، دوره ی خوش گذرانی چه طور به پایان رسید؟/ گفت: ای حافظ، ساکت باش تا این غم و غصّه هم به پایان خواهد رسید.

    *موفّق باشید*   

    معنی عبارت های مهمّ «درس جمال و کمال»

    1-    در بهشت، انهار و اشجار است و در قرآن اخبار و اعتبار است:

    در بهشت رودها و درختان هست و در قرآن آگاهی ها و عبرت ها.

    2-    در آب، حیات تن ها بود و در قرآن حیات دل ها بود:

    آب باعث زنده بودن جسم است و قرآن موجب زنده بودن روح است.

    3-    هر کس که روی از معاملت با خلق بتافت، دنیا و آخرت در راه معاملت با حق بیافت:

    هر کس که از داد و ستد با مردم دوری کند، سود دنیا و آخرت را از داد و ستد با خدا به دست می آورد.

    4-    در بدایت بند و چاه بود، در نهایت تخت و گاه بود:

    در آغاز زندان و چاه هست و سرانجام تخت و پادشاهی.

    5-    یوسف صدّیق وفادار بود و یعقوب خود او را به صبر آموزگار بود:

    یوسفِ (ع) راستگو به دوستی پای بند بود و یعقوب (ع) خودش در صبر و بردباری آموزگار او بود.

    6-    نیکوخو، بهتر هزار بار از نیکورو:

    خوش اخلاق هزار برابر بهتر از زیباچهره است.

    7-    نبینی که یوسف را از روی نیکو، بند و زندان آمد و از خوی نیکو، امر و فرمان آمد؟ :

    مگر نمی بینی که یوسف به خاطر چهره ی زیبا به زندان افتاد اما به خاطر اخلاق خوبش به پادشاهی رسید؟

    8-    در مقابله ی زشتی، آشتی کرد و در مقابله ی لئیمی، کریمی کرد:

    در برابر بدی صلح کرد و در برابر پستی، بزرگواری و بخشش نمود.

    9-    تدبیر برادران  برخلاف تقدیر رحمان آمد:

    چاره گری برادران  برخلاف سرنوشت الهی بود.

    10-مَلِک تعالی او را دولت بر دولت زیادت کرد:

    خدای بزرگ سعادت و ثروت او را روز به روز بیشتر کرد.

    11-هرگز کید کایدان با خواست خداوند غیب دان برابر نیاید:

    هیچ گاه فریب حیله گران با خواست خداوندی که داننده ی نهان است، برابری نمی کند.

    به نام خدا معنی شعر «بوی گل و ریحان ها»

    1-    زمانی دل عاشق من به گلزارها می رفت   /    و بوی گل و گیاهان خوشبو مرا از خود بی خود می کرد.

    2-    گاهی بلبل می خواند و گل شکوفه می زد   /    اما وقتی عاشق تو شدم، همه ی آنها یادم رفت.

    3-    ای معشوقی که عشق تو در دل همه، و مُهر سکوت تو بر لب همه است    /    و شور و هیجان تو در سر همه و راز عشق تو در روح همه وجود دارد.

    4-    از وقتی که با تو پیمان عشق بسته ام پیمان با همه را شکسته ام      /   چون  پس از پیمان بستن با تو ، شکستن  همه ی پیمان ها جایز است.

    5-    تا وقتی که غم عشق تو مانند  خاری بر دامنم آویخته است،   /     رفتن به گلزار و گلستان ، بی عقلی است.

    6-    کسی را که چنین درد عشقی، او را ناتوان کند،    /    باید  از هر دارو و علاجی ، قطع امید کند . ( دست بردارد)

    7-    اگر در یافتن تو ، سختی و زحمتی به ما برسد، شایسته است /   چون وقتی عشق، مثل کعبه  هدف باشد، مسیر بیابان آسان می شود.

    8-    ای معشوق، اگر تیرِ تیردان تو  به دل مجروح من بخورد،     /    من هم یکی از قربانیان تو خواهم شد.

    9-    (بی خبران از عشق) می گویند: ای سعدی اینقدر از عشق او حرف نزن.    /   ولی من حرف می زنم و پس از من هم در همه ی روزگار از عشقش سخن خواهند گفت.

    معنی شعر« در سایه سار نخل ولایت»

    مبارک باد نام خدایی که زیباترین آفریدگاران است/ خدایی که تو را آفرید/ ای علی، از عظمت تو در شگفت نیستم/ زیرا بزرگی تو در چشم محدود من نمی گنجد/ مور ناتوانی مثل من نمی تواند بفهمد که روی دیوار اهرام مصر راه می رود/  یا از روی خشتی نپخته می گذرد/ ای علی، تو آن هرم بلندی هستی که فقط تخیّل آدمی می تواند در ذهن خود مجسّم کند/ و من کوچک ترین موری هستم که عظمت تو در چشمانم نمی گنجد/ ای امام، چگونه فردی به بزرگی تو  که بر بالای آنچه غیر خداست، ایستاده ای/ در کنار تنور پیرزنی می رود/ و کودکان یتیم را پشت خود سوار می کند/ و عظمت تو در بازار کوفه می گنجد... / پیش از تو هیچ اقیانوسی را نمی شناختم/ که صاف بر زمین ایستاده باشد/  و پیش از تو هیچ فرمانروایی را ندیده بودم/ که کفش وصله دار به پا کند/ و مشک کهنه آب بر دوش بکشد/ و با بردگان دوست باشد/ ای روشن ترین جلوه ی خدا/ در طول تاریخ ستم آلوده/ ای روح شب قدر/ تا طلوع سپیده دم (جبرئیل)/ شب آرامش و سکوت را از چشم با محبّت تو وام گرفته/ و طوفان خروش خود را از خشم تو به امانت گرفته/ سخنان تو (نهج البلاغه) گیاه را می پرورد/ و از نفس تو گل ها می شکفند/ چاه از وقتی که تو سر در آن کردی و گریستی، می جوشد/ سحر از چشمان درخشان تو پدیدار می شود/ و شب در سیاهی مردمک چشم تو به عبادت می پردازد/ ستارگان آسمان بدهکار نگاه مهربان تو هستند/ و لبخند دل نشین تو به زندگی امید می دهد / شکوفه های زیبا نشانه لبخند زیبای توست/ چگونه شمشیر زهرآگین دشمن/ پیشانی تو را که جایگاه کلام حق بود می شکافد/ چگونه می توان با شمشیر دریای عظیم کلام خدا را شکافت؟/ ای امام، در پای تو اشک می ریزم/ با اندوهی سرشار از غم جان گداز عشق / و غم کهنه/ برای تو با چشم همه ی فقیران گریه می کنم/ چشمان من از دیدن تو محروم است/ من گریه شب هنگام را در غم تو می سرایم.../ وقتی همراه آفتاب/ به خانه ی کودکان بیوه زنی تابیدی/ و هیبت و شکوه خود را/ بازیچه ی شادی کودکانه نمودی / و برآن شانه ای که پیامبر پا نگذارد/ کودکان را سوار کردی/ و از آن دهانی که فریاد شجاعانه ی شیر می خروشید/ کلمات کودکانه بیرون آوردی/ تاریخ هرگز چنین چیزی را ندیده بود و از تعجّب متوقّف شد/ در جنگ احد/ آن قدر زخم خورده بودی که تنت خونین شده بود/ مگر از کدام باده ی عشق سرمست شده بودی/ که با هشتاد زخم این مجازات را بر خود روا داشتی؟/ کدام یک بدهکار دیگری است؟/ دین به تو  یا تو  به  دین؟ / هیچ دینی نیست که مدیون تو نباشد/  دری که به روی اندیشه ی ما گشوده ای/ هزار بار از در خیبر بزرگتر است/  پس آفرین بر توانمندی اندیشه و رفتار تو/ شعر سپید من در برابر شکوه تو شرمنده است/ و به این دلیل بی ارزش و بی وزن گردید/ هر چند سخن از شکوه تو ارزشمند می شود/ چگونه من عظمت تو را در سخن بی مایه خودم بگنجانم؟/ در کجا می توان وصف تو را به پایان برد؟/  مرحبا برخدا و آفرین بر او  که ......................

                معنی شعر « خاک آزادگان»

    1-    ای دشمن من، اگر خون مردم کشورم را بریزی / در سرزمینم، از خون شهیدان گل های زیادی خواهد رویید.

    2-    ای دشمن، اگر بدنم را بسوزانی و مرا تیرباران کنی/  و سرم را از بدنم جدا کنی....

    3-    تو نمیتوانی این عشقی که میان من و میهن من است، بدزدی و از بین ببری.

    4-    من ایرانی هستم و آرزوی من شهادت است./  و مرگ من باعث زندگیِ دوباره است. ( پایداری زندگی)

    5-    خیال نکن که شعله ی عشق من نسبت به وطنم، سرد و خاموش می شود/  چون پس از مرگ، این شعله از قبرم شعله ور خواهد بود.

    6-    من تسلیم نمی شوم و با تو سازش نمی کنم؛ به تو احترام نمیگذارم و چیزی از تو نمیخواهم/ خشم من مانند اسب سرکشی به نیرنگ تو حمله خواهد کرد.

    7-    حالا مردمی که مانند رود تنها بودند، مثل دریا متّحد شده اند/  و کشورم مثل توده ای از خوشه های خشم علیه دشمن است.

    8-    من آزاده ای از سرزمین آزادگان، ایران ، هستم /  و صبر و بردباری را مثل گلی در دامنم پرورش میدهم و همیشه صبور خواهم بود.

    9-    اگر گردن مرا با شمشیر ظلم و ستم هم  بزنی/ باز هم  فقط خدای یگانه را می پرستم.

                

    معنی شعر « غرّش شیران»

    1-    بی شک، مرگ سراغ شما هم خواهد آمد و نابودتان خواهد کرد/ و رونق روزگار شما هم سپری خواهد شد.

    2-    این بلا مانند جغد، برای خراب کردن خانه ی اقبال شما /  کاخ های خوشبختی شما را از بین خواهد برد.

    3-    آبی که هنگام مرگ راه نفس همه را می گیرد / بر حلق و دهان شما نیز خواهد رسید و شما را نیز خواهد کشت.

    4-    وقتی عدالت عادلان در جهان باقی نماند / پس ظلم و ستم شما ظالمان نیز پایدار نخواهد بود.

    5-    وقتی فریاد و غرّش انسانهای دلیر باقی نماند/ این هیاهوی افراد بی ارزش شما نیز از بین خواهد رفت.

    6-    مرگ مانند بادی چراغ زندگی خیلی ها را خاموش کرده و آنها را کشته است/ چراغ زندگی شما را نیز خاموش خواهد کرد.

    7-    افراد زیادی به این دنیا که مانند کاروانسراست، آمدند و رفتند/  شما نیز دنیا را ترک خواهید کرد و خواهید مرد.

    8-    ای کسی که به بخت سعادتمند خود می نازی و افتخار می کنی/ این خوشبختی شما نیز به پایان خواهد رسید.

    9-    در مقابل ظلم و ستم شما صبر و بردباری می کنیم/ تا دوران پر از سختی و ظلم و ستم شما نیز به پایان برسد.

    10-                        ای کسی که مردم را به دست عاملان درنده خو سپرده ای /  این درندگی دست نشاندگان شما نیز از بین خواهد رفت.

    معنی شعر « باز این چه شورش است»

    1-    باز این چه شور و غوغایی است که در مردم جهان است/ و این گریه و  سوگواری و غم برای چیست؟

    2-    باز این چه رستاخیز بزرگی است که / بدون دمیدن شیپور اسرافیل  بر آسمان الهی به پا خاسته است؟

    3-    انگار خورشید از مغرب طلوع کرده /  که همه ی مردم دنیا از تعجّب به آشوب در آمده اند.

    4-    اگر این رستاخیز عمومی را که اسمش محرّم است، قیامت دنیا بگویم، دور از ذهن نخواهد بود.

    5-    در سراپرده ی عظمت الهی که غم و غصّه ای وجود ندارد/  فرشتگان از ناراحتی، سر بر زانوی غم نهاده اند.

    6-    پریان و فرشتگان بر انسانها  سوگواری می کنند/  گویا سوگ شریف ترین فرزندان حضرت آدم، حسین (ع) است.

    7-    حسینی که مثل خورشید در آسمان و زمین می درخشد و روشن کننده ی تمام دنیاست/ و در کنار پیامبر خدا پرورش یافته است.

                   معنی شعر  درس 12 « رستم و اشکبوس»

    1-    صدای بلند سواران و شیهه ی اسب ها از میدان جنگ / حتی از سیّاره های مریخ و زحل نیز عبور کرد.

    2-    شمشیر و دستان آنها همه از خون سرخ رنگ شده بود/ در زیر پای آنها و نعل اسبها، خاک بلند شده بود.

    3-    از ترس دو پهلوان، شیرهای دلیر فرار کردند/ و عقاب شجاع نیز از آنجا دور شد.

    4-    از ترس این سپاه، خورشید رنگ خود را باخت/ و حتی خاک روی کوه و سنگ به ناله درآمدند و ترسیدند.

    5-    کاموس پهلوان به لشکرش چنین گفت/ که اگر برای این جنگ لازم باشد، از آسمان می گذریم.

    6-     شما فقط شمشیر و گرز و طناب بیاورید/ و آماده ی اسیرکردن ایرانیان باشید.

    7-    دلاور و جنگ جویی که نامش اشکبوس بود/ مانند طبل بزرگ جنگی نعره برآورد و خروشید. ( تشبیه)

    8-    اشکبوس آمد تا از لشکر ایران حریفی پیدا کند/ و او را شکست دهد و بکشد.(کنایه)

    9-    رهّام با لباس جنگی و آماده سریع به نبرد پرداخت/ از نبرد آن دو پهلوان ، گرد و خاک به آسمان بلند شد.

    10-                        رهّام با اشکبوس درگیر شد/ و در همین حال هر دو لشکر شیپور و طبل جنگی نواختند.

    11-                        اشکبوس گرز سنگین خود را برداشت/ و زمین ، مثل آهن سخت و آسمان پر از گرد و غبار شد.( اغراق)

    12-                        رهّام هم، گرز سنگین خود را به دست گرفت/ دست آن دو پهلوان از جنگ با گرزهای سنگین خسته شد.

    13-                        وقتی رهّام از نبرد با اشکبوس کوشانی درمانده شد/ فرار کرد و به سوی کوه رفت.

    14-                        توس از قلب سپاه عصبانی شد/ و اسبش را به سوی اشکبوس فرستاد.

    15-                        رستم خشمگین شد و به توس گفت:/ رهّام اهل خوشگذرانی است.( مرد جنگ نیست)

    16-تو مرکز فرماندهی را حفظ کن ( منظم کن)/ من اکنون پیاده با اشکبوس می جنگم.

    17-                        رستم کمان آماده و به زه بسته را به بازویش انداخت/ و چند تیر به کمربند خود بست.

    18-                        رستم فریاد برآورد و به اشکبوس گفت: ای جنگ طلب/ حریف تو آمد فرار نکن

    19-                        اشکبوس خندید و تعجّب کرد./ افسار اسب را کشید و ایستاد و رستم را صدا کرد.

    20-                        درحالیکه می خندید، به رستم گفت: نام تو چیست؟/ چه کسی برتن بی سرتو گریه خواهد کرد؟ (فرزندکی هستی؟)(کنایه)

    21-                        رستم گفت: چرا نام مرا می پرسی؟/ چون که تو به مراد دل خود نخواهی رسید.(زنده نمی مانی) (کنایه)

    22-                        مادرم نام مرا «مرگ تو» نهاده است/ و سرنوشت هم مرا پتک کلاه خود تو ( نابودکننده تو) قرار داده که تو را بکشم.

    23-                        اشکبوس به رستم گفت: اگر بخواهی بی اسب و پیاده بجنگی/  خودت را خیلی زود به کشتن می دهی.

    24-                        رستم به اشکبوس چنین پاسخ داد:/ که ای جنگجوی بیهوده گوی.

    25-                        آیا تاکنون ندیده ای که کسی پیاده بجنگد/ و پهلوانان نیرومند را شکست دهد؟ (کنایه)

    26-آیا در کشور شما، شیر و نهنگ و پلنگ سوار بر اسب می شوند و می جنگند؟( استفهام انکاری)

    27-                        ای سوارکار جنگجو، هم اکنون/ روش پیاده جنگیدن را به تو یاد می دهم. ( من پیاده، توی سواره را ادب می کنم)

    28-                        توس مرا به این دلیل پیاده فرستاده است/ که اسب اشکبوس را به غنیمت بگیرم.

    29-                        آن وقت اشکبوس هم مثل من پیاده شود/ و به این دلیل هر دو لشکر او را مسخره خواهند کرد.

    30-                        در این روزگار و نبرد امروز، یک جنگجوی پیاده ( رستم) از پانصد سوار مثل تو بهتر است.

    31-                        اشکبوس کوشانی به رستم گفت: من سلاحی به غیر از مسخره کردن و شوخی در تو نمی بینم.

    32-                        رستم به او گفت: تیر و کمانم را ببین که دیگر عمرت به پایان رسیده است.

    33-                        وقتی رستم دید اشکبوس به اسب گران قدر خود می نازد/ کمان را آماده کرد و زه آن را کشید.

    34-                        تیری به سینه ی اسب او زد/ که اسب با سر به زمین خورد .

    35-                        رستم خندید و فریاد زد:/  حالا پیش اسب عزیزت بنشین. ( تحقیر کردن اشکبوس توسط رستم)

    36-سزاوار است که حالا سر اسب را در بغل بگیری / و لحظه ای جنگ نکنی و استراحت کنی.

    37-                        اشکبوس در حالی که از ترس می لرزید و رنگش پریده بود، خیلی سریع کمان را آماده کرد.

    38-                        سپس به سوی رستم تیراندازی کرد./ رستم به او گفت: بیهوده   

    39-                        تن و بازوها و روح بی عقل خود را خسته می کنی.

    40-                        رستم به تیردان دست کرد/ و یک تیر محکم از جنس چوب خدنگ انتخاب کرد.

    41-                        تیری برّنده مثل الماس که نوک آن را صیقل داده و / بر آن چهار پر عقاب بسته بودند. (که پس از پرتاب منحرف نشود)

    42-                        رستم کمان را در دست گرفت و با  انگشتر شست، تیر خدنگ را آماده ی پرتاب کرد.

    43-                        رستم تیر را به سینه ی اشکبوس زد / آسمان در آن لحظه دست رستم را بوسید و او را تحسین کرد.

    44-                        اشکبوس در همان لحظه مرد/ به طوری که گویی اصلا به دنیا نیامده بود.

    معنی درس «گردآفرید»

    1-    وقتی گردآفرید، دختر کژدهم، باخبر شد که دژ سپید بدون فرمانده شده. (هُجیر دستگیر شده)

    2-    او زنی بود که مثل پهلوانان سوارکار، در جنگ ها مشهور بود.

    3-    چنین دختری که نامش گردآفرید بود، تاکنون در هیچ روزگاری زاده نشده بود.

    4-    (گردآفرید) آن چنان از شکست هجیر شرمنده شده بود که از عصبانیت، رنگ سرخ لاله گونش مثل قیر سیاه شد.

    5-    لباس سواران جنگی را پوشید چون در آن جنگ فرصت معطّلی نبود.

    6-     مانند شیر از قلعه پایین آمد، درحالی که کمربند به کمر بسته و سوار اسب تیزرویی شده بود.

    7-    مثل گرد وغباری به سرعت نزدیک سپاه دشمن آمد و مانند رعد وبرق فریاد زد.

    8-    پهلوانان و جنگجویان و دلاوران و بزرگان جنگ آزموده ی شما چه کسانی هستند؟ (تا با من بجنگند)

    9-    وقتی سهراب دلاور او را دید، به نشانه ی تمسخر و عصبانیت خندید و لبانش را به دندان گرفت.

    10-                        با خشم وفریاد پیش گردآفریدآمد.وقتی دختر ماهر اورا دید.

    11-    (گردآفرید) کمان را آماده کرد و خودش نیز آماده ی جنگ شد. چنان ماهر بود که تیرش خطا نمی رفت.(هیچ پرنده ای از تیرش سالم نمی ماند)

    12-                        (گردآفرید) به سمت سهراب شروع به تیراندازی کرد و مانند سوارکار ماهر از هر طرف می جنگید.

    13-                        سهراب نگاه کرد و احساس شرم کرد و خشمگین شد به سرعت برای جنگیدن  آماده شد.

    14-                        وقتی سهراب گردآفرید را دیدکه مثل آتش(باخشم) می جنگد..

    15-                        (گردآفرید) سر نیزه را به سوی سهراب گرفت و افسار اسب و نیزه را به حرکت درآورد.

    16-وقتی سهراب دید که دشمنش زیرک و ماهر است، خشمگین شد و مثل پلنگ به طرف او رفت.

    17-                        (سهراب) با نیزه ضربه ای بر کمربند گردآفرید زد که بندهای زره در بدنش یکی یکی از هم جدا شد.

    18-                        وقتی گردآفرید خود را روی زین اسب انداخت ( تا در امان بماند) شمشیر تیزی از کمرش بیرون کشید.

    19-                        (گردآفرید) ضربه ای زد و نیزه ی او را شکست و روی اسبش سوار شد و به سرعت حرکت کرد.

    20-                        گردآفرید نمی توانست در جنگ با سهراب برابری کند بنابراین به سرعت برگشت و فرار کرد.

    21-                        سهراب افسار اسب را رها کرد و با خشم چنان حمله کرد که انگار دنیا را تاریک کرد.

    22-                        وقتی سهراب با فریاد نزد گردآفرید رسید، سریع با یک حرکت کلاه جنگی را از سر گردآفرید برداشت.

    23-                        موی گردآفرید از بند زره باز شدوچهره اش مثل خورشید می درخشید.

    24-                        سهراب فهمید که آن پهلوان یک دختر است و سر و مویش شایسته ی تاج پادشاهی است.

    25-                        سهراب تعجب کرد و با خود گفت: از سپاه ایران چنین دختری به جنگ می آید؟

    26-به او گفت: ای دختری که چهره ات مانند ماه زیباست، از دستم فرار نکن. چرا بامن می جنگی؟

    27-                        تاکنون گور خری زیبا مثل تو شکار نکرده بودم. از دستم نمیتوانی فرار کنی. سرکشی نکن.

    28-                        گردآفرید با اینکه قدرت جنگیدن داشت ولی چاره ی کار را فقط در نیرنگ دید.

    29-                        (گردآفرید) چهره اش را به او نشان داد و گفت: ای پهلوان که در بین پهلوانان، مانند شیر شجاع هستی.

    30-                        دو لشکر این جنگ و گرز و شمشیر و قصد ما را می بینند.

    31-                        اکنون اگر من صورت و مویم را نشان دهم ( همه ببینند که من دختر هستم) لشکر تو درباره ات حرفهای بیهوده خواهند زد.

    32-                        که سهراب در میدان جنگ با دختری اینگونه جنگید.

    33-                        اکنون لشکر و افراد قلعه تسلیم تو هستند پس در برابر این صلح نباید بجنگیم.

    34-                        گردآفریداسب باارزش خود را برگرداندو به داخل قلعه برد.

    35-                        گردآفرید می رفت و سهراب هم او را همراهی می کرد. که کژدهم به درگاه قلعه آمد.

    36-گردآفرید در قلعه را باز کرد و بدن خسته و درمانده اش را به داخل قلعه رساند.

    37-                        (دربانان) در قلعه را بستند و ناراحت شدند و با ناراحتی به شدت گریه کردند.

    38-                        همه ی افراد قلعه از ناراحتی شکست گردآفرید و اسارت هجیر غمگین شده بودند.

    39-                        گفتند: ای زن شجاع خوش قلب، همه ی افراد قلعه به خاطر شکست تو نگران و غمگین بودند.

    40-                        چون هم جنگیدی و هم زیرکی و نیرنگ به کار بردی. بنابراین از جنگ تو عیب و عاری برای خاندان ایجاد نشد.

    41-                        گردآفرید بسیار خندید و به بالای قلعه آمد و به لشکر نگاه کرد.

    42-                        وقتی سهراب را سوار بر اسب دید، با مسخره چنین گفت: ای سالار تورانیان چینی...

    43-                        چرا زحمت کشیدی و آمدی؟ اکنون هم از راهی که آمدی برگرد و هم از میدان جنگ.

    44-                        برای تو بهتر است که فرمان مرا بپذیری و به سرزمین توران برگردی...

    45-                        به زور بازویت اعتماد نداشته باش و مانند گاو نادانی نباش که از طرف خودش آسیب می بیند.

    معنی درس «دلیران و مردان ایران زمین»

    1-    وقتی شور و غوغای امتحان دوباره به وجود آمد، نام ایران همه جا مشهور شد.

    2-    از این سرزمین زیبا و شاد و پاک وازاین کشور روح پرور و نورانی...

    3-    از این کشور مبارک و پر از جوانمرد که مانند پلنگ با دشمن مبارزه می کنند...

    4-    دوباره چنان هنری از ایرانیان آشکار شد که چشم مردم روزگار از تعجب خیره ماند.

    5-    دلاوران و جوانمردان کشور ایران و جنگجویان هوشیار در زمان جنگ...

    6-     مانند موج خروشان، گروه گروه از هر سو آمدند.

    7-    با مردانگی به میدان جنگ شتافتند و در دنیا همه از ایرانیان سخن گفتند.

    8-    که آفرینش ایرانیان فرق دارد چون از دین و کشورشان محافظت می کنند.

    9-    مانند آتش خرمن دشمن را نابود می کنند. مانند تیر سختی بر دل دشمن رفته و او را عذاب می دهند.

    10-                        جز خداوند، از کسی ترسی ندارند و در فرهنگشان تسلیم کسی نمی شوند.

    11-                        روزگار از اراده ی شما شگفت زده شده و فرشته، جنگیدن شما را تحسین می کند.

    12-                        وقتی ایمان شما به خداند باشد، خداوند هم نگهبان شما خواهد بود.

    معنی درس «طوطی و بقّال»

    1-     بقّالی بود و طوطی خوش صدا، سبزرنگ و سخنگویی داشت.

    2-     طوطی نگهبان دکان بود و با مشتریان شوخی میکرد.

    3-     با افراد سخن می گفت و در آواز خوانی بین طوطیان بسیار ماهر بود.

    4-     طوطی ازیک طرف به طرف دیگرپریدوشیشه های روغن گل راروی زمین ریخت.

    5-     صاحب طوطی از خانه آمد و آسوده خاطر مانند بزرگان در دکان نشست.

    6-      بقّال دید که دکان پر از روغن و لباسش چرب شده است. عصبانی شد و بر سر طوطی زد و از شدت ضربه طوطی کچل شد.

    7-     طوطی چند روزی حرف نمیزدو مرد بقّال ازپشیمانی افسوس می خورد.

    8-     از ناراحتی ریش خود را می کند و می گفت: افسوس که ثروتِ مثل آفتابم از بین رفت. ( طوطی ام را از دست دادم)

    9-     ای کاش آن زمان که برسر طوطی خوش آوازم میزدم،دستم می شکست.

    10- برای اینکه طوطی به حرف بیاید، به هر فقیری صدقه می داد.

    11- پس از سه شبانه روز حیران ودرمانده، ناامید در دکان نشسته بود...

    12- برای طوطی شکلک در می آورد تا شاید طوطی اش حرف بزند.

    13- روزی گدایی سربرهنه و کچل از آنجا می گذشت که سرش مانند پشت طاس و طشت صاف بود.

    14- طوطی همان لحظه به حرف آمد و او را صدا کرد که ای فلان...

    15- تو چرا کچل شده ای و با کچل ها آمیخته ای؟ مگر تو نیز روغن از شیشه ریخته ای؟

    16-  مردم از مقایسه طوطی که آن مرد کچل را مانند خودش تصور کرده بود، خندیدند.  

    17- کار مردان خدا را با خودت مقایسه نکن. اگر چه شیر خوردنی و شیر جنگل یکسان نوشته می شوند ولی در معنی متفاوتند.

    18- همه ی مردم دنیا به این دلیل گمراه شدند و کمتر کسی از حال مردان حق آگاه است.

    19- دو نوع زنبور از یک محل غذا می خورند ولی از یکی نیش و از دیگری عسل تولید می شود.

    20- دو نوع آهو از یک گیاه و آب می خورند ولی از یکی فضله و از دیگری مشک خالص به وجود می آید.

    21- دو نی از یک جا آب می خورند ولی یکی نی توخالی و دیگری پر از شکر می شود.

    22- مانند اینها چیزهای مشابه زیادی وجود دارد که تفاوت زیادی با هم دارند.

    23-  چون در این دنیا آدم های مثل شیطان بسیار زیاد هستند، پس شایسته نیست که با هر کسی دوست شویم

    ** علیپور**

                

    منبع مطلب : www.farsialipour.blogfa.com

    مدیر محترم سایت www.farsialipour.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    بانو 5 ماه قبل
    0

    عالی بود مطالبتون

    مهسا 10 ماه قبل
    0

    عالی

    مهدیس 10 ماه قبل
    0

    خیلی عالی بود ممنون

    مهدی 1 سال قبل
    1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید