توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    معنی شعر دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی سعدی

    1 بازدید

    معنی شعر دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی سعدی را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    معنی شعر دوست آن باشد که گیرد دست دوست چیست؟

    ستاره | سرویس فرهنگ و هنر - در درس دوم مطالعات اجتماعی ئایه ششم یعنی درس «آداب دوستی» این سوال مطرح شده که معنی شعر دوست آن باشد که گیرد دست دوست چیست؟ دانش آموز با توجه به توصیه های درس آداب دوستی معنی آن را بیان می کند. 

    معنی شعر دوست آن باشد که گیرد دست دوست

    معنی شعر دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی مربوط به کدام یک از توصیه های مربوط به دوستی در درس «آداب دوستی» است؟

    شعر:

    دوست آن باشد که گیرد دست دوست

    در پریشـــــــــان حالی و درماندگی

    معنی:

    منبع مطلب : setare.com

    مدیر محترم سایت setare.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    دوست آن باشد که گیرد دست دوست

    یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد بنزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی آرم. بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود، کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد.

    بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست

    بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست

    بار از شماتت اعدا براندیشم که به طعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عیال بر عدم مروّت حمل کنند و گویند:

    مبین آن بی حمیت را که هرگز

    نخواهد دید روی نیکبختی

    که آسانی گزیند خویشتن را

    زن و فرزند بگذارد به سختی

    و در علم محاسبت چنانچه معلوم است چیزی دانم. اگر به جاه شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد، بقیت عمر، از عهده شکر آن بیرون آمدن نتوانم. گفتم: عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد: امید نان و بیم جان و خلاف رای خردمندان است بدان امید در این بیم افتادن.

    کس نیاید به خانه درویش

    که خراج زمین و باغ بده

    یا به تشویش و غصه راضی شو

    یا جگربند پیش زاغ بنه

    گفت: این موافق حال من نگفتی و جواب سؤال من نیاوردی نشنیده ای که هرکه خیانت ورزد دستش از حساب بلرزد؟

    راستی موجب رضای خداست

    کس ندیدم که گم شد از ره راست

    و حکما گفته اند: چهار کس از چهار کس بجان به رنجند: حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپی از محتسب و آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است.

    مکن فراخ روی در عمل اگر خواهی  

    که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ

    تو پاک باش و مدارای برادر از کس باک

    زنند جامه ناپاک گازران بر سنگ

    گفتم: حکایت آن روباه، مناسب حال تو است که دیدندش گریزان و افتان و خیزان. کسی گفتش این چه آفت است که موجب چندین مخافت است؟ گفتا شنیده ام که تر را به سخره میگیرند گفت: ای سفیه، شتر را با تو چه مناسبت است و ترا بدو چه مشابهت. گفت: خاموش که اگر حسودان به غرض گویند که این شتر است و گرفتار آیم، کرا غم تخلیص من باشد تا تفتیش حال من کند؟ و تا تریاق از عراق آورده شود، مارگزیده مرده باشد. ترا همچنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت، اما معاندان، در کمینند و مدعیان، گوشه نشین اگر آنچه حسن سیرت تو است، بخلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه آیی، در آن حالت که را مجال مقالت باشد؟ پس مصلحت آن میبینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی.

    به دریا در، منافع بیشمار است

    وگر خواهی سلامت، برکنار است

    رفیق، این سخن بشنید و بهم برآمد و روی از حکایت من درهم کشید و سخنهای رنجش آمیز گفتن گرفت که این چه عقل و کفایت است و فهم و درایت! قول حکما درست آمد که گفته اند: دوستان در زندان بکار آیند که بر سفره، همه دشمنان، دوست نمایند.

    دوست مشمار آنکه در نعمت زند

    لاف یاری و برادرخواندگی

    دوست آن باشد که گیرد دست دوست

    در پریشانحالی و درماندگی

    دیدم که متغیر میشود و نصیحت به غرض میشنود. بنزدیک صاحب دیوان رفتم. به سابقه معرفتی که در میان ما بود، صورت حالش بگفتم و اهلیت و استحقاقش بیان کردم تا به کاری مختصرش نصب کردند. چندی بر این برآمد. لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش بپسندیدند. کارش از آن درگذشت و به مرتبه بالاتر از آن متمکن شد و همچنین نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسید و مقرب حضرت سلطان و مشار الیه بالبنان و معتمد علیه گشت. بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم:

    منشین ترش از گردش ایام که صبر 

    تلخ است و لیکن بر شیرین دارد

    ز کار بسته میاندیش و دل شکسته مدار

    که آب چشمه حیوان درون تاریکیست

    الا لا تحزننّ اخا البلیه

    فللرّحمن الطاف خفیه

    در آن قربت، مرا با طایفه یاران اتفاق سفر حجاز افتاد. چون از زیارت مکه بازآمدم، دو منزلم استقبال کرد. ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیئت درویشان به فراست دانستم که معزول است زیراکه دوست دیوانی را فراغت دیدار دوستان وقتی باشد که از عمل فروماند.

    در بزرگی و گیرودار عمل

    ز آشنایان فراغتی دارم

    روز بیچارگی و درویشی

    درد دل پیش دوستان آرم

    گفتم: چه حالت است؟ گفت: آن چنان که تو گفتی، طایفه ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و ملک دام ملکه. در کشف حقیقت آن استقصا نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم، از کلمه حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند.

    نبینی که پیش خداوند جاه

    ستایش کنان دست بربر نهند

    وگر روزگارش درآرد ز پای   

    همه عالمش پای بر سر نهند!!

    فی الجمله، به انواع عقوبت گرفتار بودم تا در این هفته که مژده سلامت حجاج برسید. از بند گرانم خلاص کردند و ملک موروثم، خاص گفتم: در آن نوبت، اشارت من قبول نکردی که گفتم: عمل پادشاهان چون سفر دریا است، خطرناک و سودمند یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.

    یا زر بهر دو دست کند خواجه در کنار

    یا موج، روزی افکندش مرده برکنار

    مصلحت ندیدم از این بیش ریش درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن. بدین کلمه اقتصار کردم:

    ندانستی که بینی بند بر پای

    چو در گوشت نیامد پند مردم

    دگر ره گر نداری طاقت نیش

    مکن انگشت در سوراخ کژدم
     

    منبع مطلب : hawzah.net

    مدیر محترم سایت hawzah.net لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    آیلار 6 روز قبل
    0

    نمیدانم اگر بشه دوستان جواب را بفرستند

    مهدی 1 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید