توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    نظر شما درباره داستان فیلم بزرگ مردان کوچک چیست

    1 بازدید

    نظر شما درباره داستان فیلم بزرگ مردان کوچک چیست را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    داستان آن ۲۳ نفر، جوان ۱۹ ساله و دهم تیرماه ۱۳۶۲

    داستان آن ۲۳ نفر، جوان ۱۹ ساله و دهم تیرماه ۱۳۶۲

    به گزارش خبرآنلاین،  یوسف‌زاده درباره «آن بیست و سه نفر» گفت: «این کتاب به دلیل حماسه آفرینی‌های بیست و سه نوجوان در دوران اسارت قطعا به یکی از کتاب‌های شاخص دفاع مقدس تبدیل خواهدشد.»

    وی در ادامه توضیح داد: «آوردن یک عده نوجوان ۱۵ ساله به کاخ صدام و واداشتن آنان به بیان اعترافاتی دروغین مبنی بر اجباری بودن اعزام رزمندگان نوجوان به جبهه‌های جنگ که می‌توانست افکار عمومی جهانیان را در جهت خواسته‌های رژیم بعث عراق تغییر دهد، موضوعی است که این کتاب را بی‌نظیر می‌کند.»

    یوسف زاده همچنین با اشاره به تفاوت این کتاب با مستند ۱۴ قسمتی که درباره بیست و سه نفر از شبکه سه سیما پخش شده‌بود گفت: «تفاوت کتاب اینست که از دوران کودکی من آغاز می‌شود و به همین دلیل توضیحاتی درباره خاطرات خودم و روستایی که درآن زندگی کردم را نیز شامل می‌شود. کتاب همچنین دارای بخشی از خاطرات برادر من که در همان اردوگاه به شهادت رسید می باشد.»

    این نویسنده درباره اهمیت خودنوشت بودن این کتاب گفت: «اکثر کتاب‌های خاطرات ما توسط خود رزمندگان و آزادگان که با آن خاطرات زندگی کرده‌اند نوشته نمی‌شوند. تدوین‌گران کتب خاطرات به ندرت می‌توانند واقعیت را آن‌طور که بوده لمس کنند و روی کاغذ بیاورند.» یوسف‌زاده که دارای ۱۵ سال سابقه روزنامه‌نگاری است در توضیح ویژگی‌های ادبی اثر خود ادامه داد: «یکی از حُسن‌های کتاب آن بیست و سه نفر اینست که خواننده با یک روایت داستانی مواجه است. من حتی در برخی قسمت‌های کتاب تعلیق ایجاد کردم که برای خواننده جذاب شود.»

    در شرح کتاب آمده است: در جریان عملیات بیت‌المقدس در سال ۱۳۶۱، عملیاتی که موجب آزادسازی خرمشهر شد، تعدادی از نوجوانان ایرانی در بصره به دست نیروهای عراقی اسیر شدند. عمده این گروه ۲۳ نفره را نوجوانان کرمانی تشکیل می‌دادند و این برای عراقی‌ها در اوایل جنگ بسیار غریب بود که افرادی با این سن و سال در جنگ شرکت کنند. سن بیشتر این نوجوانان بین ۱۶-۱۳ سال بود و بزرگترین فردی که در این گروه بود، فقط ۱۹ سال داشت. این نوجوانان نیز باید به مانند دیگر اسرا وارد اردوگاه‌ها می‌شدند. صدام با دیدن تصاویر اسرای نوجوان تصمیم گرفته بود که از حضور این نوجوانان در جنگ استفاده ابزاری کند و یک جنگ تبلیغاتی علیه ایران به راه بیاندازد.

    در بخشی از این کتاب خواندنی آمده است:

    «روز دهم تیرماه سال ۱۳۶۱ شمسی مصادف بود با اولین روز از ماه مبارک رمضان سال ۱۴۱۳ قمری در عراق. اقامتمان در زندان بغداد بیش از یک ماه طول کشیده بود و از لحاظ شرعی می‌توانستیم نمازمان را کامل بخوانیم و روزه بگیریم. موضوع را با صالح در میان گذاشتیم و او از عراقی‌ها خواست ناهار و شام ما را یک‌جا غروب تحویل بدهند تا با یکی افطار کنیم و با دیگری سحری بخوریم. عراقی‌ها قبول کردند. اما پیرمرد عرب وقتی متوجه شد تصمیم داریم در تیرماه بغداد و در آن زندان تنگ و دم‌کرده روزه بگیریم حسابی شاکی شد. او بارها به صالح توصیه کرد که ما را از این تصمیم منصرف کند؛ اما صالح هیچ‌وقت مانع نشد.

