توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    معنی درس پنجم فارسی دوازدهم در حقیقت عشق

    1 بازدید

    معنی درس پنجم فارسی دوازدهم در حقیقت عشق را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    معنی درس هفت- بخش اول: در حقیقت عشق

    معنی درس هفت- بخش اول: در حقیقت عشق

    بدان که یکی از نام­های خوبی، «زیبایی» است و یکی «کمال»، و همة موجودات روحانی و جسمانی، خواهان رسیدن به کمال هستند و هیچ کس را نمی­بینی که به زیبایی بی­میل باشد.

    پس وقتی خوب فکر کنی، می­بینی همه خواهان خوبی­اند و تلاش می­کنند که خود را به خوبی برسانند و دشوار می­توان به خوبی که همه آن را می­خواهند- دست یافت؛ زیرا فقط با عشق می­توان به خوبی رسید و عشق، هرکسی را نمی­پذیرد و در هر جایی منزل نمی­کند و خود را به هرکسی نشان نمی­دهد.

    وقتی که محبت به نهایت برسد، به آن عشق می­گویند و عشق از محبت، خاص­تر است، زیرا در همة انواع عشق، محبت وجود دارد اما هر محبتی به عشق تبدیل نمی­شود. و محبت، از شناخت، خاص­تر است زیرا همة انواع محبت، نوعی شناخت است (ناشی از شناخت است) اما هر شناختی، محبت نیست.

    پس پایة اول، شناخت، پایة دوم، محبت، و پایة سوم، عشق است و به عالم عشق که بالاترین است- نمی­توان رسید مگر با عبور از دو مرحلة شناخت و محبت.

    بخش دوم: سودای عشق

    کسی به­طور قطع و یقین می­تواند عشق را دریابد که در قید و بند خودش نباشد و خود را فراموش کند و خود را برای عشق فدا کند.

    عشق مانند آتش است؛ هرجا که باشد، جز خودش، اجازة اقامت به دیگری نمی­دهد. به هرجا که برسد می­سوزاند و همه چیز را به رنگ خود درمی­آورد.

    معنی بیت: کسی در راه عشق قدم می­گذارد که جانش را فدا کرده است. زنده بودن و عشق، در کنار هم قرار نمی­گیرند.

    ای عزیز! رسیدن به خدا واجب است و ناچار، هرچه به وسیلة آن به خدا برسند نیز نزد طالبان واجب می­شود. عشق، بنده را به خدا می­رساند، پس عشق به همین دلیل واجب است.

    وظیفة کسی که خداوند را می­خواهد آن است که در وجود خود جز عشق، چیزی نجوید. وجود عاشق از عشق است، پس چگونه می­تواند بدون عشق زندگی کند؟ عشق را علت زندگی، و مرگ را بی­عشق بودن بدان.

    شیدایی عشق، باارزش­تر از هوشیاری جهان است و دیوانگی عشق برتر از همة عقل­هاست. هرکس که عاشق نیست، خودخواه و پرکینه و مستبد است؛ در حالی که عاشقی، بی­اختیاری و سردرگمی است.

    معنی بیت: در این دنیای کهنه، هرکجا جوانی هست، عاشق باد زیرا عشق، دیوانگی خوبی است.

    ای عزیز! خوراک پروانه، عشقی است که به آتش دارد؛ بدون آتش آرام و قرار ندارد و زمانی که وارد آتش شود، می­سوزد و دیگر وجود ندارد تا هنگامی که عشق، او را چنان کند که تمام جهان را به شکل آتش ببیند.

    پروانه هنگامی که به آتش برسد خود را در آن می­اندازد. تفاوت آتش و غیر آتش را نمی­داند، چرا؟ چون عشق او آتش است.

    این حدیث را بشنو که پیامبر (ص) گفت: «هرگاه خداوند بنده­ای را دوست داشته باشد، او را عاشق خود می­کند و خود عاشق او می­شود، پس می­گوید: ای بندة من، تو عاشق و دوستدار مایی و من عاشق و دوستدار توام، چه بخواهی و چه نخواهی»

    منبع مطلب : adaberoz.blogfa.com

    مدیر محترم سایت adaberoz.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    وبلاگ فارسی23

     در این قسمت برای شما معنی شعر درس هفتم فارسی دوازدهم با عنوان در حقیقت غشق رو قرار دادیم ! این شعر رو حتما باید با تمامی آرایه هاش خوب خوب خوب یادبگیرید تا بتونید تو امتحانات و پرسش های معلم ها و تست ها ازش بر بیاید ! همچنین از معلما خواهش میکنیم از شعر رو به صورت کامل و جامع ! به بروبَچ درس بدن تا خوب یادبگیرن. خب وقت رو تلف نکنیم و بریم سراغ معنی شعر درس هفتم فارسی دوازدهم ، در حقیقت عشق !

    بدان که از جملهٔ نام‌های حُسن یکی «جمال» است و یکی «کمال». و هرچه موجودند، از روحانی و جسمانی، طالب کمال‌اند. و هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد؛ پس چون نیک اندیشه کنی، همه طالب حُسن‌اند و در آن می‌کوشند که خود را به حُسن رسانند و به حُسن - که مطلوب همه است - دشوار می‌توان رسیدن؛ زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود؛ الّا به واسطهٔ عشق، و عشق، هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده، روی ننماید.
    محبّت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاص‌تر از محبّت است؛ زیرا که همه عشقی محبّت باشد امّا همه محبّتی عشق نباشد. و محبّت خاص‌تر از معرفت است؛ زیرا که همه محبّتی معرفت باشد امّا همه معرفتی، محبّت نباشد.
     پس اوّل پایه معرفت است و دوم پایه محبّت و سیُم پایه، عشق. و به عالَمِ عشق - که بالای همه است - نتوان رسیدن تا از معرفت و محبّت دو پایهٔ نردبان نسازد.

    (فی حقیقة العشق، شهاب‌الدّین سهروردی)

    در عشق قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق، آتش است، هر جا که باشد، جز او رخت، دیگری ننهد. هر جا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند.

    در عشق کسی قدم نهد کِش جان نیست

    با جان بودن به عشق در سامان نیست

    ای عزیز، به خدا رسیدن فرض است، و لابد هر چه به واسطهٔ آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان، عشق، بنده را به خدا برساند؛ پس عشق از بهر این معنی، فرضِ راه آمد. کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است؛ بی عشق چگونه زندگانی کند؟! حیات از عشق می شناس و مَمات بی عشق می یاب.

    سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق بر همه عقل‌ها افزون آید. هر که عاشق نیست، خودبین و پرکین باشد، و خودرای بود. عاشقی بی‌خودی و بی‌راهی باشد.

    در عالم پیر، هر کجا برنایی است

    عاشق بادا که عشق خوش سودایی است

    ای عزیز! پروانه، قوت از عشقِ آتش خورد، بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را چنان گرداند که همه جهان، آتش بیند؛ چون به آتش رسد، خود را بر میان زند. خود نداند فرقی کردن میان آتش و غیر آتش، چرا؟ زیرا که عشق، همه خود آتش است.
    این حدیث را گوش‌دار که مصطفی‌ (ص) گفت: « اِذا أحَبّ اللهُ عَبداً عَشقَهُ و عَشقَ عَلَیهِ فَیَقولُ عِبدیٰ أَنتَ عاشقی و مُحِبّی، وَ أنا عاشقٌ لَکَ و مُحِبُّ لَکَ اِن أرَدْتَ أوْ لَم تُرِد.» گفت: «او بندهٔ خود را عاشق خود کند، آنگاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید: تو عاشق و محبِّ مایی، و ما معشوق و حبیب توایم [چه بخواهی و چه نخواهی]».

    (تمهیدات، عین‌القضات همدانی)

     کــارگـاه مـتن پژوهـــی

    منبع مطلب : farsi23.blog.ir

    مدیر محترم سایت farsi23.blog.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    سعید جعفری

    سعید جعفری

    آموزه هفتم: در حقیقت عشق

    بدان که از جملۀ نام‌های حُسن یکی جمال است و یکی کمال. و هر چه موجودند از روحانی و جسمانی، طالب کمال اند. و هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد؛ پس چون نیک اندیشه کنی، همه طالب حُسن اند و در آن می‌کوشند که خود را به حُسن رسانند و به حُسن  که مطلوب همه است دشوار می‌توان رسیدن؛ زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود؛ الّا به واسطۀ عشق، و عشق هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده روی ننماید.

    قلمرو زبانی: حسن: خوبی / جمال: زیبایی / کمال: کامل بودن / طالب: خواهان / وصول: رسش، رسیدن / الّا: مگر / و عشق هر کسی را به خود راه ندهد: هر کسی نمی تواند عاشق شود / خاص: ویژه / معرفت: شناخت / سیم: سوم / مأوا: پناه / دیده: چشم / نمودن: نشان دادن (بن ماضی: نمود، بن مضارع: نما)/ قلمرو ادبی: جمال، کمال: جناس/ روحانی، جسمانی: تضاد / عالم عشق: اضافه تشبیهی  / دیده: مجاز از انسان /

    محبّت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاص تر از محبّت است؛ زیرا که همه عشقی محبّت باشد؛ امّا همه محبّتی عشق نباشد. و محبّت خاص تر از معرفت است؛ زیرا که همه محبّتی معرفت باشد؛ امّا همه معرفتی محبّت نباشد. پس اوّل پایه، معرفت است و دوم پایه، محبّت و سیُم پایه، عشق. و به عالم عشق  که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبّت دو پایۀ نردبان نسازد.

    قلمرو زبانی: غایت: نهایت / خاص: ویژه / معرفت: شناخت / سیم: سوم / قلمرو ادبی: عالم عشق: اضافه تشبیهی نتوان رسیدن: نمی توانیم برسیم / تا از معرفت … دو پایۀ نردبان نسازد: تشبیه پنهان

    بازگردانی:

    پیام:

    فی حقیقه العشق، شهاب الدین سهروردی

    سودای عشق

    در عشق قدم نهادن کسی را مسلمّ شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق، آتش است، هر جا که باشد، جز او رخت، دیگری ننهد. هر جا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند.

    قلمرو زبانی: مسلم : ثابت، قطعی / با خود نباشد: خود را رها کند / ایثار کردن: فدا کردن / رخت: اسباب و اثاثیه / رخت نهادن: کنایه از مقیم شدن (بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه)/ سوختن: سوزاندن، (بن ماضی: سوخت، بن مضارع: سوز) / قلمرو ادبی: قدم نهادن: کنایه از وارد شدن / عشق آتش است: تشبیه فشرده، رسا، بلیغ / سوختن: کنایه از نابود کردن / به رنگ خود گرداند: حس آمیزی/ 

    در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست  / با جان بودن به عشق در سامان نیست

    قلمرو زبانی: کش: که او را / به عشق: در عشق / در سامان:

    بازگردانی: کسی می‌تواند در راه عشق گام بنهد که بمیرد و جانش را از دست بدهد. امکان ندارد که عاشق جان داشته باشد.

    ای عزیز، به خدا رسیدن فرض است، و لابد هر چه به واسطۀ آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان. عشق، بنده را به خدا برساند؛ پس عشق از بهر این معنی، فرضِ راه آمد. کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است؛ بی عشق چگونه زندگانی کند؟! حیات از عشق می‌شناس و مَمات بی عشق می‌یاب.

    قلمرو زبانی: فرض: واجب / لابد: به ناچار / طالب: جوینده، خواهان / ازبهر: به خاطر / «آمد» در « فرضِ راه آمد»: شد / نطلبد: نجوید / بی عشق چگونه زندگانی کند؟: پرسش انکاری / حیات: زندگانی / می شناس: بشناس (فعل امر) / ممات: مرگ / می یاب: بیابت (فعل امر)/ قلمرو ادبی: حیات، ممات: تضاد /

    سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق بر همه عقل‌ها افزون آید. هر که عاشق نیست، خودبین و پرکین باشد، و خودرای بود. عاشقی بی خودی و بی رایی باشد.

    قلمرو زبانی: سودا: خیال / افزون آید: برتر می باشد / بود: می باشد / قلمرو ادبی: عشق، عقل: تضاد

    در عالم پیر هر کجا برنایی است / عاشق بادا که عشق خوش سودایی است

    قلمرو زبانی: برنا: جوان، بالغ / عاشق، عشق: اشتقاق، همریشگی / بادا: فعل دعایی (بود ← بواد ← باد ← بادا)/ که: زیرا / سودا: خیال

    بازگردانی: در این جهان فرتوت هر کجا جوانی وجود دارد، امیدوارم که عاشق باشد؛ زیرا عشق خوش خیالی است.

    ای عزیز، پروانه، قوت از عشق آتش خورد، بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را چنان گرداند که همه جهان آتش بیند؛ چون به آتش رسد، خود را بر میان زند. خود نداند فرقی کردن میان آتش و غیر آتش، چرا؟ زیرا که عشق، همه خود آتش است.

    قلمرو زبانی: قوت: خوراک / قرار: آرامش / قلمرو ادبی: زیرا که عشق، … آتش است: تشبیه /

    این حدیث را گوش دار که مصطفی علیه السّلام  گفت: «اذا أحبَّ اللهُ عَبدا عَشقَهُ و عَشقَ عَلَیهِ فَیَقولُ عَبدی أنَتَ عاشقی و مُحِبّی، وَ أنا عاشقٌ لکَ و مُحِبُّ لکَ انِ أرَدتَ أوَ لمَ تُرِد» گفت: «او بندۀ خود را عاشق خود کند، آنگاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید: تو عاشق و محبِّ مایی، و ما معشوق و حبیب توایم [چه بخواهی و چه نخواهی]».

    قلمرو زبانی: محبّ: دوستار / حبیب: یار / محبّ، حبیب: همریشگی

    تمهیدات، عین القضات همدانی

    شعر خوانی: صبح ستاره باران

    ۲- آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل / لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

    قلمرو زبانی: حذف فعل به قرینه معنایی / قلمرو ادبی: آیینه نگاه: اضافه تشبیهی / تشبیه پنهان در مصرع نخست و مصرع دوم: نگاهت مانند بامداد در ساحل است، لبخندت مانند صبح روشن است، دندانت مانند ستاره، درخشان و سپید است / صبح ستاره باران: کنایه، بامداد پرستاره / تناسب: صبح، ستاره، ساحل / واژه آرایی: گاه، صبح / ستاره: استعاره از دندان دلبر

    بازگردانی: نگاه آیینه وارت مانند زیبایی صبح در کنار دریا ست و لبخند گاه گاهت مانند صبح ستاره باران، درخشان و

    زیبا ست.

    پیام:

    ۳- بازآ که در هوایت خاموشی جنونم / فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

    قلمرو زبانی: بازآ: بازگرد / هوا: عشق / خاموشی: سکوت / جنون: دیوانگی / برانگیخت: بلند کرد (بن ماضی: برانگیخت، بن مضارع: برانگیز)/ قلمرو ادبی: خاموشی ام، فریاد سنگ را بلند کرد: تضاد، اغراق / فریاد سنگ: جانبخشی / سنگ: نماد سختی و نرمش ناپذیری / تناسب: سنگ، کوهساران

    بازگردانی: بازگرد که به خاطر عشق تو، سکوت جنون وارم فریاد سنگ کوهسار را نیز بلند کرد.

    پیام:

    ۴- ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز / کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران

    قلمرو زبانی: زین: از این /  مگریز: فرار نکن (بن ماضی: گریخت، بن مضارع: گریز)/ قلمرو ادبی: جویبار جاری: استعاره از دلبر / سایه برگ: استعاره از دلشده، خود سراینده / از کف دادند: کنایه، از دست دادند / کف: دست، ایهام تناسب (۱- کف دست ۲- کف دریا) در معنای کف دریا با جویبار تناسب دارد / بی شمار: گروه بسیار / واج آرایی: «ر» /

    بازگردانی: ای کسی که مانند جویبار جاری هستی، از من که مانند سایه برگم فرار نکن. زیرا گروه بی شماری به همین شیوه فرصتها را از دست دادند.

    پیام:

    ۵- گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم / بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران

    قلمرو زبانی: مهر: عشق / قلمرو ادبی: تضمین شعر سعدی / گفتی، گفتم: همریشگی / واژه آرایی: روزگاران / مهری نشسته: جانبخشی

    بازگردانی: تو گفتی: با گذشت زمان عشق بر دلم نشسته است. من گفتم این عشق را حتا با گذر روزگاران نیز از دلم

    بیرون نمی‌توانم کرد.

    پیام:

    شعر سعدی: سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمی‌توان کرد الّا به روزگاران

    ۶- پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند / دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

    قلمرو زبانی: نقش بستند: حک کردند، کشیدند / قلمرو ادبی: نقش بستند: کنایه از ماندگاری /  دیوار زندگی: اضافه تشبیهی / واج آرایی: «گ» /

    بازگردانی: پیش از من و تو عاشقان بسیاری بودند که بر روی دیوار زندگی یادگاری‌های بسیاری از عشق نقش بستند و رفتند.

    پیام:

    ۷- وین نغمه محبّت بعد از من و تو ماند / تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

    قلمرو زبانی: وین: و این / قلمرو ادبی: نغمه محبت: اضافه تشبیهی / صدای باد و باران باقی است: کنایه، تا دنیا برپاست / تناسب: باد، باران

    بازگردانی: تا در زمانه صدای باد و باران باقی است، نغمه عشق من و تو پس از من و تو خواهد ماند و نابود نخواهد گشت.

    پیام:

    مثل درخت، در شب باران، محمدرضا شفیعی کدکنی (م. سرشک)

    انوع جمله

    &   اجزای اصلی جمله عبارت‌اند از: فعل، نهاد، مفعول، مسند، متمّم فعل

    شناسایی نوع فعل، اجزای اصلی جمله را گزارش می‌کند.

    راه‌ شناسایی فعل: ۱- شناسه ۲- انجام کار در زمان

    راه‌ شناسایی نهاد: ۱– در پاسخ «چه چیزی و چه کسی» می‌آید ۲- همخوانی نهاد جدا با شناسه فعلی.

    نهاد جدا، چه باشد چه نباشد، یک جزء جمله به شمار می‌رود.

    راه‌ شناسایی مفعول: ۱- در پاسخ «چه چیزی را و چه کسی را» می‌آید.

    راه‌ شناسایی مسند: ۱- در پاسخ «چه است؟» می‌آید ۲- شناسایی فعل اسنادی.

    فعل اسنادی: است، بود، شد، گشت، گردید، …  .

    گونه‌های مسند: ۱- مسند نهادی ۲- مسند مفعولی

    همه او را استاد می‌نامند/ صدا می‌زنند/ می‌شمارند/ می‌دانند.

    ژرف ساخت جمله: او استاد است. همه این را می‌دانند.

    گاهی به جای مسند یک گروه متمّمی می‌آید: او از دوستان من است. فرهاد در خانه است.

    متمّم فعل:دوستم از من رنجید.

     متمّم قیدی: شایان به تهران آمد.

    متمّم اسم: مادرم به ادب پارسی علاقه‌مند است.

    راه‌ شناسایی متمّم فعل: ۱- نیاز فعل به آن ۲- هر فعل حرف اضافه یگانه‌ای دارد. ۳- متمّم فعلی بر معنای فعل اثر می‌نهد.

    یک فعل می‌تواند معناهای گوناگونی داشته باشد و با هر معنا، اجزای فعل متفاوت گردد؛ مانند: گشتن، گرفتن، آمدن

    بهمن تهران را گشت. ( گذرا به مفعول)                گل زیبا گشت. ( گذرا به مسند)

    گروه فعلی با داشتن حرفه اضافه، متمم ندارد؛ مانند: تعزیه نوعی نمایش به شمار می‌رود.

    اگر اجزای جمله اصلی بیفتند، هنگام شمارش، می‌باید اجزای افتاده در نظر گرفته شوند.

    رسیدن: دو جزئی، رساندن: سه جزئی،

    راه‌ شناسایی قید: ۱- جمله یا یکی از اجزای جمله را مقید می کند ۲- جزء اجزای اصلی جمله به شمار نمی رود

    راه‌ شناسایی قید: ۱– اگر آن را بزداییم جمله ناقص نمی شود.

    منبع مطلب : www.jafarisaeed.ir

    مدیر محترم سایت www.jafarisaeed.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    فاطی 3 روز قبل
    0

    خیلی عالی بود

    علی 18 روز قبل
    0

    عالی

    رز 1 ماه قبل
    0

    خیلی خوب بود

    ربااا 6 ماه قبل
    0

    عالی

    Mm 11 ماه قبل
    0

    مرسی که معنی درس رو گذاشتی

    زینب 12 ماه قبل
    2

    ممنونم از کمکتون

    رز 1 سال قبل
    2

    مطالب خیلی خوب و قابل استفاده بود

    میم 1 سال قبل
    3

    خیلی عالیی بود واقعا

    دنیز 1 سال قبل
    3

    عالی بود🙏

    ملصی عالییییح 1 سال قبل
    1

    ملصییی عالیح

    1
    ملصی عالییییح 1 سال قبل

    ژووووون

    فاطی 2 سال قبل
    3

    معنی خط اول

    Aram 2 سال قبل
    1

    خیلی خوبه

    بهار 2 سال قبل
    1

    خیلی خوبه

    مهدی 2 سال قبل
    1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید