توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    یک حکایت کوتاه از گلستان سعدی به زبان ساده

    1 بازدید

    یک حکایت کوتاه از گلستان سعدی به زبان ساده را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

    پایگاه اطلاع رسانی سعید رضائی

    خیلی خوب بود 

    منبع مطلب : rezaie.blog.ir

    مدیر محترم سایت rezaie.blog.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    حکایات شیرین از سعدی

                    

    آورده اند که:

    روزی هارون الرشید به بهلول گفت:تو را امیر و حاکم بر سگ و خرس و خوک

    نموده ام.بهلول جواب داد:

    پس از این ساعت قدم از فرمان من منه که رعیت منی!!!

    آورده اند که:

    بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمود.

    شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت:

    اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه را که به همین رنگ است به تو

    می دهم!!

    بهلول چون سکه های او را دید دانست که سکه های او از مس است

    و ارزشی ندارد به آن مرد گفت به یک شرط قبول می نمایم!سپس گفت:

    اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر کنی.شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود!

    بهلول به او گفت:

    تو با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلاست

    چگونه من نفهمم که سکه های تو از مس است؟!!!

    آورده اند که:

    مردی زشت و بد اخلاق از بهلول سئوال نمود:

    که خیلی میل دارم شیطان را ببینم.بهلول گفت:

    اگر آئینه در خانه نداری در آب زلال نگاه کن حتما شیطان را خواهی دید!!!

    آورده اند که:

    شخصی از برای نماز وارد مسجد شد دزدی را بر گوشه ای از مسجد بدید

    که انتظار می کشد تا او به نماز بایستد و کفشهایش را به سرقت ببرد

    آن شخص نیز با کفش به نماز ایستاد!

    پس از نماز دزد به وی گفت با کفش نماز نباشد!

    اونیز در جواب دزد گفت:اگر نماز نباشد کفش باشد!!!

    آورده اند که:

    «جوحی»در کودکی چند روز شاگرد خیاطی بود.روزی استادش کاسه عسل به

    دکّان برد.خواست که به کاری رود.جوحی را گفت:«در این کاسه زهر است.زنهار

    تا نخوری که هلاک شوی»!گفت:«مرا با آن چکار است؟»چون استاد برفت جوحی

    وصله جامه ای به صراف داد و پاره ای نان فزونی بستد و با آن عسل تمام بخورد!

    استاد باز آمد و وصله طلبید.جوحی گفت:«مرا مزن تا راست بگویم!حال آنکه من

    غافل شدم دزد وصله را ربود!من ترسیدم که تو بیائی و مرا بزنی!گفتم:«زهر بخورم

    تا تو باز آئی من مرده باشم!آن زهر که در کاسه بود تمام بخوردم ولی هنوز زنده ام

    باقی تو دانی!!!»

    آورده اند که:

    از بهر روز عید سلطان محمود خلعت هر کس تعیین می کرد.چون به تلخک رسید

    فرمود که پالانی بیاورید و به او بدهید‌ چنان کردند.

    چون مردم خلعت پوشیدند تلخک آن پالان را در دوش گرفت و به مجلس سلطان آمد

    گفت:«ای بزرگان عنایت سلطان در حق بنده از اینجا معلوم کنید که شما را خلعت

    ازخزانه فرمود و جامه خاص از تن در آورد و بر من پوشانید!!!»

    آورده اند که:

    سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجان بورانی آوردند.خوشش آمد!

    گفت:«بادنجان طعامی است خوش»ندیمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت.

    چون سیر شد گفت:«بادنجان سخت مضر است!»

    ندیم باز در مضرت بادنجان مبالغتی تمام کرد.

    سلطان گفت:«ای مردک نه آن زمان که مدحش می گفتی نه حال که مضرتش باز

    میگوئی؟!»

    گفت:«من ندیم توام نه ندیم بادنجان! مرا چیزی باید گفت که تو را خوش آید نه بادنجان را !!!»

    آورده اند که:

    روزی بهلول در حمام مشغول استحمام بود که ناگه هارون الرشید وجمعی از

    یارانش وارد حمام شدند و چشم هارون الرشید به بهلول افتاد!

    و از بهلول پرسید که اگر بخواهی من را بخری به چه قیمت می ارزم؟!!

    بهلول گفت: پنجاه دینار!!!

    هارون الرشید برآشفت وگفت:نادان پنجاه دینار که فقط لُنگ من می ارزد!!!