    اولین روزه را گرفتیم؛ با سختی بسیار. تشنگیْ کشنده و طاقت‌سوز بود. اما، به هر حال، با صدای شلیک توپ افطار همه ‌چیز تمام شد و روزه‌مان را باز کردیم. در عراق، اعلام موعد افطار نه با اذان که با شلیک گلولة توپ است. روزهای اول رمضان تا این توپ بخواهد شلیک بشود جان ما به لبمان می‌رسید!

    پیرمرد عرب روزه نمی‌گرفت؛ اما بیشتر از ما برای فرارِسیدن موعد افطار لحظه‌شماری می‌کرد. هر روز، سه ساعت مانده به شلیک توپ افطار، شمارش معکوس را شروع می‌کرد و به منصور می‌گفت: «منصور، سه ساعت دیگه.»

    من بی‌ اعلام پیرمرد هم می‌دانستم کی وقت اذان می‌شود. شعاع آفتاب که از پنجرة زندان می‌افتاد روی دیوار، تا برسد کنار در زندان، مسیری دو ساعته را طی می‌کرد. وقتی آنجا، در آخرین ایستگاه خود، کاملاً بی‌رنگ می‌شد، از پشت پنجره صدای شلیک توپ افطار به گوش می‌رسید.

    این شعاع، که هر لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد، وقتی به نیمة راه می‌رسید، پیرمرد دوباره به منصور می‌گفت: «منصور، دو ساعت دیگه.» هر چه به افطار نزدیک‌تر می‌شدیم اعلان‌های پیرمرد بیشتر می‌شد.

    ـ منصور، یه ساعت دیگه!
    ـ منصور، نیم ساعت دیگه!
    ـ منصور، ربع ساعت دیگه.

    و توپ افطار شلیک می‌شد تا پیرمرد با عشقی وصف‌ناشدنی بنشیند به تماشای افطار کردن منصور و دیگر بچه‌ها.

    روز سوم ماه رمضان، وقتی تقاضایمان از عراقی‌ها برای گرفتن یخ یا دست‌کم فلاکسی آب خنک بی‌پاسخ ماند، عباس پورخسروانی برای تهیة آب خنک افطار دست به کار شد. قوطی خالی شیر خشکی که افسر تهرانی زن کوزه به دوش را روی درش خلق کرده بود هنوز گوشة زندان بود. عباس ظهر که از دست‌شویی برمی‌گشت قوطی را پر از آب کرد و داخل زندان آورد. روکش یکی از بالش‌ها را پیچید دور قوطی آب و خیسش کرد و گذاشتش زیر پنکه. باد پنکه دایره‌های کوچکی روی سطح آب درست می‌کرد. به این ترتیب آب خنک افطارمان جور شد؛ گرچه به هر یک از ما یک استکان بیشتر نمی‌رسید و مجبور بودیم عطش را با آب سطلی فروبنشانیم که صالح از شیر آب پر می‌کرد.

    روز چهارم رمضان، نزدیکی‌های غروب، صالح از توی حیاط زندان آمد داخل و توی دستش یک شیشه شربت پرتقال بود. شیشه را گرفت به طرف ما و با خوشحالی گفت: «بچه‌ها، این هم شربت برای افطار!» گفتیم: «صالح، از کجا؟» خندید و گفت: «از معاملة سیگار با شربت!»

    عراقی‌ها هر روز مقداری سیگار به صالح می‌دادند. او در ماه رمضان، که روزه بود، سیگارهای اضافی‌اش را جمع می‌کرد و به سربازان عراقی زندان مجاور، که عموماً به سبب فرار از جبهه گرفتار بودند، به قیمت بالا می‌فروخت و با پولش برای ما شربت پرتقال می‌خرید.

    آن روز، آفتاب که غروب کرد، شربت پرتقال را در آب قوطی مخلوط کردیم. منصور یک نصفه لیوان شربت برای پیرمرد برد؛ اما او اصرار داشت منصور شربت را بخورد. پیرمرد عرب، وقتی با تعارف‌ زیاد منصور بالاخره لیوان شربت را سر کشید، خم شد به طرف صالح و چیزی به او گفت. صالح برگشت به طرف ما و گفت: «بچه‌ها، می‌دونید حاجی چی می‌گه؟» گفتیم: «نه.» صالح گفت: «می‌گه وقتی بچه‌های ایرانیا این‌قدر خوب‌ان، بزرگ‌تراشون دیگه چی‌ان!»

    قوطی آب عباس پورخسروانی هر روز ظهر زیر پنکه قرار می‌گرفت و تا عصر زیر باد پنکه خنک می‌شد. اما آن آب خنک همیشه نصیب ما نمی‌شد. بارها اتفاق می‌افتاد که یکی از نگهبانان بی‌معرفت عراقی، نیم ساعت مانده به افطار، می‌آمد داخل زندان و قوطی آب را قلپ‌قلپ سر می‌کشید. بعد نگاهی می‌کرد به ما، خنده‌ای می‌زد، و از زندان خارج می‌شد. این‌طور وقت‌ها، بیشتر از ما، حاجی عصبانی می‌شد؛ اما نه او جرئت اعتراض داشت و نه ما قدرت ممانعت.

    در یکی از روزهای ماه رمضان، همة زندانی‌های عراقی را به زندان ما آوردند. این نقل و انتقال دائمی نبود. می‌خواستند زندانشان را نظافت کنند. برادرِ عبدالنبی هم میان زندانی‌های تازه‌وارد بود. آن‌ها یک‌دیگر را پیدا کردند و در آغوش کشیدند. عبدالنبی برادرش را به ما معرفی کرد و ما را هم به او. دو سه ساعتی که زندانی‌های عراقی پیش ما بودند عبدالنبی بگو بخندش را با ما زیادتر کرده بود و با اندک کلمات فارسی که یاد گرفته بود بلندبلند با بچه‌ها صحبت می‌کرد و به این ترتیب جلوی برادر و هم‌وطن‌هایش احساس غرور می‌کرد.

    پیش از ظهر بیست و سوم ماه رمضان عراقی‌ها ریختند داخل زندان و با عجله دستور دادند آماده حرکت شویم. مقصدمان نامعلوم بود. نه صالح و نه حتی زندانبانان عراقی نمی‌دانستند ما را قرار است کجا ببرند. عبدالنبی و رضا و پیرمرد عراقی، با چشمانی اشک‌آلود، آمادة وداع بودند. وقتی فهمیدیم صالح هم باید با ما بیاید خوشحال شدیم. امیدوار بودیم مقصدمان اردوگاه اسرا باشد. برای ما و به‌خصوص صالح، که ده ماه از اسارتش می‌گذشت و این مدت را در آن شکنجه‌گاه گذرانده بود، چه مژده‌ای بهتر از رفتن به اردوگاه بود؛ جایی که وسیع بود و هزاران اسیر می‌توانستند با هم ارتباط داشته باشند، حمام کنند، و زیر نور آفتاب بنشینند. اما ما فقط امیدوار بودیم این اتفاق بیفتد. کسی نگفته بود داریم به اردوگاه منتقل می‌شویم.

    با عبدالنبی و پیرمرد عرب و گروهبان رضا خداحافظی کردیم و با دعای خیر پیرمرد مهربان از زندان خارج شدیم. سر آن کوچة مخوف، که کبودی کتک‌هایی که در آن خورده بودم هنوز روی بدنم بود، نه آن ونِ همیشگی که یک خودروی استیشن سیاه‌رنگ به انتظارمان ایستاده بود.

    باورمان نمی‌شد عراقی‌ها بخواهند یا بتوانند بیست و سه نفرمان را در آن جای بدهند. اما آن‌ها این کار را کردند. صالح را نشاندند جلو و ما را با زور و فشار در قسمت پشت استیشن جای دادند، که با شبکه‌ای فلزی از راننده جدا می‌شد. در ماشین را هم از پشت قفل کردند. آفتاب تموز بر سقف سیاه ماشین می‌تابید و ما انگار زنده‌زنده در تنوری داغ افتاده بودیم.

    ماشین حرکت کرد؛ آژیرکشان. از شهر بغداد خارج شدیم. داشتیم امیدوار می‌شدیم در راه اردوگاهیم. در جاده‌ای به سمت شمال بغداد با سرعت در حرکت بودیم. همچنان داشتیم از گرما و کمبود اکسیژن خفه می‌شدیم. خیس عرق شده بودیم و کم مانده بود بی‌هوش شویم که ماشین از جادة اصلی منحرف و داخل پادگانی بزرگ شد. از خیابانی که هیچ درختی در آن نبود گذشتیم. ماشین مقابل ساختمانی سفیدرنگ، که درِ بزرگی به فضای بسته و چهاردیواری‌اش باز می‌شد، ایستاد. اطراف ساختمان را بوته‌های خار خشک و زردشده احاطه کرده بود. صدای یاکریمی از دوردست می‌آمد و دیگر هیچ؛ سکوت. گویی همة کائنات هم‌دست شده بودند که دلگیرترین فضا را هنگام ورود ما به منزلگاه جدیدمان به وجود بیاورند. وهم برمان داشته بود. گمان می‌کردیم آنجا همان اردوگاه موعود است. اما آن ساختمان کوچک و بی‌روح هیچ شباهتی به آنچه دربارة اردوگاه شنیده بودیم نداشت. بی‌صبرانه منتظر بودیم آن در بزرگ را باز کنند و به آن چهاردیواری وارد شویم.

    در باز شد. ماشین تا وسط حیاط ساختمان رفت و همان‌جا ایستاد. پیاده شدیم؛ با پاهایی که خواب رفته بود. برخلاف تصور ما، هیچ اسیری توی آن ساختمان نگه‌داری نمی‌شد. اول گمان کردم اسرا توی اتاق‌هایشان خوابیده‌اند؛ اما حدسم درست نبود.

    ماشینی که ما را آورده بود برگشت. ما ماندیم و صالح و چند سرباز عراقی، که مسئولیت حفاظت از آنجا را به عهده داشتند. سربازهای عراقی ما را به یک‌دیگر نشان می‌دادند و چیزهایی به هم می‌گفتند. معلوم بود فیلممان را بارها از تلویزیون دیده‌اند و برایشان غریبه نیستیم.

    در هر ضلع ساختمان چهار اتاق بود با درهای قفل‌شده. چند بوتة گل سرخ در قسمت ورودی ساختمان دیده می‌شد و کنارشان یک بشکة آب، که زمین اطرافش را نمناک کرده بود.

    تشنگی امانمان را بریده بود و ما همچنان روزه بودیم. صالح به دادمان رسید. او گفت ما از حد ترخّص خارج شده‌ایم. بنابراین می‌توانیم روزه‌مان را بخوریم. با شنیدن این فتوای به‌موقع، تا حد انفجار از آب‌های گرم و گل‌آلود آن بشکة زنگ‌زده نوشیدیم و بعد به دستور سرباز لاغراندامی که آبله‌رو بود داخل یکی از اتاق‌ها شدیم؛ اتاقی کوچک‌تر از زندان بغداد. نشستیم تنگ هم توی آن اتاق داغ. صالح آنچه را در راه از محافظ عراقی داخل ماشین شنیده بود برایمان تعریف کرد.

    ۶۰۶۰

    منبع مطلب : www.khabaronline.ir

    مدیر محترم سایت www.khabaronline.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    تفکــــــر سبـــک زندگـــی | برای درس بزرگ مردان کوچک

    جمله های کوچک درسهای بزرگ

    جمله های کوچک، درس های بزرگ

    کسی می لنگد یعنی هنوز راه می رود!

    خوش بین باشید اما خوش بین دیر باور! هرگز نمی توان با آدمهای کوچک کارهای بزرگ انجام داد.

    نگذارید که حتی آب دادن گل های باغچه به عادت آب دادن گل های باغچه تبدیل شود.

    ما هرگز خوش بختی خود را نمی بینیم اما خوش بختی دیگران همیشه در پیش چشم ماست.

    کسی که سوال می پرسد چند دقیقه احمق است اما کسی که سوال نمی پرسد برای همیشه احمق است.

    به نور نگاه کن! سایه ها پشت سرت خواهند بود.

    عشق قبل از آن که دو بال به انسان بدهد، دو پای او را می شکند.

    هرگز امید را از کسی سلب نکن. شاید تنها چیزی باشد که او دارد.

    حسود فکر می کند که اگر پای همسایه اش بشکند. او بهتر می تواند راه برود.

    کسی که کاری نمی کند اشتباهی نمی کند و کسی که اشتباهی نمی کند چیزی یاد نمی گیرد.

    هر وقت که زمین خوردی، حداقل چیزی از زمین بردار!

    اگر می خواهید اخلاق کسی را امتحان کنید به او قدرت بدهید.

    مشکل دنیا این است که جاهلان مطمئن هستند و دانایان مردّد.

    این کوه نیست که شما را از پای می اندازد، خرده ریگی است که در کفش دارید.

    اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی، لذت دیدن ستاره ها را از دست می دهی.

    بردن همه چیز نیست، اما تلاش برای بردن چرا؟!

    کسی که از شکست می ترسد به شکست خود اطمینان دارد.

    برای هر مشکلی حداقل دو راه حل وجود دارد: سکوت و گذر زمان.

    زیاد زیستن آرزوی همه است اما خوب زیستن آرمان یک عده معدود.

    قانون بقای اشتباه: ما اشتباهات جدیدی کشف نمی کنیم، اشتباهات گذشته را تکرار می کنیم.

    از زندگی آنچه لیاقتش را داریم به ما می رسد، نه آن چه آرزویش را!

    آنکه ثروت خود را باخت، زیاد باخته، اما آن که شهامت خود را باخت، پاک باخته.

    من به شانس خیلی اعتقاد دارم، چون هر وقت که تلاش می کنم. شانس می آورم!

    پشیمانی از کارهایی که انجام داده ایم با گذر زمان کمی می شود.اما برای کارهایی که انجام نداده ایم همیشگی است.

    اگر خاموش باشی و دیگران به سخنت بیاورند. بهتر از آن است که سخن بگویی و دیگران خاموشت کنند.

    هیچ بستری نرم تر از وجدان آسوده نیست.

    پرتوهای خورشید تا وقتی که متمرکز نشوند، نمی سوزانند.

    کسانی که دیر قول می دهند، اغلب خوش قول ترین مردمان دنیا هستند.

    خطر کردن و احتیاط هر دو لازمند: اولی برای رسیدن به پیروزی ، دومی برای حفظ آن!

    چهار روش برای اتلاف وقت وجود دارد: کار نکردن ، کم کار کردن، بد کار کردن و کار بیهوده کردن!

    نبوغ در سادگی است.

    دروغ مثل برف است، هر چقدر که آن را بغلتانی بزرگتر می شود.

    اگر با نه احمق سر و کار دارید، مواظب باشید که شما دهمی نباشید!

    خدایا از من در مقابل دوستانم محافظت کن! در مقابل دشمنانم خودم می توانم.

    برای آن که یاد بگیریم چگونه سخن بگوییم دو سال کافی است. اما برای آن که سکوت را بیاموزیم پنجاه سال هم کم است.

    ارزش هر کس به اندازه چیزی است که به دنبال آن است.

    ماهی اگر دهانش بسته باشد، هیچ وقت به قلاب گیر نمی کند!

    به خودت مغرور نشو! برگ ها همیشه وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند.

    مردم اغلب از بی وقتی شکایت می کنند. در حالی که مشکل اصلی بی هدفی است.

    اجازه نده، کارهایی که نمی توانی انجام دهی، تو را از کارهایی که می توانی انجام بدهی، باز دارد.

    پول به عاقلان خدمت می کند و بر جاهلان حکومت!

    پرستویی که به فکر مهاجرت است، از ویرانی آشیانه نمی ترسد.

    کسی جرأت موفق شدن دارد که جرأت شروع کردن داشته باشد.

    جنگجو باید همیشه در حال جنگ باشد، چون در زمان صلح با خودش درگیر می شود.

    شکوه و افتخار دنیا مانند دایره ای است بر سطح آب. هر لحظه بر بزرگی آن افزوده می شود و سپس در نهایت بزرگی محو می گردد!

    نخستین نشانه فساد، ترک صداقت است.

    هر گاه به مهمانی گرگ می روی، سگ خود را هم همراه ببر!

    تا وقتی که سرت را بلند نکنی ، فکر می کنی که در بلندترین نقطه ایستاده ای!

    یک نابغه ، چون الهام گرفته است، کار نمی کند؛ بلکه چون کار می کند الهام می گیرد.

    اگر امروز خواستی و نتوانستی ، معذوری ؛ اما اگر روزی توانستی و نخواستی، منتظر روزی باش که بخواهی و نتوانی.

    اگر نمی توانی گاز بگیری، دندانت را نشان بده!

    هرگز قدرت انسان های کوچک را در گروه های بزرگ، دست کم نگیرید!

    هنگامی که فقر از دری وارد خانه می گردد، ایمان از در دیگر خارج می شود.

    کسی که به حقیقت گوش می سپارد ، کمتر از کسی نیست که حقیقت را بر زبان می آورد.

    کشف حقیقت به دو نفر نیازمند است، یک نفر که آن را بیان کند و دیگر که آن را بفهمد!

    آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند.

    میان انسان ها چیزی نیست . به جز دیوارهایی که خودشان ساخته اند.

    هنگامی که همه مانند یکدیگر می اندیشند. در واقع کسی نمی اندیشد.

    آنان که زندگی را باغی از گل های سرخ می دانند، همیشه از خارهای آن شکایت دارند.

    برای به دست آوردن چیزی که تا به حال نداشته ای. باید چیزی شوی که تا به حال نبوده ای.

    امین به تو خیانت نمی کند، تویی که به خائن امانت سپرده ای!

    عاقبت یک گره ساده در زندگی نادان، صدها گره باز نشدنی است.

    هرکس آن چه را که دلش خواست بگوید، آن چه را که دلش نمی خواهد می شنود.

    شمشیر می تواند کاسه سر را بشکافد، اما نمی تواند عقیده ای را از آن بیرون کند.

    هنگامی که دری از خوش بختی به روی ما بسته می شود، درهای دیگری باز می گردد، ولی ما چنان به در بسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم!

    حسادت ، نوعی اعتراف به حقیر بودن خویش است.

    گاهی برای پرش های بلند، باید چند گام عقب تر برویم.

    بردگانی که از زندگی خود اظهار رضایت می کنند، دشمنان واقعی آزادی هستند.

    تا وقتی حسرت خوش بختی دیگران را می خوری، خوش بختی خود را لمس نخواهی کرد.

    در سفر زندگی، نشستن در قطار خوب لطفی ندارد، مهم این است که در ایستگاه خوبی پیاده شوی.

    فقط احمق ها هستند که هیچ وقت عوض نمی شوند.

    فرصت ها هرگز از دست نمی روند، فقط به کس دیگری داده می شوند.

    از سنگ هایی که به سویت پرتاب می شود، می توانی دیوار محکمی بسازی!

    وقتی دست هایت را در جیب هایت گذاشته ای ، نمی توانی از نردبان موفقیت بالا بروی!

    موفقیت به دو عامل بستگی دارد: اول اینکه بدانی دنبال چه هستی، و دیگر این که بدانی آن را در کجا جستجو کنی!

    اگر می خواهی خوب باشی، اول باید قبول کنی که بد هستی!

    انسان های بزرگ از خودشان توقع دارند، انسان های کوچک از دیگران!

    هر گاه خواستی عمق رودخانه را بسنجی، از هر دو پایت استفاده نکن!

    گاهی برای گفتن کوتاه ترین کلمه «بله» یا «نه»، بسیار بیشتر از یک سخنرانی طولانی باید فکر کرد.

    وقتی با انگشت به کسی اشاره می کنیم که تقصیر توست، سه انگشت دیگر به طرف خودمان برگشته اند!

    گاهی ارزش یک سوال، بیشتر از پاسخ آن است .

    تنها راه افزودن خوش بختی بر روی زمین، تقسیم کردن آن است.

    اگر ایمان بیاوری که کاری حتما باید انجام بگیرد، راه انجام آن را هم خواهی یافت.

    دو راه برای زیستن داری: اول اینکه هیچ معجزه ای را باور نکنی، دیگر این که همه چیز را معجزه بدانی!

    انسان وقتی که بلند حرف بزند، صدایش را می شنوند، اما وقتی که آهسته حرف بزند، به حرف هایش گوش می دهند.

    خوردن لگدی به پشت، برداشتن قدمی به پیش است.

    همیشه پاسخ زیبا برای کسی است که پرسش زیباتری بکند.

    کسی را که خوابیده می شود بیدار کرد، اما کسی که خودش را به خواب زده، هرگز!

    در دنیا جای کافی برای همه است، پس به جای آن که جای کسی را بگیرید، جای خودتان را پیدا کنید.

    لحظات را با سرعت طی کردیم تا به خوش بختی برسیم، اما وقتی رسیدیم، فهمیدیم که خوش بختی همان لحظات بود!

    کسانی بیشتر موفق شده اند که کمتر تعریف شده اند.

    ناخدایی که نمی داند مقصدش کجاست، هر بادی برایش باد مخالف است.

    مهم این نیست که چند بار زمین می خوری، مهم این است که چند بار بلند می شوی!

    کسی که فرق بین ساعت 12 و ساعت 12 و یک دقیقه را نفهمد، هرگز پیشرفت نمی کند.

    ما مخلوقات بشری نیستیم که تجربیات روحانی می کنیم، ما مخلوقات روحانی هستیم که تجربیات بشری می کنیم.

    به یاد داشته باش که امروز طلوع دیگری ندارد!

    کسی که از داشتن دشمن می ترسد، هرگز دوست واقعی نخواهد داشت.

    آرزو نکن چیزی به غیر از آن چه هستی باشی، تلاش کن بهترین آن چه هستی باشی!

    ما به خوش بختی زود عادت می کنیم، و چون زود عادت می کنیم، زود هم فراموش می کنیم که خوش بختیم!

    خوش بین می گوید که ما در بهترین دنیای ممکن زندگی می کنیم و بدبین نگران است که مبادا سخن او درست نباشد.

    سخاوت، زیاد دادن نیست، به موقع دادن است.

    در دنیا با استفاده از دو راه می توان به سود رسید: از دانایی خود، یا از نادانی دیگران!

    تا بدبختی را نشناسیم، راه به دست آوردن و نگه داشتن خوش بختی را یاد نمی گیریم.

    زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور، و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان!

    در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا شاید روزی باز شود، درهای دیگری جستجو کنید واگر نیافتید، همان در را بشکنید!
    گاهی برای رسیدن به مقصود، باید راه کوهستان را برگزینی!

    کسانی صاحب حق هستند که شجاعت دفاع از آن را داشته باشند.

    آن چه را کرم ابریشم پایان دنیا می پندارد، برای پروانه آغاز زندگی است.

    گاهی لازمه خوش بختی، جذب کردن چیزهای تازه نیست، حذف کردن چیزهای کهنه است.

    آن زمان که باید دوست بداریم، کوتاهی می کنیم؛ آن زمان که دوستمان دارند، لجبازی می کنیم؛و بعد برای آن چه از دست رفته آه می کشیم!

    خوش بختی به آن چه هستیم بستگی دارد، نه آن چه داریم!

    پیچ جاده انتهای آن نیست، مگر این که تو در پیچیدن بمانی!

    می توان گلی را زیر پا لگدمال کرد، اما محال است بتوان عطرش را در فضا محو ساخت.

    دنیای غم انگیزی است؛ من تو را دوست دارم، تو دیگری را و دیگری مرا؛ و هر سه ي ما تنهاییم!

    در تلخ ترین لحظات زندگی ، رد پای کسانی وجود دارد که شیرین ترین لحظات را با آنها گذرانده ایم.

    بدبختی انسان از جهل نیست، از تنبلی است.

    وظیفه اصلی انسان در زندگی به دنیا آوردن خویش است.

    خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

    مهم این نیست که کجا و چگونه متولد شده ام، مهم این است که کجا و چگونه بمیرم.

    اگر کسی یک بار به تو خیانت کرد این اشتباه اوست، اگر کسی دوبار به تو خیانت کرد، این اشتباه توست.

    از مردن نترسید، از این بترسید که روزی خواهید مرد.

    گاهی با اعتراف به عیب های کوچک خود، عیب های بزرگ مان را می پوشانیم.

    این عادت بد در انسان وجود دارد که وقتی گم می شود، سریعتر می دود!

    گاهی آرزوی یک خوشبختی بزرگتر، ما را از لذت خوش بختی کوچکی که داریم، باز می دارد.

    اگر همیشه در حسرت زندگی دیگران باشید، فرصت لذت بردن از زندگی خود را از دست می دهید!

    روشنایی روز، شاهد نمی خواهد.

    آن کس که نمی تواند فرمان بدهد، باید فرمان ببرد.

    انسان ساخته افکار خویش است، و فردا همان خواهد شد که امروز می اندیشد.

    آن چه برخی از مردم در یک پیاده روی کوتاه می بینند، گاهی بیشتر از کسانی است که به دور دنیا سفر می کنند.

    با این تصور که امروز آخرین روز زندگی ماست، زندگی کنیم، و با این تصور که امروز اولین روز زندگی ماست، کار کنیم.

    آزادی، تنها ارزش جاودانه تاریخ است.

    اگر کسی چیزی را بر آزادی ترجیح بدهد، همه چیز خود را از دست خواهد داد.

    آفتاب فقط به گیاهی نور و گرما می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد.

    زندگی برای کسی که احساس می کند، تراژدی، و برای کسی که فکر می کند کمدی است.

    اگر بزرگی را آرزو می کنی، آن را فراموش کن و به دنبال حقیقت برو! در آن صورت به هر دو خواهی رسید!

    نرم و آهسته صحبت کن اما چوبی نیز در دست داشته باش!

    هر کس که دوبار روی سنگی بلغزد، مستحق آن است که پایش بشکند.

    مشکلات زندگی را نمی توان با همان تفکری حل کرد که آن ها را به وجود آورده است.

    کسی که حقیقت را درک کرده است با کسی که حقیقت را دوست دارد برابر نیست.

    عاقل آن نیست که چون در گرفتاری بیافتد بتواند از آن بیرون بیاید، عاقل آن است که در گرفتاری نیافتد!

    یک فیل را چگونه می توان خورد؟ لقمه لقمه!

    آن چه انسان ها را خفه می کند، در آب افتادن نیست، زیر آب ماندن است.

    تجربه چیزیست که وقتی ما به آن چه می خواستیم ، نرسیم به آن می رسیم.

    ما شاید نتوانیم کارهای بزرگی انجام دهیم، اما می توانیم کارهای کوچک را با عشق انجام بدهیم.

    پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت بشمار: جوانی قبل از پیری، سلامت قبل از بیماری، دارایی قبل از فقر، آسایش قبل از گرفتاری و زندگی پیش از مرگ!

    آزادی بدون دانایی به دست نمی آید.

    هر جا که عشق بزرگی خانه کرده است. خشم بزرگی نیز مسکن دارد.

    انسان صد سال هم زندگی نمی کند، اما غصه هزار سال را می خورد!

    ما اغلب منطقی فکر می کنیم، منطقی حرف می زنیم، اما غیرمنطقی رفتار می کنیم.

    شغلی را انتخاب کن که دوست داری، از ان پس حتی یک روز در زندگیت کار نخواهی کرد!

    گاهی با از دست دادن همه چیز ، همه چیز می شوی!

    بهترین نصیحت ها آن هایی هستند که زندگی شده اند، نه سخنرانی!

    راه های زیادی به قله ختم می شوند، اما از آن جا فقط یک منظره را می توان دید.

    دنیا پر از آدمهای مصمم است: عده ای تصمیم می گیرند کار کنند، و عده ای هم تصمیم می گیرند بگذارند آن ها کار کنند.

    جام های یکدیگر را پر کنید، اما از یک جام ننوشید، از نان خود به هم ببخشید، اما از یک نان نخورید.

    مرا دوست بدار اندک، ولی طولانی!

    همنشین خوب از تنهایی بهتر است، و تنهایی از همنشین بد!

    شاید کسی را که به او خندیده ای فراموش کنی، اما کسی را که بااو گریسته ای هرگز!

    دوست واقعی کسی است که هیچ احتیاجی به شما ندارد، اما باز هم دوست شماست.

    در دنیا جایی هست که جز تو هیچ کس نمی تواند آن را پر کند،و کاری هست که جز تو هیچ کس قادر به انجام دادنش نیست.

    مردان موفق امروز، کودکان جسور دیروزاند!

    اگر فرصت فکر کردن به بدبختی را نداشته باشی، خوش بختی!
    اگر دو نفر در همه موارد با هم توافق داشته باشند، یکی از آن ها زیادی است.

    اگر کسی می گوید برای تو می میرد. دروغ می گوید: حقیقت را کسی می گوید که برای تو زندگی می کند.

    نمی توانیم کاری بکنیم که مرغان غم بر بالای سرمان پرواز نکنند، اما می توانیم نگذاریم که روی سرمان آشیانه بسازند.

    بهشت آن دنیا، امتداد بهشت این دنیاست.

    تا چیزی از دست ندهی، چیزی به دست نمی آوری!

    در غیاب باد، توده پنبه نیز مانند یک کوه استوار دیده می شود.

    در اوج آسمان دیگر ابری وجود ندارد. اگر آسمان زندگیت ابری است، اوج بگیر!

    مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ای، مهم این است که در چه مسیری گام برمی داری!

    مهم بودن خوب است، اما خوب بودن مهمتر!

    مورد احترام بودن، بهتر از دوست داشتنی بودن است.

    یاد بگیر خوب بشنوی، ممکن است فرصت خیلی آهسته در بزند.

    آن چه آدمی را متعالی می کند، مدت احساس های متعالی در اوست ، نه شدت آن ها.

    گاهی عقاید به شیشه های پنجره شبیه اند: حقیقت را از پشت آن ها می بینیم، اما خودشان ما را از حقیقت جدا می کنند.

    به اعتماد این که پادزهر داری، زهر نخور!

    آن چه را در روشنایی دیده ای، در تاریکی فراموش نکن.

    سگی که پارس می کند، از شیری که خوابیده باشد مفیدتر است.

    بخشندگی را از گل بیاموز، حتی ته کفشی را هم که لگد مالش کرده خوش بو می کند.

    استفاده از فرصت های کوچکی که داریم، بهتر از آن است که منتظر شانس بزرگتری باشیم که شاید هیچ وقت نیاید.

    رودخانه هر چه عمیق تر باشد، آرامتر است.

    چیزی را که نمی توانی بهتر از آن را جایگزینش بسازی، از بین نبر!

    هر چه قدر که موانع و مشکلات سخت تر باشند، لذت پیروزی بیشتر است.

    نقیض یک قضیه درست یک قضیه غلط است، اما نقیض یک حقیقت ژرف ، گاهی خود حقیقت ژرف دیگری است.

    احساس وظیفه باعث می شود تا کارها را بهتر انجام دهیم، اما عشق کمک می کند تا کارها را زیباتر انجام بدهیم.

    در دنیا فقط باید از یک چیز ترسید و آن ترس است!

    اگر ندانی که به کجا می روی، چگونه توقع داری که به آن جای برسی؟

    زندگی مثل نواختن پیانوست، همان چیزی را می شنوی که می نوازی!

    یک نفر زیبایی منظره پشت پنجره را می بیند، دیگری لکه های پنجره را !

    همه می خواهند در اوج قله زندگی کنند، اما همه شادی ها و لذت ها زمانی رخ می دهند که در حال صعود به قله هستیم.

    با عصا راه رفتن، بهتر از هرگز راه نرفتن است!

    وقتی که ما خدا را گم می کنیم، این خدا نیست که گم شده است.

    اگر بخواهی شکست بخوری اما پیروز شوی، آیا پیروز شده ای یا شکست خورده ای؟

    برای ورود به دنیا فقط یک راه وجود دارد، اما برای خروج از آن راه های بیشماری هست!

    اگر فکر می کنی که از دست دادن مقدار کمی سرمایه عیبی ندارد، مقدار زیادی از آن دست خواهی داد.

    به همسایه ات عشق بورز، اما دیوار حیاطت را فرو نریز!

    پول، برای شما دوستانی بد و دشمنانی عالی ایجاد می کند.

    اگر خدا در تو چیزی را کم نهاده، برای این است که خودش آن جای خالی را پر کند.

    خدایا مرا آنقدر قوی کن تا ضعف هایم را ببینم و آن قدر شجاع که با ترس هایم روبرو شوم!
    بهتر است که لایق افتخار باشی و آن را دریافت نکنی، تا این که را دریافت کنی ولی لایقش نباشی!

    اگر، اگر در کارمان نباشد، حتما موفق می شویم.

    دانا به عمل خود تکیه می کند و نادان به آرزوهای خود!

    آیا می دانی فرصتی که از آن استفاده نمی کنی، آرزوی دیگران است؟

    تلخ ترین اشک هایی که بر سر گورها ریخته می شود. به خاطر حرف هایی ناگفته و کارهایی نکرده است.

    منبع مطلب : tafakor-92.blogfa.com

    مدیر محترم سایت tafakor-92.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 2 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید