توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    معنی راست است که مرا تیز پر است

    1 بازدید

    معنی راست است که مرا تیز پر است را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    شعر زیبای عقاب و کلاغ از دکتر پرویز خانلری

    گشت غمناک دل وجان عقاب

    دید کش دور به انجام رسید

    باید از هستی دل برگیرد

    خواست تا چاره ناچار کند

    صبح گاهی ز پی چاره کار

    گله کآهنگ چرا داشت به دشت

    و آن شبان بیم زده، دل نگران

    کبک در دامن خاری آویخت

    آهو استاد ونگه کرد و رمید

    لیک صیاد سر دیگر داشت

    چاره مرگ نه کاری است حقیر

    صید هر روزه به چنگ آمد زود

    آشیان داشت در آن دامن دشت

    سنگ ها از کف طفلان خورده

    سال ها زیسته افزون ز شمار

    بر سر شاخ ورا دید عقاب

    گفت: کای دیده زما بس بیداد

    مشکلی دارم اگر بگشائی

    گفت: ما بنده درگاه توایم

    بنده آماده، بگو فرمان چیست

    دل چو در خدمت تو شاد کنم

    این همه گفت ولی با دل خویش

    کاین ستمکار قوی پنجه کنون

    لیک ناگه چو غضبناک شود

    دوستی را چو نباشد بنیاد

    در دل خویش چو این رای گزید

    زار و افسرده چنین گفت عقاب

    راست است این که مرا تیز پر است

    من گذشتم به شتاب از در و دشت

    گر چه از عمر دل سیری نیست

    من و این شهپر و این شوکت و جاه

    تو بدین قامت و بال ناساز

    پدرم از پدر خویش شنید

    با دو صد حیله به هنگام شکار

    پدرم نیز به تو دست نیافت

    لیک هنگام دم بازپسین

    از سر حسرت با من فرمود

    عمر من نیز به یغما رفته است

    چیست این سرمایه عمر دراز

    زاغ گفت ار تو درین تدبیری

    عمرتان گر که پذیرد کم وکاست

    ز آسمان هیچ نیائید فرود

    پدر من که پس از سیصد واند

    بارها گفت که بر چرخ اثیر

    بادها کز زبر خاک وزند

    هر چه از خاک شوی بالاتر

    تا بدانجا که بر اوج افلاک

    ما از آن سال بسی یافته ایم

    زاغ را میل کند دل به نشیب

    دیگر این خاصیت مردار است

    گند ومردار بهین درمان است

    خیز و زین بیش ره جرخ مپوی

    ناودان جایگهی سخت نکوست

    من که بس نکته نیکو دانم

    خوان گسترده الوانی هست

    آن چه زآن زاغ چنین داد سراغ

    بوی بد رفته از آن تا ره دور

    نفرتش گشته بلای دل و جان

    آن دو همراه رسیدند از راه

    گفت: خوانی که چنین الوان است

    می کنم شکر که درویش نیم

    گفت و بنشست و بخورد از آن گند

    عمر در اوج فلک برده به سر

    ابر را دیده به زیر پر خویش

    بارها آمده شادمان ز سفر

    سینه کبک و تذرو و تیهو

    اینک افتاده بر این لاشه و گند

    بوی گندش دل و جان تافته بود

    دلش از نفرت و بیزاری ریش

    یادش آمد بر آن اوج سپهر

    فر و آزادی و فتح و ظفر است

    دیده بگشود و به هر سو نگریست

    آن چه بود، از همه سو خواری بود

    بال بر هم زد و برجست از جا

    سال ها باش و بدین عیش بناز

    من نیم در خور این مهمانی

    گر بر اوج فلک باید مرد

    شهپر شاه هوا اوج گرفت

    سوی بالا شد و بالاتر شد

    لحظه ای چند بر این لوح کبود

    منبع مطلب : genetics88band.blogfa.com

    مدیر محترم سایت genetics88band.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    آیات

    (دریافت نسخه‌ی مناسب چاپ این نوشته به صورت فایل PDF)

    شعر عقاب

    سروده‌ی پرویز ناتل خانلری

    نامه‌ی پرویز ناتل خانلری به پسرش[۱]

    فرزند من! دمی چند بیش نیست که تو در آغوش من خفته‌ای و من به نرمی سرت بر بالین گذاشته و آرام از کنارت برخاسته‌ام و اکنون به تو نامه می‌نویسم. شاید هر که از این کار آگاه شود عجب کند، زیرا نامه و پیام آنگاه به کار آید که میان دو تن فاصله‌ای باشد و من و تو در کنار هم‌ایم.

    امّا آنچه مرا به نامه نوشتن وامی‌دارد، بُعد مکان نیست بلکه فاصله زمان است. اکنون تو کوچک‌تر از آنی که بتوانم آنچه می‌خواهم با تو بگویم. سال‌های دراز باید بگذرد تا تو گفته‌های مرا دریابی، و تا آن روزگار شاید من نباشم. امیدوارم که نامه‌ام از این راه دراز به تو برسد، روزی آن را برداری و به کنجی بروی و بخوانی و درباره‌ی آن اندیشه کنی.

    من اکنون آن روز را از پشت غبار زمان به ابهام می‌بینم. سال‌های دراز گذشته است. نمی‌دانم که وضع روزگار بهتر از امروز است یا نیست. اکنون که این نامه را می‌نویسم، زمانه آبستن حادثه‌هاست. شاید دنیا زیر و رو شود و همه چیز دگرگون گردد. این نیز ممکن است که باز زمانی روزگار چنین بماند.

    من نیز همانند هر پدری آرزو دارم که دوران جوانی تو به خوشی و خوشبختی بگذرد. امّا جوانی بر من خوش نگذشته است و امید ندارم که روزگار تو بهتر باشد. دوران ما عصر ننگ و فساد است و هنوز نشانه‌ای پیدا نیست از اینکه آینده جز این باشد. آخر سال نکو را از بهارش می‌توان شناخت. سرگذشت من خون دل خوردن و دندان به جگر افشردن بود و می‌ترسم سرگذشت تو نیز همین باشد.

    شاید بر من عیب گیری که چرا دل از وطن برنداشته و تو را به دیاری دیگر نبرده‌ام تا در آنجا با خاطری آسوده‌تر بسر ببری. شاید مرا به بی‌همتی متصف کنی. راستی آن است که این عزیمت بارها از خاطرم گذشته است. اما من و تو از آن نهال‌ها نیستیم که آسان بتوانیم ریشه از خاک خود بر کنیم و در آب و هوایی دیگر نموّ کنیم. پدران تو تا آنجا که خبر دارم همه با کتاب و قلم سر و کار داشته‌اند. یعنی از آن طایفه بوده‌اند که مأمورند میراث ذوق و اندیشه گذشتگان را به آیندگان بسپارند. جان و دل چنین مردمی با هزاران بند و پیوند به زمین خود بسته است. از این همه تعلّق گذشتن کار آسانی نیست.

    امّا شاید ماندن من سببی دیگر نیز داشته باشد. دشمن من که دیو فساد است، در این خانه مسکن دارد. من با او بسیار کوشیده‌ام. همه خوشی‌های زندگیم بر سر این پیکار رفته است. او بارها از در آشتی در آمده و لبخند زنان در گوشم گفته است: «بیا! بیا! که در این سفره آنچه خواهی است.»

    اما من چگونه می‌توانستم دل از کین او خالی کنم؟ چگونه می‌توانستم دعوتش را بپذیرم؟ آنچه می‌خواستم آن بود که او نباشد.

    اینکه تو را به دیاری دیگر نبرده‌ام از این جهت بود که از تو چشم امیدی داشتم. می‌خواستم که کین مرا از این دشمن بخواهی. کین من کین همه بستگان و هموطنان من است، کین ایران است. خلاف مردی دانستم که میدان را خالی کنم و از دشمن بگریزم. شاید تو نیرومندتر از من باشی و در این پیکار بیشتر کامیاب شوی.

    اکنون که اینجا مانده‌ایم و سرنوشت ما این است باید به فکر حال و آینده‌ی خود باشیم. می‌دانی که کشور ما روزگاری قدرتی و شوکتی داشت. امروز از آن قدرت و شوکت نشانی نیست. ملتی کوچک‌ایم و در سرزمینی پهناور پراکنده‌ایم. در این زمانه کشورهای عظیمی هستند که ما در ثروت و قدرت با آنها برابری نمی‌توانیم کرد. امروز ثروت هر ملتی حاصل پیشرفت صنعت اوست و قدرت نظامی نیز علاوه بر کثرت عدد با صنعت ارتباط دارد. عدّت و آلت ما در جهان امروز برای کسب قدرت کافی نیست و هر چه از دلاوری پدران خود یاد کنیم و خود را دلیر سازیم با حریفانی چنین قوی‌پنجه که اکنون هستند، کاری از پیش نمی‌توانیم برد.

    این نکته را از روی نومیدی نمی‌گویم و هرگز یأس در دل من راه نیافته است. نیروی خود را سنجیدن و ضعف و قدرت خود را دانستن از نومیدی نیست. دنیای امروز پر از حریفان زورمند است که با هم دست و گریبان‌اند. ما زوری نداریم که با ایشان درافتیم و اگر بتوانیم بهتر از آن چیزی نیست که کناری بگیریم و تماشا کنیم. اما یقین ندارم که این کار میسر باشد. حریفانی که بر هم می‌تازند، هر گوهر یا کلوخی که به دست‌شان بیاید بر سر هم می‌کوبند و دیگر از او نمی‌پرسند که به این سرنوشت راضی هست یا نیست.

    در این وضع، شاید بهتر آن بود که قدرتی کسب کنیم آنقدر که بتوانیم حریم خود را از دست‌برد حریفان نگه داریم و نگذاریم که ما را آلتی بشمارند و در راه مقصود خویش به کار برند. اما کسب این قدرت مجالی می‌خواهد و معلوم نیست که زمانه آشفته چنین مجالی به ما بدهد.

    پس اگر نمی‌خواهیم یک‌باره نابود شویم، باید در پی آن باشیم که برای خود شأن و اعتباری جز از راه قدرت مادی به دست بیاوریم، تا دیگران به ملاحظه آن ما را به چشم اعتنا بنگرند و جانب ما را مراعات کنند. و اگر گردش زمانه ما را به ورطه نابودی کشید، باری، آیندگان نگویند که این مردم لایق و سزاوار چنین سرنوشتی بوده‌اند.

    این شأن و اعتبار را جز از راه دانش و ادب حاصل نمی‌توان کرد. ملتی که رو به انقراض می‌رود، نخست به دانش و فضیلت بی‌اعتنا می‌شود. به این سبب برای مردم امروز باید دلیل و شاهد آورد تا بدانند ارزش ادب و دانش چیست. اما پدران ما این نکته را خوب می‌دانستند و تو می‌دانی که اگر ایران در کشاکش روزگار تاکنون به جا مانده و قدر و آبرویی دارد، سبب‌اش جز قدر و شأن هنر و ادب آن نبوده است.

    جنگ‌ها و پیروزی‌ها اثری کوتاه دارند. آثار هر پیروزی تا وقتی دوام می‌یابد که شکستی در پی آن نیامده است. اما پیروزی معنوی است که می‌تواند شکست نظامی را جبران کند. تاریخ گذشته ما سراسر برای این معنی مثال و دلیل است. ولی در تاریخ ملت‌های دیگر نیز شاهد و برهان بسیار می‌توان یافت. کشور فرانسه پس از شکست ناپلئون سوم در سال ۱۸۷۰ مقام دولت مقتدر درجه اول را از دست داده بود. آنچه بعد از این تاریخ موجب شد که باز آن کشور مقام مهمی در جهان داشته باشد دیگر قدرت سردارانش نبود بلکه هنر نویسندگان و نقاشان‌اش بود.

    ما نیز امروز باید در پی آن باشیم که چنین نیرویی برای خود به دست بیاوریم. گذشتگان ما در این راه آن‌قدر کوشیده‌اند که برای ما آبرو و احترامی بزرگ فراهم کردند. بقای ما تاکنون مدیون و مرهون کوشش آن بزرگواران است. امروز ما از آن پدران نشانی نداریم. آنچه را ایشان بزرگ داشتند، ما به مسخره و بازی گرفته‌ایم. دیو فساد در گوش ما افسانه و افسون می‌خواند. کسانی هستند که جز در اندیشه انباشتن کیسه‌های خود نیستند. دیگران نیز از ایشان سر مشق می‌گیرند و پیروی می‌کنند. اگر وضع چنین بماند هیچ لازم نیست که حادثه‌ای عظیم ریشه وجود ما را برکند. ما خود به آغوش فنا می‌شتابیم.

    اما اگر هنوز امیدی هست آن است که جوانان ما همه یک‌باره به فساد تن در نداده‌اند. هنوز برق آرزو در چشم ایشان می‌درخشد؛ آرزوی آنکه بمانند و سرافراز باشند. تا چنین شوری در دل‌ها هست، همه بدی‌ها را سهل می‌توان گرفت. آینده به دست ایشان است و من آرزو دارم که فردا تو در صف کسانی درآیی که به قدر و شأن خود پی برده‌اند؛ یعنی در صف کسانی که می‌دانند اگر برای ایران آبرویی نماند خود نیز آبرو نخواهند داشت؛ می‌دانند که برای کسب این شرف، کوشش باید کرد و رنج باید برد.

    آرزوی من این است که تو هم در این کوشش و رنج شریک باشی. مردانه بکوشی و با این دشمن درون که فساد است به جنگ برخیزی. اگر در این پیکار پیروز شدی، دشمن بیرون کاری از پیش نخواهد برد. و گیرم که بر ما بتازند و کار ما را بسازند، باری اینقدر بکوشیم تا پس از ما نگویند که مشتی مردم پست و فرومایه بودند و به ماندن نمی‌ارزیدند.

    زان پیش که دست و پا فرو بندد مرگ / آخر کم از آن که دست و پایی بزنیم؟

    منبع مطلب : ayat.ir

    مدیر محترم سایت ayat.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    توضیحات منظومه عقاب

    *گشت غمناک دل و جان عقاب/چو از او دور شد ایام شباب

    شباب: جوانی. (در آخرین روزهای عمر خود، عقاب به دنبال راه چاره می گشت تا از مرگ رهایی یابد به همین خاطر غمگین و ناراحت بود.)

    دید کش دور به انجام رسید/آفتابش به لب بام رسید

    دید زندگی او به سر انجام رسیده و عمرش رو به پایان است

    کش:که او را  ، مصرع دوم کنایه از تمام شدن عمر

    باید از هستی دل بر گیرد/ره سوی کشور دیگر گیرد

    باید از زندگی دل بکند و به آن دنیا برود

    دل برگرفتن:قطع امید کردن / کشور دیگر: مجاز از دنیای دیگر ، ره سوی کشور دیگر گرفتن :کنایه از مردن

    خواست تا چاره نا چار کند/دارویی جوید و در کار کند

    خواست تا راه علاجی برای مرگ پیدا کند دارویی بیابد و استفاده کند

    ناچار:لاعلاج(منظور مرگ)،  چاره کردن: درمان کردن،  درمان درد درمان ناپذیر :تناقض،  در کار کردن: استفاده کردن

    صبحگاهی ز پی چاره کار/گشت بر باد سبک سیر سوار

    عقاب برای این که بتواند خوب پرواز کند انگار روی باد سوار می شود. سبک سیر: تند رو

    گله کاهنگ چرا داشت به دشت/ناگه ا ز وحشت پر ولوله گشت

    با دیدن عقاب گلّه حیوانات که می خواستند در دشت بچرند، پر آشوب و شلوغ شد

    آهنگ چیزی داشتن: قصد انجام کاری را داشتن،  پر ولوله: شلوغ و بی نظم

    وان شبان ، بیم زده ، دل نگران/شد پی بره نوزاد دوان

    چوپان با حالت نگران و ترسان رفت تا بره نوزاد را بگیرد و محافظت کند

    شد: رفت 

    کبک در دامن خاری آویخت/مار پیچید و به سوراخ گریخت

    از ترس عقاب، پرنده کبک خود را در بوته خاری پنهان کرد، مار هم به خود پیچید و در سوراخی پنهان شد

    آهو استاد و نگه کرد و رمید/دشت را خط غباری بکشید

    آهو ایستاد و عقاب را نگاه کرد و فرار کرد از نتیجه فرار آهو خطی از غبار روی دشت کشیده شد

    لیک صیاد سر دیگر داشت/صید را فارغ و آزاد گذاشت

    سر : مجاز از قصد و هدف

    چاره مرگ ، نه کاری است حقیر/زنده را دل نشود از جان سیر

    درمان مرگ کار آسانی نیست  چراکه هرگز دل موجود زنده از جان خود سیر نمی شود

      را: فک اضافه (دلِ زنده)

    صید هر روزه به چنگ آمد زود/مگر آن روز که صیاد نبود

    شکار خیلی راحت به چنگ شکارچی می افتاد مگر روزی که اصلا شکارچی وجود نداشت

    آشیان داشت بر آن دامن دشت/زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

    در آن دشت زاغی بد شکل، زشت و بد قواره  و ناپاک آشیانه داشت

    ک در زاغک: نشانه تحقیر و تصغیر

    سنگ ها از کف طفلان خورده/جان ز صد گونه بلا در برده

    به خاطر شیطنت های زیاد سنگ های زیادی از دست بچه ها خورده بود ولی جان سالم از سختی ها و بلاهای مختلف به در برده بود

    سا ل ها زیسته افزون ز شمار/شکم آکنده ز گند و مردار

    سال های زیادی زندگی کرده و از ناپاکی ها و مردار شکم خود را پر کرده بود

    افسون ز شمار: بسیار زیاد ،  آکندن : پر کردن  ، مردار: لاشه و جسد حیوانات مرده

    بر سر شاخ ورا دید عقاب/ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

     شاخ : شاخه درخت ، ورا : او را

    گفت کای دیده ز ما بس بیداد/با تو امروز مرا کار افتاد

    ای پرنده ای که ظلم و ستم های زیادی از ما دیده ای امروز با تو کاری دارم(قصد شکار تو را ندارم)

    مشکلی دارم اگر بگشایی/بکنم آن چه تو می فرمایی

    مشکلی دارم که اگر آن را رفع کنی و هر دستوری که بدهی اطاعت می کنم

    گفت : ‹‹ ما بنده درگاه توییم/تا که هستیم هوا خواه توییم

    معنی : ما بنده و غلام محضر تو هستیم و تا زمانی که زنده هستیم دوستدار و هوادار تو هستیم

    درگاه: محضر پادشاهان

    بنده آماده بود ، فرمان چیست؟/جان به راه تو سپارم ، جان چیست

    من آماده هستم چه فرمانی داری؟ من برای تو جان خودم را فدا می کنم. جان من چه ارزشی دارد

    دل  چو در خدمت تو شاد کنم/ننگم آید که ز جان یاد کنم

    وقتی دل من در راه خدمت گزاری به تو شاد می شود باعث  عار و ننگ من است که از جان خود  یاد کنم

    این همه گفت ولی با دل خویش/گفت و گویی دگر آورد به پیش

    این سخنان را گفت اما در دلش حرف های دیگری زد

    کاین ستمکار قوی پنجه کنون/از نیاز است چنین زار و زبون

    این پرنده ظالم و نیرومند به دلیل نیاز و احتیاج این چنین خوار و کوچک شده است

    ستمکار:ظالم  /  قوی پنجه : نیرومند

    لیک ناگه چو غضبناک شود/زو حساب من و جان پاک شود

    اگر او عصبانی شود حتما حساب مرا خواهد رسید و مرا خواهد کشت

    دوستی را چو نباشد بنیاد/حزم را باید از دست نداد

    اگر برای دوستی بنیادی نباشد باید دراین کار احتیاط کنی و دور اندیش باشی.

    را: برای  /  حزم: احتیاط، دور اندیشی

    در دل خویش چو این رای گزید/پر زد و دور ترک جای گزید

    وقتی با خود چنین فکر کرد پر زد و در فاصله دورتری از عقاب نشست

    رای گزیدن: فکر کردن، اندیشه کردن

    زار و افسرده چنین گفت عقاب/که :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب

    عقاب با حالتی غمگین گفت : عمر من مانند حبابی روی آب ناپایدار و کم دوام است

    حباب بر روی آب: کنایه از ناپایداری

    راست است این که مرا تیز پر است/لیک پرواز زمان تیز تر است

    درست است که من تیز پرواز هستم اما روزگار از من هم سریع تر پرواز می کند

    صنعت تشخیص و جاندار انگاری در زمان

    من گذشتم به شتاب از در و دشت/به شتاب ایام از من بگذشت

    من از دره ها و دشت ها با شتاب گذشتم اما روزگار از من هم سریع تر پرواز می کند

    در:مخفف دره / صنعت تشخیص و جاندار انگاری در ایام  

    گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست/مرگ می آید و تدبیری نیست

    با این که من دل سیر و به اندازه کافی زندگی نکردم اما هیچ چاره ای مقابل مرگ ندارم

    من و این شهپر و این شوکت و جاه/عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

    من با این بال های بزرگ و و ابهت و مقامی که دارم چرا عمرم این قدر کوتاه است؟

    شهپر: مخفف شاه پر، بال بزرگ ،   شوکت: ابهت، شکوه، مقام

    تو بدین قامت و بال ناساز/به چه فن یافته ای عمر دراز ؟

    تا با این همه بد قوارگی و بال و پر کوتاه چگونه عمری دراز یافته ای؟

    پدرم از پدر خویش شنید/که یکی زاغ سیه روی پلید

    پدربزرگم می گفت که زاغ سیاه روی ناپاکی وجود داشته که...

    با دو صد حیله به هنگام شکار/ صد ره از چنگش کردست فرار

    با صدها حیله قصد شکار او را داشته اما او فرار کرده

    پدرم نیز به تو دست نیافت/تا به منزلگه جاوید شتافت

    پدرم نیز نتوانست تو را بگیرد  تا این که مرد. مصرع دوم کنایه از مرگ

    لیک هنگام دم بازپسین/چون تو بر شاخ شدی جایگزین

    (پدرم)در آخرین لحظات عمرش هنگامی که تو روی شاخه آمدی نشستی...

    از سر حسرت بامن فرمود/کاین همان زاغ پلید است که بود

    از روی حسرت و نا امیدی به من گفت که این همان زاغ ناپاک است که می گفتم...

    عمر من نیز به یغما رفته است/یک گل از صد گل تو نشکفته است

    عمر من نیز رو به پایان است اما تو همچنان شاداب هستی

    مصرع دوم :کنایه از جوانی و شادابی

    چیست سرمایه این عمر دراز ؟/رازی این جاست،تو بگشا این راز

    علت این عمر طولانی چیست؟این رمز و راز را به من بگو

    زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری/عهد کن تا سخنم بپذیری

    اگر تو در این فکر هستی قول بده که سخنم را قبول کنی

    عمرتان گر که پذیرد کم و کاست/دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست

    اگر عمر شما کاستی دارد دیگران مقصر نیستند بلکه تقصیر خودتان است

    ز آسمان هیچ نیایید فرود/آخر از این همه پرواز چه سود ؟

    یک لحظه از اسمان به زمین نمی آیید فایده این همه پرواز چیست؟

    پدر من که پس از سیصد و اند/کان اندرز بد و دانش و پند

    پدر من که سیصد و چند سال زندگی کرده بود و به دلیل این عمر دراز معدن اندرز و علم و آگاهی شده بود

    بارها گفت که برچرخ اثیر/بادها راست فراوان تاثیر

    بارها گفته بود که در لایه های بالای زمین بادها بسیار تاثیرات مخربی دارند

    اثیر:بالاترین لایه زمین ، کره آتش /   را : فک اضافه(تاثیرات بادها)

    بادها کز زبر خاک و زند/تن و جان را نرسانند گزند

    بادهایی که روی خاک می وزند به تن و جان موجودت آسیبی نمی رسانند

    زَبر : بالا، مقابل زیر

    هر چه ا ز خاک  شوی بالاتر/باد را بیش گزند است و ضرر

     هرچه از سطح خاک بالاتر روی گزند و زیان باد بیشتر است

    را: فک اضافه

    تا بدان جا که بر اوج افلاک/آیت مرگ بود ، پیک هلاک

    تا جایی که بر اوج آسمان ها نشانه های مرگ مانند قاصدی پیام هلاکت و نابودی را به تو می دهد.

    پیک هلاک:تشخیص

    ما از آن، سال بسی یافته ایم/کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم

    ما به این خاطر عمر زیادی یافته ایم که از بلندی روی گردان و منصرف شده ایم

    زاغ را میل کند دل به نشیب/عمر بسیارش ار گشته نصیب

    زاغ به پستی ها و سطح پایین تمایل دارد و به همین علت عمر طولانی یافته

    نشیب: پایین،پستی

    دیگر این خاصیت مردار است/عمر مردار خوران بسیار است

    علت دیگر عمر طولانی ما مردار خواری است و افرادی که مردار می خورند عمری طولانی دارند

    گند و مردار بهین درمان ست/چاره رنج تو زان آسان ست

    اگر از این ناپاکی ها و لاشه حیوانات تغذیه کنی به راحتی درد تو درمان  می شود

    بهین:بهترین

    خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی/ خویش بر افلاک مجوی

    لزومی ندارد به آسمان بروی و غذا پیدا کنی. پوییدن : حرکت کردن

    ناودان ، جایگهی سخت نکوست/به از آن کنج حیاط و لب جوست

    ناودان پشت بام بسیار جالب است و بهتر از آن گوشه حیاط و کنار جوی آب است

    من که صد نکته نیکو دانم/راه هر برزن و هر کو دانم

    من که سخنان زیادی بلدم و راه کوچه پس کوچه ها را می شناسم...

    خانه  اندر پس باغی دارم/وندر آن باغ سراغی دارم

    در باغی آشیانه دارم و در آن جا مکانی را می شناسم...

    خوان گسترده الوانی هست/خوردنی های فراوانی هست ››

    سفره پهن شده و آماده و خوردنی های زیادی  هست

    خوان:سفره  ،  الوان : رنگارنگ

    ****

    آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ/گندزاری بود اندر پس باغ

    جایی که زاغ از آن صحبت می کرد لجن زار و مکانی ناپاک بود

    بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور/معدن پشه ، مقام زنبور

    چنان بد بو بود که تا دور دست ها بوی آن رفته بود و پر از پشه و جای نشستن زنبور بود

    نفرتش گشته بلای دل و جان/سوزش و کوری دو دیده از آن

    تنفر از آن باعث آزار و اذیت و بلای جان هر کسی می شد و چشم از دیدن آن می سوخت و کور می شد

    آن دو همراه رسیدند از راه/زاغ بر سفره خود کرد نگاه

    گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست/لایق محضر این مهمان ست

    این سفره رنگارنگی که من آماده کرده ام لایق حضور مهمانی مثل تو است

    می کنم شکر که درویش نیم/خجل از ما حضر خویش نیم ››

    خدا را شکر می کنم که تنگدست نیستم و از چیزی که آماده کردم شرمسار نیستم

    گفت و بنشست و بخورد از آن گند/تا بیاموزد از او مهمان پند

    این را گفت و نشست تا از آن بخورد و مهمان نیز از او غذا خوردن یاد بگیرد

    ****

    عمر در اوج فلک بر ده به سر/دم زده در نفس باد سحر

     عقابی که عمرش را در اوج آسمان به سر برده و در نفس باد سحرگاهی نفس کشیده بود

    دم زدن: نفس کشیدن

    ابر را دیده به زیر پر خویش/حیوان را همه فرمانبر خویش

    بالاتر از ابر ها پرواز می کرد و تمام حیوانات مطیع او بودند

    بارها آمده شادان ز سفر/به رهش بسته فلک طاق ظفر

    هرگاه عقاب از سفر می آمد آسمان برای بزرگداشت او طاق نصرت(رنگین کمان) می بست

    طاق: سقف منحنی شکل  ،  ظفر : پیروزی ،   طاق ظفر: استعاره رنگین کمان

    برای  بزرگداشت افراد طاق ظفر یا طاق نصرت می بستند که در این جا منظور رنگین کمان است . حسن تعلیل

    سینه کبک و تذرو و تیهو/تازه و گرم شده طعمه او

    غذای عقاب در آسمان کبک، قرقاول و تیهوی تازه و گرم بود

    تذر: قرقاول ،  تیهو : پرنده ای شبیه کبک

    اینک افتاده بر این لاشه و گند/باید از زاغ بیاموزد پند

    اکنون کارش  بر این مردار و ناپاکی افتاده به طوری که  باید از زاغ پند بیاموزد

    بوی گندش دل و جان تافته بود/حال بیماری دق یافته بود

    بوی گند آن مکان دل و جان او را آزار می داد و حالت بیماری سکته پیدا کرده بود

    تافتن:گداختن، سوزاندن

    دلش از نفرت و بیزاری ، ریش/گیج شد ، بست دمی دیده خویش

    دلش از بیزاری چنین محیطی رنجور بود به طوری که سرگیجه گرفته بود و لحظه ای چشمانش را بست

    یادش آمد که بر آن اوج سپهر/هست پیروزی و زیبایی و مهر

    یادش آمد که بر اوج آسمان ها منظره هایی پر از پیروزی و زیبایی و خورشید بود

    مهر:خورشید

    فر و آزادی و فتح و ظفر است/نفس خرم باد سحر است

    فر : شکوه  ،  ظفر : پیروزی   ،  خرم: پرطراوت. در آسمان نفس طراوت بخش باد سحرگاهی هست

    دیده بگشود به هر سو نگریست/دید گردش اثری زین ها نیست

    چشمانش را گشود و دید از این زیبایی ها اثری نیست

    آن چه بود از همه سو خواری بود/وحشت و نفرت و بیزاری بود

    آن چه می دید فقط خواری و پستی و ذلت بود. همراه با ترس و تنفر و بیزاری بود

    بال بر هم زد و بر جست از جا/گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا

    از جایش بلند شد و گفت ای دوست من را ببخش

    سال ها باش و بدین عیش بناز/تو و مردار تو و عمر دراز

    سال ها زندگی کن و به این زندگی افتخار کن، تو باش و مردار خواری و عمر دراز با تو باشد

    من نیم در خور این مهمانی/گند و مردار تو را ارزانی

    من شایسته این مهمانی نیستم و این همه ناپاکی و لاشه حیوانات شایسته خودت است

    گر در اوج فلکم باید مرد/عمر در گند به سر نتوان برد

    اگر باید در اوج آسمان بمیرم و عمرم کوتاه باشد ترجیح می دهم ولی هرگز نمی توانم در ناپاکی ها زندگی کنم

    ****

    شهپر شاه هوا ، اوج گرفت/زاغ را دیده بر او مانده شگفت

    بال های بزرگ پادشاه آسمان اوج گرفت در حالی که زاغ با شگفتی او را تماشا می کرد

    را :فک اضافه/ شاه هوا: استعاره از عقاب

    سوی بالا شد و بالاتر شد/راست با مهر فلک ، همسر شد

    اوج گرفت و بالا رفت و همسان و هم تراز با خورشید آسمان شد

    همسر :همسان، هم رتبه

    لحظهای چند بر این لوح کبود/نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

    لحظاتی بر صفحه کبود رنگ آسمان دیده می شد و سپس تبدیل به نقطه ای شد و در نهایت محو شد

    مصرع دوم کنایه از مرگ عقاب است.

    منبع مطلب : www.panahi91.blogfa.com

    مدیر محترم سایت www.panahi91.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    هللللل 1 سال قبل
    -1

    ااااااااااااااا

    فاطمه 2 سال قبل
    3

    معنی راست است که مرا تیز پر است را میخواستم

    0
    ابوالفضل 27 روز قبل

    راست است که مرا تیز پر است

    0
    ابوالفضل 27 روز قبل

    راست است که مرا تیز پر است

    برای ارسال نظر کلیک کنید