معنی
عقل در زبان فارسی به معنای قوه و نیروی درککننده، اندیشه، تدبر و سنجش است که به انسان توانایی تفکر و تشخیص خوب و بد را میدهد.
یعنی چه
در اصطلاح و کاربرد عامه، عقل یعنی داشتن شعور، فهم و توانایی هدایت رفتار به سمت درستی و بازداشتن نفس از خطاکاری و سرکشی.
مترادف
واژههایی که با عقل هممعنی هستند یا به قوای فکری انسان اشاره دارند.
متضاد
کلماتی که مفهوم مقابل عقل، یعنی عدم درک، بیخردی یا اختلال در قوه سنجش را میرسانند.
هم خانواده
واژههای مشتقشده از ریشه سه حرفی (ع-ق-ل) که با مفهوم اندیشه و بستن مرتبط هستند.
ریشه
این واژه از ریشه عربی «ع-ق-ل» گرفته شده که در اصل به معنای بستن، منع کردن و نگه داشتن است؛ مانند «عقال» که طنابی برای بستن زانوی شتر است تا از رم کردن آن جلوگیری کند. عقل را به این دلیل چنین نامیدهاند که انسان را از خطا و هوا و هوس بازمیدارد.
جمله سازی
در جدول
در حل جدولهای کلمات متقاطع، پاسخ مستقیم برای راهنمای واژهٔ «عقل»، خودِ کلمهٔ «عقل» یا «خرد» است.
به انگلیسی
بسته به متن و کاربرد فلسفی، روانشناسی یا عمومی، از برابرهای فوق در زبان انگلیسی استفاده میشود.
جمعبندی و توضیح کامل عقل
واژهٔ عقل یکی از بنیادیترین مفاهیم در زبان فارسی، فلسفه، ادبیات و علوم اسلامی است. این واژه در ریشه لغوی خود به معنای بند آوردن و مهار کردن است و وجه تسمیه آن، قدرتی است که انسان را از لغزش، خطا و پیروی از هوسهای سرکش بازمیدارد. در فرهنگ و حکمت شرقی، عقل همواره به عنوان ترازوی سنجش حق از باطل و نوری روشنگر برای هدایت درون شناخته میشود.
در متون دینی بهویژه قرآن کریم، اگرچه خود واژه عقل به صورت اسم ظاهر نشده، اما مشتقات فعلی آن بارها برای دعوت انسان به تفکر، تدبر و فهم حقایق جهان هستی به کار رفته است. عقل در کنار عشق، یکی از دو قطب اصلی ادبیات عرفانی ما را تشکیل میدهد که در آن، عقل وظیفه نظامبخشی به امور ظاهر و استدلالهای منطقی زندگی را بر عهده دارد.