    بهلول نیز در جوابش گفت: من هم فقط لُنگتان را قیمت کردم وگرنه خود

    خلیفه که ارزشی ندارد!!!

    حکایت

    یکی از بزرگان گفت : پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی بطعنه سخنها گفته اند ؟ گفت بر ظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمی دانم .

    هر که را، جامه پارسا بینی

    پارسا دان و نیک مرد انگار

    ور ندانی که در نهانش چیست

    محتسب را درون خانه چکار؟

    * * * *

    حکایت

    درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی مالید و می گفت : یا غفور و یا رحیم - تو دانی که از ظلوم و جهول چه آید؟

    عذر قصیر خدمت آوردم

    که ندارم به طاعت استظهار

    عاصیان از گناه توبه کنند

    عرفان از عبادت استغفار

    عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت . من بنده امید آورده ام نه طاعت بدریوزه آمده ام نه بتجارت . اصنع بی ما انت اهله.

    بر در کعبه سائلی دیدم

    که همی گفت و می گرستی خوش

    من نگویم که طاعتم بپذیر

    قلم عفو بر گناهم کش

    * * * *

    حکایت

    عبدالقادر گیلانی را رحمه الله علیه ، در حرم کعبه روی بر حصبا نهاده همی گفت :

    خدایا! ببخشای ، وگر هر آینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینا برانگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم .

    روی بر خاک عجز می گویم

    هر سحرگه که باد می آید

    ای که هرگز فراموشت نکنم

    هیچت از بنده یاد می آید؟

    * * * *

    حکایت

    دزدی به خانه ی پارسایی درآمد. چندان که جست چیزی نیافت . دلتنگ شد . پارسا خبر شد ، گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.

    شنیدم که مردان راه خدای

    دل دشمنان را نکردند تنگ

    تو را کی میسر شود این مقام

    که با دوستانت خلافست و جنگ

    مودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا . نه چنان کز پست عیب گیرند و پیشت بیش میرند.

    هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد

    بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد بر

    باز هم حکایتی شیرین از سعدی علیه الرحمه

    مردکی را چشم درد خاست. پیش بیطار رفت تا دوا کند. بیطار از آنچه در چشم چهار پایان کند در چشم وی کشید وکور شد. حکومت پیش داور بردند، گفت: بر او هیچ تاوان نیست، اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی.

    مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که نا آزموده را کار بزرگ فرماید،با آن که ندامت برد ،به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.

    ندهد هوشمند روشن رای

    به فرو مایه کارهای خطیر

    بوریا باف اگر چه بافنده ست

    نبرندش به کارگاه حریر

    سعدی در مقدمه ی گلستان از نعمتهای پروردگار یاد می کند و می گوید بندگان خدا باید شکرگزار باشند و یادشان باشد که خداوند همه چیز را برای آسایش و آرامش آنان آفریده است:

    ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

    تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

    همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار

    شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

    سعدی مسلمانی بسیار مومن و متدین بود و اشعار و سخنانش نشان دهنده ی ایمان قلبی اوست ، برای همین به دل خواننده می نشیند و در او تأثیر می گذارد.

    حتماً بارها این ضرب المثل را شنیده اید: ادب از که آموختی ؟ از بی ادبان. ادب به معنای دانش ،فرهنگ، معرفت، روش پسندیده و خوی خوش می باشد. سعدی ماجرای این ضرب المثل رادر باب دوم گلستان، چنین بیان نموده است:

    لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟ گفت از بی ادبان ؛ هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم.

    نگیرند از سر بازیچه حرفی

    کزان پندی نگیرد صاحب هوش

    وگر صد باب حکمت پیش نادان

    بخوانند آیدش بازیچه در گوش

    اگر بخواهیم این حکایت را به ساده بیان کنیم ، می توانیم بگوییم : از لقمان پرسیدند : از چه کسی ادب را یاد گرفتی؟ گفت: از افراد بی ادب ، به این ترتیب که کارهای زشت آنها را دیدم اما انجام ندادم. افراد دانا هر حرفی که می شنوند از آن پند می گیرند اماافراد نادان اگر صد جمله و سخن حکمت آمیز هم بشنوند، آن را شوخی و بازیچه می پندارند و پند
    نمی گیرند.

    بسیاری از گفته های شیخ سعدی، به شکل ضرب المثلهای رایج در آمده اند و مردم آنها را در گفتگوهای خود به کار می برند.مانند:

    *یکی را گفتند: عالِِمِ بی عمل به چه مانَد؟ گفت: به زنبور بی عسل.

    زنبور درشت بی مروت را گوی

    باری، چو عسل نمی دهی نیش مزن.

    *تلمیذ بی ارادت ، عاشق بی زرست ، و رونده ی بی معرفت مرغ بی پر، و عالِمِ بی عمل درخت بی بر و زاهد بی علم خانه ی بی در.

    (تلمیذ=دانش آموز)

    *هرکه در زندگانی نانش نخورند، چون بمیرد نامش نبرند.

    *اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد.یعنی آنان که دست قّوّت ندارند سنگ خرده نگه دارند تا به وقت فرصت دَمار از دماغ ظالم برآرند.

    *مُشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید. دانا چون طبله ی عطارست، خاموش و هنرنمای. و نادن خود طبلِ غازی بلند آواز و میان تهی.

    (غازی= جنگجو) (طبله=قوطی)

    از باب هشتم هم این حکایت را بخوانید:

    دو کس دشمن مُلک و دینند : پادشاه بی حلم و زاهد بی علم.

    بر سر مُلک مباد آن مَلک فرمانده

    که خدا را نبود بنده ی فرمانبُردار

    سعدی با این حکایت به پادشاهان و امیران پیام می دهد که برای اداره ی کشور،صبر و شکیبایی و ایمان به خدا و اطاعت از فرمانهای الهی لازم است و اگر پادشاهی این خصوصیات را نداشته باشد، کشور را به باد فنا می دهد. همچنین شخص دیندار باید ازمسائل دینی ،اطلاع کامل داشته باشد و تنها به عبادت خشک و خالی قانع نباشد، زیرا افراد نادان وبه ظاهر دیندار، با تعصب کورکورانه ی خود به دین آسیب می زنند و باعث بدبینی دیگران نسبت به دین می شوند.

    به این حکایت توجه کنید:

    خبری که دانی دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد.

    بلبلا مژده ی بهار بیار

    خبربد به بوم بازگذار

    سعدی اینگونه سفارش می کند که سعی کنیم همیشه خوش خبر باشیم و هرگز اخبار نگران کننده را به کسانی که می دانیم از شنیدنش ناراحت ، و درنتیجه به ما بدبین می شوند ، نرسانیم.

    و این حکایت:

    دشمن چو از همه حیلتی فروماند ، سلسله ی دوستی بجنباند، پس آنگه به دوستی کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند.

    این هشداری است تا دشمن را دست کم نگیریم و از دشمن دوست نما غافل نشویم.

    این حکایت از باب هفتم گلستان است:

    هندوی نفط اندازی همی آموخت. حکیمی گفت: تو را که خانه نیین است بازی نه اینست.

    تا ندانی که سخن عین صوابست مگوی

    وانچه دانی که نه نیکوش جوابست مگوی

    (نفط اندازی: یکی از فنون جنگی بوده که به وسیله ی آن به لشکر دشمن با آتش حمله
    می کردند و نیز نفت اندازی ، فن تهیه ی آتش بازی بوده است.)

    می توانیم از این حکایت چنین برداشت کنیم: شخصی که خانه اش از نی ساخته شده بود ، داشت آتش بازی می کرد. یکی به او گفت: تو که خانه ات از نی ساخته شده، نباید چنین بازی خطرناکی بکنی. از یک بیت شعر هم می فهمیم که برای سخن گفتن باید فکر کرد و همه چیز را خوب سنجید تا بعد پشیمان نشد.

    معنی این حکایات کاملاً واضح است و اگر با دقت بخوانیم، متوجه می شویم که هرکدام از این سخنان ، دنیایی از تجارب ارزشمند سعدی ، با زیباترین کلمات هستند.

    این حکایت راهم در کتاب بوستان می خوانیم:

    فرو کوفت پیری پسر را به چوب

    بگفت ای پدر بی گناهم ، مکوب

    توان بر تو از جور مردم گریست

    ولی چون تو جورم کنی چاره چیست

    به داور خروش ای خداوند هوش

    نه از دست داور برآور خروش

    بوستان دارای ده باب می باشد و کتابی منظوم است، با حکایاتی شیرین و آموزنده. غزلیات سعدی هم، بسیار شیوا و شیرین وکم نظیر هستند. مانند این غزل:

    هزار جهد کردم که سرِّ عشق بپوشم

    نبود بر سر آتش میسَّرم که نجوشم

    به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

    شمایل تو بدیدم نه عقل ماند نه هوشم

    مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی

    که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

    مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

    سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم

    به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

    که مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

    به این قطعه توجه کنید:

    دامن آلوده اگر خود همه حکمت گوید به سخن گفت زیباش بدان به نشوند

    وانکه پاکیزه رود گر بنشیند خاموش همه از سیرت زیباش نصیحت شنوند

    واین می رساند که سعدی معتقد بوده که تنها با گفتار نمی توان روی دیگران تأثیر گذاشت بلکه کردار انسان در درجه ی اول اهمیت قرار دارد. بیشتر سخنان سعدی ریشه در اعتقادات پاک و ایمان قلبی او دارد. این هم از رباعیات سعدی :

    *مردان همه عمر پاره بردوخته اند قوتی به هزار حیله اندوخته اند

    فردای قیامت به گناه ایشان را شاید که نسوزند که خود سوخته اند

    سخن سعدی سهل ممتنع است یعنی در ظاهر ساده و آسان به نظر می رسد اما گفتنش کار هر کسی نیست و تنها سعدی بوده که توانسته کلمات را اینچنین زیبا در کنار هم بیاورد وجملاتی پرمعنا بسازد.بسیاری از افراد خواستند از سعدی تقلید کند اما هیچکدام نتوانستند مثل او سخنوری نمایند و شکست خوردند. شادروان محمدعلی فروغی در باره ی سعدی
    می گوید:«شیخ سعدی نه تنها یکی از ارجمندترین ایرانیان است، بلکه یکی از بزرگترین
    سخن سرایان جهان است.سعدی مانند فردوسی و مولوی و حافظ نمونه ی کامل انسان متمدن حقیقی است که هرکس باید رفتار و گفتار او را سرمشق قرار دهد. اگر نوع بشر روح خود را به تربیت این رادمردان پرورش می داد، دنیا که امروز جهنم است ، بهشت می شد.»

    در سالیان گذشته، کتاب گلستان کتاب درسی بچه های دبستانی بود. بچه ها گلستان را می خواندند و از روی آن می نوشتند. مرحوم فروغی با این کار مخالف بوده و توصیه می کند
    که :«گلستان را به دست کودکان ندهند و درس و بحث و مطالعه و از برکردن آن را برای دوره ی تحصیلی دبیرستانی بگذارند؛ هنگامی که جوانان هم به محسنات لفظی آن پی برند و هم از معنیش استفاده کنند و عبرت حاصل نمایند.»

    سعدی گلستان را با این ابیات به پایان می برد:

    ما نصیحت به جای خود کردیم

    روزگاری در این بسر بردیم

    گر نیاید به گوش رغبت کس

    بر رسولان پیام باشد و بس

    و بااین ابیات عربی :

    یا ناظراً فیه سل بالله مرحمه

    علی المصنف واستغفر لصاحبه

    واطلب لنفسک من خیر ترید بها

    من بعد ذلک غفراناً لکاتبه

    یعنی: ای نظرکننده ی در کتاب ، تو را به خدا(از خدای یکتا) برای مصنف آن رحمت بخواه و برای صاحب کتاب (سعدبن زنگی) امرزش بخواه.و برای خود هرچیزی که خواهی بطلب و پس از آن برای نویسنده ی کتاب آمرزش بخواه.

    در اینجا بد نیست اشاره ای به تخلص شعری شیخ مصلح الدین یا مشرف الدین که هر دو را لقب سعدی گفته اند ، داشته باشیم. سعدی تخلص شعری اوست.او در اواسط قرن هفتم که ابوبکر سعدبن زنگی از اتابکان سلغری در فارس فرمانروایی داشت به شیراز بازآمد و در سال655 ه.ق کتاب بوستان و یک سال بعد گلستان را نوشت و در نزد اتابک ابوبکر و دیگر بزرگان ، مخصوصاً پسر ابوبکرکه سعد نام داشته و شیخ انتساب به او را برای خود تخلص قرار داد قدر و منزلت یافته است.سعدی دیباچه ی گلستان را به نام او پرداخته است. آنجا که می گوید:

    ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است و صیت سخنش که در بسیط زمین فرورفته و قصب الجیب حدیثش ............تا آنجا که:

    زانگه که ترا برمن مسکین نظر است

    آثارم از آفتاب مشهورتراست

    گر خود همه عیبها بدین بنده دَرَست

    هر عیب که سلطان بپسندد هنرست

    منظورش اشاره به سعدبن بوبکر زنگی است.سعدی در سوگ او ترجیع بندی دارد که مطلع آن چنین است:

    غریبان را دل از بهر تو خونست دل خویشان نمی دانم که چون است

    و در هر قسمت این بیت تکرار می شود:

    نمی دانم حدیث نامه چونست همی دانم که عنوانش به خونست

    سخن درباره ی سعدی به درازا کشید اما هنوز هم نتوانستم آن طور که شایسته است حق مطلب را ادا نموده و سعدی و آثارش را معرفی نمایم. دوستانی که به بزرگان ادب کشورمان علاقه دارند باید ی آثار این عزیزان را مطالعه کنند و از آنها بهره مند گردند. این مقوله را بااین شعر او به پایان می برم:

    خداوندی چنین بخشنده داریم

    که با چندین گنه امیدواریم

    که بگشاید دری کایزد ببندد

    بیا با هم درین درگه بنالیم

    خدایا گر بخوانی ور برانی

    جز انعامت در دیگر نداریم

    سرافرازیم اگر بر بنده بخشی

    وگرنه از گنه سر برنیاریم

    ز مشتی خاک ما را آفریدی

    چگونه شکر این نعمت گزاریم

    تو بخشیدی روان وعقل و ایمان

    و گرنه ما همان مشت غباریم

    تو با ما روز و شب در خلوت و ما

    شب و روزی به غفلت می گذاریم

    نگفتم خدمت آوردیم و طاعت

    که از تقصیر خدمت شرمساریم

    مباد آن روز در درگاه لطفت

    به دست ناامیدی سر بخاریم

    ز درویشان کوی انگارما را

    که از خاصان حضرت برکناریم

    ندانم دیدنش را خود صفت چیست

    جز این را کز سماعش بیقراریم

    شرابی در ازل او داد ما را

    هنوز از تاب آن می در خماریم

    چو عقل اندر نمی گنجد تو سعدی

    بیا تا سر به شیدایی برآریم.

    منابع:

    *گلستان سعدی، تصحیح متن و شرح لغات از حسین استادولی ، ناشر : قدیانی ،چ اول بهار 67

    *کلیات سعدی با مقدمه و تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

    *فرهنگ معین جلد پنجم (اعلام)

    منبع مطلب : setareye-shabha.blogfa.com

    مدیر محترم سایت setareye-shabha.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    چند حکایت از گلستان سعدی

    چند حکایت از گلستان سعدی

    حکایت های کوتاه از سعدی

    حکایت های زیبا از گلستان سعدی
    حکایت اول:

    حکیمی پسران را پند همی‌داد که جانان پدر، هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطر است یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده وگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است هر کجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.

     بیشتر بخوانید: حکایات سعدی در باب احسان

    حکایت دوم
    یکی از پادشاهان پارسایی را دید، گفت: هیچت از ما یاد می‌آید؟ گفت: بلی، هر وقت که خدای را فراموش می‌کنم.
    هر سو دَوَد آن کَش ز بر خویش براند
    وان را که بخواند به درِ کس ندواند

    حکایت سوم:
    بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: باید که این سخن با هیچ کس در میان ننهی. گفت: ای پدر فرمان تو راست، نگویم ولیکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت: تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.
    مگوی اندُه خویش با دشمنان
    که «لاحَول» گویند شادی کنان

    گردآوری: بخش سرگرمی بیتوته

    منبع مطلب : www.beytoote.com

    مدیر محترم سایت www.beytoote.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    غزل : اگر معنی داشت عالی میشد🙂💖

    بنده خدا : عالی بود

    فاطمه زهرا سیرتی : همه حکایت هاش عالی بود

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    پرنا افشار 2 ماه قبل
    0

    جالب بود ولی اگه حکایت قشنگ تری بود خیلی عالی میشد

    لرااارا 10 ماه قبل
    1

    دورا اتتزپر

    اسما 12 ماه قبل
    2

    خیلی خوب بود

    فاطمه زهرا سیرتی 12 ماه قبل
    4

    همه حکایت هاش عالی بود

    پانیذ 1 سال قبل
    2

    عالی فقط

    حکایت رو کودکانه بزارید

    mayar 1 سال قبل
    2

    fucking you

    ناشناس 1 سال قبل
    3

    عالي عالي عالي

    غزل 1 سال قبل
    7

    اگر معنی داشت عالی میشد🙂💖

    بنده خدا 1 سال قبل
    4

    عالی بود

    زهرا حسنی 1 سال قبل
    2

    عالی است

    3
    زهرا حسنی 1 سال قبل

    عالی

    مهدی 2 سال قبل
    2

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    2
    ثنا جلالی 12 ماه قبل

    خیلی جالب بود

    برای ارسال نظر کلیک کنید