معنی
واژهٔ خدو در زبان فارسی به ترشحات غدد بزاقی درون دهان اطلاق میشود. این کلمه اصطلاحی کهن و قدیمی برای اشاره به تف یا همان آب دهان است که امروزه در زبان معیار و گفتاری روزمره کمتر به چشم میخورد و بیشتر در متون ادبی و لغتنامهها یافت میشود.
یعنی چه
خدو یعنی همان بزاق یا مایع روان داخل دهان که بر اثر چشیدن، دیدن یا بوییدن غذاهای لذیذ نیز در دهان جمع میشود. در متون قدیمی این کلمه برای توصیف مایع دهان در حالات مختلفِ بیماری، خشم یا ضعف به کار میرفته است.
مترادف
واژههای فوق در زبان فارسی بیشترین شباهت معنایی را با خدو دارند؛ در این میان «خیو» همریشه و نزدیکترین معادل کهن آن است.
هم خانواده
از نظر ریشهشناختی در زبانهای ایرانی میانه و باستان، واژههای خدو و خیو با یکدیگر همریشه هستند. همچنین ترکیب «خدو انداختن» به معنای تف کردن، فراوان در ادبیات کلاسیک استفاده شده است.
تلفظ
این کلمه در منابع معتبر لغوی مانند لغتنامه دهخدا و فرهنگ معین با دو تلفظِ فتح اول (خَدو) و ضم اول (خُدو) ضبط شده است، هرچند تلفظ با فتح اول رایجتر است.
در جدول
در طراحهای جدول کلمات متقاطع، اگر طراح برای راهنمایی عبارت «آب دهان» یا «تف» را بیاورد و یک واژهٔ ۳ حرفی بخواهد، کلمهٔ اصلی و دقیق آن «خدو» یا «خیو» است.
به انگلیسی
معادلهای دقیق کلمه خدو در زبان انگلیسی شامل واژگان عمومی و تخصصی مربوط به ترشحات دهان است. لازم به ذکر است که در برخی سیستمهای ترجمه خودکار به دلیل تشابه ظاهری، این واژه را به غلط با کلمات مذهبی ترکی اشتباه میگیرند که کاملاً نادرست است.
جمعبندی و توضیح کامل خدو
واژهٔ «خدو» یک واژهٔ اصیل، کهن و پهلوی (فارسی میانه) است که در فارسی دری به صورت خدو یا خیو به کار رفته و به معنای آب دهان، بزاق یا تف است. این کلمه در زبان گفتاری امروز کاربردی ندارد و جای خود را به واژههای تف و آبدهان داده است، اما حضور پررنگی در لغتنامههای شاخص مانند دهخدا و معین دارد.
در ادبیات کلاسیک فارسی، خدو معمولاً نمادی از بیارزشی، ابراز خشم یا بیاحترامی به شمار میرود. مشهورترین کاربرد ادبی این واژه در مثنوی معنوی مولانا و در جریان داستان نبرد حضرت علی (ع) با عمر بن عبدود آمده است؛ آنجا که انداختن خدو بر روی حضرت، معیاری برای سنجش اخلاص و دوری از خشم نفسانی میشود.
این واژه کاملاً ریشه در زبانهای ایرانی دارد و در متن قرآن کریم یا زبان عربی فصیح وجود ندارد. در متون عربی به جای آن از واژههایی نظیر لعاب، بصاق و ریق استفاده میشود.