توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    معنی ضرب المثل هیچ ارزانی بی علت نیست و هیچ گرانی بی حکمت

    1 بازدید

    معنی ضرب المثل هیچ ارزانی بی علت نیست و هیچ گرانی بی حکمت را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    معنی ضرب المثل " هیچ گرانی بی‌حکمت نیست، هیچ ارزانی بی‌علت " - دانش‌چی

    آشنایی با معنی و مفهوم ضرب المثل هیچ گرانی بی‌حکمت نیست هیچ ارزانی بی‌علت

    معنی ضرب المثل هیچ گرانی بی‌حکمت نیست هیچ ارزانی بی‌علت

    در این پست با معانی و مفهوم اصلی این ضرب المثل ایرانیو قدیمی آشنا می شوید با دانشچی همراه باشید.

    معنی ضرب المثل هیچ گرانی بی‌حکمت نیست هیچ ارزانی بی‌علت

    ۱- یعنی اجناس طبق ارزششان قیمت گذاری می شوند و اجناس باارزش گران قیمت اند و ممکن است باارزش بودنشان حکمت گرانی شان باشد.

    ۲- باید توجه داشت: هرچیز باارزشی گران است ولی هرچیز گرانی باارزش نیست؛ ممکن است یک کالایی بسیار گران قیمت باشد اما وقتی بطور دقیق آن را بررسی می کنیم می بینیم ارزشش با قیمت گذاری اش تناسب ندارد. پس باید حواسمان باشد.

    نکته: گاهی کم یاب بودن کالایی آن را در نظرها ارزشمند جلوه می دهد.

    ۳- بر اساس این ضرب المثل، کالایی که ارزان قیمت بود حتما علتی دارد و باید علت آن را بررسی کرد. حالا علتش می تواند به وفور یافتن آن باشد یا خراب بودن، جهت جلب مشتری به مغازه و … باشد.

    ۴- انسان باید در همه کارها و انتخاب هایش تمام جوانب را بسنجد تا خطا نکند.

    داستان ضرب المثل هیچ گرانی بی حکمت

    خواجه ای دو خدمتکار داشت که به یک نفر ماهی پنجاه تومان و به دیگری ماهی صد تومان دستمزد می داد. روزی آن که پنجاه تومان می گرفت از خواجه پرسید: «علت اینکه به من پنجاه تومان می دهی اما به همکارم صدتومان چیست؟ کار ما که یکی است!»

    اتفاقا زمانی که خدمتکار از او این سوال را پرسید، صدای زنگ کاروانی از پشت خانه برخاست. خواجه به او گفت: « اول برو و ببین این چه صدایی است‌؛ وقتی برگشتی دلیل کارم را به تو می گویم».

    خدمتکار رفت و برگشت و گفت: «قافله ای عبور می کند و این زنگ شتران آن است».
    خواجه گفت: «بسیار خوب! این پاسخ تو بود؛ حالا همکارت را می فرستم تا ببینم او چه جوابی می آورد».

    وقتی خدمتکار دوم برگشت، گفت: « کاروانی با صد نفر شترو سی و پنج رأس قاطر در حال عبور است که بار آنها پارچه است و از اصفهانبه طرف شیراز می روند».

    خواجه رو به خدمتکار اول کرد و گفت: « ببین! پاسخ تو با پاسخ او چقدر متفاوت است! به همین سبب، دستمزدتان هم تفاوت دارد. مگر نشنیده ای که می گویند:

    هیچ ارزانی بی علت نیست و هیچ گرانی بی حکمت.

    اختصاصی-دانشچی

    منبع مطلب : www.daneshchi.ir

    مدیر محترم سایت www.daneshchi.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    هیچ گرانی بی‌حکمت نیست، هیچ ارزانی بی‌علت

    هیچ گرانی بی‌حکمت نیست، هیچ ارزانی بی‌علت

    ریشه تاریخی ضرب المثل, ضرب المثل هیچ گرانی بی‌حکمت نیست

    داستان ضرب المثل هیچ گرانی بی‌حکمت نیست، هیچ ارزانی بی‌علت

    مورد استفاده:
    در مورد ارزشمند بودن اجناس به کار می‌رود.
    روزی روزگاری، تاجری که دکان بزرگی در بازار داشت دو شاگرد هم سن و سال را در همان سالی که این دکّان را خرید به کار گرفت. تاجر به یکی از شاگردان ماهی پنجاه سکه و به دیگری ماهی دویست و پنجاه سکه دستمزد می‌داد.
    شاگردی که کمتر حقوق می‌گرفت بارها و بارها خواسته بود دلیل این تفاوت را با صاحب کارش در میان بگذارد ولی هر بار ترسیده بود صاحبکارش از او دلگیر شود.


    در یکی از سفرها که مرد تاجر به همراه شاگردی که حقوق کمتری می‌گرفت بود، تاجر بعد از اینکه معامله‌ی پرسودی را انجام داد خیلی خوشحال شد به همین دلیل به شاگرد پیشنهاد داد تا با هم به قهوه‌خانه شهر بروند و نهار بخورند. بعد به طرف شهر خود حرکت کنند. وقتی نهار را خوردند شاگرد که تا آن موقع صاحب کارش را به این سرحالی ندیده بود جرأت کرد تا سؤالی که همیشه در ذهن خود داشت را بپرسد شاگرد رو کرد به طرف صاحب کارش و گفت: ارباب! شما هر کاری به من می‌گویید، سعی می‌کنم به سرعت و با بهترین کیفیت انجام دهم. ولی نمی‌فهمم، چرا حقوقم خیلی کمتر از همکارم هست.


    تاجر لبخندی زد و به او گفت: پسرم طاقت بیاور، همین چند روز آینده دلیلش را به تو ثابت خواهم کرد.
    یک هفته از آن مسافرت کوتاه شاگرد و استاد گذشته بود. و شاگرد گمان می‌کرد تاجر قولش را فراموش کرده تا اینکه یک روز که تاجر مشغول حساب و کتاب دفاترش بود و دو شاگرد مشغول بسته بندی سفارشاتی که قرار بود به شهر دیگری بفرستند بودند که ناگهان صدای زنگ‌های شتران کاروانی به گوش رسید. صدای زنگوله‌ی شتر کاروانیان نوید یک کاروان تازه از راه رسیده و خریدوفروش کالا برای صاحب مغازه بود به همین دلیل اول او بود که متوجه نزدیک شدن کاروانیان شد.


    صاحب مغازه رو به شاگردانش گفت: امیدوارم کالای خوبی به شهر ما آورده باشند اجناس شهر ما را هم خوب بخرند و به شهر خود ببرند.یکی از شما برود یک سر و گوشی آب بدهد. ببینم یک خبر خوش می‌آورد. شاگردی که حقوق کمتری می‌گرفت برای اینکه شایستگی‌اش را به تاجر نشان دهد، سریع گفت: من می‌روم ببینم چه خبر است؟
    چند لحظه‌ای از رفتنش نگذشته بود که دوباره برگشت و گفت: یک کاروان بزرگ است با شترهای زیاد که یکی یک زنگوله بزرگ به گردن شترانش آویخته و صدای دوچندان ایجاد می‌کنند. خیلی عجله داشتند فکر نمی‌کنم اصلاً در شهر ما توقفی داشته باشند.


    تاجر همین طور که مشغول حساب و کتاب بود سرش را بالا گرفت رو به شاگردش لبخندی زد و گفت: ممنون! بعد رو کرد به شاگرد دیگری و گفت: تو برو ببین چه خبر هست؟
    شاگرد که تا آن موقع مشغول کار بود دست از کار کشید لباسهایش را مرتب کرد اجازه گرفت و از دکّان خارج شد. مدت زیادی از رفتن شاگرد دومی گذشت ولی او برنگشت. شاگرد اولی پیش خود گفت: نمی‌بیند که او برای اینکه از زیر کار دربرود از آن موقع تا حالا در کوچه و گذر مانده و تمام کارها را من تنها انجام دادم. بعد حقوق بیشتر را به او می‌دهد.


    خلاصه بعد از چند ساعت شاگرد دوم بازگشت تاجر از او پرسید: چه خبر؟پاسخ داد بله کاروانی بزرگ است با صد و چهل نفر شتر و بیست و پنج رأس قاطر که روی تمام آنها بار بسته شده. حدود دوازده نفر از تجار آن شهر هم همراهشان هست. بارشان پارچه‌ی ساده و مغز بادام و گردو است. مقصدشان شهر دیگری است ولی فکر می‌کنم ما بتوانیم مقداری از کالای آنها را بخریم و میزان زیادی از کالای خودمان را به آنها بفروشیم چون شترهایشان بار زیادی را حمل نمی‌کنند. آنها برای اینکه شب مورد حمله‌ی راهزنان قرار نگیرند عجله داشتند تا هوا روشن است به کاروانسرای بعدی برسند. آنها تعریف ادویه و پشم این شهر را خیلی شنیده بودند. با آنها صحبت کردم و قرار شد فردا صبح نمونه‌ای از کالاهای موردنیازشان را برایشان ببریم تا اگر پسندیدند از ما بخرند. تاجر که با دقت حرف‌های او را گوش می‌کرد، گفت: خیلی خوب، قیمت چی؟ در مورد قیمت ادویه و پشم با آنها صحبت کردی؟


    شاگرد گفت: در مورد قیمت با آنها صحبت نکردم. گفتم ارباب می‌آیند در آن مورد صحبت می‌کنند. تاجر گفت: احسنت! این پول را بگیر برای فردا کمی آب و غذا تهیه کن تا فردا با هم به آن کاروانسرا برویم. وقتی شاگرد از دکّان خارج شد، تاجر رو به شاگردی که حقوق کمتری می‌گرفت گفت: حالا فهمیدی چرا حقوق او دو برابر تو است؟
    منبع: rasekhoon.net

    منبع مطلب : www.beytoote.com

    مدیر محترم سایت www.beytoote.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    روشا 4 روز قبل
    0

    عالی و

    ناشناس 12 روز قبل
    1

    ضرب المثال که همانند این مثل باشد

    گوشتی که خوب نباشه ابگوشتتشم خوب نمی شود

    nafas 14 روز قبل
    1

    ممنون

    برای ارسال نظر کلیک کنید