توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

    1 بازدید

    گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    غزل معاصر

    امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

    ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

    گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

    دانی که رسیدن هنر گام زمان است

    تو رهرو دیرینه ی سرمنزل عشقی

    بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

    آبی که برآسود زمینش بخورد زود

    دریا شود آن رود که پیوسته روان است

    باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

    بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

    از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

    این دیده از آن روست که خونابه فشان است

    دردا و دریغا که در این بازی خونین

    بازیچه ی ایام دل آدمیان است

    دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت

    این دشت که پامال سواران خزان است

    روزی که بجنبد نفس باد بهاری

    بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

    ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

    دردی است درین سینه که همزاد جهان است

    از داد و داد آن همه گفتند و نکردند

    یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است

    خون می چکد از دیده در این کنج صبوری

    این صبر که من می کنم افشردن جان است

    از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

    گنجی است که اندر قدم راهروان است

    هوشنگ ابتهاج

    با تشکر از سید محمد

    منبع مطلب : ghazal-moaaser.blogfa.com

    مدیر محترم سایت ghazal-moaaser.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    شب های بی زمستان - گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری


    امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

    ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

    گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

    دانی که رسیدن هنر گام زمان است

    تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی

    بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

    آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

    دریا شود آن رود که پیوسته روان است

    باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

    بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

    از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

    این دیده از آن روست که خونابه فشان است

    دردا و دریغا که در این بازی خونین

    بازیچه ی ایام دل آدمیان است

    دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت

    این دشت که پامال سواران خزان است

    روزی که بجنبد نفس باد بهاری

    بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

    ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

    دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

    از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند

    یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است

    خون می چکد از دیده در این کنج صبوری

    این صبر که من می کنم افشردن جان است

    از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

    گنجی ست که اندر قدم راهروان است

    منبع مطلب : safayedez.mihanblog.com

    مدیر محترم سایت safayedez.mihanblog.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    سکوت

     

    هنر گام زمان

     

     

     

    امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

    ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

    گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

    دانی که رسیدن هنر گام زمان است

    تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی

    بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

    آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

    دریا شود آن رود که پیوسته روان است

    منبع مطلب : sokootkp.blogfa.com

    مدیر محترم سایت sokootkp.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    مرورگر شما از این ویدیو پشتیبانی نمیکنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    به تو چه 1 ماه قبل
    0

    برو بابا

    مهدی 2 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید