توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    گسترش ضرب المثل زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد

    1 بازدید

    گسترش ضرب المثل زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    گسترش ضرب المثل " زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد " + داستان - دانش‌چی

    معنی و داستان ضرب المثل ” زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد “

    زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد

    در این پست داستان و معنی ضرب المثل ” زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد ” جمع آوری کرده ایم، با دانشچیهمراه باشید.

    معنی ضرب المثل زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد

    ۱- اگر کسی مراقب سخن گفتنش نباشد و حرف نامربوطی را بزند که باعث ناراحتی کسی دیگر شود، برایش این ضرب المثل را به کار می‌برند.

    ۲- احتیاط در سخن گفتن و پرهیز از گفتن حرف های نیشدار و خطرناکی که ممکن است به قیمت جان تمام شود.

    ۳- این ضرب المثل در مورد اشخاصی به کار می‌رود که مراقب حرف و کلام خود نیستند و باعث دردسر دادن به خودشان می‌شوند.

    ۴- یعنی ما باید زبانمان را کنترل کنیم، تا به خطر جبران ناپذیری گرفتار نشویم.

    داستان ضرب المثل زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

    مردی که از بد روزگار به دزدی روی آورده بود، به سراغ کارگاه حریربافی مردی رفت تا کمی پارچه‌ی ابریشمی بدزدد و به شهر دیگری ببرد و بفروشد. وقتی نزدیک کارگاه حریربافی شد دید چراغ کارگاه روشن است. از دیوار بالا رفت و خود را به پشت بام کارگاه رساند از دریچه‌ی هواکش که بالای کارگاه بود نگاهی به داخل کارگاه انداخت و دید، مرد حریرباف در کارگاه تنها است و کارگرهای دیگر به خانه‌های خود رفته‌اند. مرد به تنهایی می‌بافد و با خود زمزمه می‌کند «ای زبان سرخ! خواهش می‌کنم فردا مواظب من باش تا سر سبز من بر باد نرود!»

    دزد با شنیدن این حرف‌های عجیب کنجکاو شد، سکوت کرد و منتظر ماند تا دلیل کارهای حریرباف را بفهمد. از طرفی حریری که مرد در دست داشت و آخرین تکه‌ی آن را می‌بافت واقعاً زیبا و چشم نواز بود. دزد تا صبح روی پشت بام حریربافی منتظر ماند تا وقتی که دید بافت حریر به پایان رسید مرد آن را در پارچه‌ای زیبا پیچید، لباس فاخری پوشید و آماده شد که از کارگاه بیرون رود.

    دزد هم سریع خود را از پشت بام به کوچه رساند، لباس‌هایش را مرتب کرد و سر راه حریرباف منتظر او شد، دزد تا مرد را در کوچه دید، جلو رفت سلام کرد و شروع به صحبت کرد. بعد از احوالپرسی فهمید که مرد حریرباف قصد رفتن به دربار را دارد. از مرد خواست اجازه دهد او را همراهی کند تا از نزدیک شاه را ببیند مرد حریرباف از کاری که می‌خواست انجام دهد دودل بود بهتر دید که مردی او را همراهی کند و با هم به راه افتادند.

    در راه دزد گفت: حال به چه قصدی به دربار می‌روی؟ حریرباف گفت: تو که میدانی شغل من حریربافی است. چند روزی است حریر ابریشمی با طرحی خاص می‌بافم می‌خواهم آن را به پادشاه عرضه کنم، و در عوض پولی را به عنوان دستمزد بگیرم. فقط می‌ترسم این زبان سرخ بی‌موقع باز شود در محضر پادشاه حرفی بزنم که این حرف سر سبز من را بر باد دهد.

    خلاصه وقتی به دربار رسیدند و به نگهبانان قصر گفتند که هدیه‌ای برای عرضه به پادشاه آورده‌اند. زود آنها را پذیرفتند و به نزد پادشاه رفتند. آن دو با هم وارد شدند و تعظیم کردند. دزد عقب ایستاد و مرد حریرباف با بقچه‌ای که در دست داشت نزد پادشاه رسید. حریر زیبایش را از بقچه درآورد و به دست پادشاه داد.

    پادشاه که تا حالا چنین حریر زیبایی را ندیده بود، رو کرد به مرد حریرباف و گفت: چنین حریر زیبا و چشم نوازی چه کاربردی دارد. حریرباف گفت: حیف است این تکه حریر را برش بزنی و لباس بدوزی بهتر است از آن به عنوان روکش چیزی استفاده کنید مثلاً‌ روکش تابوت همایونی تا همه وقتی تابوت پادشاه را می‌بینند، مبهوت پارچه‌ی روی تابوت شوند.

    پادشاه عصبانی شد و با فریاد به نگهبانان قصر گفت: این مرد نادان را ببرید و سرش را از بدنش جدا کنید. پارچه‌ی حریرش را هم آتش بزنید. حریرباف بیچاره که خیلی ترسیده بود، تمام بدنش می‌لرزید و مرگ را در نزدیکی خودش می‌دید.

    در این اوضاع بهم ریخته‌ی دربار مرد دزد که عقب‌تر ایستاده بود و شاهد ماجرا بود، دید اگر حرفی نزند باید شاهد مرگ مرد حریرباف باشد. اجازه خواست خود را به شاه نزدیکتر کرد و گفت: امر، امر حاکم است! ولی اجازه می‌خواهم چند لحظه‌ای در مورد مرد حریرباف صحبت کنم وقتی حاکم با حرکت دستش اجازه‌ی صحبت کردن را به او داد گفت: من دزد هستم! دیشب به قصد دزدی خواستم وارد کارگاه این مرد شوم ولی دیدم مشغول کار است و با خود زمزمه می‌کند. دقت کردم دیدم از زبان سرخش خواهش می‌کند طوری حرف بزند که سر سبزش را بر باد ندهد. حال تقصیر زبانش است که به حرف‌های او گوش نکرده و حرفی زده که سر سبزش را بر باد دهد.

    با حرف‌های دزد و پادرمیانی اطرافیان شاه، شاه پذیرفت که از حکم سر بریدن حریرباف صرفنظر کند و در عوض او دو پارچه‌ی حریر دیگر به شکل آن حریر ببافد تا در تزیین قصر از آن استفاده کنند. شاه بعدها پول خوبی به حریرباف در ازاء پارچه‌های حریر هدیه کرد. در عوضش مرد حریرباف پذیرفت تا حریربافی به دزد بیاموزد و سرمایه‌ای در اختیارش قرار دهد تا بتواند کسب و کاری به راه بیندازد. و از آن پس حریرهایی که در کارگاه خودش بافته به شهرهای اطراف ببرد و بفروشد.

    انشا در مورد زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد

    زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد _دانشچی

    منبع مطلب : www.daneshchi.ir

    مدیر محترم سایت www.daneshchi.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    بازآفرینی ضرب المثل زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

    بازآفرینی ضرب المثل زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

    باز آفرینی مثل زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

    انشا صفحه 76 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هشتم

    انشا اول در مورد زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

    چند صد سال پیش ، فردی به نام ابویزید در منطقه ای نزدیک رود نیل زندگی می کرد . شهری در آن منطقه وجود داشت که اهالی اش به آیین های مختلف معتقد بودند و حاکم آن شهر هم فردی ظالم و ستمکار بود که با نام دین یهود ، به انجام هر کار زشتی می پرداخت .

    در این شهر ، یهودیان حرف اول و آخر را می زدند و اگر متوجه می شدند که فردی بین آن هاست که به دین آن ها ایمان ندارد ، او را آنقدر اذیت می کردند تا سرانجام به دین آن ها ایمان بیاورد . در این شهر خبری از کمک به مظلوم و گرفتن دست فقیران نبود . نیازمندان این شهر رفته رفته نیازمندتر می شدند و ثروتمندان رفته رفته ثروتمندتر و غنی تر.

    ابویزید که به تازگی در این شهر ساکن شده بود ، نتوانست این وضعیت را تحمل کند . بالاخره قفل کلامش باز شد . به میدان اصلی شهر رفت و مردم را به یاری از همدیگر فرا خواند . مردم را فراخواند تا در برابر ظلم و ستم یهودیان با ایستند و دیگر مطیع حرف های آن ها نباشند.

    ابویزید از سرنوشت شومی که در انتظارش بود خبر دار نبود . سربازان حاکم آمدند و ابویزید را دست گیر کردند . مردم هم که می دانستند اگر پایشان را از گلیمشان دراز تر کنند چه در انتظارشان است ، هیچ کاری نکردند .

    همین که ابویزید در محضر حاکم حاضر شد ، دستور اعدام صادر شد ؛ چرا که حاکم خوش نداشت صدای مخالفانش را هر روز بشنود . آخرین جمله که ابویزید شنید این بود : در اینجا ما یک جمله خیلی مهم داریم : زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد .

    انشا زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد

    انشا دوم درباره زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

    در نگاه اول کلمه ی سرخ ، انسان را به یاد خون و کشته شدن و کلمه ی سبز ، زندگی و طراوت را به یاد ما می آورد ، پس با کمی دقت می توان فهمید که استفاده ی این کلمات در ضرب المثل:(( زبان سرخ ، سر سبز می دهد بر باد! )) چندان هم بی ربط نیست!

    ضرب المثلی که به ما گوشزد می کند ، زبانی که در دهان ماست می تواند از هر شمشیری برنده تر باشد و زندگی سبز و با طراوت خودمان یا فرد دیگری را به سمت نابودی و تاریکی یا حتی مرگ بکشاند!

    گاهی اوقات زبان ما ، می تواند ریشه ی درخت طراوت مغز مورد نظر را قطع کند ، در واقع کلمات ما همان گلوله های اسلحه ای به نام زبان اند که به سمت فرد مخاطب شلیک می شوند ، در حالیکه آن مخاطب می تواند خود ما باشد!

    البته به باد دادن سر هم می تواند توسط فردی دیگر که از سخنان ما خوشش نیامده انجام شود و هم می تواند توسط مریضی که در ذهن مان ایجاد کردیم انجام شود ، مریضی به نام افسردگی یا خود کوچک بینی که با تکرار کلمات ناامید کننده در باطن مان شروع شده و شاید به مرگ یا همان به باد دادن سر سبز نیز ختم شود…!

    گسترش ضرب المثل زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

    انشا صفحه 76 کتاب نگارش کلاس هشتم

    منبع مطلب : 7sc.ir

    مدیر محترم سایت 7sc.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    گسترش زبان سرخ سرسبز میدهد بر باد انشا ضرب المثل صفحه 83 نگارش دهم

    انشا صفحه ۸۳ نگارش دهم گسترش ضرب المثل زبان سرخ سرسبز میدهد بر باد کتاب نگارش پایه و کلاس دهم بازنویسی معنی درباره در مورد مثل نویسی از سایت نکس لود دریافت کنید.

    گسترش زبان سرخ سرسبز میدهد بر باد

    انشا گسترش ضرب المثل زبان سرخ سرسبز میدهد بر باد

    مقدمه : به نام خدا داستانم را بایاد ایزد یکتا شروع میکنم روزی روزگاری پادشاهی خواب دید که دندان هایش تماما ریخته است. پادشاه پس از اینکه از خواب برخاست خواب گذاران را به حضور فرا خواند تا بداند تعبیر خوابش چیست!

    تنه انشا : دو تن از خوابگذاران برای تعبیر خواب پادشاه همزمان به حضور رسیدند یکی از آنان گفت تعبیر خواب تان این است که آنقدر عمر میکنید که مرگ تمامی عزیزان تان را ببینید. پادشاه بسیار اندوهگین شد و دستور اعدام خواب گذار را صادر کرد. خواب گذار دوم اندکی در فکر فرو رفت و سپس گفت شما از تمام اقوام و عزیزان تان عمری طولانی تر خواهید داشت‌. پادشاه بسیار خوشنود شد و به وی پاداش داد.

    نتیجه گیری : هردو خواب گذار یک مطلب را بیان کردند اما نوع بیان و شیوه سخن گفتن شان متفاوت بود و یکی منجر به اجر شد و دیگری منجر به زجر.
    اینکه در افکار ما چه چیزی سرک بکشد مهم نیست مهم نحوه بیان آن است که گاه بر تخت پادشاهی می نشاند و گاه بر خاک مذلت…

    انشا با موضوع زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد مقدمه نتیجه

    مقدمه : تو چیستی؟ همان که یک شبه فقیر را ثروتمند کرد و ثروتمند را بر خاک مذلت نشاند؟ همان که 100 گرم بیشتر وزن نداشت اما کوه ها را جابه جا می کرد؟ تو چیستی که به سرخی اناری اما گاه به شیرینی انار و گاه به تلخی زهر!

    بدنه : زبان! یک تکه گوشت! شاید یک هزارم بدن هم وزن نداشته باشد اما با همین جثه کوچک کارهایی می کند که در کلام نمی گنجد!
    زبان!
    ای شیرین تلخی ساز!
    چه کام ها که تلخ نکردی و چه غمها که نیافریدی!
    ای مخرب باز سازنده!
    چه کاخ ها که ویران ساختی و چه ویرانه ها که به کاخ مبدل نمودی!
    ای آرامش بخش پریشان!
    چه اشک ها که لبخند کردی! چه زخم ها که به جان زدی!
    چه راه های صدساله ای که باتو در یک شب طی شد و چه صدسال رفتن هایی که باتو نابود شد.
    از چه بگویم!
    از بهشت هایی که جهنم ساختی؟
    از حقیقت هایی که دروغ ساختی؟
    از خوبی هایی که بدی ساختی؟
    از سخن های دوستانه ای که غیبت ساختی؟
    از آشتی هایی که قهر ساختی؟
    ار عفو هایی که اعدام ساختی؟
    از چه بگویم؟
    از وصال های پرفراق از بهر تو؟
    یا از زندگی های دور از زندگی از بهر تو؟

    نتیجه : چه کنم؟حیف که زبان از بیانت قاصر است زبان!
    حیف که نمی توانم با تمام جوهر ها بر تمام کاغذ ها بنویسم که چه سرهای سبزی که بر باد دادی!
    بله تو سرخ بودی! به سرخی سیب سرخی که بهشت را از آدم باز پس گرفت!
    تو سرخی و زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد!

    جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

    مهدی : مردی در صحرا دنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر باهوشی برخورد و سراغ شتر را از او گرفت. پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله ، پسر پرسید: آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟مرد گفت: بله بگو ببینم شتر کجاست؟ پسر گفت: من شتری ندیدم!مرد ناراحت شد، و فکر کرد که شاید پسرک بلایی سر شتر آورده پس او را نزد قاضی برد و ماجرا را برای او تعریف کرد. قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور همه مشخصاتش را می دانستی؟ پسرک گفت : روی خاک رد پای شتری را دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود، فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده ، بعد متوجه شدم که در یک طرف راه، مگس و در طرف دیگر، پشه بیشتر است ، چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است. قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: درست است که تو بی گناهی، ولی زبانت باعث درد سرت شد.

    منبع مطلب : nexload.ir

    مدیر محترم سایت nexload.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    اصی 2 ماه قبل
    0

    دخترا میشه از منبر انشا نویسی بیان پایین

    نباید تو انشا خودضربالمثلی که گسترش میخاد داده بشه رد بنویسی

    مهسا رضایی 10 ماه قبل
    0

    عالی بود❤❤🌹😊😍🥰😘

    عارفه حمیدی نژاد 12 ماه قبل
    0

    منم نمیدونم

    مهدی 2 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید