معنی
واژهٔ «لس» در زبان فارسی به چند معنی به کار میرود؛ در وهلهٔ اول به عنوان صفت به معنای فرد سست، تنبل، کند و بیرمق است که پویایی لازم را ندارد. در مرتبهٔ بعد، به حالت بیحسی، ناتوانی حرکتی یا فلج شدن اندامها اشاره دارد. همچنین در متون بسیار کهن لغوی به معنای لیسیدن و گرفتن علف با دهان حیوان نیز ضبط شده است.
یعنی چه
وقتی میگویند کسی یا عضوی «لس» شده است، یعنی آن شادابی، توان حرکت، انرژی یا حس همیشگی را ندارد و دچار رخوت، سستی یا کرختی شده است.
مترادف
این واژهها همگی در معنای عدم تحرک، نداشتن انرژی یا از دست رفتن حس و توانایی با واژه لس همپوشانی دارند.
متضاد
این کلمات نشاندهنده حالت پویایی، توانایی حرکتی بالا و هوشیاری کامل اندام یا فرد هستند که دقیقاً در نقطه مقابل رخوت و سستی قرار میگیرند.
هم خانواده
واژه لسی به معنای سستی و تنبلی، اصلیترین واژه مشتق و همخانواده از این ریشه در زبان فارسی است. همچنین در زبان محاوره با واژههایی مثل لش و لاش قرابت آوایی و معنایی دارد.
ریشه
این واژه اصالت فارسی دارد و در ادبیات کلاسیک و لغتنامههای قدیمی مانند دهخدا و معین به عنوان واژهای دری ثبت شده است. برخی منابع ریشهشناختی نیز احتمال میدهند که با ریشههای هندواروپایی به معنی کندی، خستگی و سستی (Slow/Weary) ارتباط داشته باشد.
جمله سازی
به انگلیسی
بسته به اینکه واژه لس در جمله به معنی تنبلی فرد باشد یا بیحسی و شل بودن اندام، معادلهای انگلیسی متفاوتی برای آن وجود دارد.
جمعبندی و توضیح کامل لس
واژهٔ «لس» یک واژه کهن، اصیل و کمتر شنیده شده در زبان فارسی است که ریشه در پارسی دری دارد. این کلمه به طور کلی دو مفهوم عمده را متبادر میکند؛ نخست به عنوان یک صفت انسانی برای توصیف افراد تنبل، کاهل، سستعنصر و کمتحرک که در کارهای خود پویایی ندارند، و دوم برای توصیف حالت کرختی، بیحسی، ناتوانی حرکتی یا فلج شدن اندامهای بدن به کار میرود.
اگرچه این کلمه در زبان عربی و متن قرآن کریم کاربردی ندارد، اما در لغتنامههای معتبر کهن مانند دهخدا و عمید جایگاه ویژهای دارد. امروزه این واژه شکل رسمی خود را تا حدودی در محاوره عمومی از دست داده، اما همچنان در برخی گویشهای محلی (مانند زبان مازندرانی برای اشاره به آرام شدن یا بیحس شدن) و به صورت ترکیبات کنایی در زبان عامیانه شنیده میشود.